افسر عراقی و علاقه به امام
آقای صدام
من برای شناسایی سه تیپ زرهی عراق به مأموریت رفته بودم که اسیر شدم. در همان سنگر اول، عراقیها از من خواستند به امام توهین کنم. من هم حدیثی از حضرت امیر علیهالسلام برای آنها خواندم که میفرمایند: « انی اکرَهُ ان تَکوُنوا سَبابین » من از اینکه شما از ناسزاگویان باشید، متنفرم.
آنها گفتند: شما در مورد صدام چه میگویید (و چرا به او توهین میکنید)؟ من گفتم: امام خمینی همیشه به صدام میگوید آقای صدام و هیچ وقت به ایشان اهانت نمیکند.
عراقیها، اسرا را به خاطر خودداری از اهانت به امام به قتل میرساندند. شنیدم که آنها گروهی از بچههای ما را به اسارت گرفتند و به خاطر توهین نکردن به امام، همه را قتلعام کردند.
منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 41
بهترین بنده
یکی از اهالی آبادان در میان اسرا بود که قبل از جنگ هم آدم ولگرد و شروری بود و پیشینهی خوبی نداشت. این آدم با عراقیها همکاری میکرد. البته یک مدت توبه کرد اما باز هم شیطان او را فریب داد و سراغ کار قبلیاش برگشت.
یک روز که او داشت در اردوگاه راه میرفت، یک افسر عراقی او را گرفت و به او گفت: خمینی چه جور آدمی است؟ او هم برای اینکه آنها را خوشحال کند، شروع کرد به دروغ گفتن و حرفهایی بر ضد امام زدن. در همین اثنا آن افسر عراقی سیلی محکمی به صورت او زد و گفت: « انت کذاب ». تو دروغگویی. به خدا قسم خمینی بهترین بندهی خداست.
منبع: کتاب رمزمقاومت جلد1 - صفحه: 145
تعصب کور
زمانی که مرا اسیر کردند، عکسی از حضرت امام و یک قرآن در جیبم بود. دو نفر از عراقیها مرا تفتیش کردند. نفر اول قرآن را برداشت و وقتی ترجمهی فارسی آن را دید، عصبانی شد. او قرآن را بر زمین زد و با پا چند بار روی آن کوبید و گفت: قرآن عربی است نه عجمی و به شما نمیرسد که معنی قرآن را به فارسی زیر آن بنویسید. سرباز بعدی عکس امام را که در جیب من بود، برداشت و بوسید و در جیب خودش گذاشت و بعد با دست اشاره کرد که ساکت! حرف نزن!
بعد از آن همان سربازی که قرآن را زمین زده بود، کارت شناسایی من را برداشت و چون روی کارت این جمله از امام نوشته شده بود: « ای کاش من یک پاسدار بودم » دو سیلی محکم به من زد.
منبع :کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 133
افسر عراقی سیلی محکمی به صورت او زد و گفت: « انت کذاب ». تو دروغگویی. به خدا قسم خمینی بهترین بندهی خداست.
الحرب خلاص
شخصیت و کلام امام دارای نفوذ بسیار بالایی در بین نیروهای عراق و دشمن بود؛ به طوری که تعیین سرنوشت جنگ را فقط با امام میدانستند و این را علنی میگفتند و هیچگونه پردهپوشی نداشتند. عراقیها هر از چند گاهی نزد ما شایعه پخش میکردند که جنگ میخواهد تمام شود یا این که میآمدند و میگفتند جنگ تمام شد. با توجه به این سابقه، ما هر گاه این اخبار را میشنیدیم، باور نمیکردیم.
تا این که قصهی قطعنامه و پذیرش آن از طرف ایران به صورت واقعی مطرح شد و ما هنوز خبردار نشده بودیم. همان شبی که ایران قطعنامه را پذیرفت، یکی از نگهبانان عراقی آمد و از پشت پنجرهی آسایشگاه به ما گفت: « الحرب خلاص »؛ جنگ تمام شد. به او گفتیم: از این حرفها زیاد زده شده است و این هم مثل حرفهای گذشته دروغ است. سرباز گفت: نه من از هر کس میشنیدم باور نمیکردم، ولی این بار فرق میکند؛ چون من با گوشهای خودم شنیدم که [ امام ] خمینی گفت جنگ تمام شده است.
