می تکانم خانه را با هیبت جانانه ام

تاز خودم راضی نمایم همسر دردانه ام

هرچه می گوید عیالم نه نمی گویم به او

چون نمی خواهم رود آرامش از کاشانه ام

باز شویم فرشهای خانه را در پشت بام

بعد از آن باید بمالم هم کمر هم شانه ام

چارپایه می گذارم تا که پرده واکنم

می کنم ترس خودم پنهان زاهل خانه ام

از کت وکولم بیافتم بسکه می سابم زمین

بسکه می شویم در ودیوار کل خانه ام

گردم آویزان چو مرد عنکبوت از پنجره

تا که شویم شیشه ها با کهنه وافشانه ام

بعد از اینها می فروشم هر اثاث کهنه ای

تا بگیرم جنس نو با عیدی و یارانه ام

شرح دادم مختصر از بهر آگاهی یتان

دل بسوزانند بر من آشنا بیگانه ام

بعد از این خانه تکانی حال زارم دیدنی است

همچو نی قلیان شده این هیکل مردانه ام

اسماعیل تقوایی
تا که می خندی ودندانت نمایان می شود
می رود در گران از شرم پنهان می شود
چینش دندان تو باشد شگفتی آفرین
بر وجود نظم خلقت نیک برهان می شود
همزمان مژگان وابروها که بالا می رود
آهوی دلها هدف بر تیرمژگان می شود
مردم چشمان تو مردم پریشان می کند
شمع دل از برق چشمانت فروزان می شود
چاله های گونه هایت چاه عاشق کش بود
مسکن عشاق ،همچون چاه کنعان می شود
رشته های گیسوانت رشته های ابرشم
جمعشان با هم شبیه مهر تابان می شود
آنچه را گفتم بود تشریح اعضای سرت
چاک از ترکیبشان صدها گریبان می شود
اسماعیل تقوایی
قامتت وقت قیام ات،می کند برپا قیامت
می کنی شرمنده هر سرو بلندی را به قامت
می شود محشر بپا هرکس بیاید تا ببیند
قامتت را،تا ببیند،سخت می افتد به دامت
بهتر این باشد نشینی،مردمان آرام گیرند
گر که ننشینی رود حال همه سوی وخامت
ای گل بالا بلندم دلبر گیسو کمندم
لحظه ای پیشت نشانم تا که گردم هم کلامت
قامتت غوغا نمود و وای از آن دم نگارا
چهره بگشایی بروی عاشق زار از کرامت
اسماعیل تقوایی
گرکه دانی زندگی را خیمه ای
چادرش مادر، پدر باشد ستون
شدامیر خارج از خانه پدر
هست مادر پادشاه اندرون
مادران باشند چون سنگ صبور
کودکان را سوی خوبی رهنمون
سایه ی بابا که باشد روی سر
از بلا فرزند او گردد مصون
مادر آغوشش همیشه باز وگرم
بامحبت،باصفا،خورشید گون
اخم بابا را به جان باید خرید
زندگی ازهمتش دارد سکون
درکتاب حق نوشته آیه ها
بهر تکریم پدر مادر فزون
کمتر از اف هرکه برآنها بگفت
حکم قرآن باشد او از خاسرون
نیک فرزندان غلام والدین
این بود اوصاف نیک مومنون
ای که داری درکنارت قدر دان
این جواهرهای خلقت را کنون
اسماعیل تقوایی
انتخاباتی دگر آغاز شد
باز این ملت حماسه ساز شد
باحضور چشمگیر مردمی
کشور ما کشور اعجاز شد
مردمان با رنگ وروی مختلف
آمدندوراه وحدت باز شد
گشت خنثی حیله های دشمنان
صوت ای ایران ما آواز شد
آب در هاون بکوبد خصم دون
ملت ما بهر اویک راز شد
قدر این مردم بدان ای منتخب
چونکه بهرت رای شان ابراز شد
اسماعیل تقوایی

