شاعر : اسماعیل تقوایی
شاعر : اسماعیل تقوایی
نوشته ام که بیایی ولی پشیمانم
به کوچه های غریبی غمین وحیرانم
مرا به وقت ورودم امیدها دادند
به یک تشر همه رفتند ومن پریشانم
به هر دری که زدم پاسخی نبود مرا
ز یاد کوفه برفته غریب ومهمانم
مراخبر نبود از دوطفل مظلومم
به یاد غربتشان دل غمین ونالانم
میان کوفه ی نامردمان شدم تنها
هجوم کرده عدو، یکه تاز میدانم
به خدعه گشت اسیر عدوی تو مسلم
سر و دهان شده خونی ز سنگ بارانم
بپوش چشم زتقصیر مسلمت، مولا
فدا کنم به رهت جان وفکر جبرانم
حسین،جان تو وجان دختر مسلم
به زیر بال وپرت گیر،روح وریحانم
به بام قصراسیر و به اشک می نالم
میا به کوفه امامم،میا حسین جانم
شاعر : اسماعیل تقوایی
به شهر کوفه تنهایم اسیر سیل غمهایم
بگویم زیر لب گریان میا در کوفه مولاجان
به عشق تو منم شیدا وفا در کوفه ناپیدا
سفیرعشقم ونالان میا درکوفه مولا جان
در هرخانه می کوبم بود نگشوده محبوبم
غریب وزارم وگریان میا در کوفه مولا جان
مهیا گشته تیغ اینجا نداری تو رفیق اینجا
شدم در بند این عدوان میا در کوفه مولا جان
حسین، جان علی اکبر میا تو با علی اصغر
سه شعبه ساختند اینان میا در کوفه مولا جان
میاتو کوفه با زینب که روزش می شود چون شب
شود قسمت براو هجران میا در کوفه مولا جان
یزیدی ها جنون دارند جنون نوش خون دارند
بگیرند از تو جانان،جان میا در کوفه مولاجان
به بام قصر گریانم زآن نامه پشیمانم
همی نالم زعمق جان میا در کوفه مولا جان
شاعر : اسماعیل تقوایی
در شهر کوفه مانده ام تنهای تنها
سر در گریبان همنشین سیل غمها
هستم سفیر از جانب مولا حسینم
دارم هزاران نامه از این خلق رسوا
وقت ورودم جمله استقبال کردند
اینک بساط مرگ من گردیده بر پا
هر خانه را در میزنم پاسخ ندارم
دور وبر من هست پر از تیغ اعدا
می جنگم وبر لب نوای یا حسین است
شرمنده از ارسال نامه سوی مولا
نامه فرستادم حسینم کوفه آید
ای کاش نابودش کند طوفان صحرا
ای کاش مولا منصرف از کوفه گردد
یا با خودش نا آورد طفلان وزنها
دارالاماره روی بام فریاد دارم
کوفه میا کوفه میا ای جان زهرا
شاعر : اسماعیل تقوایی
مسلم بن عقیل نور دوعین
آن عمو زاده و رسول حسین
وارد کوفه گشت با اکرام
در پی اش شد روان هزاران گام
همگی صحبت از وفا کردند
جمله انکار هر جفا کردند
چون به کوفه رسید ابن زیاد
کوفیان را وفا برفت از یاد
دلشان شد ز ترس آکنده
جمعشان مضمحل پراکنده
مسلم اندر غروب تنهاشد
بر رخش گرد غم هویدا شد
غم ارسال نامه اش به حسین (ع)
که بیا کوفه ای ضیاء دو عین
کو به کو دشمنان به دنبالش
با دو طفلش عجیب بود حالش
عاقبت انتهای کوچه ی تنگ
شد اسیر عدو به صد نیرنگ
حیله هایی بر او به جنگ زدند
بر سرش خرمنی ز سنگ زدند
دست بسته ببردنش بر بام
جانیانی بدور از اسلام
بام دارالاماره از پیکر
سر او شد جدا و عمر آخر
آخرین حرف او به اشک و به آه
طرف صحبتش حسین (ع) آن شاه
شیعیان را امام کوفه میا
ای شه بامرام کوفه میا
شاعر : اسماعیل تقوایی