فرشته از سنگ می پرسه چرا از خدا نمی خوای که تو رو انسان کنه ؟

سنگ میگه هنوز اونقدر سخت نشدم که انسان بشم

 

دسته ها :
پنج شنبه سی یکم 5 1387

کاری نکن دوباره مجبور شم

از تو و دوست داشتن تو دور شم

کاری نکن که عهد و پیمونم و

بشکنم و مثل تو مغرور شم

دروغ چرا من به تو وابسته ام

کور شم اگه دروغ بگم دور شم

بدون عزیم نمی خوام یه لحظه

تو زندگیت وصله ناجور شم

دسته ها :
سه شنبه بیست و نهم 5 1387

خدارو میخوام نه واسه اینکه چیزی ازش بخوام

خدارو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدارو دوست دارم نه واسه جهنم وبهشت

خدارودوست دارم ولی نه واسه زیبا زشت

خدا رو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ اخرم

خدارومیخوام نه واسه سکه وسکو و مقام

خدارومی خوام که فقط تو رو نگه داره داره برام

خدا رودوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق وتنها نمی زاره

خدارو دوست دارم چون که هواسش به منه

خدارو دوست دارم چونکه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه منو تو با همیم

خدا رو دوست دارم واسه اینکه میدونه من وتو عاشق همیم

 

دسته ها :
دوشنبه بیست و هشتم 5 1387

من ازت هیچی نمی خوام     من فقط می خوام نباشی

 میون  این همه  ادم       تو  دوسم  نداشته باشی      

دسته ها : لاو شعر
پنج شنبه سوم 5 1387

دل من  یه قفل  اما دست  تو مثل کلیده

می خوام از تو بنویسم کاغذم همش سفیده

دسته ها : لاو شعر
چهارشنبه دوم 5 1387
 الفبا
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتیست که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری، به تو یعنی به همان منظر نور
به همان سبزصمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه، همان وهم همان تصویری
که سراغش زغزلهای خودت می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم، به تکلم، به دل آرایی تو
به صبوری، به تماشا، به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شبیست مونس جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگیش
می توان یک شبه پی برد به دلدادگیش
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!
اگر این حادثهء هر شبه تصویر تو نیست!
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی است؟!
به گمانم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مپوش
آری آن سایه که شب مونس جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگر این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه توی!
عشق من! آن شبح شاد شبانگاه توی
دسته ها : لاو شعر
چهارشنبه بیست و ششم 4 1387
X