
از ابوالقاسم قشيرى نقل شده كه در باديه زنى را تنها ديدم گفتم كيستى؟ جواب داد:
« وَقُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ » ( و بگو به سلامت! پس زودا كه بدانند.) (1)
از قرائت آيه فهميدم كه مى گويد اوّل سلام كن سپس سؤال كن كه سلام علامت ادب و و ظيفه و ارد بر مورود است.
به او سلام كردم و گفتم در اين بيابان آن هم با تن تنها چه مى كنى؟
پاسخ داد:
« مَن يَهْدِ اللهُ فَمَا لَهُ مِن مُضِلٍّ » (وهر كه را خدا هدايت كند گمراه كننده اي ندارد.) (2)
از وضع آن زن، سخت به تعجّب آمده بودم به فرزندانش گفتم اين زن با كمال كه نمونه او را نديده بودم و نشنيده بودم كيست جواب دادند: اى مرد اين زن حضرت فضّه، خادمه حضرت زهرا، سلام الله عليهاست كه بيست سال است جز قرآن سخن نگفته است!
از آيه شريفه دانستم راه را گم كرده ولى براى يافتن مقصد به حضرت حق جلّ و علا اميدوار است.
گفتم جنّى يا آدم؟ جواب داد:
« يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِد » ( اي فرزندان آدم! جامه خود را در هر نمازي بر گيريد .) (3)
از قرائت اين آيه درك كردم كه از آدميان است.
گفتم از كجا مى آئى؟ پاسخ داد:
« يُنَادَوْنَ مِن مَكَان بَعِيد » ( آنان را از جايي دور ندا مي دهند.) (4)
از خواندن اين آيه پى بردم كه از راه دور مى آيد.
گفتم كجا مى روى؟ جواب داد:
« وَللهِِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً »
( و براي خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است؛ [ البته بر ] كسي كه بتواند به سوي آن راه يابد.) (5)
فهميدم قصد خانه خدا دارد.
گفتم چند روز است حركت كرده اى؟ پاسخ داد:
« وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّام »
( و در حقيقت، آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آندو است در شش هنگام آفريديم.) (6)
فهميدم شش روز است از شهر خود حركت كرده و بسوى مكه معظّمه مى رود.
پرسيدم غذا خورده اى؟ جواب داد:
« لاَ يُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا »
( خداوند هيچ كس را جز به قدر توانايياش تكليف نميكند.) (7)
فهميدم كه به اندازه من در مسئله حركت و تند روى قدرت ندارد. به او گفتم بر مركب من در رديف من سوار شو تا به مقصد برو يم پاسخ داد:
« لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا »
( اگر در آنها [ آسمان و زمين] جز خدا، خداياني[ ديگر] وجود داشت، قطعا زمين و آسمان تباه ميشد.) (8)
معلومم شد كه تماس بدن زن و مرد در يك مركب يا يك خانه يا يك محل موجب فساد است، به همين خاطر از مركب پياده شدم و به او گفتم شما به تنهائى بر مركب سوار شو، چون بر مركب قرار گرفت گفت:
گفتم جنّى يا آدم؟ جواب داد:
« يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِد » ( اي فرزندان آدم! جامه خود را در هر نمازي بر گيريد .) (3) از قرائت اين آيه درك كردم كه از آدميان است.
« سُبْحَانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ »
( پاك است كسي كه اين را براي ما رام كرد و [گرنه] ما را ياراي [رام ساختن] آنها نبود.) (9)
چون اين آيه را قرائت كرد فهميدم در مقام شكر حق برآمده و از عنايت خداوند عزيز، سخت خوشحال است.
وقتى به قافله رسيديم گفتم در اين قافله آشنائى دارى جواب داد:
« وَمَا مُحمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ »
( و محمد جز فرستاده ايكه پيش از او [هم ] پيامبراني [آمده و] گذشتند نيست.) (10)
« يَا يَحْيَى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّة » ( اي يحيي كتاب [خدا] را به جد و جهد بگير.) (11)
« يَامُوسَى إِنِّي أَنَا اللهُ » ( اي موسي! منم، من، خداوند، پروردگار جهانيان.) (12)
« يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الاَْرْضِ » ( اي داود ما تو را در زمين خليفه [و جانشين] گردانديم. ) (13)
از قرائت اين چهار آيه دانستم چهار آشنا به نامهاى محمد و يحيى و موسى و داود در قافله دارد.
