خاک بودم آب بودم گِل شدم
عالمی گِل کردم آخر دل شدم
غیرت حزن احتضار شرم داشت
لیلی بی پرده ی محمل شدم
نغمه ها دارد مقامات ظهور
او غنا ورزید و من سائل شدم
همچو اشکم
لغزشی آمد به پیش
گام اول
محرم منزل شدم
"بیدل دهلوی"
آرام آرام قاصدکهای رسیده از سفری دور ، همراه نسیمی مهربان به دشت آلاله ها می رسند .هر قاصدک بر گلبن لاله ای می نشیند تا خستگی و رنج این سفر دور و دراز را برای لاله اش بازگو کند .فرشتگان به ضیافت این دشت می آیند و بالهایشان را فرش راه قاصدکها
هوا بارانی است. نمیدانم چرا یاد تو افتادم. یاد اشکهای آخرین خداحافظیات که در میان پلکها پنهان شد. یادت هست این مادرت بود که رویت را بوسید و تو را از زیر نورانیترینها رد کرد؟ یادت هست چند قدمی برداشتی و با یک نگاه د
من که تو را خوب میشناسم، تو شاید برای آنها که منباب ثواب به زیارت اهل قبور میآیند گمنام باشی، همگی از کنارت بگذرند و بیتوجه، چرا که نامت را در خاک ننوشتهاند، چرا که سنگ قبرت از مرمر سفید نیست، قاب عکس نداری هیچ فانونسی بر مزا