مولا علی دربستر
مولا علی تو بستره با یک سرغرقه بخون
زینب نگاهش می کنه با حسرت وگریه کنون
باباش توفکرخاطره ست خاطره های خوب وبد
یه لحظه چهره ش توهمه،یه لحظه هم خنده زنون
یادش میاد جنگیدنش کنارحضرت رسول
شکست میداد دشمنارو با ذوالفقارش اون زمون
یادش میاد مراسم خواستگاریش از فاطمه
رضایت وسکوت اون ام ابیهای جوون
یادش میاد وقتی رو که داغ پیمبرو بدید
به یاد میاره فاطمه، بعد بابا، با دل خون
یادش میاد آتیش ودر،ضربه اون حرامیا
زهرای افتاده زمین،بهرعلیش دل نگرون
یادش میاد غسل و کفن تشییع زهرا باسکوت
نیمه شبی که با علی خون گریه می کرد آسمون
مرگو برا خودش علی یه رستگاری میدونه
میره وراحت میشه از دست خلایق زمون
این دم آخر یه چیزی حیدرو آزارش میده
فقیر تو خرابه ویتیمای بی همزبون
سفارشارو می کنه، حسن به اونا سربزن
جا ی بابات به دوش بکش کیسه های غذا ونون
قاتل من اسیرته بکن مدارا با اسیر
بیشتراز حقش تونزن ضربه به این قاتل دون
اینارو گفت وچشماشو راحت به روی هم گذاشت
ندای قدقتل علی، اومد زسوی آسمون
شاعر : اسماعیل تقوایی
بابا چه خوشحالم که امشب پیش مایی
خانه گرفته از وجود تو صفایی
منت نهادی بر سرم ای جان دختر
بین اشک شوقم را توای وجه خدایی
بابا چرا پس میزنی این کاسه ی شیر
میل نمک جانا دوباره می نمایی
بابا چرا چشمان تو گشته پر از اشک
برآسمان هردم بیندازی نگاهی
آتش مزن بابا به جان دختر خود
مهمان من کمتر بزن حرف جدایی
ای کاش صبحی در پی این شب نباشد
ای کاش این شب را نباشد انتهایی
بابای توکردی تازه داغ مادرم را
امشب چرا اینقدر یادش می نمایی
شب رفت وصبح ناگوار دختر آمد
صبح سحر آمد برایش چون بلایی
بابای اوحیدر به مسجد رفت ودختر
پشت سر اوریخت آب ازاشکهایی
آه ازدمی که فرق مولا غرق خون شد
فزت ورب الکعبه ازاو شد ندایی
آه ازنهاد عالم ودختر برآمد
شدکوفه از این واقعه غرق عزایی
شاعر : اسماعیل تقوایی
من یتیم کوفه ام بینید حال زار من
چند روزی هست افتاده گره در کار من
بعد بابایم امیدم بود بر یک نبک مرد
بودنش بودی دلیل خنده بر رخسار من
سیر می گشتم با نان وغذای آن جناب
در هجوم رنج وغمها میشد او غمخوار من
چند روزی هست چشمم مانده بر در لیک او
نامده،کرده پریشان غیبتش افکار من
مادرم گوید که ضربت خورده مولامان علی
حتم دارم بوده او آن سرور ودلدار من
کاسه ی شیری برای او بیاوردم کنون
هر یتیمی آمده تکرار کرده کار من
پشت درب خانه اش مانم به حال انتظار
آیه ی امن یجیب آید در گفتار من
یارب از عمرم بکاه وعمر او را باز بخش
تا بیاید بار دیگر فرصت دیدار من
شاعر : اسماعیل تقوایی
امشب شب آخرین مولاست
در کوفه به پا فغان وغوغاست
امشب به کنار بستر او
زینب نگران ودیده دریاست
پشت در خانه اش به کوچه
دستان دعا رو به بالاست
اطفال یتیم کاسه بر دست
شیر است به کاسه ها مهیاست
نعمان بکند نگاه بر زخم
او غرق فسوس بهر آقاست
امشب به سفارشات حیدر
عباس بسان پور زهراست
ای کاش سحر نگردد امشب
فردا که رسد عزای بر پاست
امشب شب آخرین مولاست
مولا به امید صبح فرداست
فردا برسد به آرزویش
مشتاق رسیدن به زهراست
شاعر : اسماعیل تقوایی
آنشب علی مهمان دختر بود
دختر طوافش دور حیدر بود
آنشب علی حال عجیبی داشت
دائم به لب امن یجیبی داشت
آنشب علی مشغول احیا بود
فکر نماز صبح فردا بود
دختر که آن حال پدر می دید
گلبوسه ها از روی او می چید
بابا شوم قربان آن رویت
دختر فدای طاق ابرویت
بابا چرا امشب دگرگونی
حیرانی وبیتاب ودلخونی
یا رب مبادا شب سحر گردد
وقت وداعم با پدر گردد
آنشب به پایان شد سحر آمد
وقت وداعش با پدر آمد
عازم به مسجد چونکه مولا شد
مرغابیان را جمله آوا شد
مصداق نیک وال من والاه
مسجد مرو دیگر، بمان مولا
اما قضا بر رفتن اوبود
هنگام فزت گفتن او بود
در وقت رفتن سوی آن محراب
بیدار کرد جانی خود از خواب
تکبیره الاحرام چون می گفت
در گران از دیدگان می سفت
آنگه که هنگام سجود آمد
ضربت به فرق او فرود آمد
محراب کوفه عرق در خون شد
جن وملک زین غصه مجنون شد
اما علی(ع)را بین که خندان است
فزت ورب الکعبه گویان است
شاعر : اسماعیل تقوایی
یا امام حسن مجتبی(ع)
به روی قله ی ماه خدا پناه گهیست
که روزه دار در آن خنده رو ودلشاد است
دلی خرابه اگر در مه خدا بودست
در این پناه سرا برقرار وآباد است
بود پناه همه آن یگانه مولودی
که نیمه ی رمضانش وقوع میلاد است
به خیمه گاه کرم دلبری کند به همه
قلوب شیعه بود صید واو چوصیاد است
کلید خیمه ی او دست مادرش زهراست
هرآنکه شد حسنی در ورود آزاد است
کسی که کرد در این روز نوکری ثابت
دل حبیبه ی عالم زدست او شاداست
به زادروز حسن(ع) پور حیدر کرار
دری زرحمت خود را خدای بگشادست
بساط جشن بپا باید و کف وصلوات
کرم نما به ضعیفان که روز امداد است
شعر:اسماعیل تقوایی
در روزهای اخیر قیمت مرغ به 7400تومان رسیده است واین پرواز قیمت همچنان ادامه دارد
شعری طنز در این رابطه:
تو ای بالا نشین بر ما نظر کن
کمی آن قیمتت را مختصر کن
چرا از دست ما بالا پریدی
تو از این مردم آزاری حذر کن
الا ای مرغ بی بال وپر من
بیا رحمی به این بی بال وپر کن
کرم کن دست کم یکبار در ماه
میان سفره ام جانا گذر کن
کمر بشکسته ام از قیمت تو
لذیذا،فکر این درد کمر کن
نباشد قسمتم از ران وسینه
مرا با بال وبازو مفتخر کن
بیا قربان کنم خود پیش پایت
مرا مهمان سوپ پا وسر کن
مرو بالاتر این پیش چشمم
تورحمی بر من واین چشم تر کن
بود ماه خدا وروزه دارم
خدا را،فکر افطار وسحر کن