چون آن چهار نفر نزديك آمدند، اين آيه را خواند:
« الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا» ( مال و پسران زيور زندگي دنيايند. ) (14)
فهميدم اين چهار نفر پسران اويند، به آنان گفت:
« يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الاَْمِينُ »
( اي پدر! او را استخدام كن چراكه بهترين كسي است كه استخدام ميكني. ) (15)
از قرائت اين آيه فهميدم به فرزندانش مى گويد به اين مرد زحمت كشيده امين مزد بدهيد ، چون فرزندانش به من مقدارى درهم و دينار دادند و او حس كرد كم است اين آيه را خواند:
گفتم كجا مى روى؟ جواب داد:
« وَللهِِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً »
( و براي خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است؛ [ البته بر ] كسي كه بتواند به سوي آن راه يابد.) (5) فهميدم قصد خانه خدا دارد.
« وَاللهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ »
( وخداوند براي هر كس كه بخواهد [آنرا] چند برابر ميكند. ) (16)
يعنى به مزد او اضافه كنيد.
از وضع آن زن، سخت به تعجّب آمده بودم به فرزندانش گفتم اين زن با كمال كه نمونه او را نديده بودم و نشنيده بودم كيست جواب دادند: اى مرد اين زن حضرت فضّه، خادمه حضرت زهرا، سلام الله عليهاست كه بيست سال است جز قرآن سخن نگفته است!!
آري، قرآن احسن قول، قصص و قانون است و هركه در تمامي ابعاد حيات و حركتش بدان تمسك جويد و از آن نور برگيرد بر مركب سعادت نشسته و در طريق هدايت خواهد راند.
پينوشتها:
1 ـ زخرف (43) : 89 .
2 ـ زمر (39) : 37 .
3 ـ اعراف (7) : 31 .
4 ـ فصلت (41) : 44 .
5 ـ آل عمران (3) : 97 .
6 ـ ق (50) : 38 .
7 ـ بقره (2) : 286 .
8 ـ انبيا (21) : 22 .
9 ـ زخرف (43) : 13 .
10 ـ آل عمران (3) : 144 .
11 ـ مريم (19) : 12 .
12 ـ قصص (28) : 30 .
13 ـ ص (38) : 26 .
14 ـ كهف (18) : 46 .
15ـ قصص (28) : 26 .
16 ـ بقره (2) : 261 .
انصاريان، حسين، عرفان اسلامي (شرح جامع مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه)، ج10.

يكي از صحابه مى گويد : روزى، در كنار جمعى از طايفه خود ( بنى عدى) ايستاده بودم كه سلمان فارسى از كنار ما مىگذشت. او را صدا كرده و گفتم : اى ابو عبدالله! چرا نزد ما نمى آيى، تا از دنياى ما بهره مند شوى؟ سلمان گفت : آرى! مى خواهم از دختر تو (خواهر حفصه ) خواستگارى كنم!
از اين سخن ناراحت شده و به دوستان اطراف خود گفتم : مى بينيد محمدصلّى اللّه عليه و آله چقدر مقام اين مرد عجمى اَلْكَنْ را بالا برده است و او را اين چنين گستاخ و پررو كرده است؛ تا آنجا كه به اين راحتى از دختر يك عرب، خواستگارى مى كند. سپس در حالى كه از خشم و ناراحتى، به خود مى پيچيدم، نزد پيامبرصلّى اللّه عليه و آله آمده و به آن حضرت گفتم : اى رسول خدا! اين قدر مقام افراد بى ارزش را بالا نبر، تا بر اشراف اصحاب تو برترى جسته و افزون طلبى كنند.
پيامبرصلّى اللّه عليه و آله فرمود: مگر چه اتفاقى رخ داده است؟
و من هم، ماجراى خواستگارى سلمان را مطرح كردم.
پيامبرصلّى اللّه عليه و آله فرمود: ای عمر! آيا دوست ندارى دخترت همسر سلمان بشود و او به تو نزديك و تو مشتاق او شوى؟ آيا ميدانى كه بهشت، مشتاق سلمان است؟ و خداوند درباره او و قريش، اين آيه را نازل فرموده است: (اُوْلئِكَ الَّذينَ اتَيْناهُمْ الْكِتابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ فَاِنْ يَكْفُرْبِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَ كَّلْنابِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرينَ)(1): بندگان هدايت يافته خداوند، كسانى هستند كه كتاب و حكم و نبوّت به آنها داديم؛ و اگر نسبت به آن كفر ورزند؛ (آئين حق زمين نمى ماند زيرا) كسان ديگرى را نگهبان آن مى سازيم كه نسبت به آن كافر نيستند.
