شام را بنگر که آذین بسته اند
شامیان بر بامها بنشته اند
شادمانی کرده ودف می زنند
مرد وزن،پیر وجوان دف می زنند
جملگی جمعند دور کاروان
کاروانی از زنان وکودکان
کاروانی که رسولان غمند
چند روزی است غرق ماتمند
ماتم کرببلا،قتل حسین(ع)
ماتم جانسوز شاه عالمین
کاروان اهل بیت مصطفی(ص
چون اسیرانند در شام بلا
حضرت سجاد میر کاروان
در غل وزنجیر گشته نیمه جان
زخم، دوش او ززنجیر ستم
می رود خون جراحت دمبدم
عمه سادات در این کاروان
گشته مضطر از جفای شامیان
پیش چشمانش بود راس حسین
اشک ریزان است بر آن نور عین
سنگها می بارد از هر کوی وبام
از سوی این شامیان بی مرام
سنگ بر راس شهیدان می خورد
زین اصابت قلب زینب می درد
می کندسوزان دل اهل ولا
خاطرات سختی شام بلا

شاعر : اسماعیل تقوایی


چقدر این شعر زیباست:

آتش و آب و آبرو با هم.
هر سه گشتند. در سفر. همراه.

عهد کردند. هر یکى گم شد. 
با نشانى ز خود. شود پیدا. 

گفت آتش. به هر کجا دود است. 
میتوان یافتن. مرا آنجا. 

آب گفتا. نشان من پیداست. 
هر کجا باغ هست و سبزه بیا. 

آبرو رفت و گوشه اى بگرفت. 
گریه سر داد. گریه اى جانکاه. 

آتش آن حال دید و حیران شد. 
آب. در لرزه شد. ز سر تا پا. 

گفتش آتش. که گریه ى تو ز چیست ؟
آب گفتا. بگو نشانه   چو ما

آبرو لحظه اى به خویش آمد
دیدگان پاک کرد و کرد نگاه

گفت. محکم مرا نگه دارید
گر شوم گُم نمیشوم پیدا
«رهی معیری


نامش از کودکیم ورد زبانم بودست
قرب درگاه شریفش مرا مقصود است
سالیانی ست غلامی کنم از بهر حسین(ع)
از طریق ره او راه خدا مشهود است
می سراید به عزایش دل من نیک غزل
نام زیباش ردیف غزل من بودست
هر محرم که بپا محفل انسش گردد
رفتن جای دگر پیش دلم مردود است
چایی روضه ی او طعم بهشتی دارد
اشک در مجلس او قدر مرا افزوده ست
افتخار است مرا نوکری هیات او
غم او زنگ گنه را زدلم بزدودست
ازخدا خواسته ام جان بدهم عاشورا
اینچنین مرگ مرا واقعه ای مسعود است

شعر :اسماعیل تقوایی

زینبم من زینت بابا شدم

در مصیبت یکه وتنها شدم

با مصیبت بوده ام از کودکی

داغدار  هجرت طاها شدم

داغ پیغمبر برایم تازه بود

داغدار مادرم زهرا شدم

آنزمان من دختری کوچک بدم

خانه دار خانه بابا شدم

سالهای بعد در شهر صیام

با یتیم کوچه هم آوا شدم

دیدم آن فرق زخون سیراب را

خواستار هجرت از دنیا شدم

بعد بابا دلخوشیم شد حسن

با کلامش فارغ از غمها شدم

آه از آن روزی که اوشد خونجگر

شاهد دفن گل زهرا(س) شدم

سالها رفت ورسیدم کربلا

همره خیل حسینی ها شدم

روز عاشورا در آن میدان خون

ناظری  برآن مصیبنها شدم

چیده شد گلهای باغ فاطمه(س)

جملگی رفتند ومن تنها شدم

جسم بیسر را گرفتم در بغل

بوسه زن بر گردن ورگها شدم

بعد تاراج گلستان رسول(ص)

