ترس از دست دادن تو
تا ابد ابی شدن
لحظه ای بارانی و لحظه ای شفاف ومهتابی شدن
لذت یک آرزو
یک بلای ماندگار
هدیه ای از آسمان
یک صفای سازگار
هر چه هست این ع ش ق صدها قلب صاف
با حضورش ابی و بی کینه است
من مرغک بشکسته پر در خاک و خونم
افسانه ساز شهر تنهایی منم من
افتاده در گرداب رسوایی منم من
به دنبال چه می گردم شب روز .چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز
زجمع آشنایان می گریزم ،به کنجی می روم آرامو خاموش .نگاه غوطه ور با تیرگی ها ، به تیمار
دل خود میدهم نوش .گریزانم از این مردم که در ظاهر به من یکرنگ وهمدل ،ولی در باطن ازفرط
حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند ،به رویم چون گل خوشبو شکفتند ،
ولی ان دم که در خلوت نشستند ،مرا دیوانه ای بد نام گفتند
تورا می شناسم
آنگونه که اشک و آه را
آنگونه که نخلهای سوخته را
رد پایت
هنوز در شنزارهای داغ جنوب باقی است
آسمان با عروج تو
خود را تفسیر کرد
و سروها
به احترام تو برخاستند