زینبم من زینت بابا شدم
در مصیبت یکه وتنها شدم
با مصیبت بوده ام از کودکی
داغدار هجرت طاها شدم
داغ پیغمبر برایم تازه بود
داغدار مادرم زهرا شدم
آنزمان من دختری کوچک بدم
خانه دار خانه بابا شدم
سالهای بعد در شهر صیام
با یتیم کوچه هم آوا شدم
دیدم آن فرق زخون سیراب را
خواستار هجرت از دنیا شدم
بعد بابا دلخوشیم شد حسن
با کلامش فارغ از غمها شدم
آه از آن روزی که اوشد خونجگر
شاهد دفن گل زهرا(س) شدم
سالها رفت ورسیدم کربلا
همره خیل حسینی ها شدم
روز عاشورا در آن میدان خون
ناظری برآن مصیبنها شدم
چیده شد گلهای باغ فاطمه(س)
جملگی رفتند ومن تنها شدم
جسم بیسر را گرفتم در بغل
بوسه زن بر گردن ورگها شدم
بعد تاراج گلستان رسول(ص)
من نمی دانم چسان بر پا شدم
شد اسیری قسمت آل خدا
همسفر با نیزه وسرها شدم
خطبه ها خواندم به مانند پدر
باعث رسوایی اعدا شدم
بر مدینه من رساندم کاروان
بی حسینم ساکن آنجا شدم
طول هجرانم شده یکسال ونیم
اوفتاده در رجب از پا شدم
نیمه مه وصل شد هجران من
عازم از دنیا سوی عقبی شدم
اسماعیل تقوایی
خوابیده تو خرابه ،یه دختر صغیره
خواب بابا رو دیده،بهونه شو می گیره
با ناله های غمبار،می ریزه اشک هجرون
اگه نبینه بابا ،شاید یه وقت بمیره
عمه بغل می گیره،رقیه ی یتیمو
یتیمی که به دست،دشمن دین اسیره
اما آروم نمیشه،دختر ک سه ساله
دختری که به زهرا،شبیه ونظیره
یزیدی ها شنیدن،صدای گریه هاشو
فرستادن براش سر،شاید آروم بگیره
سر بابارو برداشت،چسبوند بروی سینه
دختر برای بابا،داره زبون می گیره
کجا بودی بابا جون،تنها گذاشتی مارو
یه وقت نگفتی دختر،از غم تو می میره
بابا ببین رقیه ت ،با اینکه هست سه ساله
سفید شده موهاشو،انگاری پیره پیره
یادش بخیربابا جون،عموی خوبم عباس
رفته وباغ عمرم،مثال یک کویره
اسم تو رو باباجون،هروقت زبون میارم
جواب من یه سیلی ،از دشمن حقیره
بشم فدای راس ،منور تو بابا
امشب خرابه از تو ،حسابی نور می گیره
حالا که اومدی تو،منو ببر به همرات
هجرون تو عزیزم،به قلب من یه تیره
یه وقت دیدن رقیه،ساکت وبی زبون شد
گفتن خدارو شکری،رفته خواب این صغیره
زینب اومدکنارش،صداش زد اما افسوس
دید دیگه جون نداره اون دختر اسیره
شاعر : اسماعیل تقوایی
تقدیم به علمدار کربلا،حضرت عباس:
عازم علقمه گردید ابوالفضل دلیر
به کمندش همه دلهای حرم بود اسیر
رفت تا آورد آبی به اسیران عطش
تشنگان حرم واصغر محروم از شیر
وارد علقمه گردید،و آن آب زلال
شد خجالت زده ی رسم وفای آن شیر
گفت ای نفس حرام است که آبی نوشی
نا که سیراب نگشتند همه طفل صغیر
مشک بر دوش بسوی حرم الله برفت
راه عباس گرفتند سواران حقیر
سعی او بود که سالم ببرد مشک پر آب
لیک افسوس به این امر نبودش تقدیر
گشت دستان علمدار جدا از پیکر
شد بر او مشک به دندان بگرفتن تدبیر
از همه سوی بیامد بسویش تیر عدو
مشک سقای حرم شد هدف چندین تیر
تیر بر چشم وسر آزرده زگرز دشمن
سرنگون گشت علمدار زاسبش بر زیر
حرف آخر به لبش یود در آن حال نزار
ای برادر توببخشای مرا این تقصیر
شاعر : اسماعیل تقوایی
آنقدر چسبید بر من تو صدا کردی اخا
تا کنون نشنیده بودم که برادر خوانیم
آمدم در علقمه شاید بفریادت رسم
لیک حال زار تو افزوده بر حیرانیم
دیدمت پیکر جدا از دستها افتاده بود
بوسه بر دستت زدم با دیده بارانیم
مشک یکسو ،دستها سوی دگر،در چشم تیر
دست بر دست کوفتم ای بی گنه قربانیم
ای علمدار رشیدم از غمت پشتم شکست
ای برادر داغ تو شد باعث ویرانیم
خیز وبین هر طفلکی فریاد دارد یا عمو
بازگرد ،دیگر برفت آن حالت عطشانیم
دشمنان خندان بگویند لشگرش بی میر شد
خیز وبر دوشت بگیر این پرچم قرآنیم
غم هجوم آورده بی تو بر من واهل حرم
می شود خیزی دوباره شادمان گردانیم
شاعر : اسماعیل تقوایی