سیزده سالی زبعثت رفته و
اول ماه ربیع در راه بود
دشمن اسلام قصدی شوم داشت
قصدشان قتل رسول ا..بود
بانی اسلام با وحی خدا
نیک از تصمیمشان آگاه بود
هجرت از مکه بود اندیشه اش
بهر هجرت فرصتش کوتاه بود
یک نفر باید فدا می کرد جان
او فقط حیدر ولی ا....بود
جای پیغمبر بر بستر بخفت
خوب از عمق خطر آگاه بود
شد خدا یش راضی از این کار او
فخر بر او صحبت الله بود
این فداکاری حیدر قرنها
مایه ای بر فخر آل ا...بود

اسماعیل تقوایی

پایان صفر آمده دل زار وغمین است
چون شیعه عزادار مه هشتم دین است
مرغ دل ما پر بزند سوی خراسان
با نوحه گری در حرمش چله نشین است
فریاد غریبی رضا آن شه مظلوم
از فرش زمین خاسته تا عرش برین است
او آمده مسموم ز مهمانی مامون
خونین جگر از زهر جفاکاری وکین است
درحجره تنهایی
خود در تب وتاب است
می پیچد و می نالد وغلطان زمین است
آرد به لبانش همی نام جوادش
آوای دلش در طلبش زار وحزین است
درلحظه ی آخر بیامد به کنارش
زیر سر او زانوی آن ماه جبین است
سخت است که بیند پسری مرگ پدر را
پر ازغم واندوه زمان است وزمین است

اسماعیل تقوایی

تا زهر هلاهل به حسن(ع) کارگر افتاد
گویی به تمام جگر او شرر افتاد
بالا چوبیاورد به تشتی همه ی زهر
ای وای که خون جگرش در نظر افتاد
زینب چو به احوال برادر نگه انداخت
نالید وز او اشک روان از بصر افتاد
آنگاه که روحش زبدن رفت حسین(ع)گفت
برخیز برادر که خلل در کمر افتاد
اطفال صغیرش همه نالان و غمینند
قاسم به فغان بر روی نعش پدر افتاد
بردند که دفنش کنند خانه ی جدش
از تیر عدو بر بدن او اثر افتاد
گردید کفن سرخ زخون بدن او
گویی به شفق چهره ی قرص قمر افتاد
از ماتم خونین حسن (ع)شاه کریمان
در جنت حق مادر او خونجگر افتاد

شاعر : اسماعیل تقوایی

پایان صفر دلم غمین است
چون سوگ امام هشتمین است
مرغ دل شیعه پرزنان است
با نوحه گری حرم نشین است
پایان صفر رضا (ع)غریب است
مسموم ززهر اهل کین است
دور است زدختر وجوادش
در حجره فتاده بر زمین است
از درد جگربه پیچ وتاب است
آوای دلش بسی حزین است
برروی لبش نام زهراست
بر او لحظات آخرین است
آمد به کنار او جوادش
او رهبر بعد مومنین است
پایان صفر دلم غمین است
در سوگ زمان وهم زمین است

شاعر : اسماعیل تقوایی

ه مناسبت فرارسیده رحلت رسول اکرم(ص)

رسیده لحظه ی آخر علی بیا به برم

بیا بگیر به زانوی خود دمی تو سرم

بیا نبی به تو گوید نگفتنی ها را

بیا به گوش تو گویم کنون که محتضرم

بیا به یاد گذشته کمی سخن گوییم

بیا زآتیه گویم هر آنچه باخبرم

به یادم آیم علی جان ،به بسترم خفتی

برای حفظ وجودم تو بوده ای سپرم

تو ذوالفقار به کف جانفدای من بودی

تلاش تو به غزا بوده مایه ی ظفرم

بدم چو موسی عمران،تو بوده ای هارون

درخت زندگیم را تو بوده ای ثمرم

به وقت تلخی ایام بعد یاد خدا

همیشه یاد تو بوده به کام ،چون شکرم

از این جهان بروم لیک ناگران هستم

مصائبی که رود بر تو آیدم نظرم

علی...جان تو و جان دخترم زهرا

امانتی است به دستت،ستاره سحرم

به درب خانه ی تو آتشی بیفروزند

به پشت در برود دختر نکو ثمرم

به ضربه ای که زند جانی مدینه به در

زدرد ناله زند فاطمه .. الا پدرم

به دست بسته عدوسوی مسجدت ببرد

زند به جان من اینگونه حالتت ،شررم

زمان هجر من وفاطمه بود کوتاه

زدست تو برود آن نهال نو ثمرم

به خیمه گاه عزادر بهشت عدن خدا

برای فاطمه ام بیقرار ونوحه گرم

اسماعیل تقوایی

ای پسر حیدر  و زهرا حسن(ع)
ای به کرم فاقد همتا حسن (ع)

جلوه ی حسنت همه عالم گرفت
شهره ی بر یوسف زهرا حسن

قبر تو بی شمع وچراغ وغریب
خاک بقیعت شده ماوا حسن

صلح تو بانی قیام حسین(ع)
صالح مظلوم به دنیا حسن

بهر غریبی تو این بس بود
گفته خودی زخم زبانها حسن

گر که خیانت به سپاهت نبود
فتح تو می گشت مهیا حسن

زخم به پای تو بزد خارجی
چون تو شدی اهل مدارا حسن

زهر جفا بر تو بداد همسرت
دشمنیش کرد هویدا حسن

ای بفدای دل خونی تو
جان ودل جمله احبا حسن

خواهر تو شیون وزاری نمود
دید چو آن پاره جگرها حسن

قاسم وعبدالله تو حاضرند
گریه کنان غرق تماشا حسن

دفن تو در پیش پیمبر نشد
خصم علی عامل دعوا حسن

پیکر بی جان تو آماج تیر
شد زسوی دشمن رسوا حسن

آه از آن لحظه که از جای تیر
شد گل خون ازتو شکوفا حسن

اینهمه مظلومیت ای مجتبی
شد شرری بر دل زهرا(س)حسن

شاعر : اسماعیل تقوایی

دلسروده ام برای امام رضا(ع):

 

خدا جون ممنونتیم امام رضا(س) تو خاک ماست

برای کل ایرون نمره ی هشت پلاک ماست

 

وقتی حرف هشت میشه دلها میره به مشهدش

ذکر یا امام رضا(ع)تو سختی ها خوراک ماست

 

کفترای حرمش قشنگ ترین کفترا

آب سقا خونه هاش خدائی آب حیات ماست

 

وقتی نا امید میشیم اون آخرین امید ماست

راه سمت مرقدش هم آخرین صراط ماست

 

دلامون گره زده به پنجره فولادشه

کمک ما شیعه ها تو حیات وممات ماست

 


 

آمده ام به کربلا خاک تو را بسر کنم
خیمه غم بپا کنم  جن وملک خبر کنم
آمده ام که گویمت شرح سفر عزیز جان
سنگ صبور من شوی غم زدلم بدر کنم
گشتم اسیر دشمنت کوفه وشام رفته ام
آمده ام که صحبت از خم شدن کمر کنم
خیز ببین که در سرم موی سیه نمانده است
آمده ام کنار تو باقی عمر سر کنم
شرم کنم که گویمت رقیه دفن شام شد
چگونه ذکر حال آن دختر محتضر کنم
از آن دمی که آمدم دوباره من به کربلا
به یاد روز واقعه دیده ز اشک تر کنم
یاد ابوالفضل وعلی،قاسم وعون وجعفرم
یاد به خون تپیدن غنچه ی نو ثمر کنم
یاد سر بریده ات خنجر خونی عدو
یاد خیام سوخته کودک بی پدر کنم
حال که هجر بین ما گشته تمام ای حسین
کاش شود کنار تو جان زتنم بدر کنم

شاعر:اسماعیل تقوایی

برخیز وببین که خواهرت آمده است
با حال نزار خود برت آمده است
بعد از تو نصیب شد اسارت ،غارت
غارت زده یار مضطرت آمده است
چل روز زهجرتم گذشته ست حسین
رنجیده وخسته هاجرت آمده است
زینب شده موسپید وقدش چو کمان
انگار دوباره مادرت آمده است
بیچاره رباب اشک خون می ریزد
یادش گل پاره حنجرت آمده است
هر طفل تو نغمه ی عمو می خواند
یادش یل وشیر لشگرت آمده است
هجران سر وپیکر تو آخر شد
بر دیدن پیکرت سرت آمده است
جامانده سه ساله دخترت در شام است
  شرمنده زشام خواهرت آمده است

شاعر : اسماعیل تقوایی

دلا آهنگ غم سر کن که روز اربعین آمد
به یادم روز عاشورا وقتل شاه دین آمد
رسیده کاروان غم به دشت کربلا امروز
به دیدار برادر خواهری زار وغمین آمد
چهل روز است زینب داغهایی را به دل دارد
به دشت کربلا باقلب خون وآتشین آمد
اسارتها کشیده ،کوفه وشام بلا دیده
در این مدت بر او غم از یسار واز یمین آمد
چهل روز است بر نی دیده سرهای شهیدان را
کنار قتلگه در یاد او شمر لعین آمد
بروی تربت پاک حسینش زار می گرید
ازین حالت مصیبت بر زمان وبر زمین آمد
برادر خیز وبنگر موسفید وقدکمان گشتم
به میزان چهل سالی شکن ها بر جبین آمد
بگو تا اصغرت خیزد ربابت شیر آورده
بروی قبر طفلش با نواهای حزین آمد
ببخشا ای برادر دخترت در شام جامانده
ازین رو خواهر زارت به حال شرمگین آمد

شاعر : اسماعیل تقوایی
اربعین آمد ومن آمده ام کرببلا
بر مشامم برسد بوی حسینم اینجا
سر او همره من آمده در طول سفر
مدفن پیکر او بوده در این خاک بلا
اربعین آمده و بعدچهل روزی سخت
آمدم تا که کنم مجلس سوگی بر پا
آمدم در دلم را به برادر گویم
گویمش بوده یه یادم همه آن عهد ووفا
ای برادر بنگر زینب تو آمده است
تر بتت بر دل غمدیده ی او هست شفا
آمدم تا که بگویم به تو بر من چه گذشت
آمدم شرح دهم قصه چل روز جفا
بعد تو جان برادر حرمت غارت شد
بر من وجمله زنان ظلم بسی، گشت روا
ای حسین بعد تو ما را به اسیری بردند
وای از کوفه واز ولوله ی شام بلا
یاد داری که سرت کوفه بیامد به برم
بود در تشت طلایی نگران خیره به ما
سخت بگذشت به ماشام، عجب شهری بود
من چه گویم سر تو بر سر نی بود آنجا
سر بلندم که زبونیم ندیدست دشمن
با خطابه همه شان را بنمودم رسوا
درد دارم ولی هیچ ندارد درمان
چون رقیه به دل شام بمانده تنها
جان زینب، دگر طاقت هجرانم نیست
بیش از این هجر میان من وتو نیست روا
دوست دارم که برآورده شود آرزویم
روح من بر سر خاکت شود از جسم رها




X