در رابطه با قیمت جدید برق:
یاد آوری کنم من این حرف را به هر گوش
هر گز نشه فراموش لامپ اضافه خاموش
با قیمت نوی برق دوزند بر تو پاپوش
بر پا مکن تو پاپوش لامپ اضافه خاموش
گر وقت خواندن قبض سکته زدی تو ناقص
تا ناشدی تو مدهوش لامپ اضافه خاموش
بی اصل صرفه جوئی بالا رود هزینه
خواهی نیاوری جوش لامپ اضافه خاموش
بفروش چلچراغت تنها چراغ کافیست
بنما بر آن تو منقوش لامپ اضافه خاموش
می کن تو استفاده از لامپ مصرف کم
با آن نما تو همدوش لامپ اضافه خاموش
ماشین رختشوئی گر که ضعیف گشته
در چاره اش چنین کوش لامپ اضافه خاموش
این شیوه ی تصاعد در احتساب قیمت
اینسان شود فراموش لامپ اضافه خاموش
اصلا ولش نما برق بنما تهیه فانوس
گو همصدای بیقوش لامپ اضافه خاموشکاروانی به شام می آید
چون شکاری به دام می آید
کاروان پر زکودک وزنهاست
جمعشان تلخکام می آید
زینب آن مادر مصیبتها
بین که بی احترام می آید
زحمهای دلش فراوان است
لیک بی التیام می آید
راس خونین عاشقان بر نی
ساکت وبیکلام می آید
غل وزنجیر گردن سجاد
بوی خون بر مشام می آید
بر تماشای آل پیغمبر
شام در ازدحام می آید
شعر گشته بسی چراغانی
صوت شادی مدام می آید
بر سران جدا زپیکرها
سنگ از روی بام می آید
زخم خورده زخیبر وخندق
بهر هر انتقام می آید
بر کنیزی گرفتن طفلی
عربی بی مرام می آید
در خرابه برای دخترکی
طبق از کاخ شام می آید
بعد دیدار با سر بابا
عمر او بی دوام می آید
اسماعیل تقوایی
قافله ی آل خدا وارد شام می شود
سنگ زنی بهر زدن عازم بام می شود
هجر عزیز یکطرف،سختی راه یکطرف
شام به کاروانیان رنج تمام می شود
شادی وهلهله بود کار تمام شامیان
طبل زنی ودف زدن جمله مرام می شود
چشم حرامیان فتد بر سر وروی آل حق
زینت عابدان علی تلخ به کام می شود
کنج خرابه می شود مامن طفلک حسین(ع)
مرغک روح دخترک سوی امام می شود
بزید وچوب خیزران لب مبارک حسین(ع)
باعث اشک زینب آن ،زاده حرام می شود
خطبه حیدری کند زینب خونجگر به شام
بزم شراب شامیان سحر کلام می شود
سرخ رویی زاهل شام فاطمه را طلب کند
بعد دفاع زینب او،شرم تمام می شود
سخنوری به مسجدی لعن حسین می کند
به خطبه ی زین العباد سخره ی عام می شود
شیعه چو یاد آورد خاطره های شهر شام
ریزش اشک دیده اش کار مدام می شود
شاعر : اسماعیل تقوایی
شام را بنگر که آذین بسته اند
شامیان بر بامها بنشته اند
شادمانی کرده ودف می زنند
مرد وزن،پیر وجوان دف می زنند
جملگی جمعند دور کاروان
کاروانی از زنان وکودکان
کاروانی که رسولان غمند
چند روزی است غرق ماتمند
ماتم کرببلا،قتل حسین(ع)
ماتم جانسوز شاه عالمین
کاروان اهل بیت مصطفی(ص
چون اسیرانند در شام بلا
حضرت سجاد میر کاروان
در غل وزنجیر گشته نیمه جان
زخم، دوش او ززنجیر ستم
می رود خون جراحت دمبدم
عمه سادات در این کاروان
گشته مضطر از جفای شامیان
پیش چشمانش بود راس حسین
اشک ریزان است بر آن نور عین
سنگها می بارد از هر کوی وبام
از سوی این شامیان بی مرام
سنگ بر راس شهیدان می خورد
زین اصابت قلب زینب می درد
می کندسوزان دل اهل ولا
خاطرات سختی شام بلا
شاعر : اسماعیل تقوایی
زینبم من زینت بابا شدم
در مصیبت یکه وتنها شدم
با مصیبت بوده ام از کودکی
داغدار هجرت طاها شدم
داغ پیغمبر برایم تازه بود
داغدار مادرم زهرا شدم
آنزمان من دختری کوچک بدم
خانه دار خانه بابا شدم
سالهای بعد در شهر صیام
با یتیم کوچه هم آوا شدم
دیدم آن فرق زخون سیراب را
خواستار هجرت از دنیا شدم
بعد بابا دلخوشیم شد حسن
با کلامش فارغ از غمها شدم
آه از آن روزی که اوشد خونجگر
شاهد دفن گل زهرا(س) شدم
سالها رفت ورسیدم کربلا
همره خیل حسینی ها شدم
روز عاشورا در آن میدان خون
ناظری برآن مصیبنها شدم
چیده شد گلهای باغ فاطمه(س)
جملگی رفتند ومن تنها شدم
جسم بیسر را گرفتم در بغل
بوسه زن بر گردن ورگها شدم
بعد تاراج گلستان رسول(ص)
من نمی دانم چسان بر پا شدم
شد اسیری قسمت آل خدا
همسفر با نیزه وسرها شدم
خطبه ها خواندم به مانند پدر
باعث رسوایی اعدا شدم
بر مدینه من رساندم کاروان
بی حسینم ساکن آنجا شدم
طول هجرانم شده یکسال ونیم
اوفتاده در رجب از پا شدم
نیمه مه وصل شد هجران من
عازم از دنیا سوی عقبی شدم
اسماعیل تقوایی