معرفی وبلاگ
با سلام و خسته نباشيد خدمت تمام كساني كه ما را در تهيه اين وبلاك همراهي كردند و سلام به شما عزيزان خواننده كه از وبلاك ما بازديد مي كنيد از شما متشكريم اين وبلاك در تير ما سال 1388 شروع به فعاليت كرده است و مطالب و عكس هاي متنوعي براي شما به نمايش داده است ولي ما هنوز نمي دانيم در طول اين يك سال كه با شما بوده ايم ايا در كار خود موفق بوده ايم يا خير كه اين به نظر شما عزيزان بازديدكننده است كه مي توانيد در قسمت نظرات به ما اعلام كنيد كه ايا در كار خود موفق بوده ايم يا خير .اميدواريم كه از اين weblogخوشتان امده باشد دوازدهم خرداد ماه 1389 a/r/a
صفحه ها
دسته
علمی و فرهنگی
دانلود
لینکدونی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 128444
تعداد نوشته ها : 243
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

قصه رو تا اون جایی پیش بردیم که جک طلاهای دیو رو برداشت و مدت ها با پول ان زندگی می کردولی یه روز همه ی طلاها تمام شد و جک تصمیم گرفت از ساقه ی لوبیا بالا برود.....

جک دوباره از ساقه لوبیا بالا رفت تا به قصر غول رسید زن غول اورا دوباره به خانه برد و به او مقداری غذا و شیر داد اما قبل از این که جک همه ی غذا ها را بخورد غول دوباره امد و در دستش یک مرغ بود او مرغ را روی میز گذاشت و به مرغ دستور داد برای من تخم بگذار مرغ هم فورا یک تخم طلایی گذاشت غول چند بار این کاررا کرد و خسته شد و خوابید جک مطمئن شد که غول خوابیده مرغ را برداشت و پا به فرار گذاشت و از ساقه لوبیا پایین امد ......

اگه دوست داری ببینی برای جک چه اتفاقی رخ می ده در روز های اینده به وبلاگ بیرجند بیا

دسته ها : داستان زیبا
پنج شنبه هشتم 5 1388 12:38 صبح

داستان را تا اون جایی گفتم که جک گاو رو با یک لوبیای سحر امیز عوض کرد ....

جک وقتی به خانه برگشت  مادرش فریاد زد تو چقدر نادانی ما داریم از گرسنگی می میریم و تو این کار را می کنی مادرش این حرف ها را زد و لوبیا را از پنجره بیرون انذاخت صبح روز بعد جک بیدار شد و بیرون رفت اما ناگهان چشمش به ساقه ی بزرگ لوبیا افتاد که تا اسمان رشد کرده بود جک تصمیم گرفت از ساقه بالا برود تا ببیند ساقه ان تا کجا رفته است پس او بالا و بالاتر رفت تا اینکه بالاخره وارد ابرها شد او روی ابرها قصر سنگی بزرگی را مشاهده کرد جک به طرف قصر حرکت کرد او ناگهان زن قوی هیکلی را روی پله های قصر دید جک موئدبانه از زن پرسیدایا شما می توانید به من مقداری غذا بدهید زن گفت بله بیا داخل تا برایت چیزی بیاورم و خودش به اشپزخانه رفت اما چند لحظه بعد قصر به شدت لرزید بام!بام!بام! زن گفت زود باش بیا این جا و او را به داخل اجاق خاموش هل داد جک همانطور که یواشکی بیرون را نگاه می کرد چشمش به غول بزرگی افتاد که وارد اشپز خانه شد او نعره زد این بوی چیست که به دماغم می خورد زنش جواب داد شاید بوی شام دیشب است غول با این جواب زن راضی نشد و نشست تا غذایی که همسرش برای او اماده کرده بود را بخورد وقتی غذایش را تمام کرد شروع به شمردن طلاها و پول هایش شد چیزی نگذشت که خوابش برد جک از اجاق امد بیرون طلاها و پول ها را برداشت و از ساقه لوبیا پایین امد مادرش از این که پسرش را سالم و سلامت دید خوشحال شد روز ها گذشت و پول ها و طلا هایی که جک از غول برداشته تمام شد وجک تصمیم گرفت از ساقه لوبیا بال برود........

اگر می خواهید بدانید جک چه کار خواهد کرد به وبلاگ ((بیرجند)) مراجعه کنید

دسته ها : داستان زیبا
يکشنبه چهارم 5 1388 12:19 صبح

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در زمان های قدیم کشاورز فقیری زندگی می کرد او یک پسر تنبل به نام جک داشت بالاخرهروزی از روز ها کشاورز از دنیا رفت از او تنها یک گاو برای همسر و پسرش جک باقی ماند جک و مادرش با همان شیری که از گاو می دوشیدن روزگار میگذراندند انها هر روز صبح شیر گاو را به بازار می بردند و می فروختند اما یک روز صبح گاو دیگر شیر نداد و انها بی پول شدند مادر جک از روی ناچاری به جک گفت به بازار برو گاو را بفروش و با پول ان مقداری گندم تهیه کن تا انها را بکاریم جک هم به بازار رفت او در راه به پیرمردی برخورد پیرمرد از او پرسید جک ایا گاوت را با این دانه ی لوبیای سحرامیز عوض می کنی جک ابتدا قبول نکرد اما پیرمرد گفت اگر این لوبیا را تو امشب بکاری تا صبح ان قدر بزرگ خواهد شد که به اسمان می رسد جک هم بالاخره قبول کرد و گاوش را با لوبیای سحرامیز عوض کرد .....

((فردا می توانید در وبلاگ بیرجند بقیه ی این داستان زیبا را بخوانید))

دسته ها : داستان زیبا
شنبه سوم 5 1388 8:52 صبح
X