همراز مهدي
موضوعات
امام زمان مهدی (عجل الله فرجه) (32) قائم آل محمد (29) گالری عکس تصویر فیلم (29) روانشناسی اسلامی (26) کنکور دانشگاه مهدی (25) مذهبی و معنوی (25) عشق و محبت (22) فرهنگی اجتماعی (22) نماز قرآن سنت (22) فلسفه و عرفان لاهوتیان (21) انتظار فرج و ظهور (21) یا اباصالح المهدی (21) سلام و صلوات (19) اخلاقی و سخنرانی (17) حدیث حکایت روایت (16) گل نرجس (16) دجال ملعون (15) آموزشی تحقیقاتی (13) کتاب علم فن آوری (13) مقاله پیام نامه بیانیه (13) عدالت انسانیت مسلمانیت (12) زندگی و خانواده (12) صبر و خویشتن دارى (12) شعر و شاعر (12) مشاوره عمومی نظرات (11) دانلود نرم افزار (8) شجاعت و شهامت (8) غدیر خم (8) سفیانی ملعون (6) مسئله پاسخ سوال جواب (6) دعا مناجات دلنوشته (6) اطلاعات و اخبار (5) نویسنده و داستان (5) ادب هنر طنز (5) سیدحسنی خراسانی یمانی (4) سید عبدالعظیم حسنی (4) شهید و دفاع مقدس (3) فروشگاه اینترنتی (2) جبهه جنگ ایثار شهادت (2) مذهبي و معنوي (2) الاسلام القرآن الکریم الشیعه اهل البیت علیهم السلام (2) آموزشي تحقيقاتي (2) مقاله پيام نامه بيانيه (2) حديث حكايت روايت (2) فلسفه و عرفان لاهوتيان (2) فرهنگي اجتماعي (2) يا اباصالح المهدي (1) روانشناسي اسلامي (1) نويسنده و داستان (1) عدالت انسانيت مسلمانيت (1) كتاب علم فن آوري (1) آدينه و متفرقه (1) Mahdism Doctrine Islamic (1) مرجع تقلید فتوی مجتهد (1) كنكور دانشگاه مهدي (1) امام زمان مهدي (عجل الله فرجه) (1) ورزشی و سیاحتی (1) پزشکی بهداشتی سلامت (1) گل گیاه طبیعت محیط زیست (0) سیاست پول اقتصاد (0) اینترنت رایانه کامپیوتر موبایل (0) سینما تئاتر نمایش (0) آدینه و متفرقه (0) بدون موضوع (46)
صفحه ها
همراز توجه : بیننده عزیز سلام علیکم برای اینکه از این وبلاگ دیدن میکنید سپاسگذارم لطفا برای تعجیل در فرج آقا امام زمان (عجل الله)<1>ءالی<100>صلوات بفرستید که برای برآورده شدن حاجت هم خوب است. آثار نماز آثار نماز نخواندن ويژگي هاي حضرت مهدي (عجل الله) 5 ويژگي هاي حضرت مهدي (عجل الله) 4 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 3 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 2 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 1 مدح و منقبت سوّمين اختر فروزنده امامت و ولايت پنجره امام زمان علیه السلام چهل داستان و چهل حديث از امام حسين (ع) درخشش پنجمين نور ايزدى رمضان، منتخب از مفاتيح الجنان آيين رمضان مناسبتها، احکام، ادعيه و آداب ابوالأسود دوئلي شاعر ايمان و ولايت صداي سخن عشق، حماسه ديني در ادب پیک در وضو شریک نگیرید! قدمگاه کتاب ديگر قرآن! تكلیف عاشق ساعت به وقت شرعی دوازده! علم امام به رفتار ما روزه خواری اکیدا ممنوع! مهر من نثار تو آمنه بنت شريد رسم عاشق کشی اسلام چگونه گسترش يافت؟ فرهنگ ايراني چهار پناهگاه قرآنی تشيع و انديشه‌ شيعي2 تشيع و انديشه‌ شيعي سرز مین مقدس و خاندان آل اشعر
فيدها
افسر عراقی و علاقه به امام
آقای صدام 

من برای شناسایی سه تیپ زرهی عراق به مأموریت رفته بودم که اسیر شدم. در همان سنگر اول، عراقی‌ها از من خواستند به امام توهین کنم. من هم حدیثی از حضرت امیر علیه‌السلام برای آن‌ها خواندم که می‌فرمایند: « انی اکرَهُ ان تَکوُنوا سَبابین » من از این‌که شما از ناسزاگویان باشید، متنفرم. 

آن‌ها گفتند: شما در مورد صدام چه می‌گویید (و چرا به او توهین می‌کنید)؟ من گفتم:‌ امام خمینی همیشه به صدام می‌گوید آقای صدام و هیچ وقت به ایشان اهانت نمی‌کند. 

عراقی‌ها، اسرا را به خاطر خودداری از اهانت به امام به قتل می‌رساندند. شنیدم که آن‌ها گروهی از بچه‌های ما را به اسارت گرفتند و به خاطر توهین نکردن به امام، همه را قتل‌عام کردند. 

 منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 41 
بهترین بنده 

یکی از اهالی آبادان در میان اسرا بود که قبل از جنگ هم آدم ولگرد و شروری بود و پیشینه‌ی خوبی نداشت. این آدم با عراقی‌ها همکاری می‌کرد. البته یک مدت توبه کرد اما باز هم شیطان او را فریب داد و سراغ کار قبلی‌اش برگشت. 

یک روز که او داشت در اردوگاه راه می‌رفت، یک افسر عراقی او را گرفت و به او گفت: خمینی چه جور آدمی است؟ او هم برای این‌که آن‌ها را خوشحال کند، شروع کرد به دروغ گفتن و حرف‌هایی بر ضد امام زدن. در همین اثنا آن افسر عراقی سیلی محکمی به صورت او زد و گفت: «‌ انت کذاب ». تو دروغ‌گویی. به خدا قسم خمینی بهترین بنده‌ی خداست. 


