سلام
شعری از ایرج میرزا

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی

آراسته با شکل مهیبی سر و بر را

گفتا که منم مرگ و اگر خواهی زنهار

باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار

یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر

تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را

لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت

کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را

گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند

هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را

لکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد

می نوشم و با وی بکنم چاره شر را

جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی

هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند

زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را
سلام
16 شهر یک روز تاریخیه..
در سال 1352 در چنین روزی 6 گل از دوازه استقلال آن زمان گذشت.
روزی که امیدواریم یکبار دیگر تکرار شود..

یادم آید سالهای رفته را

الخصوص آن روز خاص هفته را

روزی از ایام قبل انقلاب

اهل تهران جملگی در پیچ وتاب

پیچ وتاب بازی خاص وطن

تیم آبی تیم قزمز پیرهن

بازی دربی ما آغاز شد

تا کنون از بهر ما یک راز شد

راز شش گل بهر قرمز حامیان

سهم آبی صفر شد در این میان

لفظ شش تایی از آن پس باب شد

اهل قرمز را شعاری ناب شد
سلام
امروز 23ذیقعده روز زیارتی مخصوص آقا علی بن موسی الرضاست..
ایشاا...قسمتتون بشه در چنین روزی در کنار صحن وسرای باصفاش باشید..
شعری زیبا از شاعر اهل بیت حسان چایچیان تقدیم شما:


آمدم ای شاه پناهم بده / خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان / دور مران از در و راهم بده

ای گل بی‌خار گلستان عشق / قرب مکانی چو گیاهم بده

لایق وصل تو که من نیستم / اذن به یک لحظه نگاهم بده

ای که حریمت مَثل کهرباست / شوق و سبک خیزی کاهم بده

تا که ز عشق تو گدازم چو شمع / گرمی جان‌سوز به آهم بده

لشکر شیطان به کمین منند / بی‌کسم ای شاه پناهم بده

از صف مژگان نگهی کن به من / با نظری یار و سپاهم بده

در شب اول که به قبرم نهند / نور بدان شام سیاهم بده

ای که عطابخش همه عالمی / جمله حاجات مرا هم بده

آن چه صلاح است برای «حسان» / از تو اگر هم که نخواهم بده
روز وشب با یاد تو سر می کنم
شعر عشق تو من از بر می کنم
باختم در حفظ شعرت قافیه
در ردیف تو چسان سر می کنم
وه چه سنگین است وزن شعر تو
نیستم همسنگ باور می کنم
خواستم گویم غزل اما نشد
من همیشه شعر ،ابتر می کنم
تقوایی
 

آن زلف پریشان تو کردست پریشان
حال من وحال همه ی خلق خدا را
چشمان چوالماس تو بس چشم نواز است
جادو ست کشاند همه در دام بلا را
ابروت کمان است وبود هرمژه تیری
بگرفته هدف قلب همه اهل صفا را
طعم لبت از یاد برد شهد مصفا
صد طعنه زند چشمه ای ازآب بقارا
ره رفتن تو سخت فریبانه وموزون
رهزن شده دین ودل هر شاه وگدا را
ترکیب لب وچشم ودوابروی کمانت
آرد فتبارک به لب اهل خدا را
هروقت تکانی بدهی گیسوی خود را
یادی بکنم زمزمه ی باد صبا را
افسوس که توباهمه ی حسن خداداد
سهمیه ی عاشق بدهی جور وجفا را
تقوایی

درود بر حاج قاسم فرزند ایران وسرتیتر همه رسانه های دنیا

شیر بیشه ایران قاسم سلیمانی
کرده دشمنان حیران قاسم سلیمانی
جان خود به کف دارد این دلیر جنگاور
فخر خطه ی کرمان قاسم سلیمانی
داعشی واسراییل دست دست هم داده
بر علیه شان طوفان قاسم سلیمانی
دشمنان دون ما تشنه گشته بر خونش
حفظ او کند قرآن قاسم سلیمانی
نقشه های رزم اوبی نظیر می باشد
مرد رزمی دوران قاسم سلیمانی
در عراق وسوریه پیروان حیدر را
قوت دل است وجان قاسم سلیمانی
این سرای ایران است نقط نقطه اش بینی
شیر مرد با ایمان قاسم سلیمانی

شعر:تقوایی

سلام

شعری در باره ی قرآن مجید:

  مصحف پیغمبر اسلامیان قرآن بود

بی گمان گوینده هر آیه اش یزدان بود

  سوره هایش یکصد وچار وده است ای نیک بین

شصت ودو،سی،عده ی آیات این فرقان بود

  برترین اعجاز پیغمبر بود قرآن حق

رهروان راه حق را شاخص ومیزان بود

  گنجی از علم است گر دقت کنی در محتوا

عالم قرآن زگوناگونی اش حیران بود

  خواندن هر آیه اش دارد ثوابی بس عظیم

قاری قرآن به جنت گوهری تابان بود

  هر که خواهد دست بر تحریف این قرآن برد

سخت ناکام است زیرا حافظش یزدان بود

  تازگی دارد همیشه هرچه عمرش بگذرد

هرزمانی مومنین را چاره وبرهان بود

  عامل قرآن زدیگر مومنان پیشی گرفت

بر رسولان خدا در جنتش مهمان بود

  شاعر :اسماعیل تقوایی

 

زبانم با تماشای تو لکنت دار می گردد
ودیوار تحیر بر سرم آوار می گردد
تحیر دارم از این وجهه وحسن خدادادی
اگر دیوانه بیند روی تو هشیار می گردد
صمیمانه نگاهت می کنم با صد تمنا من
دل ودینم براهت عازم بازار می گردد
تبسم با تاسف می کنی بر حال زار من
به این لبخد تلخت پیکرم تبدار می گردد
زمن اصرار برعشقم زتو انکارهر عشقی
فراموشی عشق تو به من اجبار می گردد
به خود میگویم او دیگر نمی خواهد ترا بس کن
ولی از سوی قلبم عشق تو اصرار می گردد
توبس کن بی وفایی گوشه چشمی عنایت کن
که بی تو زندگانی بس مرا دشوار می گردد

شاعر:اسماعیل تقوایی

شعری از شاطر عباس صبوحی

خیلی زیباست....

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری! افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه

بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است

زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟

نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم

که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ

که دمادم لب من بر لب بنت العنب است

منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است

 

سلام

چقدر این شعر زیباست...

از زبان همه منتظران حضرت صاحب الزمان گفته شده...

-----------------------------------

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویى

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویى؟!

به کسى جمال خود را ننموده‏ ای و بینم

همه جا به هر زبانى، بود از تو گفتگویى!

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویى!

به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم

شده‏ ام ز ناله، نالى، شده‏ ام ز مویه، مویى

همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگى

من از آن خوشم که چنگى بزنم به تار مویى!

چه شود که راه یابد سوى آب، تشنه کامى؟

چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویى؟

شود این که از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!

من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویى؟!

بشکست اگر دل من، به فداى چشم مستت!

سر خُمّ مى سلامت، شکند اگر سبویى

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویى!

نه به باغ ره دهندم، که گلى به کام بویم

نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویى

ز چه شیخ پاکدامن، سوى مسجدم بخواند؟!

رخ شیخ و سجده‏ گاهى، سر ما و خاک کویى

بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمى

بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویى!

نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسکین

که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویى‏

"فصیح الزمان شیرازى" (رضوانى)

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابربشنیدم از هوای تو آواز طبل بازگفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برووان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستدر دست هر کی هست ز خوبی قراضه​هاستاین نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفایعقوب وار وااسفاها همی​زنموالله که شهر بی​تو مرا حبس می​شودزین همرهان سست عناصر دلم گرفتجانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوزین خلق پرشکایت گریان شدم ملولگویاترم ز بلبل اما ز رشک عامدی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهرگفتند یافت می​نشود جسته​ایم ماهر چند مفلسم نپذیرم عقیق خردپنهان ز دیده​ها و همه دیده​ها از اوستخود کار من گذشت ز هر آرزو و آزگوشم شنید قصه ایمان و مست شدیک دست جام باده و یک دست جعد یارمی​گوید آن رباب که مردم ز انتظارمن هم رباب عشقم و عشقم ربابی​ستباقی این غزل را ای مطرب ظریفبنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق بگشای لب که قند فراوانم آرزوستکان چهره مشعشع تابانم آرزوستباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوستآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوستوان ناز و باز و تندی دربانم آرزوستآن معدن ملاحت و آن کانم آرزوستمن ماهیم نهنگم عمانم آرزوستدیدار خوب یوسف کنعانم آرزوستآوارگی و کوه و بیابانم آرزوستشیر خدا و رستم دستانم آرزوستآن نور روی موسی عمرانم آرزوستآن​های هوی و نعره مستانم آرزوستمهرست بر دهانم و افغانم آرزوستکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوستگفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوستکان عقیق نادر ارزانم آرزوستآن آشکار صنعت پنهانم آرزوستاز کان و از مکان پی ارکانم آرزوستکو قسم چشم صورت ایمانم آرزوسترقصی چنین میانه میدانم آرزوستدست و کنار و زخمه عثمانم آرزوستوان لطف​های زخمه رحمانم آرزوستزین سان همی​شمار که زین سانم آرزوستمن هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
X