ای دوست گر جان طلبی جان به تو بخشم
از جان چه عزیز است بگو آن به تو بخشم
کاش در این قفس بسته تنگ
گل ازادی من می خندید
آن کبوتر که لب بام نشست
کاش احساس مرا میفهمید
زندگی یک قدم شبانه زدن در طول کوره راهی است
به نام سرنوشت
که آغاز و انتهایش معلوم نیست
به گریه گفتمش آری ، ولی چه زود گذشت
بهار بود وتو بودی و عشق و امید بود
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
شبی به عمر گرم گذشت آن شب بود
که در کنارتو با نغمه و سر ور گذشت
غمگین مباش و میندیش از این سفر که تو را
گر چه بر دل غمی افزود ،گذشت
خدایا یار من مجنون کجا رفت
زپیش این دل خسته چرا رفت
مگر من ای خدا تقصیر دارم
که اکنون نیست یارم در کنارم
نگاه:
دیشب ،ستاره خیال و آرزویم را
در عمق نگاه عاشق تو جست و جو کردم
و چه زیبا در افق چشم های تو می درخشید
دلم می خواهد هر شب نگاهم کنی تا من
عاشقانه،دنیای ستاره های آرزوهایم را در
نگاه پاک و روشن تو جست و جو کنم ای
چشم بی غروب،نگاهم کن ...
که برق نگاهت روشنی چشم بی فروغ من است