منبع: کتاب رمزمقاومت جلد1 - صفحه: 145 

 
تعصب کور 

زمانی که مرا اسیر کردند، عکسی از حضرت امام و یک قرآن در جیبم بود. دو نفر از عراقی‌ها مرا تفتیش کردند. نفر اول قرآن را برداشت و وقتی ترجمه‌ی فارسی آن را دید، عصبانی شد. او قرآن را بر زمین زد و با پا چند بار روی آن کوبید و گفت: قرآن عربی است نه عجمی و به شما نمی‌رسد که معنی قرآن را به فارسی زیر آن بنویسید. سرباز بعدی عکس امام را که در جیب من بود،‌ برداشت و بوسید و در جیب خودش گذاشت و بعد با دست اشاره کرد که ساکت! حرف نزن! 

بعد از آن همان سربازی که قرآن را زمین زده بود، کارت شناسایی من را برداشت و چون روی کارت این جمله از امام نوشته شده بود: « ای کاش من یک پاسدار بودم » دو سیلی محکم به من زد. 

منبع :کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 133 

افسر عراقی سیلی محکمی به صورت او زد و گفت: «‌ انت کذاب ». تو دروغ‌گویی. به خدا قسم خمینی بهترین بنده‌ی خداست. 
الحرب خلاص


شخصیت و کلام امام دارای نفوذ بسیار بالایی در بین نیروهای عراق و دشمن بود؛ به طوری که تعیین سرنوشت جنگ را فقط با امام می‌دانستند و این را علنی می‌گفتند و هیچ‌گونه پرده‌پوشی نداشتند. عراقی‌ها هر از چند گاهی نزد ما شایعه پخش می‌کردند که جنگ می‌خواهد تمام شود یا این که می‌آمدند و می‌گفتند جنگ تمام شد. با توجه به این سابقه، ما هر گاه این اخبار را می‌شنیدیم، باور نمی‌کردیم. 

تا این که قصه‌ی قطعنامه و پذیرش آن از طرف ایران به صورت واقعی مطرح شد و ما هنوز خبردار نشده بودیم. همان شبی که ایران قطعنامه را پذیرفت، یکی از نگهبانان عراقی آمد و از پشت پنجره‌ی آسایشگاه به ما گفت: « الحرب خلاص »؛ جنگ تمام شد. به او گفتیم: از این حرف‌ها زیاد زده شده است و این هم مثل حرف‌های گذشته دروغ است. سرباز گفت: نه من از هر کس می‌شنیدم باور نمی‌کردم، ولی این بار فرق می‌کند؛ چون من با گوش‌های خودم شنیدم که ‌[ امام ] خمینی گفت جنگ تمام شده است. 

منبع :کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 177 

سرباز گفت: نه من از هر کس می‌شنیدم باور نمی‌کردم، ولی این بار فرق می‌کند؛ چون من با گوش‌های خودم شنیدم که ‌[ امام ] خمینی گفت جنگ تمام شده است. 

شکست امیدها  

تنها مسأله‌ای که در طول اسارت موجب شد بزرگ‌ترین ضربه‌ی روحی به بچه‌ها وارد شود و سخت‌ترین و بحرانی‌ترین شرایط را در زندگی تجربه کنند، مسأله‌ی رحلت حضرت امام بود که تمام سختی‌های اسارت در کنار آن هیچ بود. همه‌ی اسرا امیدشان به روزی بود که از بند آزاد شوند و بتوانند با امام ملاقات کنند و با دیدن ایشان آلام روحی خود را تسکین دهند. 

این مسأله آن‌قدر امیدوار کننده بود که در لحظات سخت و جان‌فرسای اسارت به دیگر چنین وعده‌ای می‌دادیم و با این صحبت‌ها دل خودمان را خوش نگه می‌داشتیم. وقتی امام فوت کرد، درد بزرگی فضای اردوگاه را فرا گرفت؛ چرا که تمام آن امیدها یک‌باره بر باد رفت؛‌ لذا اسرایی که تا چند روز پیش حاضر بودند اسارت را اگر چه بیست سال طول بکشد تحمل کنند، حالا حاضر نبودند حتی یک لحظه هم بدون امام در این دنیا طاقت بیاورند. هیچ کس نمی‌توانست خودش را کنترل کند و بر خلاف همیشه همه به صورت علنی و آشکار برای امام عزاداری می‌کردند و بر سر و سینه می‌زدند و خلاصه جو اردوگاه طوری تحت‌الشعاع مصیبت ارتحال امام قرار گرفته بود که بعضی از سربازان عراقی از شدت غم و اوضاع نابسامان ما، گریه می‌کردند و خود را در غم ما شریک می‌دانستند. 

منبع :کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 146

برچسب ها :
فکر کردم چوبه!
علی‏رضا اولین فرزند خانواده‏ی موحد در سال 1337 در تهران چشم به جهان گشود. او در محیطی با صفا، مذهبی و در سایه پدر و مادری زحتمکش، پرورش یافت . پس از اخذ دیپلم در سال 1355 وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به کسب علم مشغول گشت. هنگامی که مبارزات انقلابی مردم اوج گرفت، علی‏رضا نیز به جمع مبارزین پیوست و ادامه تحصیل را به آینده موکول کرد. با شکفتن شکوفه‏های جمهوری اسلامی ایران او در کمیته انقلاب، اولین فعالیت‏هایش را در ایران اسلامی آغاز نمود و پس از آن در سال 1358 به سپاه پاسداران پیوست و حراست از بیت حضرت امام خمینی رحمه‏الله علیه را به عهده گرفت.

غائله کردستان، آغاز سفر بی‏پایان علی‏رضا به صحنه پیکار با دشمنان اسلام و ایران بود. در عملیات بازی دراز که به عنوان جانشین عملیات حضور داشت، همچون سردار رشید کربلا- حضرت ابوالفضل عیله‏السلام- دستش را به پیش گاه حق تقدیم کرد و پس از شرکت در عملیات فتح‏المبین و بیت‏المقدس به عنوان فرمانده گردان حبیب بن مظاهر، به لبنان سفر نمود و مدتی را در آنجا هم‏پای برادران مسلمان به مبارزه با صهیونیست‏ها پرداخت. هنگامی که از سفر باز گشت، موعد عملیات والفجر 1 بود و پس از آن زمان وصل، آری در عملیات والفجر2 که علی‏رضا فرماندهی تیپ10 سید الشهداء را بر عهده داشت، ندای ملکوتی بار او را به سوی بهشت برین دعوت کرد و شهید موحد دانش، در تاریخ سیزدهم مرداد سال 1362 به بزرگترین آرزوی عاشقان رسید.

علیرضا گوشه‏ای از خاطرات خود را اینگونه بیان کرد:

بلند شدم برم به بچه‏ها سرکشی کنم و ببینم چند نفر زخمی شدند و چند نفر سر پا هست. یکی یکی رفتم سر سنگر‏ها. تو چطوری، اون چطوره، دونه به دونه تا رسیدم به سنگر آخر.

10- 15 قدم اون طرف‏تر، یه سنگر دیگه بود که لوله تیربار از اون بیرون زده بود. من لوله تیربار را هم دیدم. گفتم لابد مثل قبلی‏ها، بچه‏های خودمون هستند که تو سنگر نشستن و هوای دشمن را دارن که تا کجا اومدن و به فاصله ده متری اینها هستن و گرنه همین طوری راحت نمی‏نشینن و بلند می‏شدن یه کاری می‏کرددن. خلاصه، من به بچه‏ها سرکشی می‏کردم و رفتم ببینم بچه‏های اون سنگر چطورند. شروع کردم به راه رفتن. به بالای سنگر که رسیدم، دیدم سه تا نشستن، دو تاشون پشتشون به منه. یکیشون هم که رویش به طرف من است، سرش را پایین گذاشته روی زانویش. همشون از این کلاه کج‏های مشکی عراقی گذاشتن سرشون. چون روز قبلش بچه‏ها از این کارها زیاد می‏کردن و این کلاه‏ها را می‏گذاشتن سرشون، اصلا مشکوک نشدم که اینها عراقی هستن.

همین که گفتم بچه‏ها شما چطورین؟ اون دو تا برگشتن عقب و اون یکی هم سرشو بلند کرد و یک مرتبه شروع کرد به زبان عربی شلوغ پلوغ کردن. بهلونی، بهلونی... حسابی شوکه شدم و سرجایی که ایستاده بودم واسه چند ثانیه خشکم زد. 

اینها هم لوله تیربار شون را آوردن بالا، صاف‏ تو شکم من. یک وقت به خودم اومدم دیدم اسحله هم ندارم. خواستم دست بکنم توی جیبم تا نارنجک بکشم بندازم توی سنگر. دیدم اگر یک لحظه دیگه بخوام وایستم، آبکشم می‏کنن. خودم را پرت کردم و شیب اون طرف. اون یارو هم پشت سر ما بلند شد و شروع کردن به تیراندازی کردن. بچه‏های خودمون هم تازه دیده بودن که اون یارو با اون کلاه کجش و ایستاده و داره با گیرینوف می‏زنه و من همین طور قل می‏خورم و می‏روم پایین. اولین عراقی را می‏زنن. من حین قل خوردن فکر می‏کردم که الان یک جاییم می‏سوزه و می‏فهمم تیر خوردم. هر چی اومدم پایین، دیدم جاییم نسوخت و بالاخره به یک تخته سنگ گیر کردم. بقیه عراقی‏ها چند تا نارنجک کشیدن و با هم پرت کردن پایین. من طاق باز افتاده بودم و سرم به طرف بالا بود. سری اول که نارنجک‏ها منفجر شد، من اصلا متوجه نشدم. سری دوم که نارنجک انداختن، حس می‏کردم که چیزی می‏خورد به شانه‏ام. من به خاطر قل خوردن و 10- 15 متر پایین آمدن از ارتفاع، گیج بودم. نگاه کردم دیدم از این نارنجک‏های صاف صوتی است، که این ناکس‏ها (عراقی‏ها) بی‏احتیاطی کردن و ضامن آن را کشیدن و انداختن پایین. اصلا هم فکر نکردن ممکنه کسی این پایین باشه! دیدم اگه نجنبم، چیزی از این حاجی باقی نمی‏مونه. دست انداختم زیر نارنجک و پرتش کردم بالا؛ که یک هومنفجر شد و ترکش‏هایش من را گرفت و همان‏جا دستم از مچ قطع شد. حالا موج گرفتگی و سوزش ناشی از قطع شدن دست بی‏حالم کرد. خوابیدم زمین و شهادتین را گفتم و فکر کردم دیگه تمامه و الان طرف میاد و جونمو می‏گیره و بره. چند ثانیه که گذشت، خبری نشد.

دستم را بلند کردم، دیدم قطع شده و ریشه‏هایش زده بیرون. یک استخوان سفیدی هم بالای زخم معلوم بود. اول فکر کردم چوبه تکانش دادم دیدم نه!

برچسب ها :
به یاد سردار نورعلی شوشتری فرمانده ی هدایت عملیات جبهه های جنگ
سرباز های سیه رو ، در پیله های تنیده
تا زیر گردن زره پوش ، از ترس ، دندان گزیده. ..! 
آن سوی این صفحه انگار ، دنیا نشسته هراسان
در فکر آشی که پخته ! در فکر خوابی که دیده 
در صفحه ای نا برابر ، تحریم پیشه نموده 
هر گونه ابزار جنگی ، هر جور بوده خریده 
این سوی این صفحه اما ، مردی دلاور نشسته
دلگرم و راضی و خشنود ،از مهره هایی که چیده  
شطرنج گردیده آغاز ، ماییم و دستان خالی 
سرباز ها یی پیاده ، با اسبها یی رمیده 
در حمله ی فیل دشمن ، یک اسب اینجا فدا شد
سرباز با دست خالی ، فورا به سویش دویده ! 
سرباز دیگر عقب رفت ، تا پوششی باشد او را 
حالا اسیر است اینجا ، فیلی که رنگش پریده
در پشت این یکه تازی ، مردی ست بی تاب و آرام 
بنشسته در پای بیسیم ، این صحنه را آفریده 
تدبیر اندیشه کرده ، تا برتری حاصل آید 
در زیر بار هدایت ، پیداست قدش خمیده  
در زیر بار هدایت ، در جنب و جوش ولایت
در آرزوی شهادت ، دل را ز دنیا بریده 
با نام الله و اکبر ، سوزانده لشگر به لشگر 
تا این دفاع مقدس ، اکنون به اینجا رسیده  
در اوج طوفان پریده ، تا عمق آتش رسیده 
داغ شهادت کشیده ، طعم شهادت چشیده  
نور ِ علی در نگاهش ، داده خمینی پناهش
حالا پس از این همه سال ، سوی خمینی پریده 



 

برچسب ها :
فرمانده لشکر اصفهان
 ده ماه بود ازش خبری نداشتیم.مادرش میگفت:خرازی!پاشو برو ببین چی شده این بچه؟ زنده س؟ مرده س؟

میگفتم:کجا برم دنبالش آخه؟ کارو زندگی دارم خانوم.جبهه که یه وجب دو وجب نیس.از کجا پیداش کنم؟

رفته بودیم نماز جمعه.حاج آقا آخر خطبه ها گفت:حسین خرازی را دعا کنید.آمدم خانه به مادرش گفتم. گفت:حسین مارو میگفت؟ گفتم چی شده که امام جمعه هم میشناسدش؟ نمی دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.

