آنقدر به تاریکی لعنت نفرستید شمعی روشن کنید.
آن کس که به فکر فردا نیست به غم فردا گرفتار می شه .
کنفوسیوس
سیب سرخی را به من بخشید و رفت
عاقبت بر عشق من خندید ورفت
اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت
می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری

در دیاری که دران نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی