با عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن بهار وعید نوروز:

 

 یکبار دگر بهار می آید

سرمستی لاله زار می آید

بلبل به نوای بس طرب انگیز

در صحنه ی سبزه زار می آید

هر غنچه به هر طرف که می بینی

بشکفته همی به بار می آید

گرمی هوا دوباره بر گردد

سردی هوا نزار می آید

از آب به گوش جان نوایی خوش

از چشمه ی کوهسار می آید

خورشید به روی باز می خندد

هر صبح چه بیقرار می آید

هر رستنی از خاک بر آرد سر 

بر دشت ودمن نگار می آید

جولانگه قاصدک شود هر جا

آواز دهد بهار می آید
 
اسفند برفته فرودین گردد

نوروز به روز گار می آید


اسماعیل تقوایی

به استقبال شب چهارشنبه سوری:


امشب شب چارشنبه سوری باشد

لازم زبرای ما صبوری باشد

انواع ترقه فشفشه سهم تو است

هر چند نخواهی اش زوری باشد

ای وای زانفجار تی ان تی ها

زهله ترکان هر عبوری باشد

امشب به درون خانه باید بودن

بهتر که زکوچه ها دوری باشد

حتی به تماشا تو مرو جان ودلم

گر این نکنی نصیب کوری باشد

پس تو بنشین به خانه وسیما بین

خور چای فراوان که به قوری باشد

البته که بی فشفشه وتی ان تی

این شب، شب شادی وسروری باشد

قاشق زنی وجهش ز روی آتش

باید زقدیم تر مروری باشد

اسماعیل تقوایی
شب است ودر سکوتی دردآلود
شود تشییع جسم پاک زهرا
یتیمانش به چشمانی گهر بار
گرفته دست بر دامان بابا
شده کم نور مهتاب وستاره
عزای فاطمه کردند بر پا
علی باقلب خون از هجر یارش
سپارد پیکرش بر خاک صحرا
گرفته در بغل زانوی غم را
سر خاک عزیزش غرق نجوا
عزیزجان حیدر گو چه سازم
به بی زهرایی ام در صبح فردا
الا ای حامی حیدر به پاخیز
علی مانده غریب وزار وتنها
بپاخیز ودوباره خطبه ای خوان
به گوش مردم در بند دنیا
شدم افسرده ودیگر ندارد
برایم زندگی بعداز تو معنا
شب تاراست و نخلستان وحیدر
که سردر چاه مینالد در آنجا
زمین وآسمان وهمسرایی
به ناله ،با علی در سوگ زهرا
اسماعیل تقوایی
مثنوی فاطمه زهرا(س)

