ع ش ق فراموش کردن خود در وجود کسی است
که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد
سالها از خودم پرسیدم کیستم؟
آتشم ،شوقم ، شرابم ، چیستم
دیدمش اکنون فهمیدم
او به جز من ، من به جز او نیستم
تو در چشم من هستی هر جا که هستم
تو را هر جا که هستم می پرستم
دل درد آشنا را در تو دیدم
تو می دانی خدا را در تو دیدم
آن هنگام که شوق دیدارت تار وپود وجودم
را سرشار از عشق تو ساخت دریافتم
که زندگی بی تو هیچ لطفی ندارد ...
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
که تو در عرش بیکرانه خود نداری
با اولین نگاه که به من کردی و مرا اسیر
خود کردی هر روز بیشتراز پیش فهمیدم
که اسیر نگاه جادویی تو می شوم افسوس
که این نگاه تو خیلی ها را اسیر کرده است