گفتم : اين بنده گان هدايت شده و نگهبان، چه كسانى هستند؟ رسول گرامى اسلامى صلّى اللّه عليه و آله فرمود: هُمْ وَاللّهِ سَلْمانٌ وَ رَهْطُهُ؛ قسم بخدا آنها سلمان و قوم او (ايرانيان ) هستند.
سپس پيامبر افزود: آرى قسم بخدا، خداوند درباره او (سلمان ) و شما، اين آيه را نازل كرد: (وَ اِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لايَكُونُوا اَمْثالَكُمْ)(2) و هرگاه سرپيچى كنيد و از دين خداوند روى بگردانيد، خداوند گروه ديگرى را به جاى شما مى آورد كه مانند شما نخواهند بود و سخاوتمندانه از مال و جان خود، در راه خدا مى گذرند. من ديگر ساكت شدم و حُذيفه كه در آنجا حضور داشت پرسيد: اين گروه كيانند؟ رسول خداصلّى اللّه عليه و آله فرمود: سوگند به خدا! آن گروه سلمان و قوم او (ايرانيان) هستند.(3)

اميرمؤ منان على (ع) در ميان جمعيتى سخن مى گفت. ابن الكوا ( سردسته منافقان) خطاب به امیر المؤمنین (ع) گفت: ای علی! تو گفته اى رسول خدا(ص) فرموده ما ديديم و شنيديم مردى بود كه سن و سالش بيشتر از پدرش بود.
على (ع) فرمود: آيا اين موضوع براى تو مهم است؟
او گفت: آرى! فرمود: آگاه تر از من (پيامبر) به من خبر داد حضرت عُزَير نبی وقتى به سن پنجاه سال رسيد، همسرش باردار بود، عزيز از خانه بيرون رفت و (مطابق داستان معروف كه در آيه 259 سوره بقره آمده ) استخوانهاى پوسيده اى را در محلى ديد و درباره معاد گفت: خدا چگونه اينها را زنده كند؟
خداوند او را به مردگان ملحق كرد، پس از صد سال او را زنده نمود (و الاغش را نيز زنده كرد) و صحنه معاد را به چشم ديد و بر اطمينانش افزوده شد. وقتى به خانه برگشت، همسرش كه باردار بود پسرى آورده بود و آن پسر صد سال عمر كرده بود، بنابراين آن پسر بزرگتر از پدرش كه پنجاه سال داشت بود.*

حكايت مى كنند كه جوانى، در روزگاران گذشته از اندوختن منافع دنيوى دست شسته و عمر خويش را، در تحصيل علم و ادب و معارف الهى و مسائل اخلاقى، صرف مى نمود و با وضعى ساده و بى آلايش زندگى مى كرد؛ امّا در مقابل همسايه اى داشت كه از ثروت و مكنت برخوردار بود.
روزى همچنان مشغول مطالعه و درس بود كه مادر پيرش، وارد شد و در حالى كه، وضع زندگى پسرش را موردِ سرزنش قرار داده بود؛ خطاب به وى چنين گفت: پسر جان! بعد از عمرى كه در تربيت و پرورش تو كوشيدم؛ آرزو داشتم كه در آخرين روزهاى زندگى، به مادر پيرت كمكى مى كردى و عصاى دستم مى شدى؛ ولى تو همچنان با اين وضع فلاكت بار، مشغول درس و بحث هستى . بعد اضافه كرد: همسايه ثروتمند ما، امروز غذاى خيلى مطبوعى درست كرده و بوى آن به مشامم رسيده و آزارم مى دهد و ما قادر به تهيه آن نيستيم، من تا كى بايد صبر كنم؟
جوانِ دانش دوست با حالتى شرمنده، از جاى برخاسته و با خود عهد كرد، تا مادرش را راضى نكند، ديگر بدنبال تحصيل علم نرود. همينطور كه متفكرانه ، طى طريق مى كرد، به مسجد وارد شد و بعد از طهارت، مشغول نماز گرديده و با خداى سبحان، مناجات و درد دل آغاز كرد. اتفاقاً در آن موقع، حاكم عصر، به مشكل دچار شده بود و دنبال چاره مى گشت .
جوان اظهار داشت : اى امير! شما يك بهشت خواسته ايد؛ من دو تا بهشت، از طرف خداى سبحان، به شما مژده مى دهم، در اين آيه مباركه خداوند مى فرمايد: (وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ)* و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد دو بهشت خواهد بود."
او سوگند ياد كرده بود كه تا معلوم نشود كه بهشت برايش واجب شده يا نه؟ از همسرش كناره جوئى كند و براى همين، جريان عادّى زندگى براى حاكم مشكل شده و هر دو پريشان حال بودند.
در همان روز، مجلسى آراسته و تمام علماى شهر را به آن مجلس دعوت كرده و دستور داده بود: هر جا عالمى باشد او را به مجلس ما دعوت كنيد. از قضا، يكى از مأموران وى، وارد همين مسجد شده و اين ملاّى جوان را مشاهده كرده و به همراه خودش، به مجلس حكومتى آورد. دانشمندِ جوان، هنگام ورود در پائين مجلس، دم در قرار گرفت.
حاكم موضوع جلسه را بيان كرد و علما را براى حل مشكل فرا خواند. آنها در اين خصوص، شروع به بحث و مجادله كرده و هر كس مطلبى را بيان نمود؛ ولى هيچكدام، موجب آرامش خاطر حاكم واقع نشد.
در اين موقع، اين جوان اجازه خواسته و شروع به سخن نموده و خطاب به حاكم گفت: آيا تا به حال پيش آمده است كه امير، از خدا و عذاب الهى ترسيده باشد؟ امير گفت : بلی، جوان اظهار داشت : اى امير! شما يك بهشت خواسته ايد؛ من دو تا بهشت، از طرف خداى سبحان، به شما مژده مى دهم، در اين آيه مباركه خداوند مى فرمايد: (وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ)* "و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد دو بهشت خواهد بود." از هر طرف صداى تحسين و تشويق حاضرين بلند شد و خليفه او را محترم شمرده، هدايا و تفضلات زيادى، به او عنايت كرد و جوان با خوشحالى، به منزل آمده؛ مادر خويش را راضى كرده و حمد و ثناء خداوند را بجاى آورد.

از جمله مباحثي كه از ديرباز تا كنون انديشه قرآن پژوهان و زبان شناسان عالم را به خود واداشته است مساله وجود يا عدم وجود واژگان قرآني برگرفته از زبان فارسي است. پاره اي انگيزه ها و زمينه هاي اعتقادي موجب گرديده كه عده اي از محققان و صاحبنظران در عرصه علوم قرآني، خصوصا قدما، پا را از گليم تعصب دراز كرده و در اين وادي، موضعي جزمانه اخذ نموده و گفته اند در قرآن حتي يك كلمه غير عربي نمي توان يافت و بدينسان مساله اي را كه امروزه كاملا علمي مي نمايد به چوب غير قابل تحقيق بودن مي رانند. البته اين سخن بدين معنا نيست كه بتوان نتيجه هر تحقيق آزادانديشانه اي را به سادگي بر قرآن تحميل نمود كه اين خود خالي از رخنه نيست بلكه منظور، فراهم ساختن فضاي مناسبي براي تحقيق و پژوهش در حوزه مسائل گره خورده با اين كتاب مقدس آسماني باعنايت به حريم ملكوتي وحي و پاسداشت ساحت قدسي قرآن است. ديگر اينكه شرط گام نهادن در اين جاده باريك و سخت لغزنده، فرونگذاشتن جانب احتياط علمي و پرهيز از اظهار نظرهاي شتابزده و زود هنگام است.
تنور: [ 2 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله: هود، 40 ].
جواليقى آن را فارسى معرب مى داند ( المعرب، ص 84 ) سيوطى هم مى نويسد كه جواليقى و ثعالبى [ در فقه اللغة، ص 316 ] برآنند كه فارسى معرب است ( اتقان، 2/131؛ المهذب، ص 50 ). ادى شير چنين مدخلى در كتابش ندارد. آرتـور جـفـرى از قول مزهر سيوطى و معرب جواليقى برمى آورد كه اصمعى و ابن دريد هم آن را فارسى معرب مى دانسته اند.