- داییش تلفن کرد گفت:حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده شما همینطور نشستین؟

گفتم:نه خودش تلفن کرد.گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته . پانسمان می کنه میاد.گفت شما نمی خواد بیاین.خیلی هم سرحال بود.

گفت:چی رو پانسمان میکنه؟دستش قطع شده.

همان شب رفتیم یزد،بیمارستان. به دستش نگاه میکردم.گفتم خراش کوچیک. خندید.گفت دستم قطع شده سرم که قطع نشده.

- پست نگه بانی ما شب بود.کنار اروند قدم میزدیم. یکی رد شد،گفت:چطورین بچه ها؟ خسته نباشید دست تکان داد و رفت.

پرسیدم کی بود؟

گفت: فرمانده لشکر.

گفتم؟برو!این وقت شب؟بدون محافظ؟

- تعریف میکرد و میخندید: یه نفر داشت تو خیابون شهرک سیگار میکشید،اونجا سیگار کشیدن ممنوعه.نگه داشتم بهش گفتم یه دقیقه بیا اینجا.گفت بتو چه.می خوام بکشم.تو که کوچیکی،خود خرازی رو هم بیاری بازم می کشم.گفتم می کشی؟گفت آره.هیچ کاری هم نمی تونی بکنی.

میگفت:دلم نیومد بگم من خرازی ام.رفتم یه دور زدم برگشتم.نمی دونم چطور شد.این دفعه تا منو دید فرار کرد.حتی کفش هاش از پاش در اوم، بر نگشت برشون داره.

- حاج حسین از خط تماس گرفته بود.از من می پرسید ،حاج آقا ما اینجا کمبود آب داریم.تکلیفمون چیه؟ آب رو بخوریم یا برا وضو نگه داریم؟

- گفت: من امشب اینجا بخوابم؟ گفتم:بخواب ولی پتو نداریم.

یک برزنت گوشه ی سنگر بود :گفت اون مال کیه؟ گفتم مال هیشکی . همان را برداشت کشید روش. دم در خوابید.

- نصفه شبه چشم چشمو نمی دید سوار تانک ، وسط دشت.

کنار برجک نشسته یودم.دیدم یکی پیاده میاد.به تانک ها نزدیک می شد دور می شد.سمت ما هم اومد.دستشو دور پایم حلقه کرد.پایم را بوسید.گفت:بخدا سپردمتون . گفتم:حاج حسین؟ گفت:هیس،اسم نیار. رفت طرف تانک بعدی.

- قبل از عملیات قران که می خواندیم.حاجی گریه می کرد.دوست داشت.

بعد از کربلای 4 هم قران خواندیم و حاجی گریه کرد.بیشتر از دفعه های قبل.خیلی بیشتر.

- نشسته بود زانو هاشو گرفته بود توی بغلش. هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش.ساکت شده بود.ناراحت بودم.دلم می خواست مثل همیشه باشد.وقتی میدیمش غصه هامان از یادمان می رفت. گفتم:چقدر مظلوم شده ای حاجی. سرش را برگرداند،فقط لبخند زد.

- قرار بود خط را به بچه های لشکر 17 تحویل بدهیم،بکشیم عقب.

گفت:برو فرمانده های گردانو توجیه کن،چطور جابجا بشن. رفت توی سنگر

نیم ساعت خوابیدم.فقط نیم ساعت .بیدار شدم هرکس یک طرف نشسته بود،گریه میکرد. هنوزم فکر میکنم خواب دیده ام حاجی شهید شده.

- بی سیم صدا می کنه: محمد،محمد،حسین ... محمد،محمد،حسین.

اسم حاج حسین 6 سال کد فرمان دهی لشکر بود حالا هم که حاجی شهید شده،کد را عوض نکردند.ولی صدا دیگر صدای حاج حسین نیست. میزنم زیر گریه.حسن آقایی میگوید:چرا گریه میکنی؟ گوشی رو بردار....

 

برچسب ها :
خاطره ای از سید آزادگان شهید ابوترابی
حدود اواخر سال 1360در پادگان العنبر عراق، مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بودیم. متوجه شدیم 27-28نفر اسیر را وارد اردوگاه کردند. معمولا افرادى را که تازه وارد اردوگاه مى‏کردند، بیشتر مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار مى‏دادند، تا به قول خودشان زهره چشمى از آنها بگیرند.

بعد از نماز به رفقا گفتم: براى اینکه به اینها روحیه بدهیم با صداى بلند سرود(اى ایران، اى مرز پر گهر...) را بخوانیم، تا این عزیزان تازه وارد، فکر نکنند اینجا قتلگاه است و متوجه بشوند یک عده از هموطنانشان هم مثل آنها در اینجا هستند. ما مى‏دانستیم اگر امشب این سرود را بخوانیم، فردا کتکش را خواهیم خورد. بعد از مشورت با برادرانمان سرود را با صداى بلند به صورت دست جمعى خواندیم.

فردا هم افسر بعثى که فرد بسیار پلیدى بود، به نام سرگرد محمودى، آمد و با ما برخورد کرد، و به هرحال این قضیه تمام شد. بین این 27 - 28نفر اسیرى که وارد شده بودند، یک جوان به نام على اکبر بود که 19سال سن داشت و حدود 70 - 80کیلو وزنش مى‏شد و از نظر جسمى بسیار سرحال و قوى بود.

