تقدیم به حضرت رقیه سلام ا...علیها

گوشه ی ویرانه روشن گشت بابا،باسرت
شمعی وپروانه سان گرد تو گردد دخترت
کاش می بودی گلاب اندر خرابه جان من
تا بشویم خون وخاکستر زراس انورت
صورتم نیلی وپهلو از لگد گشته کبود
شاد باشم گشته ام اینک شبیه مادرت

هرزمان نام تو می بردم در طول سفر
قسمتم می گشت سیلی از عدوی کافرت
گر که می بینی هنوزم نیمه جانی باقی است
چون که می بودی سپربرمن همیشه خواهرت
کودک شامی که بر من طعنه می زد گو بیا
بین که بابا آمده گر که نباشد باورت
این چه وضعی است بابا بر سر ما آمده
شد اسارت قسمت ذریه ی پیغمبرت
گشته ام دلتنگ آغوش عمو عباس خود
گو چه آمد بر سر آن افسر نام آورت
هرزمان یاد آورم آتش به جانم اوفتد
روز عاشورای خونین و وداع آخرت
با سر خود آمدی دیدار طفلان یتیم
در کجا باشد عزیز فاطمه پس پیکرت
بعد تو دیگر نخواهم زندگانی ای پدر
می کند جان رافدایی تو ،دخت مضطرت

شاعر : اسماعیل تقوایی

سلام

شب اول محرم متعلق به مسلم بن عقیل

مسلم بن عقیل نور دوعین
آن عمو زاده و رسول حسین

وارد کوفه گشت با اکرام
در پی اش شد روان هزاران گام

همگی صحبت از وفا کردند
جمله انکار هر جفا کردند

چون به کوفه رسید ابن زیاد
کوفیان را وفا برفت از یاد

دلشان شد ز ترس آکنده
جمعشان مضمحل پراکنده

مسلم اندر غروب تنهاشد
بر رخش گرد غم هویدا شد

غم ارسال نامه اش به حسین (ع)
که بیا کوفه ای ضیاء دو عین

کو به کو دشمنان به دنبالش
با دو طفلش عجیب بود حالش

عاقبت انتهای کوچه ی تنگ
شد اسیر عدو به صد نیرنگ

حیله هایی بر او به جنگ زدند
بر سرش خرمنی ز سنگ زدند

دست بسته ببردنش بر بام
جانیانی بدور از اسلام

بام دارالاماره از پیکر
سر او شد جدا و عمر آخر

آخرین حرف او به اشک و به آه
طرف صحبتش حسین (ع) آن شاه

شیعیان را امام کوفه میا
ای شه بامرام کوفه میا

شاعر : اسماعیل تقوایی

سلام

چند رباعی ازحاج مرشد چلوئی(ساعی)تقدیم می گردد:

سگ بازبان به زخم تنش می زند دوا

کمتر زسگ کسی است که زخم زبان زند

ما دیده ایم قفل به در می زنند لیک

خوش آن بود که قفل کسی بر زبان زند

----------------------------

عجب کاریست کار عاشقانه

اگر عاشق نباشد در میانه

اگر مرغ دلی شد صید جانان

نه دیگر آب می خواهد نه دانه

------------------------------

امتحان کرده اند ماراچند

این که در دست ماست ایمان نیست

جمع عالم زدیم ودانستیم

از صدی ده یکی مسلمان نیست

سید عبدالله حسینی دبیر سومین جشنواره بین المللی شعر حوزه ( اشراق) در مطلبی با عنوان «تقدیم به شهید سردار همدانی» نوشت:

دوشنبه در محضر حضرت آقا مشرف بودیم.

سردار شهید همدانی هم در ردیف جلو روبروی آقا نشسته بود. سردار صفوی هم در کنار دکتر واعظی به فاصله یک نفر کنار حضرت آقا و در سمت چپ ایشان سردار سلیمانی و امام جمعه محترم شهر کرد نشسته بودند.

سردار همدانی چه آرام و با وقار تمام ذهن خود را به چهره ایشان متمرکز کرده بود و نگاهش لحظه ای هم از صورت آقا جدا نمی شد. فکر میکنم قدر لحظه ها را می دانست. وقتی شاید بر خلاف عرف دیدارها وسط حرف حضرت آقا جمله ای گفتم، نگاهی مهربانانه و متذکرانه ای داشت به من، یعنی که محضر حضرت آقا ست، رعایت کن. البته او نمی دانست که ما از این دست مطایبه ها با حضرتش فراوان داشته ایم.

بعد از دیدار آمد سراغم و گفت خوب صحبت کردی. حرف هایت خیلی عالی بود ولی خوب بود وسط حرف آقا حرف نمی زدی. اما وقتی تاریخچه جلسات چند ساعته شاعران با حضرت آقا را از سال 64 برایش گفتم انگارقانع شد. شماره هایمان را بهم دادیم و این اولین و آخرین دیدار من با مردیبود که امروز در آستانه محرم به کاروان کربلا پیوست. گویا آمده بود برای آخرین خدا حافظی با مراد و مولای خود.

به او برای دریافت مدال شهادت تبریک می گویم و برایش علو درجات را از خداوند می خواهم و برای یاران او صبر و اجر آرزو می کنم.


مردی اگر بخون خفت از این قبیله غم نیست
از این قبیل مردان در این قبیله کم نیست

از گلشن شهادت پروردگار گل چید
گویا بجز شهیدان محرم در این حرم نیست

هر کس ز دست ساقی جام وصال گیرد
خواهان جام غم هست محتاج جام جم نیست

گر جملگی بیفتیم مثل حسین بر خاک
ما راست قامتان را سر پیش ظلم خم نیست

باید سرود با عشق غم نامه ولا را
هر کس که ساخت شعری هم سنگ محتشم نیست

بیش و کم جهان را از عاشقان مپرسید
عاشق اگر کسی شد در فکر بیش وکم نیست

با شامیان داعش از صبحدم مزن دم
شیخ عرب شعورش بالاتر از شکم نیست

یک عمر دار بر دوش در انتظار مرگیم
ما را خیال سازش با شحنه ستم نیست

با صد نوا به رقص آی مانند مرغ بسمل
بلبل به وقت خواندن در فکر زیر و بم نیست

در کیش ما نباشد شایسته شهادت
آنکس که با خمینی در عشق هم قسم نیست

ما را حیات جاوید با مرگ شد فراهم
این ره ندارد آغاز پایان راه هم نیست

مردی به خاک افتاد مردی دگر قد افراشت
یعنی حسین دوران بی یاور و علم نیست

ما وارثان آدم آماده ایم هر دم
مردن میان بستر در دودمان دم نیست

پایان گل شهود است پایان گل سجود است
پایان گل وجود است پایان گل عدم نیست

سلام ما به محضرت حسین
به کاروان ولشگرت حسین

سلام بر محرم غمت
به مر قد منورت حسین

سلام ما به روز واقعه
به غصه های خواهرت حسین

سلام ما به اکبر آن گل
شبیه بر پیمبرت حسین

سلام بر گلوی پر زخون
به شیر خواره اصغرت حسین

سلام ما به نهر علقمه
به پهلوان لشگرت حسین

سلام بر یتیم مجتبی
به نو گل برادرت حسین

سلام ما به اهل بیت تو
به آن وداع آخرت حسین

سلام بر سجود خون تو
نظر به خیمه ،آخرت حسین

سلام ما به قتلگاه وآن
سر جدا زپیکرت حسین

سلام بر غروب روز خون
به ناله های مادرت حسین

سلام بر شهید راه تو
سلام ما به محضرت حسین

شاعر : اسماعیل تقوایی

گیسوی، چوبر روی رخت اندازی
روز همه چون شب سیه گردانی
بی نور رخ تو زندگی ممکن نیست
بی طلعت روت زندگی ظلمانی
لبخند توجانفزا ترین لبخند است
اخم تو نصیب می کند حیرانی
چشمان تو مسخ می کند هرکس را
تو ساحره ای به کسوت انسانی
ره رفتن توبرد دل ودین همه
کم راه برو که دین کس نستانی
اجزای تو اینچنین کند با مردم
ترکیب تو می کند بپا طوفانی
اسماعیل تقوایی

تقدیم به حضرت صاحب الزمان

ای غایب از دیده که بینی همه ما را
لطفی، زپس پرده برون آی خدا را
دیریست که هجر ان تو آتش به دل ماست
بازا وخنک کن دل تفتیده ی ما را
هرچند که ما لایق دیدار نباشیم
برما کرمی کن تو ببخشای خطا را
سلطانی وماجمله گدایان توباشیم
حاشا که برانی تو زدرگاه گدا را
در راه تو ما منتظری بی سر وپاییم
پایان بده هجرانی این بی وسر وپا را
جان همه قربان تو ای عدل خدایی
بنگر زضعیفان جهان دست دعا را
بازا که جهانی بشود عاری ازظلم
بردرد ضعیفان جهان آر شفا را
اسماعیل تقوایی
سلام

چند بیتی طنر در باره معضل "موش"در تهران:
 
کوی وبرزن پر شده از موش ،پس کاری کنید
 
چهره تهران شده مخدوش ،پس کاری کنید
 
هر طرف هرروز بینی غش نموده خانمی
 
دیده موش وگشته او مدهوش ،پس کاری کنید
 
تا میان کوچه می آیی ببینی موش را
 
منتظر تا گیردت آغوش،پس کاری کنید
 
سخت می ترسم که ناگه وقت استحمام خویش
 
بنگرم موشی به زیر دوش،پس کاری کنید
 
ترس از آدم بمرده در وجود موشها
 
زین جهت آورده آدم جوش،پس کاری کنید
 
بر زمین تا پا گذارم جیغ موشی بشنوم
 
چون شده از موشها مفروش،پس کاری کنید
 
گربه ها از ترس این موشان فراری گشته اند
 
تا نخورده گربه ها را موش،پس کاری کنید
 
فیلم شهر موشها دارد حقیقی میشود
 
تا نبریدند از ما گوش،پس کاری کنید
 
گر همین منوال باشد سهم من باشد جنون
 
تا نرفته از سر من هوش،پس کاری کنید
 
شاعر:اسماعیل تقوایی

تو یار منی دلبر ودلدار منی

بیمار توام تشته دیدار توام

تو جان منی شمع شبستان منی

حیران توام زنده ی احسان توام

خاتون منی دلبر موزون منی

مفتون توام واله ومجنون توام

معصوم منی گوهر مکتوم منی

محکوم توام عاشق محروم توام

دنیای منی خوش قد وبالای منی

شیدای توام عاشق رسوای توام

محبوب منی گوهر مرغوب منی

منصوب توام غم زده مغلوب توام

امداد منی روشنی یاد منی

فرهاد توام از نفس افتاد توام

گلزار منی رونق بازار منی

زنگار توام سخت هوادار توام

منظور منی در دوجهان حور منی

مهجور توام شمعک بی نور توام

طاووس منی نگار مانوس منی

محبوس توام همیشه کابوس توام

الهام منی یار گل اندام منی

اوهام توام شکار در دام توام

اسماعیل تقوایی

تاکه سوی رخ زیبای تو سر،گردانم
غمزه ات می کند ای ساحره سرگردانم
گوشه چشم تو راپاسخ من جان باشد
آنچنان جان که بیاید به لبانم جانم
عاشق مرده نگارا به چه کارت آید
بکن ازآب حیات لب خود مهمانم
جان ببخشابه من وحلقه به گوشم انداز
بی تو ارباب، شود زندگیم زندانم
گر کنی قصد جدایی زمن زار بدان
اول هجر بود عمر مرا پایانم
شاعر:اسماعیل تقوایی

باز بوی کربلا آید همی
کاروانی نینوا آید همی

شد محرم ماه سوگ عالمین
کربلا،خون خدا آید همی

گاه هجران حسین از زینبش
ماه سر ازتن جدا آید همی

روز عاشورا علی اکبرش
قطعه قطعه بر عبا آید همی

بین که عباس آن یل ام البنین
تا شود دستش جدا آید همی

اصغر شش ماهه آغوش رباب
خنده بر لب جانفدا آید همی

قاسم آن زیبای آل فاطمه
بهر مرگی با صفا آید همی

کودک ناز حسن عبداللهش
مست بوی کربلا آید همی

بین که مولامان حسین فاطمه
با رضای بر قضا آید همی

مادر غمها شود دخت علی
با صبوری بر جفا آید همی

باز آمد ماه غمهای خدا
فاطمه صاحب عزا آید همی

شاعر : اسماعیل تقوایی

X