من نمی دانم چسان بر پا شدم

شد اسیری قسمت آل خدا

همسفر با نیزه وسرها شدم

خطبه ها خواندم به مانند پدر

باعث رسوایی اعدا شدم

 بر مدینه من رساندم کاروان

بی حسینم ساکن آنجا شدم

طول هجرانم شده یکسال ونیم

اوفتاده در رجب از پا شدم

نیمه مه وصل شد هجران من

عازم از دنیا سوی عقبی شدم

اسماعیل تقوایی

بگذشته شب از نیمه ومن بیدارم
مغشوش زهجر توشده افکارم
زانگاه که گفته ای دلت بامن نیست
خواب از سرمن برفته وبیمارم
آوازه ی دل فروشیت پیچیده
جان نقد نموده بر سر بازارم
جان را به ازای دل کسی نفروشد
جزمن که جنون عشق دلبر دارم
گرجان دهم ودل بدهی شاد شود
در عالم غیر، روح بی آزارم
اسماعیل تقوایی

زینب (س)واسارت

می برندم بر اسیری ای برادر خیز وبین

حال من بعد تو باشدحالتی زار وحزین

پیکرت در قتلگه ،بر روی نیزه شد سرت

همچو ماهی می درخشی بر سرم ،بالا نشین

آن زمان که پیکرت در بر گرفتم قتلگه

ناله زد با ناله من همزمان عرش وزمین

عصر عاشورا برای زینب عصر شوم بود

در میان هول غارت خیمه های آتشین

ماه من طاقت ندارم این اسارت را دگر

کن دعا عمرم رسد بر لحظه های آخرین

کوفه ای که سالهایی زندگی کردم درش

بر اسیری می برندم سوی آن از راه کین

خارج از دین پیمبر،خوارجی خواند مرا

رفته از یادش منم فرزندختم المرسلین

من به قربان سر وآن چهره از خون خضاب

بوسه از لبهای خونینت برایم انگبین

ای برادر قلب من بگرفته از جور زمان

بهر آرامش بخوان آیات قرآن مبین

شاعر:اسماعیل تقوایی

خوابیده تو خرابه ،یه دختر صغیره
خواب بابا رو دیده،بهونه شو می گیره
با ناله های غمبار،می ریزه اشک هجرون
اگه نبینه بابا ،شاید یه وقت بمیره
عمه بغل می گیره،رقیه ی یتیمو
یتیمی که به دست،دشمن دین اسیره
اما آروم نمیشه،دختر ک سه ساله
دختری که به زهرا،شبیه ونظیره
یزیدی ها شنیدن،صدای گریه هاشو
فرستادن براش سر،شاید آروم بگیره
سر بابارو برداشت،چسبوند بروی سینه
دختر برای بابا،داره زبون می گیره
کجا بودی بابا جون،تنها گذاشتی مارو
یه وقت نگفتی دختر،از غم تو می میره
بابا ببین رقیه ت ،با اینکه هست سه ساله
سفید شده موهاشو،انگاری پیره پیره
یادش بخیربابا جون،عموی خوبم عباس
رفته وباغ عمرم،مثال یک کویره
اسم تو رو باباجون،هروقت زبون میارم
جواب من یه سیلی ،از دشمن حقیره
بشم فدای راس ،منور تو بابا
امشب خرابه از تو ،حسابی نور می گیره
حالا که اومدی تو،منو ببر به همرات
هجرون تو عزیزم،به قلب من یه تیره
یه وقت دیدن رقیه،ساکت وبی زبون شد
گفتن خدارو شکری،رفته خواب این صغیره
زینب اومدکنارش،صداش زد اما افسوس
دید دیگه جون نداره اون دختر اسیره

شاعر : اسماعیل تقوایی

سلام

زبان حال حضرت زینب(ی) دروقت ورود به کوفه:

ای کوفه شهر بی وفا یادت می آید

می کرد بابایم علی اینجا امیری

یادت می آید از یتیمان وفقیران

می کرد بابای شهیدم دستگیری

یادت می آید احترام مردمت را

هرگه قدم می زد زینب در مسیری

یادت بیاور از علی وآل طاها

از خطبه های آن ابرمرد دلیری

اینک چه رخ داده که اولاد امیرت

در کوفه مهمانند با حال اسیری

با ما غریبی می کنی افسوس افسوس

ای آشنای بی وفا خیلی حقیری

یادت میاید نامه های مردمانت

تا از حسینم سویتان آمد سفیری

یادت میاید با سفیر او چه کردید

تنها بماند او بین افراد شریری

یادت بیاور کوفه ای شهر خیانت

بر جنگ ما آمد زتو خیل کثیری

این ننگ باشد تا ابد پیشانی تو

ای کاش از این ننگ تو آتش بگیری

با دست مردانت ز اولاد پیمبر

بر خاک وحون افتاد جمع بی نظیری

ای کوفه مردانت حسینم را گرفتند

راسش به نیزه رفته چون ماه منیری

ای کوفه گشتی شهره برکید وخیانت

تا روز محشر بی وفایی را شهیری

شاعر:اسماعیل تقوایی

سلام
به مناسب دوازدم محرم
شهادت امام زین العابدین(ع)
*************
در روز عاشورای خون بیمار بودم