این على اکبر با آن سلامت جسمیش، طولى نکشید که در اردوگاه مریض شد، فکر مى‏کنم بعد از یک سال، وزنش به زیر 28کیلو رسیده بود و بسیار ضعیف و لاغر و مبتلا به دل درد شدیدى شده بود. وقتى دل دردش شروع مى‏شد، از شدّت درد، دست و پا و حتى سرش را به زمین و در و دیوار مى‏کوبید. برادرانمان دست و پایش را مى‏گرفتند تا خودش را به زمین نزند.

در ایام اربعین امام حسین علیه السلام سال 60یا 61بود که در اردوگاه شهر موصل عراق بودیم. تقریبا 5روزى به اربعین امام حسین علیه السلام مانده بود، ما پیشنهاد دادیم که دهه آخر صفر را که ایام مصیبت و پر محنتى براى عزیزان آقا امام حسین علیه السلام است، چنانکه برادرانمان تمایل داشته باشند، تمام ده روز آخر ماه صفر را روزه بگیریم. البته مشروط بر اینکه آنهایى که عوارض جسمانى دارند و روزه برایشان ضرر دارد، روزه نگیرند.

در هر آسایشگاهى با دو نفر صحبت کردیم، بنا شد وقتى شب داخل آسایشگاه مى‏شوند، هرکدام با جمعى از برادران در آن آسایشگاه -آسایشگاههاى موصل 150نفرى بود- مشورت کنند تا ببینیم دهه آخر صفر را روزه بگیریم یا نه؟

فرداى آن روز، همه آمدند و به اتفاق گفتند: تمام برادران استقبال کردند و حاضرند روزه بگیرند. باز بنده تأکید کردم: خواهش مى‏کنم از آنهایى که مریضند یا چشمشان ضعیف است روزه نگیرند.

شب اربعین آقا امام حسین علیه السلام رسید و همه عزیزان که حدود 1400نفر بودند، بدون سحرى روزه گرفتند، اصلا اردوگاه یک حالت معنوى خاصى به خودش گرفته بود، آن هم روز اربعین امام حسین علیه السلام

فکر مى‏کنم حدود ساعت 10 - 11صبح بود که برادران به همدیگر خبر دادند: على اکبر دل درد شدیدى گرفته و دارد به خودش مى‏پیچد. بنده وارد سلولى که اختصاص به برادران بیمار داشت، شدم. دیدم على اکبر با آن ضعف جسمانى و چهره رنگ پریده‏اش به قدرى وضعیتش درهم کشیده شده و درد اذیّتش مى‏کند که مى‏خواهد از درد سرش را به در و دیوار بکوبد، دو نفر از برادران او را گرفتند تا خودش را به این طرف و آن طرف نزند.

اتفاقا آن روز دل درد على اکبر نسبت به روزهاى دیگر بیشتر شده بود، به طورى که مأمورین بعثى وقتى دیدند او خیلى زجر مى‏کشد -بیش از دو ساعت بود که على اکبر فریاد مى‏زد، یک مقدار از حال مى‏رفت و دوباره فریاد مى‏کشید و داد مى‏زد- آمدند على اکبر را به بیمارستان بردند. همه از اینکه مأموران آمدند و او را به بیمارستان بردند خوشحال شدیم.

ساعت4-5/3بعد از ظهر بود که دیدیم درِ اردوگاه را باز کردند، و صداى زمین خوردن چیزى، همه را متوجه خود کرد. با کمال بى‏رحمى و پستى و رذالت مثل یک مرده و چوب خشک جسدى را روى زمین سیمانى پرت کردند و رفتند، به طورى که از دور فکر نمى‏کردیم که على‏اکبر باشد و واقعا تصور نمى‏کردیم که این یک انسان باشد که با او این طور رفتار کردند.

به همراه عده‏اى از بچه‏ها نزدیک در رفتیم، دیدیم على‏اکبر است که مثل چوب خشک افتاده و تکان نمى‏خورد، از دیدن این صحنه برادرها دور او جمع شدند و بى‏اختیار همه باهم شروع به گریه کردند. دو نفر على اکبر را برداشتند، یکى سرش را روى شانه‏اش گذاشت و دیگرى هم پاهایش را برداشت، من هم زیر کمرش را گرفتم، چون على‏اکبر آنقدر نحیف شده بود که وقتى سر و پاهایش را بر مى‏داشتند، واقعا کمرش خم مى‏شد. از انتهاى اردوگاه به همین حالت او را وارد سلول کردیم.

دیدن این صحنه اشک و ناله همه بچه‏ها را در آورده بود و اصلا اردوگاه را یک پارچه ماتم فرا گرفته بود. وقتى على اکبر را داخل همان سلولى که باید بسترى مى‏شد بردیم، ساعت نزدیک 5بعد از ظهر بود و هرکس باید داخل سلول خودش مى‏شد، چون معمولا ساعت 5بعد از ظهر آمار مى‏گرفتند و باید همه داخل سلول‏هایشان مى‏رفتند و درِ سلول را قفل مى‏کردند.

طبق معمول آمار را گرفتند و همه داخل سلول‏هایشان رفتند، ولى چه رفتنى؟! همه اشک‏ها جارى بود و همه با حالت معنوى که اردوگاه را فرا گرفته بود، براى على‏اکبر دعا مى‏کردند.

ما در آسایشگاه شماره سه اردوگاه بودیم. آسایشگاه‏ها در دو طرف شرق و غرب اردوگاه واقع شده بودند و فکر مى‏کنم فاصله بین دو طرف، بیش از صد متر بود. در آسایشگاه شماره پنج که دو آسایشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح اتفاق مهمّى افتاد:

یکى از برادران به نام محمد، قبل از اذان صبح از خواب بیدار مى‏شود و پیر مردى که هم سلولیش بود را بیدار مى‏کند، این پیر مرد، پدر شهید هم بودند و همه برادران به او احترام مى‏گذاشتند. محمد او را از خواب بیدار مى‏کند و مى‏گوید: آقا امام زمان علیه السلام على اکبر را شفا دادند!

ایشان یک نگاهى به محمد مى‏کند و مى‏گوید: محمد خواب مى‏بینى؟! شما این طرف در شرق اردوگاه هستى و على اکبر در غرب اردوگاه است، با چشم هم که همدیگر را نمى‏بینید! تا چه رسد که صداى هم را بشنوید، شما از کجا مى‏گویید: آقا امام زمان علیه السلام على اکبر را شفا داد؟!