با تقديم اين مقدمه، اينك موضوع سخن و اصل مدعا اين است كه عـده اى از مـحـقـقـان اعـم از قرآن شناسان و لغوياني چون طبرى، امام شافعى، ابوعبيده معمر بن مـثـنـى، قـاضـى ابـوبكر باقلانى و ابن فارس، در مقام انكار وجود واژگان غير عربي در قرآن برآمده اند(1).استناد ايشان به آياتي است كه در آنها، بحث از نزول قرآن به زبان عربي مبين است. ( يوسف، 2؛ نحل، 103، شعراء، 195، فصلت، 44 ). "امـا مجوزان و قائلان به وجود لغات غير عربى در قرآن برآنند كه بودن چند فقره لغت غير عربى، قرآن را از صفت عربى نمى اندازد. چنانكه قصيده و غزل فارسى هم با آنكه لغات عربى بسيارى دارد، ولى اين واژگان عربى اش، آن را غير فارسى يا عربى نمى گرداند. و امروزه زبانشناسان همه پيرو اين نظريه اند و برآنند كه هيچ زبانى از زبانهاى زنده و حتى مهجور جهان نيست كه در آن كم يا بيش لغات دخيل از زبان ديگر وجود نداشته باشد. سيوطى در المهذب 140 واژه قرآنى را معرب - يعنى غير عربى الاصل كه سپس عربى شده است - شمرده است."(2)
بررسي ادله موافقان و مخالفان اين نظريه را بايد به وقتي ديگر و مجالي فراختر واگذارد. ما در اينجا تنها به ذكرنمونه هايي از اين طرح مقدماتي و پيشنهادي كه توسط قرآن پژوه فرهيخته بهاء الدين خرمشاهي فراهم آمده است بسنده مي كنيم باشد كه مقبول نظر علاقمندان افتد. ( جهت سهولت، كلمات به ترتيب الفبايى آورده شده است.)
1 ) اباريق
[ واقـعـه / 18 ] سـيوطى در المتوكلى ( ص 7 )، و المهذب ( ص 33 )، و اتقان ( 2/129 )، و آرتور جـفـرى ( واژه هـاى دخيل در قرآن مجيد، ترجمه فارسى، صص 101 ـ 102 ) و ادى شير در الالفاظ الـفـارسية المعربة ( ص 6 ) آن را فارسى مى دانند و دو منبع اخير تصريح دارند كه معرب آبريز است. ويدن گرن آن را معرب آبريغ مى داند. ( واژه هاى دخيل ص 34 ).
2 ) ابد
[ 28 بار در قرآن به كار رفته است، به صورت ابدا، از جمله: بقره، 95؛ نساء ،57 ].
شرط گام نهادن در اين جاده باريك و سخت لغزنده، فرونگذاشتن جانب احتياط علمي و پرهيز از اظهار نظرهاي شتابزده و زود هنگام است
منابع اساس كار ما درباره اين كلمه خاموشند. فـقـط ادى شير به اشتباه آباد را كه جمع اين كلمه است، از آباد فارسى به معناى معمور و آبادان مى گيرد. ( الالفاظ الفارسية المعربة، ص 6 ). راغب نيز در مفردات آن را كلمه اى مولد ( غير عربى اصيل، به نوعى معرب ) مى داند. احتمال دارد كه ابد، متخذ از پت [ پد ] فارسى ميانه مانوى باشد به معناى زوال، پايان، تمام شدن و نظاير آن ( ـ فرهنگ پهلوى مكنزى )، كه بر سر آن حرف نفى ا درآمده است. در هر حال اين مساله شايان تحقيق و بررسى بيشترى است.
3 ) الاريكة
[ كه فقط جمع آن به صورت الارائك، 5 بار در قرآن به كار رفته است: از جمله در كهف، 31 ].
ادى شير ( در الالفاظ الفارسية المعربة، ص 9 ) آن را معرب اورنگ فارسى مى داند. كه خود تلفظى از آورند است. جفرى مى نويسد كه به نظر نمى آيد كه اين سخن درست باشد. اما قائل به اصليت ايرانى آن است.
4 ) استبرق
[ چهار بار در قرآن به كار رفته است، از جمله در كهف , 31 ].
جواليقى ( در المعرب، ص 15 )، سيوطى در المتوكلى ( ص 7 )، و اتقان ( 2/130 )، و المهذب ( ص 39 ). هـمچنين ادى شير ( در الالفاظ الفارسية المعربة، ص 10 ) همه آن را فارسى معرب و به معناى الديباح الغليظ دانسته اند. ادى شير آن را معرب استبر [ ستبر ] مى داند. آرتـور جفرى در واژه هاى دخيل ( ص 116 ـ 118 ) اين نظر را تاييد و آن را صورت استبرك پهلوى مى داند. ( نيز ـ تعليقه ويدن گرن درباره اين كلمه در آغاز كتاب واژه هاى دخيل، ص 35 ).
