رخ زیبای تو را خال زدم به بدنم
تا بماند یادگار بدنت در کفنم
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
دیدی دلم شکست
دیدی شکست ....
دیدی که این بلور درخشان عمر من !
بازیچه بود
دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من
از دست کودکی که ندانست قدر ان
افتاد بر زمین
دیدی دلم شکست...
مست و آشفته نظر بررخ ماهش کردم
آنقدر دیده بر او دوختم آن شب چو شمع
آب گردیده دلم بسکه
نگاهش کردم
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن ار امواج نور
در زمستانی غبار آلودو ودود
یا خزانی خالی از فریاد و شور
ای دوست گر جان طلبی جان به تو بخشم
از جان چه عزیز است بگو آن به تو بخشم