اندر حصار بستر وتبدار بودم

وقتی که جنگ با حرامی گشت آغاز

انگشت حسرت بر دهان و زار بودم

هر گاه یاری عازم میدان خون بود

دل ناگران آخر پیکار بودم

وقتی علی اکبر به خون خویش غلطید

در حال اشک وزاری بسیار بودم

آنگه که بابا گفت پشتم را شکستی

با یاد هجران عمو غمدار بودم

وقتی پدر از بیکسی فریاد میزد

افتاده از بستر سوی دلدار بودم

عمه بیامد مانع این کار من شد

گریان اسیر دست این اجبار بودم

با ناله های عمه در هجر شهیدان

همناله بودم ،عمه را همیار بودم

آندم که سر از پیکر بابا جدا شد

فکر لب عطشان آن سردار بودم

گلهای باغ فاطمه گردید پرپر

گریان به فکر صحن آن گلزار بودم

شام غریبان شاهدی نالان برای

غارتگری قوم بی افسار بودم

با دیدن ظلمی که بر آل خدا رفت

در فکر زخم پهلو ومسمار بودم

دوران سخت من میان شامیان بود

آنجا ز زنده بودنم بیزار بودم

از بعد عاشورا مشغول بیان

آن ظلم ها با گریه وگفتار بودم

تا آخر عمر خودم افسوس خوردم

از اینکه در کرببلا بیمار بودم

شاعر:اسماعیل تقوایی

چه داغها که ندیدم چه رنجها نکشیدم
میان بستر بیماریم به گریه تپیدم
توان نبود به پیکر روم به یاری بابا
دمی که داد غریبی زسوی او بشنیدم
چه سخت بود شنیدم صدای ناله عمه
در آن زمان که جدا گشنت راس باب شهیدم
ز ناتوانی خود در زمان حمله به خیمه
عرق شدم،زخجالت به روی خاک چکیدم
به شام روز دهم در میان خیمه  ی سوزان
نماز خوف بخواندم زخوف خصم پلیدم
به روی ناقه عریان فتاده در غل وزتجیر
نخست طعم اسارت ،به عمر خویش چشیدم
چه روزهای تباهی به شام قسمت ما شد
که من زمانه سختی چو آن زمانه ندیدم
هر آنچه سختی دوران هر آنچه آمده بر سر
چو بوده در ره یزدان به جان خویش خریدم
اسماعیل تقوایی
زبان حال زینب کبری(س)هنگام ترک کربلا

می روم از کربلا جا می گذارم پیکرت
می کنی همراهیم از روی نیزه با سرت
بر سفارشهای تو جان اخا کردم عمل
در ره دشوار آن خم گشته قد خواهرت
هر زمان یاد آورم آتش بگیرم از درون
خنجر شمر لعین شد آشنا با حنجرت

ناله ای در قتلگه آمد به گوشم آشنا
گوئیا صاحب عزای قتلگه شد مادرت
من به قربان تن عریان خاک افتاده ات
پس چه شد پیراهنی که داد بر تو خواهرت
من فدای جمله ی اعضات،انگشتت کجاست
برده آیا ساربان ،انگشت با انگشترت
بعد تو از آتش کین خیمه هایت سوختند
جانیان کردند غارت گوشوار دخترت
اشتران بی کجاوه مرکب ما گشته اند
سخت اوضاعی شده بر خواهر غم پرورت
پیش از این هرگز نمی شد باورم آید دمی
قسمتم گردد اسارت از عدوی کافرت
می برندم کوفه ای که بوده منزلگاهمان
کوفه ای که حاکمیت کرده در آن حیدرت
راه ورسم کوفیان صبر وقرارم برده است
یاور قرآنی ام شو تو به راس انورت

شاعر : اسماعیل تقوایی
X