محمد مى‏گوید: به هر حال من خدمتتان عرض کردم، صبح هم خودتان خواهید دید.

صبح‏ها معمولا درهاى آسایشگاه که باز مى‏شد، همه باید به خط مى‏نشستند و مأمورین بعثى آمار مى‏گرفتند. آمار که تمام مى‏شد، بچه‏ها متفرق مى‏شدند. آن روز صبح دیدم به محض اینکه آمار تمام شد، جمعیت به صورت سیل‏آسا به سمت همان سلولى که على اکبر بسترى بود مى‏روند و همه فریاد مى‏زنند:

(آقا امام زمان علیه السلام على اکبر را شفا داده است).

ما هم با شنیدن این خبر، مثل بقیه به سرعت به سمت همان سلول رفتیم، دیدیم:

بله! چهره على اکبر عوض شده! زردى صورتش از بین رفته و خیلى شاداب و بشاش و سرحال، ایستاده است و دارد مى‏خندد. برادرها وقتى وارد سلول مى‏شدند، در و دیوار سلول را مى‏بوسیدند و همین‏که به على اکبر مى‏رسیدند، سر تا پاى على‏اکبر را بوسه مى‏زدند و بعد بیرون مى‏آمدند.

به طور کلى در طول ده سال اسارتمان، مأمورین بعثى اجازه تجمع نمى‏دادند، حتى مى‏گفتند: اجتماعبیش از سه نفر یا دو نفر هم ممنوع است. بنده خودم دیدم، مأمورین بعثى مى‏آمدند و این صحنه را مى‏دیدند، آنقدر آن صحنه برایشان جالب بود که حتى مانع تجمع بچه‏ها نشدند.

صف طویلى از برادرانمان حدود 1400نفر درست شده بود که مى‏خواستند على‏اکبر را زیارت کنند. بنده هم وقتى رفتم و على‏اکبر را زیارت کردم، از او پرسیدم: على‏اکبر چى‏شد؟!

گفت: دیشب آقا عنایتى فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم.بنده آمدم بیرون و رفتم همان برادرمان محمد، که خواب دیده بود را پیدا کردم و گفتم: جریان از چه قرار است؟! شما چه خوابى دیدید؟! چه کسى به شما در آن طرف اردوگاه چنین خبرى را داد؟!

محمد گفت: واقع مطلب این است که من از حدود سن 18 -19سالگى، هر شب قبل از خواب دو رکعت نماز آقا امام زمان علیه السلام را با صد مرتبه (إیّاک نعبدُ و إیّاکَ نسْتعین ) مى‏خواندم و مى‏خوابیدم. بعد از تمام شدن نماز، فقط یک دعا مى‏کنم، آن هم براى فرج آقا امام زمان(عجل اللّه تعالى فرجه الشریف) است. و هیچ دعاى دیگرى غیر از دعا براى فرج حضرت مهدى علیه السلام نمى‏کنم، چون مى‏دانم با فرج وجود مقدس آقا امام زمان علیه السلام آنچه از خیر و خوبى و صلاح و سعادت و عاقبت به خیرى است -که براى دنیا و آخرت خودمان مى‏خواهیم- یقینا حاصل مى‏شود. لذا مقید بودم که بعد از نماز آقا امام زمان علیه السلام براى هیچ امرى غیر از فرج حضرتش دعا نکنم. حتى در زمان اسارت هم براى پیروزى رزمندگان و نجات خودم از این وضع هم دعا نکرده‏ام. تا اینکه دیشب وقتى على‏اکبر را با آن حال دیدم، بعد از نماز آقا امام زمان علیه السلام شفاى على اکبر را از آقا امام زمان علیه السلام خواستم. قبل از اذان صبح خواب دیدم:

(در یک فضاى سبز و خرّمى ایستاده‏ام و به قلبم الهام شد که وجود مقدّس آقا امام زمان علیه السلام از این منطقه عبور خواهند فرمود، لذا به این طرف و آن طرف نگاه مى‏کردم، تا حضرت را زیارت کنم. در همین حال دیدم ماشینى رسید، در عالم خواب جلو رفتم، دیدم سیّدى داخل ماشین نشسته است. سؤال کردم که شما از وجود مقدّس امام زمان علیه السلام خبرى دارید؟

فرمودند: مگر نمى‏بینى نورى در میان اردوگاه اسراء ساطع است؟!

محمد مى‏گفت: آمدم جلو، نگاه کردم، دیدم بله! از همان سلولى که على‏اکبر بسترى است نورى ساطع است و به صورت یک ستون به آسمان پرتوافشانى مى‏کند و تمام منطقه را روشن کرده است، یقین کردم که آقا امام زمان علیه السلام على‏اکبر را مورد عنایت و لطف قرار داده و على‏اکبر شفا پیدا کرده است).

وقتى از خواب بیدار شدم، رفتم آن بزرگوار که از نظر سنّى سالخورده‏تر از بقیه برادران بود و همچنین پدر شهید بودند را از خواب بیدار کردم و بشارت شفاى گرفتن على‏اکبر را دادم.

بعد از این گفتگو، بنده برگشتم و از على‏اکبر جریان را سؤال کردم.

گفت: من در عالم خواب حضرت را زیارت کردم و شفاى خود را از ایشان خواستم. حضرت فرمودند:

(انشاء اللّه شفا پیدا خواهى کرد)

بعد از این اتفاق، تمام برادران با همان حال روزه و معنویت، بى‏اختیار گریه مى‏کردند و متوسل به وجود مقدّس آقا امام زمان علیه السلام شده بودند. یادم مى‏آید: همان روز گروهى از طرف صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند. -از طرف صلیب سرخ جهانى هر دو ماه، یک هیئت به اردوگاه مى‏آمدند، نامه مى‏آوردند تا برادرها براى خانواده‏هایشان نامه بنویسند و بعد نامه‏ها را تحویل مى‏گرفتند- تعدادى از دکترهایشان هم آمده بودند، اعلام کردند: ما آمده‏ایم افرادى که بیمارى صعب العلاج دارند را معاینه کنیم و بنا است که با مریض‏هاى عراقى در ایران معاوضه بشوند.