5 ) اسوة
[ 3 بار در قرآن به كار رفته است؛ از جمله در احزاب، 21 ].
از ميان همه منابع، فقط ادى شير آن را ماخوذ از آساى فارسى مى داند. در اعتبار اين قول، جاى ترديد هست.
6 ) برزخ
[ 3 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله در المؤمنون , 100 ] ادى شير آن را معرب پرزك فارسى مى داند , و آرتور جفرى نظر او را رد مى كند. و خـود معتقد است كه برزخ ( يعنى مانع و حائل يا فاصله ميان دو چيز ) صورتى از فرسخ است كه همان پرسنگ يا فرسنگ فارسى است ( واژه هاى دخيل، ص 139 ). اما ويدن گرن در تعليقه اى كه بر اين كلمه نوشته است راى و نظر جفرى را به دلايل زبانشناختى رد كـرده است و اين واژه را مركب از برز + اخو كه جزء اولش به معناى بلند و رفيع و جزء دومش از ريشه آهو به معناى هستى است. لذا برزخ مجموعا به معناى هستى برتر است در مقابل دوزخ كه به معناى هستى بد مى باشد، و بهشت به معناى هستى برين ( واژه هاى دخيل، ص 36 ).
7 ) برهان
[ 8 بار در قرآن به كار رفده است، از جمله در نساء، 174 ].
ادى شير برهان را كه به معناى حجت و دليل است، معرب كلمه پروهان فارسى ( روشن و آشكار و معروف ) مى داند. ( الالفاظ الفارسية المعربة، ص 21 ). اما آرتور جفرى مى نويسد اين امر تا حدى بعيد مى نمايد. ( واژه هاى دخيل، ص 140 ) و به پيروى از نولد كه آن را متخذ از اصل حبشى برهان مى داند ( به معناى روشن و روشنايى ). دكـتر فريدون بدره اى در تعليقه اى كه بر اين كلمه نوشته شده است، مى نويسد كه معلوم نيست قول نولدكه بر قول ادى شير ترجيح داشته باشد. ( واژه هاى دخيل، ص 37 ).
.
8 ) تنور
[ 2 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله: هود، 40 ].
جواليقى آن را فارسى معرب مى داند ( المعرب، ص 84 ) سيوطى هم مى نويسد كه جواليقى و ثعالبى [ در فقه اللغة، ص 316 ] برآنند كه فارسى معرب است ( اتقان، 2/131؛ المهذب، ص 50 ). ادى شير چنين مدخلى در كتابش ندارد. آرتـور جـفـرى از قول مزهر سيوطى و معرب جواليقى برمى آورد كه اصمعى و ابن دريد هم آن را فارسى معرب مى دانسته اند. و بـر آن اسـت كـه اين كلمه هم در زبانهاى سامى ( آرامى و اكدى و غيره ) سابقه دارد، و هم در زبانهاى ايرانى ( از جمله اوستايى ). (3)
ادامه دارد ...
سايت تبيان
ابوالقاسم شكوري
پسري كه پنجاه سال از پدرش بزرگتر بود
----------------------------------------
1- سيوطي، جلال الدين، المهذب
2- خرمشاهي، بهاءالدين، قرآن پژوهي
3- همان

امام باقرعليه السّلام مى فرمايد:
« پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله وقتى اين آيه را خواند: « وَ اخَرِينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيم »*
(و پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله همچنين براى گروه ديگرى از مؤ منان غيرعرب فرستاده شده كه هنوز به مؤمنان ملحق نشده اند و او عزيز و حكيم است.)
شخصى پرسيد: اين افراد كيستند؟
جناب سلمان فارسى، در حضور حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله نشسته بود پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله دست خود را بر شانه سلمان گذاشته و فرمود:
« لَوْ كانَ الاْيمانُ فى الثُّرَيّا لَنا لَهُ رِجالٌ مِنْ هؤُلاء »
اگر ايمان در ستاره ثريا باشد هر آينه مردانى از طايفه سلمان به آن نائل مى شوند؛ يعنى اگر ايمان در دورترين و سخت ترين نقاط عالم باشد، عدّه اى از ايرانيان، به آن نائل خواهند شد.