مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن ار امواج نور

در زمستانی غبار آلودو ودود

یا خزانی خالی از فریاد و شور

دسته ها : لاو شعر
چهارشنبه ششم 6 1387

ای دوست گر جان طلبی جان به تو بخشم

از جان چه عزیز است بگو آن به تو بخشم

دسته ها : لاو شعر
چهارشنبه ششم 6 1387

کاش در این قفس بسته تنگ

گل ازادی من می خندید

آن کبوتر که لب بام نشست

کاش احساس مرا میفهمید

دسته ها : لاو شعر
چهارشنبه ششم 6 1387

زندگی یک قدم شبانه زدن در طول کوره راهی است

به نام سرنوشت

که آغاز و انتهایش معلوم نیست

دسته ها : لاو شعر
چهارشنبه ششم 6 1387
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت

به گریه گفتمش آری ، ولی چه زود گذشت

بهار بود وتو بودی و عشق و امید بود

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

شبی به عمر گرم گذشت آن شب بود

که در کنارتو با نغمه و سر ور گذشت

غمگین مباش و میندیش از این سفر که تو را

گر چه بر دل غمی افزود ،گذشت

دسته ها : لاو شعر
چهارشنبه ششم 6 1387

خدایا یار من مجنون کجا رفت

زپیش این دل خسته چرا رفت

مگر من ای خدا تقصیر دارم

که اکنون نیست یارم در کنارم

دسته ها : لاو شعر
چهارشنبه ششم 6 1387
X