منبع :کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 177
سرباز گفت: نه من از هر کس میشنیدم باور نمیکردم، ولی این بار فرق میکند؛ چون من با گوشهای خودم شنیدم که [ امام ] خمینی گفت جنگ تمام شده است.
شکست امیدها
تنها مسألهای که در طول اسارت موجب شد بزرگترین ضربهی روحی به بچهها وارد شود و سختترین و بحرانیترین شرایط را در زندگی تجربه کنند، مسألهی رحلت حضرت امام بود که تمام سختیهای اسارت در کنار آن هیچ بود. همهی اسرا امیدشان به روزی بود که از بند آزاد شوند و بتوانند با امام ملاقات کنند و با دیدن ایشان آلام روحی خود را تسکین دهند.
این مسأله آنقدر امیدوار کننده بود که در لحظات سخت و جانفرسای اسارت به دیگر چنین وعدهای میدادیم و با این صحبتها دل خودمان را خوش نگه میداشتیم. وقتی امام فوت کرد، درد بزرگی فضای اردوگاه را فرا گرفت؛ چرا که تمام آن امیدها یکباره بر باد رفت؛ لذا اسرایی که تا چند روز پیش حاضر بودند اسارت را اگر چه بیست سال طول بکشد تحمل کنند، حالا حاضر نبودند حتی یک لحظه هم بدون امام در این دنیا طاقت بیاورند. هیچ کس نمیتوانست خودش را کنترل کند و بر خلاف همیشه همه به صورت علنی و آشکار برای امام عزاداری میکردند و بر سر و سینه میزدند و خلاصه جو اردوگاه طوری تحتالشعاع مصیبت ارتحال امام قرار گرفته بود که بعضی از سربازان عراقی از شدت غم و اوضاع نابسامان ما، گریه میکردند و خود را در غم ما شریک میدانستند.
منبع :کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 146
فکر کردم چوبه!
علیرضا اولین فرزند خانوادهی موحد در سال 1337 در تهران چشم به جهان گشود. او در محیطی با صفا، مذهبی و در سایه پدر و مادری زحتمکش، پرورش یافت . پس از اخذ دیپلم در سال 1355 وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به کسب علم مشغول گشت. هنگامی که مبارزات انقلابی مردم اوج گرفت، علیرضا نیز به جمع مبارزین پیوست و ادامه تحصیل را به آینده موکول کرد. با شکفتن شکوفههای جمهوری اسلامی ایران او در کمیته انقلاب، اولین فعالیتهایش را در ایران اسلامی آغاز نمود و پس از آن در سال 1358 به سپاه پاسداران پیوست و حراست از بیت حضرت امام خمینی رحمهالله علیه را به عهده گرفت.
غائله کردستان، آغاز سفر بیپایان علیرضا به صحنه پیکار با دشمنان اسلام و ایران بود. در عملیات بازی دراز که به عنوان جانشین عملیات حضور داشت، همچون سردار رشید کربلا- حضرت ابوالفضل عیلهالسلام- دستش را به پیش گاه حق تقدیم کرد و پس از شرکت در عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس به عنوان فرمانده گردان حبیب بن مظاهر، به لبنان سفر نمود و مدتی را در آنجا همپای برادران مسلمان به مبارزه با صهیونیستها پرداخت. هنگامی که از سفر باز گشت، موعد عملیات والفجر 1 بود و پس از آن زمان وصل، آری در عملیات والفجر2 که علیرضا فرماندهی تیپ10 سید الشهداء را بر عهده داشت، ندای ملکوتی بار او را به سوی بهشت برین دعوت کرد و شهید موحد دانش، در تاریخ سیزدهم مرداد سال 1362 به بزرگترین آرزوی عاشقان رسید.
