دستم بگیر کز غم ایام خسته ام
نازم بکش که عاشقم و دلشکسته ام
خدایا عمر من را بر سر آور
مرا زنده ماندن رغبتی نیست
به جز شرمو تمناو غم فقر
در این دنیا برایم نعمتی نیست
سرگذشت غم هجران تو گفتم باشمع
آنقدر سوخت که از کرده پشیمانم کرد
صبح شد ووقت خوندن خروس شد
یه روح پاک راهی اقیانوس شد
گفتن چی شد ؟طفلی چرا مرد؟
گفت:آخه دیشب یارش عروس شد
چون مرا دیدی به عشقت مبتلا رفتی برو
چون بدانستی که می خواهم تو را رفتی برو
باز عشق آمد و آتش به دل و جانم زد
خنده بر سوز ودل و دیده گریانم زد