ولایت حضرت مهدی

مرغ دلم شادی کنان در حال آواز
باشد به شوق سامرا مشغول پرواز

دور سر یک کودکی می گردد امشب
هوش از سر عالم برد این کودک ناز

امشب گل نرگس امام شیعیان است
ختم امامت با وجودش گردد آغاز

هفت آسمان کز داغ بابایش گرفته
از شوق مولایی مهدی(عج) می شود باز

شکاک ها شک در وجود او نمودند
مولا بود در سامرا مشغول اعجاز

امشب زمین وآسمان غرق سرور است
بر یوسف زهرا(س) ولایت گشته احراز

امشب تجلی غدیری دیگر آمد
ای شیعه بیعت را به مولایت کن ابراز

درجنت حق شادمان زهرا(س)وحیدر(ع)
مرغ بهشتی گشته شادان نغمه پرداز

اوآخرین حجت ز سوی کردگار است
دیریست با غیبت شده همراه ودمساز

یا رب رسان بر شیعیان وقت ظهورش
تا از صدف آید برون آن در ممتاز

ای منتظر گو نغمه ی عجل ظهورک
خوش باد آید بهر او باشیم سرباز

شاعر:اسماعیل تقوایی

شهادت امام عسکری (ع)تسلیت باد

ربیع اول آمده شور عزا بپا شده
به روز هشتمین آن،سامره کربلا شده

خانه ی عسکری بود،غرق عزا به هجراو
امام شیعه در ره خدای خود فدا شده

بار دگر امامی وزهر جفای دشمنان
دوباره خونجگر کسی زنسل مرتضی شده

وقت رحیل بوده او به موسم جوانیش
زجور ظالم زمان به مرگ خود رها شده

به وقت مردنش بسی، مهدی خود صدا زده
ابن رضا شهادتش چوجد خود رضا(ع)شده

رفته کنار پرده ی غیبت صاحب الزمان
نماز میت پدر با پسرش ادا شده

روز شهادتش رود کفتر دل به سامرا
همره صاحب الزمان گرم غم وعزا شده

شاعر : اسماعیل تقوایی

بسیجی با خدا واهل دین است

بسیجی اهل اخلاص ویقین است

بسیجی یادگاری از خمینی ست

رسول انقلابی راستین است

بسیجی با بصیرت با مرام است

سپاهی خاتم واو چون نگین است

بسیجی تکیه بر اخلاق دارد

نمونه در میان مومنین است

بسیجی عاشق مولا حسین است

شهادت از برایش انگبین است

بسیجی هست اهل جانفشانی

به فرق خصم گرزی آتشین است

بسیجی رهبرش را دوست دارد

ولایت را حبیبی بهترین است

بسیجی مردمان را دوست دارد

لبش خندان ومردم را امین است

بسیجی حرف وکردارش یکسان

همیشه مستحق آفرین است

بسیجی منتظر بهر ظهور است

فدائی امام آخرین است

شاعر : اسماعیل تقوایی
 
بسیج
ای یادگار حضرت روح خدا، بسیج
ای مکتب شهادت وعشق ووفا، بسیج

آماده ای همیشه که جان را فدا کنی
درراه دین حق،به تو صد مرحبا، بسیج

تو رکن بی بدیل دفاع مقدسی
دشمن کشانده ای تو بسوی فنا، بسیج

با تو مس وجود بسیجی طلا شود
هستی برای مردم ما کیمیا،بسیج

کرده امام فخر به اینکه بسیجی است
ای مایه ی مسرت آن مقتدا، بسیج

سرباز رهبرست بسیجی به هر زمان
هستی بصیر وآگه واهل ولا،بسیج

مرزی نباشدت جهت حفظ خاکمان
تحت دفاع از حرم اولیا، بسیج

آماده خدمتی توبه هنگام صلح هم
وقت نیاز آمده ای بی ریا، بسیج

غفلت زتوست غفلت از انقلاب ما
هستی ضمانتش زبرای بقا،بسیج

شاعر:اسماعیل تقوایی
تقدیم به حاج قاسم سلیمانی

تو مالک اشتر زمانی
در وقت نبرد پهلوانی

تکفیر بخورده زخم از تو
نزد همه شیعه قهرمانی

فخری،نه فقط برای ایران
تومایه فخر یک جهانی

در خط ولایتی همیشه
آگاه وبصیر وجانفشانی

سرباز وطن بخوانده ای خود
سردار همیشه جاودانی

ازجمله رجال صادقی تو
از ینتظرون این زمانی

الحق که شهید زنده هستی
جا مانده زخیل شاهدانی

هرگاه به یادشان می افتی
از دیده تواشک می فشانی

یاران شهید چون ستاره
رفتند وشدند آسمانی

مشتاق شهادتی همیشه
دلتنگ تو بر ستارگانی

توقاسم نار بر عدویی
دشمن به شکست می کشانی

خواهیم زحق دوام عمرت
بینی تو امام مهربانی

شعر:اسماعیل تقوایی
اسماعیل تقوایی - عمومی
لیله المبیت
امشب علی مرتضی خود را فدایی می کند
بر قلب جمله مسلمین فرمانروایی می کند

امشب علی خوابد میان بستر پیغمبرش
طاها ز بین مکیان قصد جدایی می کند

امشب رسول ا..را قصد هلاکت می کنند
لیکن علی در جای او کاری خدایی می کند

اینگونه حیدر حافظ نفس پیمبر می شود
او تا ابد با کار خود جلوه نمایی می کند

امشب علی فخر خدا بین ملایک می شود
مسکونیان عرش را او دلربایی می کند

این شب بود برشیعیان در هرزمانی افتخار
هر شیعه ای با یاد آن قدرت نمایی می کند

شاعر:اسماعیل تقوایی

یا غریب الغربا

تنهامیان خانه با حالی خرابم
خونین جگر از زهر کین در التهابم

دردی تمام پیکرم در بر گرفته
می پیچم ومی نالم ودر اضطرابم

بر روی خاک افتاده ومی نالم از درد
منهم چو جد اطهر خود بو ترابم

زهری که مامون داده آتش بر دلم زد
سوزد دل ولب تشنه ی یک جرعه آبم

دور از مدینه در غریبی می دهم جان
سوی عدم بی یار ویاور در شتابم

دل تنگ خویشانم در این وادی غربت
نام جوادم اینزمان باشد خطابم

سر را بروی زانوی او می گذارم
او التیامی هست بر قلب کبابم

هستم رضا یعنی که راضی برقضایم
درراه حق گشته شهادت انتخابم

شکر خدا می نوشم از جام شهادت
سرمست وصل از لذت این شرب نابم

وا می گذارم بر خدا خصم پلیدم
در انتظار وعده ی روز حسابم

شاعر:اسماعیل تقوایی



کور شد بس دیده ها در انتظار دیدنت
چاره باشد از طریق پیرهن بوییدنت

ابر رحمت، کی بباری بردل تقتیده ام
دل کویری خشک شد در حسرت باریدنت

آخرین شمس ولا دنیا شده ظلمت سرا
روشنی برما ببخشا با دمی تابیدنت

غم فراوان بر دل هر منتظر بنشسته است
رخ نما وغم ببر با لحظه ای خندیدنت

مفتخرکن ای شها ما را به سربازی خود
میوه ی جانها شده آماده بهر چیدنت

عمرها در حسرت دیدار رویت شد بسر
رونمایی کن که جان بازیم در جنگیدنت

سالها باشد که داغی مانده بر دلهایمان
قبر مادر رانما ظاهر به ظاهر بودنت

شاعر : اسماعیل تقوایی
خلاصه
همیشه فکر من این بود،بی تو می میرم
کنون ز زندگی بی تو سخت دلگیرم

قرار نبود برادر روی مرا نبری
چهل شب است به ناله چو مرغ شبگیرم

گذشته است چهل روزه هجر تو،چل سال
سپید مو شده وهمچو یک زنی پیرم

کشیده رنج اسارت زبعد تو زینب
اسیر جور زمانه، رضا به تقدیرم

زدند تهمت خارج شدن ز دین بر ما
رسول جد من است واسیر تکفیرم

قرائتی که تو کردی به کوفه یادم هست
هنوز گریه کنان در تلاش تفسیرم

فدای راس چو ماهت که همرهم بوده
به دفعه ها سر تو بوده است دستگیرم

زخاطرم نرود مجلس یزید لعین
به یاد تشت زر و خیزران زجان سیرم


به جای مانده به شام آن گل سه ساله تو
در این قضیه برادر ببخش تقصیرم

بیامدم به کنار مزار تو دلخون
به یاد قتلگهت اینزمان زمینگیرم

شاعر : اسماعیل تقوایی

برادر تا بخواهی از سفر سوغات آوردم
دلی خون،قدخم،ازخطه ی ظلمات آوردم

برای ما برادر این سفر پر از خطر بوده
خبر از شام واز دروازه ی ساعات آوردم

برادر سنگ ها برما زده،بی حرمتی کردند
سر بشکسته ام را از ره اثبات آوردم

فراقت از اسارت بیشتر،سوزانده جانم را
تکیده چهره ام را آیه از آیات آوردم

خجالت می کشم بهر رقیه ای گل زهرا
کنون جان را به جبرانی این مافات آوردم


ندارم حاجتی جز وصل تو ای دلبر زینب
از اینرو رو به تو دروازه ی حاجات آوردم

رسیده اربعین واز برای سوگواریت
پریشان روی قبرت جمعی از سادات اوردم

شاعر : اسماعیل تقوایی

X