علیرضا گوشهای از خاطرات خود را اینگونه بیان کرد:
بلند شدم برم به بچهها سرکشی کنم و ببینم چند نفر زخمی شدند و چند نفر سر پا هست. یکی یکی رفتم سر سنگرها. تو چطوری، اون چطوره، دونه به دونه تا رسیدم به سنگر آخر.
10- 15 قدم اون طرفتر، یه سنگر دیگه بود که لوله تیربار از اون بیرون زده بود. من لوله تیربار را هم دیدم. گفتم لابد مثل قبلیها، بچههای خودمون هستند که تو سنگر نشستن و هوای دشمن را دارن که تا کجا اومدن و به فاصله ده متری اینها هستن و گرنه همین طوری راحت نمینشینن و بلند میشدن یه کاری میکرددن. خلاصه، من به بچهها سرکشی میکردم و رفتم ببینم بچههای اون سنگر چطورند. شروع کردم به راه رفتن. به بالای سنگر که رسیدم، دیدم سه تا نشستن، دو تاشون پشتشون به منه. یکیشون هم که رویش به طرف من است، سرش را پایین گذاشته روی زانویش. همشون از این کلاه کجهای مشکی عراقی گذاشتن سرشون. چون روز قبلش بچهها از این کارها زیاد میکردن و این کلاهها را میگذاشتن سرشون، اصلا مشکوک نشدم که اینها عراقی هستن.
همین که گفتم بچهها شما چطورین؟ اون دو تا برگشتن عقب و اون یکی هم سرشو بلند کرد و یک مرتبه شروع کرد به زبان عربی شلوغ پلوغ کردن. بهلونی، بهلونی... حسابی شوکه شدم و سرجایی که ایستاده بودم واسه چند ثانیه خشکم زد.
اینها هم لوله تیربار شون را آوردن بالا، صاف تو شکم من. یک وقت به خودم اومدم دیدم اسحله هم ندارم. خواستم دست بکنم توی جیبم تا نارنجک بکشم بندازم توی سنگر. دیدم اگر یک لحظه دیگه بخوام وایستم، آبکشم میکنن. خودم را پرت کردم و شیب اون طرف. اون یارو هم پشت سر ما بلند شد و شروع کردن به تیراندازی کردن. بچههای خودمون هم تازه دیده بودن که اون یارو با اون کلاه کجش و ایستاده و داره با گیرینوف میزنه و من همین طور قل میخورم و میروم پایین. اولین عراقی را میزنن. من حین قل خوردن فکر میکردم که الان یک جاییم میسوزه و میفهمم تیر خوردم. هر چی اومدم پایین، دیدم جاییم نسوخت و بالاخره به یک تخته سنگ گیر کردم. بقیه عراقیها چند تا نارنجک کشیدن و با هم پرت کردن پایین. من طاق باز افتاده بودم و سرم به طرف بالا بود. سری اول که نارنجکها منفجر شد، من اصلا متوجه نشدم. سری دوم که نارنجک انداختن، حس میکردم که چیزی میخورد به شانهام. من به خاطر قل خوردن و 10- 15 متر پایین آمدن از ارتفاع، گیج بودم. نگاه کردم دیدم از این نارنجکهای صاف صوتی است، که این ناکسها (عراقیها) بیاحتیاطی کردن و ضامن آن را کشیدن و انداختن پایین. اصلا هم فکر نکردن ممکنه کسی این پایین باشه! دیدم اگه نجنبم، چیزی از این حاجی باقی نمیمونه. دست انداختم زیر نارنجک و پرتش کردم بالا؛ که یک هومنفجر شد و ترکشهایش من را گرفت و همانجا دستم از مچ قطع شد. حالا موج گرفتگی و سوزش ناشی از قطع شدن دست بیحالم کرد. خوابیدم زمین و شهادتین را گفتم و فکر کردم دیگه تمامه و الان طرف میاد و جونمو میگیره و بره. چند ثانیه که گذشت، خبری نشد.
دستم را بلند کردم، دیدم قطع شده و ریشههایش زده بیرون. یک استخوان سفیدی هم بالای زخم معلوم بود. اول فکر کردم چوبه تکانش دادم دیدم نه!