فاطمه ام دختر پیغمبرم
ام ابیهایم وهم کوثرم
بعدپدر سخت به من شد جفا
گشت فراموش ره مصطفی
.حکم غدیر علی از یاد رفت
ملک فدک در کف بیداد رفت
خشم درونم هم فریاد شد
کوچه به کوچه پی امداد شد
مردم یثرب همه خنثی شدند
در صف دنیا زدگان جا شدند
اهل سقیفه همه غرق سرور
حاکم مردم شده اصحاب زور
آمده بودند علی را برند
برخودشان بیعت او را خرند
باز نکردم در خانه ام
تا نرود حیدر جانانه ام
آتش کین پشت در افروختند
درب سرای نبوی سوختند
بعد،لگد بر در ومن پشت در
ضربه ی در کرد مرا بی پسر
گفت علی وای من و وای من
میخ در وناله ی زهرای من
داد زدم فضه به دادم برس
طاقتم از دست بدادم،برس
واابتا ورد لبم آنزمان
ناله زدم سخت زجور زمان
دست ببستند زدست خدا
تاکه به مسجد ببرند از جفا
دست علی آن یل خیبر گشا
بسته شد و او به قضا شد رضا
نقش زمین بودم و او اشکبار
کرد نگاهی به من از شرم،یار
معنی آن بود که زهرای من
مصلحت اینست،ولی وای من
خواستم او را که بگیرم بدست
ضربه شلاق عدو،راه بست
چند گهی همدم بستر شدم
چله نشین غم حیدر شدم
خواستم هنگام دعا روز وشب
مرگ خودم را زخدایم طلب
خواسته من به اجابت رسید
شام غریبانه حیدر دمید
کشتی عمرم بنشستی به گل
شد شب آخر شب پردردل
درد دل فاطمه با حیدرش
خواسته هایی زعلی همسرش
گفتم علی ،جان توطفلان من
چارگل کوچک بستان من
نعش مرا دفن شبانگاه کن
چند رفیق خودت آگاه کن
جان ودلم،قبر مرا کن نهان
ازنظر ودیده ی نامردمان
گفتم واو با دل و جان می شنید
اشک علی بر رخ من می چکید
ناله زدم گریه مکن جان من
اشک تو آتش بزند جان من
فاطمه راضیست به این سرنوشت
چون بروم نزد پدر در بهشت
حیدرمظلوم حلالم نما
خنده زن ورحم به حالم نما
فاطمه ام دختر پیغمبرم
یار جوان مرگ علی حیدرم
اسماعیل تقوایی
پهلو شکسته همسر من ازبرم مرو
دل خون شود زهجر تو بال وپرم مرو
ای در ره علی شده جانباز،فاطمه
هجر ونبود تو نشود باورم مرو
بی تو،علی تو ،چه کند بین دشمنان
بی تو بدان که مضطر وبی یاورم مرو
آیند کودکان توبرگرد بسترت
هریک به ناله اند،بمان،مادرم مرو
بی مادری چه زود براین کودکان رسد
نخل جوان پر ثمرم کوثرم مرو
هرگز زیاد من نرود پشت در چه شد
شرمنده ام زتو به ابد گوهرم مرو
لعنت به آنکه زد به رخت سیلی ازجغا
نیلوفر شکسته ی غم پرورم مرو
ماندم چگونه پاسخ مولای خود دهم
ای دختر وامانت پیغمبرم مرو
گفتی که غسل ودفن ترا شب به پا کنم
این گفته ات زد ه به جگر آذرم مرو
اسماعیل تقوایی
پسر عمو به کنارم بیا دم آخر
بیا ببین گل یاس تو می شود پرپر
دعا نمودم و وقت اجابت آمده است
قلیل گشته زبیداد مردمان کوثر
جدایی من وبابا رسیده پایانش
به دیدنش روم اینک،به حالتی مضطر
ندانم اینکه برایت چه همسری بودم
اگر که بوده قصوری ببخش یا حیدر
شبانه غسل بده مخفیانه خاکم کن
نهان نما تو مزارم زمردم کافر
مکن تو گریه علی جان ندارم این طاقت
که بینم اشک یل بدر وخندق وخیبر
مگیر زانوی غم در بغل علی جانم
توبر زمین خدا وزمانه ای لنگر
علی،جان تو وجان جمله طفلانم
چه زود بود که آنها شوند بی مادر
علی همیشه بزن سر به قبر بی زایر
امانتی به تو بودم زسوی پیغمبر
اسماعیل تقوایی
لبخند توبا جان من کار مسیحا می کند
دل مرده ای را با دمی یکباره احیا می کند
گربعد لبخندت کشی دست نوازش بر سرم
چشمم به اشک شوق خود ایجاد در یا می کند
گرزورق دل را کنی در ساحل عشقم مقیم
این دل زهر چه غیر تو باشد تبرا می کند
خمخانه ی عشق تو را گر ساغری از می زنم
این می نصیبم ساقیا عمر درازا می کند
زان وعده ی وصلی که در ایام پیشین داده ای
هر روز وشب آن را زمن این دل تمنا می کند
درد فراغت آنچنان از کف ببرده طاقتم
مرگ آمده بالین من قصد تسلامی کند
این طاقت طولانیم گشته معما بر همه
دیدار رویت دلبرا حل معما می کند
اسماعیل تقوایی
امروز روز درختکاریه..
بیایید علاوه بر طبیعت دل هامون رو هم درختکاری کنیم.
داریم به عید نزدیک می شیم..بیایید درخت کدروت ها وقهرها رو از دلمون بکنینم ودرخت دوستی ومحبت بکاریم.
یکی از کارهای درخت اینه که دی اکسید کربن هوارو می گیره پبه جاش اکسیژن به هوا میده..بیایید ماهم مثل درخت باشیم..در مقابل بدی های دیگران خوبی به اونا تحویل بدیم...بعد از مدتی دیگه بدی نمی مونه..

..بقول حافظ شیرازی:

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد
.....
 
هرزمانی که از تو یاد شود
تپش قلب من زیاد شود
یادروز فراغمان افتم
وضع قلبم دوباره حاد شود
گرنیایی به پیش من جانا
آرزوهای من به باد شود
مپسند با جفانمودن تو
ربط من با تو پر عناد شود
گرنیایی تو،وعده دیدار
عاقبت وعده ی معاد شود
مرحمت کن بیا به بالینم
تا که این دل دوباره شاد شود
اسماعیل تقوایی
شب است وچشم من در انتظاراست
برای دیدن تو بیقراراست
نمودی دیر ودر هجران رویت
بدون اختیارم اشکبار است
---------
شب اشت وچشمها در خواب رفته
ومن از چشمهایم خواب رفته
میان چشمهای خسته ی من
رخ زیبای تو در قاب رفته
-------
شبم با روی زیبای تو روز است
زمستان در کنار تو تموز است
زگرمای وجودت پیکر من
گرفته آتش ودر حال سوز است

اسماعیل تقوایی

می تکانم خانه را با هیبت جانانه ام

تاز خودم راضی نمایم همسر دردانه ام

هرچه می گوید عیالم نه نمی گویم به او

چون نمی خواهم رود آرامش از کاشانه ام

باز شویم فرشهای خانه را در پشت بام

بعد از آن باید بمالم هم کمر هم شانه ام

چارپایه می گذارم تا که پرده واکنم

می کنم ترس خودم پنهان زاهل خانه ام

از کت وکولم بیافتم بسکه می سابم زمین

بسکه می شویم در ودیوار کل خانه ام

گردم آویزان چو مرد عنکبوت از پنجره

تا که شویم شیشه ها با کهنه وافشانه ام

بعد از اینها می فروشم هر اثاث کهنه ای

تا بگیرم جنس نو با عیدی و یارانه ام

شرح دادم مختصر از بهر آگاهی یتان

دل بسوزانند بر من آشنا بیگانه ام

بعد از این خانه تکانی حال زارم دیدنی است

همچو نی قلیان شده این هیکل مردانه ام

اسماعیل تقوایی
X