بنده یادم هست، آن روز صلیب سرخ هرچه دعوت مى‏کرد تا آنهایى که پرونده پزشکى دارند به آنها مراجعه کنند، هیچکس اقدام نمى‏کرد و یک جوّ معنوى خاصّى بر اردوگاه حاکم بود و همه با آن حال به آقا امام زمان علیه السلام متوسل بودند. به قدرى حالت معنوى در اردوگاه شدّت پیدا کرده بود که احساس خطر کردم، به آنهایى که مریض بودند گفتم: باید مراجعه کنند.

بچه‏ها آمدند و گفتند: یکى از عزیزان که چشم‏هایش ضعیف بود، هر دو چشمش را از دست داده است. تعجب کردم، به آنجا رفتم، دیدم او را براى معاینه برده‏اند ولى چشم‏هایش را باز نمى‏کند.

گفتم: چه شده است؟ گفت: چشمانم نمى‏بیند؛ و گریه مى‏کرد. متوجه شدم که ایشان مى‏گوید: چشم‏هایم ضعیف است، تا آقا امام زمان علیه السلام چشم مرا شفا ندهند، چشمم را باز نمى‏کنم.

یک چنین حالتى بر اردوگاه حاکم شده بود، من واقعا احساس خطر کردم. گفتم: همه بچه‏ها باید روزه‏هایشان را بشکنند. هرچه گفتند: الآن نزدیک به غروب است، اجازه بدهید روزه امروز را تمام کنیم.

گفتم: شرایط، شرایطى نیست که ما بخواهیم این روزه را ادامه بدهیم، چون حالت معنوى بچه‏ها حالتى شده است که اگر بخواهند با آن حالت داخل آسایشگاه شوند، عده‏اى از نظر روحى آسیب مى‏بینند.

الحمد للّه على‏اکبر شفا پیدا کرد و آن جوّ معنوى را برادرانمان شکستند و به قدرى آن حالت، شدّت پیدا کرده بود که تا آخر اسارت جرأت نکردیم بگوئیم برادران از این روزه‏هاى مستحبى بگیرند.

برچسب ها :
تشرف خوبان در محضر بقیة الله (عج)
در ایام تحصیل علوم دینى و فقه اهل بیت،علیهم‏السلام، در نجف اشرف، شوق زیادى جهت دیدارجمال مولایمان بقیة الله الاعظم، عجل‏الله‏تعالى‏فرجه،داشتم با خود عهد کردم چهل شب چهارشنبه پیاده به‏مسجد سهله بروم، به این نیت که جمال آقا صاحب الامر،علیه‏السلام، را زیارت کنم و به این فوز بزرگ نایل شوم. 

ناگهان‏صداى پایى را از پشت‏سر شنیدم که بیشتر موجب ترس‏و وحشتم گردید. برگشتم به عقب، سید عربى را با لباس‏اهل بادیه دیدم، نزدیک من آمد و با زبان فصیح گفت: اى‏سید! سلام علیکم. 


تا 35 یا 36 شب چهارشنبه ادامه دادم تصادفا در این‏شب، رفتنم از نجف به تاخیر افتاد و هوا ابرى و بارانى‏بود، نزدیک شب، وحشت و ترس وجود مرا فرا گرفت‏مخصوصًا از زیادى قطاع الطریق و دزدها، ناگهان‏صداى پایى را از پشت‏سر شنیدم که بیشتر موجب ترس‏و وحشتم گردید. برگشتم به عقب، سید عربى را با لباس‏اهل بادیه دیدم، نزدیک من آمد و با زبان فصیح گفت: اى‏سید! سلام علیکم. 


ترس و وحشت، ‏بکلى از وجودم رفت و اطمینان وسکون نفس پیدا کردم و تعجب آور بود که چگونه این‏شخص در تاریکى شدید، متوجه سیادت من شد و در آن‏حال من از این مطلب غافل بودم. به هر حال سخن‏مى‏گفتیم و مى‏رفتیم از من سؤال کرد: 

کجا قصد دارى؟ 

گفتم: مسجد سهله. 

فرمود: به چه جهت؟ 

گفتم: به قصد تشرف و زیارت ولى عصر،علیه‏السلام. 

مقدارى که رفتیم به مسجد زید بن صوحان که مسجدکوچکى است نزدیک مسجد سهله رسیدیم داخل مسجدشده و نماز خواندیم و بعد از دعایى که سید خواند که،مثل آن بود که دیوار و سنگها با او آن دعا را مى‏خواندند;احساس انقلابى عجیب در خود نمودم که از وصف آن‏عاجزم. 

بعد از دعا سید فرمود: سید تو گرسنه‏اى، چه خوب‏است‏شام بخورى. 

پس سفره‏اى را که زیر عبا داشت، ‏بیرون آورد و در آن ‏سه قرص نان و دو یا سه خیار سبز تازه بود. مثل اینکه‏تازه از باغ چیده و آن وقت چله زمستان و سرماى‏زننده‏اى بود و من منتقل به این معنا نشدم که این آقا این‏خیار تازه سبز را در این فصل زمستان از کجا آورده؟طبق دستور آقا شام خوردم. 

سپس فرمود: بلند شو تا به مسجد سهله برویم. 

پس سفره‏اى را که زیر عبا داشت‏بیرون آورد و درآن‏سه قرص نان و دو یا سه خیار سبز تازه بود. مثل اینکه‏تازه از باغ چیده و آن وقت چله زمستان و سرماى‏زننده‏اى بود و من منتقل به این معنا نشدم که این آقا این‏خیار تازه سبز را در این فصل زمستان از کجا آورده؟طبق دستور آقا شام خوردم. 

داخل مسجد شدیم آقا مشغول اعمال وارده درمقامات شد و من هم به متابعت آن حضرت انجام وظیفه‏مى‏کردم و بدون اختیار نماز مغرب و عشا را به آقا اقتداکردم و متوجه نبودم که این آقا کیست؟ 

بعد از آنکه اعمال تمام شد، آن بزرگوار فرمود: 

اى سید آیا مثل دیگران بعد از اعمال مسجد سهله به‏مسجد کوفه مى‏روى یا در همین جا مى‏مانى؟ 

گفتم: مى‏مانم و سپس در وسط مسجد در مقام امام‏صادق، علیه‏السلام، نشستیم. 

به سید گفتم: آیا چاى یا قهوه یا دخانیات میل دارى‏آماده کنم؟ 

در جواب کلام جامعى را فرمود: این امور از فضول‏زندگى (زوائد زندگی) است و ما از این فضولات (زوائد) دوریم. 

