تقدیم به حضرت علی اصغر:

شیر خواره بچه شیری عازم میدان شده

از حصار تن رها سوی ره جانان شده

بر سر دست پدر قدرت نمایی می کند

بین خیل کوفیان او باعث طوفان شده

چون طلب بنمود بابا بهر او آبی ،بگفت

با زبان بی زبانی ،تشنگی پایان شده

کرده آماده گلو را بهر آن تیر سه پر

حرمله با تیر خود آماده جولان شده

آه از آن دم گلوی ناز اصغر پاره شد

دیده ی خون خدا از بهر او گریان شده

زآنزمان که خون او بر آسمان پرتاب شد

تا ابد این خون در عرش خدا مهمان شده

اصغر بی جان بمانده بر سر دست حسین

بر دوراهی مانده او در کار خود حیران شده

بار الها من چسان اصغر برم در خیمه گه

مادرش در انتظارش زار واشک افشان شده

چشم دل را باز کن مولا به پشت خیمه هاست

پیکر طفلش به دستش در زمین پنهان شد

شاعر:اسماعیل تقوایی
چند رباعی تقدبم به حضرت علی اکبر

نتوانم ز زمین جسم ترا بردارم
گرهی کور بیفتاده علی درکارم
آنچنان قطع شده جملگی اعضایت
چاره آن است که جسمت به عبا بگذارم

اکبرم خیز وببین بابایت
دوست دارم شنوم آوایت
لب گشا بار دگر بابا گو
شاد گردان پدر تنهایت

نشسته ام به کنارتو مضطرو بیتاب
مکان قتلگهت گشته بهر من محراب
لبان خونی تو مهر من برای نماز
به سجده آمده ام ای علی مرا در یاب


در نبردت تو نمایان بودی
لحظه ای آمدی وآسودی
شرمگین تو شدم اکبر جان
تا زمن آب طلب بنمودی


ای اذان گوی حرم اکبرمن
یاور وبال وپرم اکبر من
سوی میدان کمی آهسته برو
تا تو را من نگرم اکبر من


هرگه که نگاهمان به تو می افتاد
رخساره ی جدمان تداعی می شد
ای شبه پیامبر ترین مردم
با بودن تو حرم خدائی می شد

اسماعیل تقوایی


سلام
شب هفتم ماه محرم
تقدیم به حضرت علی اصغر

با صوت هل معینش آتش گرفت جانم
مادر مرا ببر تا یاری به او رسانم

سوز عطش ببرده تاب وتوان اصغر
اما نمی توانم در خیمه گه بمانم

بابا غریب وتنها سرباز او ندارد
خواهم روم به میدان جان بهر او فشانم

آماده کن سه شعبه ،ای حرمله کمان گیر
خارد گلوی اصغر با تیر کن نشانم

پر پر زدن به دست ،بابا چه کیف دارد
بگرفته ام قبولی در روز امتحانم

بابا غمین وتنها گرید به حال زارم
آتش زند به جانش لبخند بر لبانم

خون گلوی من را پاشید آسمان گفت
یارب نما قبولش سرباز قهرمانم

نعشم به دست بابا اوبر سر دو راهی
یارب چگونه اصغر بر خیمه گه رسانم

تصمیم آخراو ،رفتن به پشت خیمه
تا زیر خاک آنجا بابا کند نهانم

مشغول کار خود شد آمدصدای مادر
صبری عزیز زهرا بینم عزیز جانم

شاعر : اسماعیل تقوایی


سلام


شب ششم ماه محرم

تقدیم به حضرت قا سم بن الحسن(ع)