به یاد سردار نورعلی شوشتری فرمانده ی هدایت عملیات جبهه های جنگ
سرباز های سیه رو ، در پیله های تنیده
تا زیر گردن زره پوش ، از ترس ، دندان گزیده. ..!
آن سوی این صفحه انگار ، دنیا نشسته هراسان
در فکر آشی که پخته ! در فکر خوابی که دیده
در صفحه ای نا برابر ، تحریم پیشه نموده
هر گونه ابزار جنگی ، هر جور بوده خریده
این سوی این صفحه اما ، مردی دلاور نشسته
دلگرم و راضی و خشنود ،از مهره هایی که چیده
شطرنج گردیده آغاز ، ماییم و دستان خالی
سرباز ها یی پیاده ، با اسبها یی رمیده
در حمله ی فیل دشمن ، یک اسب اینجا فدا شد
سرباز با دست خالی ، فورا به سویش دویده !
سرباز دیگر عقب رفت ، تا پوششی باشد او را
حالا اسیر است اینجا ، فیلی که رنگش پریده
در پشت این یکه تازی ، مردی ست بی تاب و آرام
بنشسته در پای بیسیم ، این صحنه را آفریده
تدبیر اندیشه کرده ، تا برتری حاصل آید
در زیر بار هدایت ، پیداست قدش خمیده
در زیر بار هدایت ، در جنب و جوش ولایت
در آرزوی شهادت ، دل را ز دنیا بریده
با نام الله و اکبر ، سوزانده لشگر به لشگر
تا این دفاع مقدس ، اکنون به اینجا رسیده
در اوج طوفان پریده ، تا عمق آتش رسیده
داغ شهادت کشیده ، طعم شهادت چشیده
نور ِ علی در نگاهش ، داده خمینی پناهش
حالا پس از این همه سال ، سوی خمینی پریده
فرمانده لشکر اصفهان
ده ماه بود ازش خبری نداشتیم.مادرش میگفت:خرازی!پاشو برو ببین چی شده این بچه؟ زنده س؟ مرده س؟
میگفتم:کجا برم دنبالش آخه؟ کارو زندگی دارم خانوم.جبهه که یه وجب دو وجب نیس.از کجا پیداش کنم؟
رفته بودیم نماز جمعه.حاج آقا آخر خطبه ها گفت:حسین خرازی را دعا کنید.آمدم خانه به مادرش گفتم. گفت:حسین مارو میگفت؟ گفتم چی شده که امام جمعه هم میشناسدش؟ نمی دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.
- داییش تلفن کرد گفت:حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده شما همینطور نشستین؟
گفتم:نه خودش تلفن کرد.گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته . پانسمان می کنه میاد.گفت شما نمی خواد بیاین.خیلی هم سرحال بود.
گفت:چی رو پانسمان میکنه؟دستش قطع شده.
همان شب رفتیم یزد،بیمارستان. به دستش نگاه میکردم.گفتم خراش کوچیک. خندید.گفت دستم قطع شده سرم که قطع نشده.
- پست نگه بانی ما شب بود.کنار اروند قدم میزدیم. یکی رد شد،گفت:چطورین بچه ها؟ خسته نباشید دست تکان داد و رفت.
پرسیدم کی بود؟
گفت: فرمانده لشکر.
گفتم؟برو!این وقت شب؟بدون محافظ؟
- تعریف میکرد و میخندید: یه نفر داشت تو خیابون شهرک سیگار میکشید،اونجا سیگار کشیدن ممنوعه.نگه داشتم بهش گفتم یه دقیقه بیا اینجا.گفت بتو چه.می خوام بکشم.تو که کوچیکی،خود خرازی رو هم بیاری بازم می کشم.گفتم می کشی؟گفت آره.هیچ کاری هم نمی تونی بکنی.
میگفت:دلم نیومد بگم من خرازی ام.رفتم یه دور زدم برگشتم.نمی دونم چطور شد.این دفعه تا منو دید فرار کرد.حتی کفش هاش از پاش در اوم، بر نگشت برشون داره.
