آن زلف پریشان تو کردست پریشان
حال من وحال همه ی خلق خدا را
چشمان چوالماس تو بس چشم نواز است
جادو ست کشاند همه در دام بلا را
ابروت کمان است وبود هرمژه تیری
بگرفته هدف قلب همه اهل صفا را
طعم لبت از یاد برد شهد مصفا
صد طعنه زند چشمه ای ازآب بقارا
ره رفتن تو سخت فریبانه وموزون
رهزن شده دین ودل هر شاه وگدا را
ترکیب لب وچشم ودوابروی کمانت
آرد فتبارک به لب اهل خدا را
هروقت تکانی بدهی گیسوی خود را
یادی بکنم زمزمه ی باد صبا را
افسوس که توباهمه ی حسن خداداد
سهمیه ی عاشق بدهی جور وجفا را
تقوایی
سلام
شعری در باره ی قرآن مجید:
مصحف پیغمبر اسلامیان قرآن بود
بی گمان گوینده هر آیه اش یزدان بود
سوره هایش یکصد وچار وده است ای نیک بین
شصت ودو،سی،عده ی آیات این فرقان بود
برترین اعجاز پیغمبر بود قرآن حق
رهروان راه حق را شاخص ومیزان بود
گنجی از علم است گر دقت کنی در محتوا
عالم قرآن زگوناگونی اش حیران بود
خواندن هر آیه اش دارد ثوابی بس عظیم
قاری قرآن به جنت گوهری تابان بود
هر که خواهد دست بر تحریف این قرآن برد
سخت ناکام است زیرا حافظش یزدان بود
تازگی دارد همیشه هرچه عمرش بگذرد
هرزمانی مومنین را چاره وبرهان بود
عامل قرآن زدیگر مومنان پیشی گرفت
بر رسولان خدا در جنتش مهمان بود
شاعر :اسماعیل تقوایی
شعری از شاطر عباس صبوحی
خیلی زیباست....
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری! افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه
بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است
زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است
یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟
نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است
شحنه اندر عقب است و، من از آن میترسم
که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است
پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ
که دمادم لب من بر لب بنت العنب است
منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان
گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است
عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش سبب است
سلام
چقدر این شعر زیباست...
از زبان همه منتظران حضرت صاحب الزمان گفته شده...
-----------------------------------
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویى
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویى؟!
به کسى جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانى، بود از تو گفتگویى!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویى!
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شده ام ز ناله، نالى، شده ام ز مویه، مویى
همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگى
من از آن خوشم که چنگى بزنم به تار مویى!
چه شود که راه یابد سوى آب، تشنه کامى؟
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویى؟
شود این که از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!
من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویى؟!
بشکست اگر دل من، به فداى چشم مستت!
سر خُمّ مى سلامت، شکند اگر سبویى
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویى!
نه به باغ ره دهندم، که گلى به کام بویم
نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویى
ز چه شیخ پاکدامن، سوى مسجدم بخواند؟!
رخ شیخ و سجده گاهى، سر ما و خاک کویى
بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمى
بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویى!
نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسکین
که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویى
"فصیح الزمان شیرازى" (رضوانى)
| بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابربشنیدم از هوای تو آواز طبل بازگفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برووان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستدر دست هر کی هست ز خوبی قراضههاستاین نان و آب چرخ چو سیلست بیوفایعقوب وار وااسفاها همیزنموالله که شهر بیتو مرا حبس میشودزین همرهان سست عناصر دلم گرفتجانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوزین خلق پرشکایت گریان شدم ملولگویاترم ز بلبل اما ز رشک عامدی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهرگفتند یافت مینشود جستهایم ماهر چند مفلسم نپذیرم عقیق خردپنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوستخود کار من گذشت ز هر آرزو و آزگوشم شنید قصه ایمان و مست شدیک دست جام باده و یک دست جعد یارمیگوید آن رباب که مردم ز انتظارمن هم رباب عشقم و عشقم ربابیستباقی این غزل را ای مطرب ظریفبنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق | بگشای لب که قند فراوانم آرزوستکان چهره مشعشع تابانم آرزوستباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوستآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوستوان ناز و باز و تندی دربانم آرزوستآن معدن ملاحت و آن کانم آرزوستمن ماهیم نهنگم عمانم آرزوستدیدار خوب یوسف کنعانم آرزوستآوارگی و کوه و بیابانم آرزوستشیر خدا و رستم دستانم آرزوستآن نور روی موسی عمرانم آرزوستآنهای هوی و نعره مستانم آرزوستمهرست بر دهانم و افغانم آرزوستکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوستگفت آنک یافت مینشود آنم آرزوستکان عقیق نادر ارزانم آرزوستآن آشکار صنعت پنهانم آرزوستاز کان و از مکان پی ارکانم آرزوستکو قسم چشم صورت ایمانم آرزوسترقصی چنین میانه میدانم آرزوستدست و کنار و زخمه عثمانم آرزوستوان لطفهای زخمه رحمانم آرزوستزین سان همیشمار که زین سانم آرزوستمن هدهدم حضور سلیمانم آرزوست |