ای عمو جان اذن میدانم بده

رهبر جانانه ام ،جانم بده

انتظارم در جنان اکبر کشد

چون تو،دوریش مرا هم می کشد

ای عمو اذنی که جانبازی کنم

تا پدر را از خودم راضی کنم

اذن میدان ده شوم ضرب المثل

قسمتم کن مرگ احلی من عسل

سحت باشد که دهد اذن جهاد

بر یتیم حسن آن نیکو نهاد

از حسین انکار وقاسم پافشار

تا شود از بعد اکبر رستگار

سخت گریان شد عمو راضی کند

با سروجان در رهش بازی کند

عاقبت اذن جهادش داده شد

بهر میدان رفتنش آماده شد

با عمو کردی وداع آخرین

اشکشان جاری بر روی زمین

دیده اش تر بود وعزم رزم کرد

عزم رقص جنگ در آن بزم کرد

دید دشمن نوجوانی همچو ماه

با لباسبی ساده بی خود وکلاه

بی زره آید سوی میدان جنگ

چون غزال وحشی خوش آب ورنگ

تا رسیدش نام خود افشا نمود

شور وحالی در سپه بر پا نمود

آمدم من،قاسم بن المجتبی

ابن حیدر، ابن زهرا ،مصطفی

عم من باشد حسی بن علی

نور حق در چهره او منجلی

آمدم تا در رهش قربان شوم

دشمنانش جان ستانم ،جان دهم

جنگ خود را با عدو آغاز کرد

چون عقابی سویشان پرواز کرد

ابتدا جنگ نمایانی نمود

دشمنان را غرق حیرانی نمود

عاقیت آن ماهروی شهسوار

خورد ضربت از عدویی نابکار

ناگهان افتاد از پشت فرس

گفت باز آ ای عمو،فریاد رس

چون عمو آمد دگر جانش نبود

پیکرش در زیر سم اسب بود

شعر:اسماعیل تقوایی

قدیم به حضرت علی اکبر

روز عاشورا درآن میدان خون
یک جوان از خیمه اش آمد برون
شبه پیغمبر علی بن الحسین
جان لیلا و حرم را نور عین
پیش بابا رفت آن نیکو نهاد
تا بگیرد از حسین اذن جهاد
ای پدر اذنی که جانبازی کنم
بهر تو کسب سر افرازی کنم
بر شهادت ای پدر آماده ام
دل به دیدار پیمبر داده ام
کرد با حسرت نگاه او حسین
سخت بودش از علیش غمض عین
لحظه ای او را در آغوشش گرفت
بوسه هایی از سر ودوشش گرفت
ای علی جان ای حرم را آبرو
یک کمی در پیش چشمم راه رو
گفت یا رب جان جانان می رود
شبه پیغمبر به میدان می رود
کرد راهی او علی اکبرش
آب چشمش ریخت در پشت سرش
اکبر آمد روبروی دشمنان
کرد اوصاف خودش را او بیان
من علی اکبر ابن الحیدرم
فاطمه دخت پیمبر مادرم
بوده استادم یل ام البنین
او به من داده ست گرزآهنین
ضرب شمشیرم شما را آذر است
شبه ضریت های بابا حیدر است
داخل میدان چه زیبا رزم کرد
بعد چندی خیمه ها را عزم کرد
گفت بابا گر که نوشم جرعه آب
بر سر دشمن بر آیم چون عقاب
ای علی بگذار در کامم زبان
بین که باباچون تو باشم تشنه کام
عازم میدان شد او بار دگر
خاک وخون انداخت خصم خیره سر
آه آندم سوی حیمه شد ندا
ابتا ادرک،ادرک ابتا
ضربتی خوردم بیا ای دادرس
بر زمین هستم بفریادم برس
چون پدر آمد بالای سرش
رفته بودی جان او از پیکرش
گفت اکبر خیز وبابایی بگو
پس چرا اتو اربا اربایی بگو
ای رخت کرده دلم را منجلی
اف بر این دنبای بعداز توعلی
حیز وبنگر حال زارم ای پسر
خنده های دشمنان بر این پدر
بوسه از لبهای خونینت بده
قوتی بابای مسکینت بده
راه مانده دیده ی اهل حرم
تا تو را با خود سوی خیمه برم
مرگ تو برده زمن تاب وتوان
ناتوانم ناتوانم ناتوان

شاعر : اسماعیل تقوایی
شب پنجم ماه محرم

تقدیم به عبدالله بن حسن(ع)

کودکی بودم که بابایم حسن
رفت وگشتم همره رنج ومحن
عمر بی بابائیم کوتاه شد
سایه ی روی سرم آن شاه شد
رشد کردم تحت الطاف عمو
ز آبرویش یافتم من آبرو
همره او کربلائی گشته ام
روز عاشوراست چون او تشنه ام
اینک آمد لحظه های آخرش
پر ززخم تیغ ونیزه پیکرش
من کنار خیمه گه استاده ام
دست خود را دست عمه داده ام
عمه جان عبداللهت را کن رها
تا کنم یاری آن دلخسته شاه
او حسین است وعموی ناز من
سالهایی بوده او همراز من
حال بین تنها وبیکس مانده است
بر زمین افتاده و وامانده است
بنگر عمه سوی ما دارد نگاه
بین عمویم می کشد از سینه آه
دشمنان دارند سویش می روند
جمله با فکر گلویش می روند
دست را از دست زینب او کشید
رفت تا نزد عموی خود رسید
ای عمو دلتنگ آغوش توام
واله وشیدا ومدهوش توام
آمدم حان را بقربانت کنم
پاک از خون هر دوچشمانت کنم
ناگهان دیدش که خصم نابکار
می کند بهر عمو تیغش نثار
دست خود را بر عمو کردی سپر
شد قلم دستش به تیغ خیره سر
با خدنگ حرمله خصم پلید
عاقبت آن نازدانه شد شهید