آخر سال وقتی که اسفند میاد
هی نفس مرد خونه بند میاد

یادش میاد که ماه آخرینه
اسفند بره بهار به جاش میشینه

باید باشه فکر خونه تکونی
با زحمتش پیر بشه تو جوونی

عیالشم هی می گیره بهونه
جنسای نو میخواد برای خونه

بادش میاد چند روز دیگه عیده
با یاد اون رنگ رخش پریده

یادش میاد رخت و لباس خریدن
توی بازار به هر طرف دویدن

یادش میاد قیمت نقل و آجیل
قیمت پرتقال و سیب و ازگیل

یادش میاد پولای تا نخورده
به اسم عیدی به همه سپرده

با اینهمه خرجی که آقا داره
عیدی دولتش ششصد هزاره

ششصد هزار کجارو پر میکنه
جاده ی زندگی رو سر می کنه

جاده سره با سر زمین میخوره
امیدشو از زندگی میبره

با کوشش دیدگان وبا رای دلم
در حوزه عشق منتخب گردیدی
قلبم صنما به نام تو داغ زدم
زان لحظه دیدمت مرا خندیدی
پرونده انتخاب من شد بسته
تو اول وآخری وهم جاویدی
اسماعیل تقوایی
اسب نادانی به هنگام جوانی تاختم
در قمارزندگانی عمر خود را باختم
عمر بگذشت وندارم توشه بهر آخرت
کاش می شد زندگانی را زنو می ساختم
اسماعیل تقوایی
به مناسبت ایام خانه تکانی


خانه را باید تکانی قلب خود را نیز هم

خانه از گرد وغبار وقلب از هر کینه ای

خانه را با آب ودل را با محبت باز شوی

خانه گرددپاک وقلبت همچنان آیینه ای
اسماعیل تقوایی
سال نو در راه باشد دوستان
وقت سرسبزی باغ وبوستان

چند روزی قبل هر سال جدید
خانه را باید تکانندی شدید

طیق معمول همه کاشانه ها
سالها باشد روال خانه ها

خانه را باید تکان، مردان دهند
درره پاکی خانه چان دهند

زن بگوید این عمل مردانه است
در توان شوهری جانانه است

من مطیعم همسر دردانه را
بار دیگر می تکانم خانه را

می کشم صد کهنه بر دیوارها
جنس کهنه می دهم سمسار ها

رنگ بنمایم در با پنجره
سرفه ها آید مرا از حنجره

فرشها را می نمایم شستشوی
در خیابان وکنار آب جوی

آنقدر کاشی بسابم این زمان
تا شود قدم به مانند کمان

در تمام مدت انجام کار
همسرم باشد کنارم بیقرار

بیقراریش یرد از من قرار
او بگیرد دائما ایراد کار

می کشم آه ونگاهم می کند
خارج از چاله به چاهم می کند

الغرض صد گونه سختی می کشم
ره بسوی تیره بختی می کشم

در دعایم خواهم از پروردگار
سال نو دیگر نزاید روزگار
اسماعسل تقوایی


فاطمیه می کنم یاد مدینه
یاد آن در ،ضربه  ی مسمار وسینه
یاد آتش بر در بیت خدایی
یاد مظلومی بانویی حزینه
یاد آن بی حرمتی های فراوان
بر سفارش کرده ی شاه مدینه
یاد آن فریاد ادرک فضه ای که
آمد از حلقوم یاس بی قرینه
یاد کوچه یاد آن دست حرامی
صورت نیلی شده از روی کینه
یاد مولا حیدر ودستان بسته
یاد اشکش از غم بازو وسینه
یاد زهرا یاد آن غسل شبانه
گریه طفلان با سنی کمینه
فاطمیه اول غمهای زینب
فاطمیه کربلا را شد زمینه

شاعر : اسماعیل تقوایی
X