عیب است بزرگ بر کشیدن خود را از جمله ی خلق بر گزیدن خود را
از مردمک دیده بباید اموخت دیدن همه کس را و ندیدن خود را
عشق تنها حرف پر معنای دل عشق تلفیقی ز نور و آب و گل
عشق یعنی سوختن افروختن مهر شیدایی به عالم کوفتن
عشق را عارف تمنا می کند در نماز خویش معنا میکند
سرما یه ی طاعت الهی تقواست پیرایه ی فقر و پادشاهی تقواست
از سختی روز محشر و از دوزخ فرموده خدا راه نجات خواهی تقواست
ملک الموت رفت پیش خدا گفت سبحان ربی الاعلی
یک حکیم است در فلان کوچه من یکی جان بگیرم او صدتا
یا بفرما که قبض روح کنم یا مرا کار دیگری فرما