به خنجر گر بر ارند دیدگانم
در اتش گر بسوزاند استخوانم
گر بر ناخنانم نی بکوبند
نگیرم دل زیار و مهربانم
چرا بعضی ها از نسل سرما و زمستانند و در
خانه دلشان اجاق مهربانی نمی سوزد ؟
مثل همان عروسکهایی که با چشمان شفاف
و قشنگشان می بینند ،اما نمی بینند به هیچ چیز نمی توان دل بست
نه به دیوارها و نه به پنجره هایی که
با پلک نیمه بیدارشان همه جا را مینگرند
برای بالا رفتن باید پرواز کرد ...
وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
غیر دل چیزی ندارم که بدان لایق تو
اسرار خود لایق هر بی سر و پایی نیست
خم ابروی کجت قبله محراب من است
تا به گیسوی تو خود را ز تب و تاب من است
من به خال پیشانی ات ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیما ر شدم
محبت کن که دل چون سرد شد در سینه بمیرد
چرا غم می خوری از دست مردن
مگر آنان که مردن غم نخوردند
عاشقم یا رب ندارم خانه ای
عاشقان خانه ندارند دل مگر دیوانه ای
آخر از دست تو من اهل کلیسا می شوم
می کشم دست از مسلمانی مسیحا می شوم