این کلام در اعماق وجودم اثر گذاشت‏به نحوى که‏هرگاه یادم مى‏آید ارکان وجودم مى‏لرزد به هر حال‏مجلس نزدیک دو ساعت طول کشید و در این مدت‏مطالبى رد و بدل شد که به بعضى از آنها اشاره مى‏کنم؟ 

1. در رابطه با استخاره سخن به میان آمد. سید عرب‏فرمود: 

اى سید با تسبیح به چه نحو استخاره مى‏کنى؟ 

گفتم: سه مرتبه صلوات مى‏فرستم و سه مرتبه‏مى‏گویم: «استخیر الله برحمته خیرة فى عافیة‏» پس‏قبضه‏اى از تسبیح را گرفته مى‏شمارم، اگر دو تا بماند بداست و اگر یکى ماند خوب است. 
مقدارى که رفتیم به مسجد زید بن صوحان که مسجدکوچکى است نزدیک مسجد سهله رسیدیم داخل مسجدشده و نماز خواندیم و بعد از دعایى که سید خواند که،مثل آن بود که دیوار و سنگها با او آن دعا را مى‏خواندند;احساس انقلابى عجیب در خود نمودم که از وصف آن‏عاجزم

فرمود: براى این استخاره، باقى مانده‏اى است که به‏شما نرسیده و آن این است که هرگاه یکى باقى ماند فوراحکم به خوبى استخاره نکنید بلکه توقف کنید و دوباره‏بر ترک عمل استخاره کنید اگر زوج آمد کشف مى‏شوداستخاره اول خوب است اما اگر یکى آمد کشف مى‏شودکه استخاره اول میانه است. 

به حسب قواعد علمیه مى‏بایست دلیل بخواهیم و آقاجواب دهد به جاى دقیق و باریکى رسیدیم پس به مجرداین قول تسلیم و منقاد شدم و در عین حال متوجه نیستم‏که این آقا کیست. 

2. از جمله مطالب در این جلسه تاکید سید عرب بر تلاوت‏و قرائت این سوره‏ها بعد از نمازهاى واجب بود. بعد ازنماز صبح سوره یاسین و بعد از نماز ظهر سوره عم بعداز نماز عصر سوره نوح و بعد از مغرب سوره واقعه وبعد از نماز عشاء سوره ملک. 

3. دیگر اینکه تاکید فرمودند: بر دو رکعت نماز بین‏مغرب و عشا که در رکعت اول بعد از حمد هر سوره‏اى‏خواستى مى‏خوانى و در رکعت دوم بعد از حمد سوره‏واقعه را مى‏خوانى و فرمود: کفایت مى‏کند این از خواندن‏سوره‏واقعه بعد از نماز مغرب، چنانکه گذشت. 
در اینجا مطلب دیگرى است که مجال تفصیل و بیان‏آن نیست پس خواستم از مسجد بیرون روم به خاطرحاجتى، آمدم نزد حوض که در وسط راه قبل از خارج‏شدن از مسجد قرار دارد به ذهنم رسید چه شبى بود واین سید عرب کیست که اینهمه با فضیلت است؟ شایدهمان مقصود و معشوقم باشد تا به ذهنم این معنى‏خطور کرد، مضطرب برگشتم و آن آقا را ندیدم 

4. تاکید فرمود که: بعد از نمازهاى پنجگانه این دعا رابخوان: 

«اللهم سرحنى عن الهموم و الغموم و وحشة‏الصدر و وسوسة الشیطان برحمتک یا ارحم‏الراحمین‏». 

5. و دیگر تاکید بر خواندن این دعا بعد از ذکر رکوع درنمازهاى یومیه خصوصا رکعت آخر: 

«اللهم صل على محمد و آل محمد و ترحم على‏عجزنا و اغثنا بحقهم‏». 

6. در تعریف و تمجید از شرایع الاسلام مرحوم محقق‏حلى فرمود: 

تمام آن مطابق با واقع است مگر کمى از مسایل آن. 

7. تاکید بر خواندن قرآن و هدیه کردن ثواب آن، براى‏شیعیانى که وارثى ندارند یا دارند و لکن یاد از آنهانمى‏کنند. 

8. تحت الحنک را از زیر حنک دور دادن و سر آن را درعمامه قرار دادن چنانکه علماى عرب به همین نحو عمل‏مى‏کنند و فرمود: در شرع اینچنین رسیده است. 

9. تاکید بر زیارت سید الشهدا، علیه‏السلام. 

10. دعا در حق من و فرمود: قرار دهد خدا تو را ازخدمتگزارن شرع. 

11. پرسیدم: نمى‏دانم آیا عاقبت کارم خیر است و آیا من‏نزد صاحب شرع مقدس رو سفیدم؟ 

فرمود: عاقبت تو خیر و سعیت مشکور و روسفیدى. 

گفتم: نمى‏دانم آیا پدر و مادر و اساتید و ذوى الحقوق‏از من راضى هستند یا نه؟ 

فرمود: تمام آنها از تو راضى‏اند و درباره‏ات دعامى‏کنند. 

استدعاى دعا کردم براى خودم که موفق باشم براى‏تالیف و تصنیف. 

دعا فرمودند. 

در اینجا مطلب دیگرى است که مجال تفصیل و بیان‏آن نیست پس خواستم از مسجد بیرون روم به خاطرحاجتى، آمدم نزد حوض که در وسط راه قبل از خارج‏شدن از مسجد قرار دارد به ذهنم رسید چه شبى بود واین سید عرب کیست که اینهمه با فضیلت است؟ شایدهمان مقصود و معشوقم باشد تا به ذهنم این معنى‏خطور کرد، مضطرب برگشتم و آن آقا را ندیدم و کسى‏هم در مسجد نبود. یقین پیدا کردم که آقا را زیارت کردم‏و غافل بودم، مشغول گریه شدم و همچون دیوانه اطراف‏مسجد گریه مى‏کردم تا صبح شد، چون عاشقى که بعد ازوصال مبتلا به هجران شود. 

این بود اجمالى از تفصیل که هر وقت آن شب یادم‏مى‏آید بهت زده مى‏شوم.

برچسب ها :
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 661935
تعداد نوشته ها : 253
تعداد نظرات : 11
پخش زنده
X