در گلستان گلها گلی بی خار خواهم تورا
هر چه کم می بینمت بسیار میخواهم تورا
چون غروب خیلی قشتگه
تو خودت خود غروبی
چی بگم قحطی واژه است
هر چی هست توخیلی خوبی
دیدی ای تنها امیدم
انچه گفتی من شنیدم
با نگاه عاشق تو
از همه کس دل بریدم
غروب نگاه تو
غروب دریاست
باز هم طلوع کن
در اسمان دلم
دوباره چشمانت را برای تاریکی ام درمان باش
بیا اوج زیبایی نگاهت
و
دست مهربانت را از اسمان به من بده
بیا
بیا ای زیباترین
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید