ساقی خوش دست عاشورا
دیشب حدیث نینوا، آبم به چشم خواب زد افسانهی عشق و عطش، آتش به جان آب زد
* * *
یک پنجه زد چنگی به جا، صد نقش نو در هر نوا عشاق را زان نکتهها، رندانه تک مضراب زد
* * *
تا سایهی یک جرعه بر جانان رسد، خاکم به سر خورشید دست التجا بر دامن مهتاب زد
* * *
تا زخمهی رودش سرود آواز سرخ العطش دریا ز خجلت طعنهها بر غنچهی سیراب زد
* * *
با ساقی خوش دست دیشب دست یاری داد عشق تا مُهر آزادی به پای رقعهی اصحاب زد
* * *
ماندش نماز آخرین، بر منبر خونین زین ساقی سرودی دست چین سر داد و بر محراب زد
* * *
یارب الحسین
در گوشه اتاق نشسته بودی، مجلهای را جلوی پایت گذاشته بودی و ورق میزدی، بیشتر دوست داشتی مثل زمان کودکیات عکسهای مجله را مرور کنی . حوصله، خواندن نداشتی . حوصله نداشتی مطلبی را شروع کنی و دنبال کلمات و الفاظ آنقدر بدوی تا بفهمی قصد نویسنده از بیان مطالب چه بوده است . نمیخواستی به هیچ چیز جز آن مطلبی که در ذهنتبود فکر کنی . مسئلهای که تمام ذهنت را فراگرفته بود و اجازه نمیداد راحت و رها فکر کنی . لحظاتی قبل از این در حسینیه بودی و الان اینجا داشتی فضاها را بررسی میکردی تا لحظاتی قبل در میان همهمه و سر و صدا شور جمعیت گم شده بودی و حالا در میان سکوت اتاق، خودت را گم کردهای و غرق شدهای در صحبتهایی که امشب در حسینیه شنیده بودی، خیلی وقتها همین اتفاق برایت میافتاد . وقتی به سخنرانی گوش میدادی تا مدتها اثر حرفها را روی خودت حس میکردی و مدتی غرق در آن حرفها بودی و به آنها میاندیشیدی . در میان عکسهای مجله، چشمتبه یک نوزاد کوچک افتاد که لباس سفیدی به تن داشت و روی شانه پدرش به خواب رفته بود . چه صورت معصوم و مهربانی داشت . یک پیشانی بند قرمز بر سرش بسته بودند . پیشانی بند برایش بزرگ بود و تقریبا روی چشمهایش را پوشانده بود . مژه هایش از زیر آن پیدا بود . روی پیشانی بند نوشته شده بود: «یا حسینعلیه السلام» دوباره داغ شدی، سوختی، آتش گرفتی، امشب چند بار این حالت را پیدا کردی وقتی فریاد یا حسینعلیه السلام مردم در حسینیه بلند میشد دلت میلرزید، آتش میگرفتی و میسوختی . دوباره صدای سخنرانی امشب در گوشت پیچید، «حسینعلیه السلام مظهر عشق است، حسینعلیه السلام واسطه فیض الهی است، حسینعلیه السلام نور است . . .» مظهر عشق، واسطه فیض، نور . . . چقدر دوست داشتی او را بفهمی . حتی اگر شده به گوشهای از شخصیتش پی ببری . دائم از خودت میپرسیدی: چطور میشود به چنین شخصیتی رسید؟ چطور میشود او را فهمید؟ چگونه میتوان او را شناخت؟ تشنه معرفتبودی، عطش عجیبی وجودت را میسوزاند . صدایی درونت فریاد میزد: آب، آب، آب . . . و تو همچنان میسوختی . از جایتبلند شدی . به سراغ رادیو رفتی و آنرا روشن کردی . صدای نامفهومی از رادیو به گوش میرسید . کمی روی موجهای مختلف به دنبال آنچه میخواستی گشتی، دنبال چه بودی؟ - خودت هم نمیدانستی فقط میخواستی بشنوی، روی یکی از موجها صبر کردی تا ببینی مطلب مورد بحث چیست؟ مجری برنامه سؤال کرد: آقای دکتر راجع به بحث تشنگی و عطش بیشتر توضیح بدهید . و دکتر شروع به صحبت کرد . داشت از نظر علمی طاقت افراد را برای تحمل تشنگی بررسی میکرد . اصلا نمیتوانستی بشنوی . دکتر میگفت: «بچههای کوچک در حدود 5 و 6 ماهه طاقت تشنگیشان . . .» وای! وای! وای! چقدر کم بود طاقتش، داشتی دیوانه میشدی . رادیو را خاموش کردی . تشنه بودی، لبهایتخشک شده بود و دلتبدجوری گرفته بود . دوباره ذهنتبرگشتبه حسینیه، صدای گریه مردم و موج سینه زنی و حنجره کودکی که آب میخورد . چقدر قبل از خوردن آب گریه کرد; چقدر تشنگی اذیتش میکرد، اما وقتی آب به او دادند با جرعهای آرام گرفت . تعجب کردی، فقط یک جرعه آب اینگونه آتش درونش را فرو نشاند - فقط یک جرعه کوچک داشتن . . . در ذهنتحجم آن یک جرعه را حساب میکردی و آنرا با وسعت آب فرات مقایسه میکردی . وای که چقدر دلت آتش میگرفت . در دلت فریاد زدی: «موج مزن آب فرات» من نمیدانم تو چگونه روی زنده ماندن داری؟ نمیدانم چطور تا به حال طاقت آوردی و گمان نمیکنم اگر با دستان علمدار کربلا متبرک نمیشدی لحظهای دوام نمیآوردی . «موج مزن آب فرات» کودکان هنوز تشنهاند و عطش هنوز ترجیع بند ابیات عاشورایی ماست . عشق سرگشته
بوی آه شبانه میآید نالهای عاشقانه میآید
کاروانی به سوی کوی حسین با سرشکی روانه میآید
عاشقی سوی تربت معشوق با غمی بیکرانه میآید
عشق سرگشته از بیابانها دربهدر سوی خانه میآید
عطر گلهای غرق خونشده، باز به مشام زمانه میآید
اربعین است و بر مزار پدر دختری نازدانه میآید
به سراغ برادری معصوم خواهری، عارفانه میآید
گوش ده، جاودانه فریادی بس رسا، زین میانه میآید
کای دل، آرام شو! که کشتی حق عاقبت بر کرانه میآید
خون مخور ای «شفق» که پاکان را دست حق، پشتوانه میآید
نجوای نیاز
بزمگاه دلشدگان
صدای زینب از پشت خیمهها به گوش میرسد. کاش این شب هیچ وقت روی سپیده را نمیدید و خورشید بر آسمان آبی نمایان نمیشد، اما چه باک ... باید خورشید بر پهنه آسمان طلوع کند و حسین در آن صحرای برهوت، تنها.
شب را با دعاهای خویش سپری کردند و نماز گریه را بر سجاده حجاب خواندند. فرصتی نیست تا حسین رازهای نهانی خود را به زینب بگوید فقط این جمله را گفت: «زینبجان، برادرت را نیز در نماز شب دعا کن.»
باید آماده سفر باشند. باید این کبوتران حرم انس به پرواز در آیند.
امام بر سجاده محراب خود ایستاد تا آخرین نمازش را در قلب تاریخ بگستراند.
اکنون امام چون شیر در قلب تاریخ، مقابل چندین هزار لشکر ایستاده است.
او باید برود؛ پای در رکاب و دست در شمشیر و سوار بر اسب سوی دشمن ... دیگر کسی نمانده تا فدای حسین شود، حسین تنها مانده است در آن صحرای خون.
آن روز سرِ آلکساء بر زمین کربلا افتاد و زینب، سرِ امام عشق، سرِ ولایت دین، سرِ خورشید فاطمه را بر نیزه دید. بوی خون را شنید، صدای خواندن قرآن را از لبهای حسین بر بالای نیزه شنید: «اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصحابَ الکَهْفِ و الرّقیم کانوا مِنْ آیاتِنا عَجَبا» خدای نرگس و اقاقیا
گاهی سکوت، گویاتر از تکلّم و فریاد است. گاهی نبودن، روشنترین دلیل حضور است. گاهی بقا و زندگی جاودانه را با خطی از حماسه و خون، نقش میزنند. گاهی ردای سرخ شهادت ـ این جامه بلند خدایی ـ یک آیه است، آیه بودن؛ یک شاهد است، شاهد ایمان. آری ... در قلب نسلها و زمانها در پهنه تاریخ، این گونه زندهاند شهیدان ... .
صحنه خونین کربلای معلا،
سندی بر مظلومیت مؤمنان و شیعیان و عباد صالح الهی در طول تاریخ است.
از این نشستن و آن برخاستن، تاریخ، شکل دیگری به خود گرفت و حق، اعتلایی دیگر یافت و عشق، جلوهای نو نمود و شهادت شاهی بزرگ یافت، و نرگسها دیگر چشمهای خمار معشوق نیستند، آنها تنها گواه کودکان تشنه کربلایند و همراه همسران شهدای آن که سروها و نخلهای خود را سخاوتمندانه سد راه هجوم پاییز کردهاند. ماهیهای کوچک، با گردش بیتابشان در درون تُنگها، قلبهای مضطرب کودکان هستند، که در تنگ سینه برای نوشیدن جرعهای آب بیقراری میکنند.
لالهها و شقایقها دیگر، تن به تشبیهات شاعرانه گذشته نمیدهند. آنها خود، با فصاحتی سوسنوار از حسین(ع) میگویند و نام او را در دل نهفتهاند و اقاقیا هر روز حدیث عشاق واله را در
گوش باد نجوا میکند و زخمهای کربلایی را آیینهوار در کبودای سینه خویش به نمایش میگذارند و این اقاقیا، چگونه یک سینه شرحه شرحه از فراق حسین فاطمه(ع)، سر خم میکند و روی میپوشاند.
آیا به نرگس نگاه نمیکنید که چگونه آفریده شده است؟ ... اگر تمامی مردم دست به دست هم بدهند تا آیهای مثل نرگس بیاورند، نمیتوانند؛ به یقین نمیتوانند. و تازه این نرگس با تمامی زیبایی خیرهکنندهاش در مقابل یک جفت چشم شیوا، چه حرفی برای گفتن دارد؟ جز آنکه از کربلا بگوید.
به تحقیق اگر خدا به جای همه این مخلوقات، همین یک جفت نرگس را میآفرید، کافی بود برای اینکه آدمی تمامی عمر، سر از سجده سپاس برندارد. پس، از شراب رایحه نارنج سرمست شوید و خدا را سپاس گذارید که چنین بادهای را در آفرینش رقم زده است. دست خودم نیست، حتی اگر مجذوب این شکوفههای نارنج هم نباشم، حتی اگر این گلهای اقاقیا درِ عقل را نبندند و پنجره جنون را نگشایند، حتی اگر این یاسهای سپید هم بوی معطر خود را در هوا منتشر نکنند و به پر و پای شامهام نپیچد، حتی اگر این علمهای افراشته شببو هم، شور سینهزنی در زیر بیرق بهار را تشدید نکنند، باز هم از حسین(ع) و زینب(س) میگویم ... . آری، از صبرهای زینب و دلاوریهای حسین. زیرا میدانم که آنها، به یقین با بیان باران و زبان ناودانی و لهجه شیرین شیروانیها آشنا هستند، و میفهمند که بارانی بودن هر دو چشم یعنی چه! و میدانند که اشک شوق زمانی پا به عرصه وجود میگذارد که دست و زبان و قلم به ناتوانی خود اعتراف کنند و درک میکنند که آسمان چگونه به تکلّم دردهای فروهشته خویش مینشیند و اگر بگویم که چشمانم برای غربت آنها اشک میریزد، بیتردید، میفهمند، باور میکنند و درک میکنند.
اینجا صحبت از وصل است.
آنان که خود میدانند که میروند، خیالشان از همه راحتتر است. لحظاتی میگذرد؛ باید قرآن را بوسید و از او کمک طلبید. رمز یا زهرا(س) را شنید و باغ بهشت را در سپیده دید. رو به خط راه میافتی. جایی که باید مرز دلت را با شهامت تعیین کنی. جایی که دیگر تکلیف، تو را میطلبد. جایی که ممکن است فرشتهها به تو لبخند بزنند و با بال خویش دست تو را بگیرند. در ستون قرار میگیری، رو به افق. هر گامی که برمیداری به دروازه بهشت نزدیکتر میشوی. افق زیباست خاصه اگر خونین باشد. به خاکریزها میرسی، اسبهایشان را زین کردهاند برای استقامت. چهرهها را خوب مینگری، دلت نمیآید فکر کنی کسی از اینان شهید خواهد شد، هر چه مینگری سیر نمیشوی. از خاکریزها میگذری. به میدان مین، به معبرهای گشوده و نگشوده میرسی. چند گام به جلو مینهی. اینجا چقدر روشن است همه چیز به رنگ روز است. ستارهها هم آمدهاند. خورشید آنجا چه میکند؟ سایهها چرا فرار میکنند؟ چقدر گام زدن آسان است. آسمان تا کنارههای زمین آمده است. دورترها، کرانه تا کرانه دل چیدهاند. اینجا، نقطه رهایی است. ابتدای پرواز، آغاز سوز و گداز، انتهای خاک. پلکها شروع دیگری دارند. فرشتهها تو را حس میکنند و برایت لبخند میفرستند. لالهای لابهلای قطرهای خون آماده شکفتن است، آوازی نورانی بر لبانت میگذرد. اسب سپیدی با دو بال تو را به انتظار نشسته است. کسی با نوایی دلربا تو را با قلبی شکافته، پیشانی خونین، گلویی خشکیده و پهلویی شکسته به خویش میخواند و سبک میشوی. فرشتهها را میبینی. همه جا سپید است. همه جا روشنایی است و ستاره. فرشتهها دستهایت را میگیرند. تو نیز میتوانی مثل آنها بال بزنی. پرواز آغاز میشود؛ پرواز به سمت بهشت.
تو بودی و چاه
تو بودی و چاه. هر دو دلی داشتید بس بزرگ. وقتی که خورشید رفت و تکپرتوش را هم بُرد، سرما بر زمین چیره شد. ابرهای سیاه میخواستند ماه را هم از زمین بگیرند و شهابهای آتشین بر صورت ماه میانداختند. یکی یکی ستارههای درخشان اطراف ماه را محو میکردند و ماه وسط سیاهی شب تنها ماند. فقط تو بودی و چاه.
تویی که پرتو خونرگ خورشید، سفارشت کرده بود ماه را تنها نگذاری و چاه که همیشه تاریخ دلش خون ماند از نالههای ماه در دل تاریک شب.
تو دیدی آنچه فلک نباید میدید، تو دیدی وقتی ماه روز را فرا میخواند، وقتی زمین را نوید گرمی و آرامش میداد. وقتی نور را میآورد، خفاشان شبپرست فرقت را شکافتند و خونش را تا ابد در دل غروب پاشیدند و غروب تا دنیا دنیاست رنگ خونِ عشق گرفت و هر عاشقی دلش تنگ میآید و انتظار غروبی میکشد بیخون ... . تو دیدی و ماندی تا سفارش پرتو خورشید را و ماه را به انجام برسانی.
تو وقتی ستاره زحل را جغدهای شوم تیرباران کردند، بودی؛ تو وقتی سر خورشیدی دیگر را بر نیزه کردند بودی، و تو فقط تو بودی. فقط تو بودی که با بودنت و دیدنت و در آخر، با گفتنت تمام آن تاریخ را احیا کردی تا ابد؛ و به یقین تو هستی و میمانی تا طلوع خورشید، خورشیدی که از شرق میآید و زمین را سراسر گرمی و آرامش میبخشد.
تابلوی عشق
شب تاسوعا بود و هوا گرم گرم. در گوشهایی از اتاق کز کرده بودم و به پدر که روی ویلچر، جلوی تابلوی نقاشیاش نشسته بود، نگاه میکردم. قلم مو رنگها را در هم میریخت و بعد پایین بوم را قرمز میکرد و با همان رنگ، خیمهها آتش میگرفت. صدای دسته زنجیرزن از یک طرف و تعزیهخوان از دور شنیده میشد. دستان پدرم چه ماهرانه صحنهای از کربلا را میآفرید. همیشه به پدرم افتخار میکردم؛ به خودش، به نام زیبایش و به جد بزرگوارش امام حسین؛ با صدای مادرم به خود آمدم: «مادر جان این شمعها را نذر سقاخانه کردهام. به آنجا نمیروی؟» گفتم: «بله»
شمعها را از مادرم گرفتم. کفشهایم را به پا کردم. صدای دسته عزادار، نزدیک میشد. به طرف سقاخانه به راه افتادم. حالا دیگر دسته عزادار نزدیکتر شده بود. دسته عزادار را دیدم که به سر کوچه رسیده بود. ایستادم و آنها را تماشا کردم. علمهای سیاه، دستهایی که بالا میرفتند و بر سر و سینهها فرود میآمدند. صدای سنج و طبل و عزا و کودکان که کاسههای آب را به عزاداران تعارف میکردند. به یاد شمعهای مادر افتادم. تا سقاخانه راهی نبود. هر سال، تاسوعا و عاشورا در محله ما کنار سقاخانه تعزیه میگرفتند. به سقاخانه رسیدم. آنجا را با تصاویری از رشادتهای امام حسین(ع) و یارانش زینت داده بودند. کنار سقاخانه، دخترکی زیبا با چادری رنگی ایستاده بود و آب مینوشید. نگاهم به آب افتاد و بعد از مدتی این اشکهایم بود که گونههایم را نوازش میداد. به عکسهای سقاخانه نگاه انداختم و یکی یکی شمعها را روشن کردم. با خود گفتم: «آه ای خدای من، چه میشد اگر من هم آنجا بودم. اگر آنجا بودم، کسی را یارای آن نبود که به امامم تعدی کند. صدایی آمد. دقت کردم. صدای فرشته مهربانی بود. نمیدانستم از کجا آمده است. از آسمان آمده یا یکی از فرشتههای نقاشی شده سقاخانه بود؛ اما فهمیدم که میداند به چه فکر میکنم، چرا که گفت: «میخواهی به کربلا بروی؟» سرم را به نشانه تأیید تکان دادم. او دو بال سفید به من داد. بعد از مدتی خود را میان دود و خون و آتش حس کردم. جایی را نمیدیدم. صدای شیون زنان، چکاچک شمشیرها و شادی مردانی دیو سیرت همه جا را پر کرده بود. به اطراف میدویدم. کفشهایم در آمده بودند و پاهایم به خاطر برخورد با شمشیرهای شکسته و خارهای بیابان مجروح شده بودند. گرمی هوا تاب و توانم را گرفته بود. تشنه شده بودم.
صحنهها یکی یکی اتفاق میافتادند و من قدرت انجام کاری نداشتم. خود را گم کرده بودم. در گوشهای پناه گرفتم. با خود گفتم: «برای چه پناه گرفتهام؟ مگر سالها آرزوی این لحظه را نداشتهام؟» بلند شدم و اجساد را به امید یافتن سلاحی زیر و رو کردم، اما چیزی نیافتم.
با خودم گفتم: بهتر است برای یک لحظه هم که شده است، امامم را بیابم.
ساقی عطشان
عباس یعنی تا شهادت یکه تازی عباس یعنی عشق یعنی پاکبازی عباس یعنی با شهیدان همنوازی عباس یعنی یک نیستان تکنوازی عباس یعنی رنگ سرخ پرچم عشق یعنی مسیر سبز پر پیچ و خم عشق با عشق بودن تا جنون، یعنی ابو الفضل خورشید در دریای خون، یعنی ابو الفضل جوشیدن بحر وفا، معنای عباس لب تشنه رفتن تا خدا، معنای عباس صد چاک رفتن تا حریم کبریائی صد پاره گشتن در مسیر آشنائی بیدستبا شاه شهیدان، دست دادن بیسر، به راه عشق و ایمان سرنهادن بیچشم، دیدن چهره رؤیائی یار جاری شدن در دیده دریائی یار بیلب نهادن لب به جام باده عشق بیگام نوشیدن تمام باده عشق این است مفهوم بلند نام عباس در ساحل بیساحل آرام عباس یک مشک آب عشق و دریائی طراوت یک بارقه از حق و خورشیدی حرارت وقتی که از آب گوارا روزه میکرد دریای تشنه آب را دریوزه میکرد وقتی که اقیانوس را در مشک میریخت از چشمه چشمان دریا اشک میریخت در آرزوی نوش یک جرعه از آن لب جان فرات تشنه آتش بود از تب خون علی عباس را تقریر میکرد آیات سرخ عشق را تفسیر میکرد وقتی زفرط تشنگی آلاله میسوخت از چشمه چشمان دریا اشک میریخت در آرزوی نوش یک جرعه از آن لب جان فرات تشنه آتش بود ز تب خون علی عباس را تقریر میکرد آیات سرخ عشق را تفسیر میکرد وقتی ز فرط تشنگی آلاله میسوخت گلهای زهرا از لهیب ناله میسوخت میسوخت در چنگال شب باغ ستاره میسوخت جانش از تف داغ ستاره آمد به سوی خیمه، اقیانوس بر دوش آمد ندای خون حق را حلقه برگوش عباس بود و لشگر شب در مقابل عباس بود و مجمر خورشید در دل رگبار تیر کینه بر عباس بارید اختر ز ابر سینه بر عباس بارید وقتی ه قامت پیش خورشید آب میکرد طفل حزین عشق را سیراب میکرد وقتی ید پور علی از دست میرفت تا خلوت ساقی کوثر مست میرفت وقتی که چشمش تیر را خوناب میکرد روی عروس عشق را سیماب میکرد پایان او آغاز قاموس وفا بود پایان او آغاز کار مصطفی بود با گامهای شور آهنگی دگر زد بر چهره شب رنگ رخسار سحر زد عباس یعنی یک نیستان تکنوازی هفتاد و دو آهنگ حق را همنوازی