شعر:اسماعیل تقوایی

دوباره بوی محرم دوباره بوی حسین(ع‏)
دوباره نوشش می از سر سبوی حسین(ع‏)
دوباره ماه تاثر دوباره ماه عزا
دوباره سینه زدن در میان کوی حسین(ع‏‎)
دوباره شهر بپوشد به تن لباس سیاه
رواج هیئت ومسجد زآبروی حسین(ع‏‎)‏
دوباره نام حسین بر لبان پیر وجوان
دوباره نغمه "هل من"رسد زسوی حسین(ع‏)
دوباره یاد شهیدان کربلا کردن
دوباره خوی گرفتن به خلق وخوی حسین(ع‏‎‏)
دوباره لطف خداشامل جناب زهیر
ونیک عاقبتی بعد گفتگوی حسین(ع)‏‎‏
دوباره حر پشیمان به محضر مولا
عوض نمودن دنیا به تار موی حسین(ع‏‎‏)
دوباره قاسم واکبر، عمویشان عباس
فدای حق شده در جنگ با عدوی حسین(ع‏)
دوباره علقمه وقتلگاه شاه شهید
دوباره ناله زینب به جستجوی حسین(ع‏‎‏)
گرفتنش به بغل جسم بی سر مولا
دوباره بوسه زدن بر رگ گلوی حسین(ع‏‎‏)
دوباره شام غریبان به خیمه ها آتش
زنان دربدر وخواهر نکوی حسین(ع‏‎‏)
دوباره یاد اسارت برای آل الله‎‏
ویاد سنگ پرانی به راس وروی حسین(ع‏‎‏)
دلم گرفته خدایا زماتم مولا
نما توقسمت من زائری به کوی حسین(ع
شاعر:اسماعیل تقوایی
تقدیم به حضرت رقیه سلام ا...علیها

گوشه ی ویرانه روشن گشت بابا،باسرت
شمعی وپروانه سان گرد تو گردد دخترت
کاش می بودی گلاب اندر خرابه جان من
تا بشویم خون وخاکستر زراس انورت
صورتم نیلی وپهلو از لگد گشته کبود
شاد باشم گشته ام اینک شبیه مادرت

هرزمان نام تو می بردم در طول سفر
قسمتم می گشت سیلی از عدوی کافرت
گر که می بینی هنوزم نیمه جانی باقی است
چون که می بودی سپربرمن همیشه خواهرت
کودک شامی که بر من طعنه می زد گو بیا
بین که بابا آمده گر که نباشد باورت
این چه وضعی است بابا بر سر ما آمده
شد اسارت قسمت ذریه ی پیغمبرت
گشته ام دلتنگ آغوش عمو عباس خود
گو چه آمد بر سر آن افسر نام آورت
هرزمان یاد آورم آتش به جانم اوفتد
روز عاشورای خونین و وداع آخرت
با سر خود آمدی دیدار طفلان یتیم
در کجا باشد عزیز فاطمه پس پیکرت
بعد تو دیگر نخواهم زندگانی ای پدر
می کند جان رافدایی تو ،دخت مضطرت

شاعر : اسماعیل تقوایی

سلام

شب اول محرم متعلق به مسلم بن عقیل

مسلم بن عقیل نور دوعین
آن عمو زاده و رسول حسین

وارد کوفه گشت با اکرام
در پی اش شد روان هزاران گام

همگی صحبت از وفا کردند
جمله انکار هر جفا کردند

چون به کوفه رسید ابن زیاد
کوفیان را وفا برفت از یاد

دلشان شد ز ترس آکنده
جمعشان مضمحل پراکنده

مسلم اندر غروب تنهاشد
بر رخش گرد غم هویدا شد

غم ارسال نامه اش به حسین (ع)
که بیا کوفه ای ضیاء دو عین

کو به کو دشمنان به دنبالش
با دو طفلش عجیب بود حالش

عاقبت انتهای کوچه ی تنگ
شد اسیر عدو به صد نیرنگ

حیله هایی بر او به جنگ زدند
بر سرش خرمنی ز سنگ زدند

دست بسته ببردنش بر بام
جانیانی بدور از اسلام

بام دارالاماره از پیکر
سر او شد جدا و عمر آخر

آخرین حرف او به اشک و به آه
طرف صحبتش حسین (ع) آن شاه

شیعیان را امام کوفه میا
ای شه بامرام کوفه میا

شاعر : اسماعیل تقوایی

سلام ما به محضرت حسین
به کاروان ولشگرت حسین

سلام بر محرم غمت
به مر قد منورت حسین

سلام ما به روز واقعه
به غصه های خواهرت حسین

سلام ما به اکبر آن گل
شبیه بر پیمبرت حسین

سلام بر گلوی پر زخون
به شیر خواره اصغرت حسین

سلام ما به نهر علقمه
به پهلوان لشگرت حسین

سلام بر یتیم مجتبی
به نو گل برادرت حسین

سلام ما به اهل بیت تو
به آن وداع آخرت حسین

سلام بر سجود خون تو
نظر به خیمه ،آخرت حسین

سلام ما به قتلگاه وآن
سر جدا زپیکرت حسین

سلام بر غروب روز خون
به ناله های مادرت حسین

سلام بر شهید راه تو
سلام ما به محضرت حسین

شاعر : اسماعیل تقوایی

گیسوی، چوبر روی رخت اندازی
روز همه چون شب سیه گردانی
بی نور رخ تو زندگی ممکن نیست
بی طلعت روت زندگی ظلمانی
لبخند توجانفزا ترین لبخند است
اخم تو نصیب می کند حیرانی
چشمان تو مسخ می کند هرکس را
تو ساحره ای به کسوت انسانی
ره رفتن توبرد دل ودین همه
کم راه برو که دین کس نستانی
اجزای تو اینچنین کند با مردم
ترکیب تو می کند بپا طوفانی
اسماعیل تقوایی
X