مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن ار امواج نور
در زمستانی غبار آلودو ودود
یا خزانی خالی از فریاد و شور
ای دوست گر جان طلبی جان به تو بخشم
از جان چه عزیز است بگو آن به تو بخشم
کاش در این قفس بسته تنگ
گل ازادی من می خندید
آن کبوتر که لب بام نشست
کاش احساس مرا میفهمید
زندگی یک قدم شبانه زدن در طول کوره راهی است
به نام سرنوشت
که آغاز و انتهایش معلوم نیست
به گریه گفتمش آری ، ولی چه زود گذشت
بهار بود وتو بودی و عشق و امید بود
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
شبی به عمر گرم گذشت آن شب بود
که در کنارتو با نغمه و سر ور گذشت
غمگین مباش و میندیش از این سفر که تو را
گر چه بر دل غمی افزود ،گذشت
خدایا یار من مجنون کجا رفت
زپیش این دل خسته چرا رفت
مگر من ای خدا تقصیر دارم
که اکنون نیست یارم در کنارم