- حاج حسین از خط تماس گرفته بود.از من می پرسید ،حاج آقا ما اینجا کمبود آب داریم.تکلیفمون چیه؟ آب رو بخوریم یا برا وضو نگه داریم؟
- گفت: من امشب اینجا بخوابم؟ گفتم:بخواب ولی پتو نداریم.
یک برزنت گوشه ی سنگر بود :گفت اون مال کیه؟ گفتم مال هیشکی . همان را برداشت کشید روش. دم در خوابید.
- نصفه شبه چشم چشمو نمی دید سوار تانک ، وسط دشت.
کنار برجک نشسته یودم.دیدم یکی پیاده میاد.به تانک ها نزدیک می شد دور می شد.سمت ما هم اومد.دستشو دور پایم حلقه کرد.پایم را بوسید.گفت:بخدا سپردمتون . گفتم:حاج حسین؟ گفت:هیس،اسم نیار. رفت طرف تانک بعدی.
- قبل از عملیات قران که می خواندیم.حاجی گریه می کرد.دوست داشت.
بعد از کربلای 4 هم قران خواندیم و حاجی گریه کرد.بیشتر از دفعه های قبل.خیلی بیشتر.
- نشسته بود زانو هاشو گرفته بود توی بغلش. هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش.ساکت شده بود.ناراحت بودم.دلم می خواست مثل همیشه باشد.وقتی میدیمش غصه هامان از یادمان می رفت. گفتم:چقدر مظلوم شده ای حاجی. سرش را برگرداند،فقط لبخند زد.
- قرار بود خط را به بچه های لشکر 17 تحویل بدهیم،بکشیم عقب.
گفت:برو فرمانده های گردانو توجیه کن،چطور جابجا بشن. رفت توی سنگر
نیم ساعت خوابیدم.فقط نیم ساعت .بیدار شدم هرکس یک طرف نشسته بود،گریه میکرد. هنوزم فکر میکنم خواب دیده ام حاجی شهید شده.
- بی سیم صدا می کنه: محمد،محمد،حسین ... محمد،محمد،حسین.
اسم حاج حسین 6 سال کد فرمان دهی لشکر بود حالا هم که حاجی شهید شده،کد را عوض نکردند.ولی صدا دیگر صدای حاج حسین نیست. میزنم زیر گریه.حسن آقایی میگوید:چرا گریه میکنی؟ گوشی رو بردار....
خاطره ای از سید آزادگان شهید ابوترابی
حدود اواخر سال 1360در پادگان العنبر عراق، مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بودیم. متوجه شدیم 27-28نفر اسیر را وارد اردوگاه کردند. معمولا افرادى را که تازه وارد اردوگاه مىکردند، بیشتر مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار مىدادند، تا به قول خودشان زهره چشمى از آنها بگیرند.
بعد از نماز به رفقا گفتم: براى اینکه به اینها روحیه بدهیم با صداى بلند سرود(اى ایران، اى مرز پر گهر...) را بخوانیم، تا این عزیزان تازه وارد، فکر نکنند اینجا قتلگاه است و متوجه بشوند یک عده از هموطنانشان هم مثل آنها در اینجا هستند. ما مىدانستیم اگر امشب این سرود را بخوانیم، فردا کتکش را خواهیم خورد. بعد از مشورت با برادرانمان سرود را با صداى بلند به صورت دست جمعى خواندیم.
فردا هم افسر بعثى که فرد بسیار پلیدى بود، به نام سرگرد محمودى، آمد و با ما برخورد کرد، و به هرحال این قضیه تمام شد. بین این 27 - 28نفر اسیرى که وارد شده بودند، یک جوان به نام على اکبر بود که 19سال سن داشت و حدود 70 - 80کیلو وزنش مىشد و از نظر جسمى بسیار سرحال و قوى بود.
این على اکبر با آن سلامت جسمیش، طولى نکشید که در اردوگاه مریض شد، فکر مىکنم بعد از یک سال، وزنش به زیر 28کیلو رسیده بود و بسیار ضعیف و لاغر و مبتلا به دل درد شدیدى شده بود. وقتى دل دردش شروع مىشد، از شدّت درد، دست و پا و حتى سرش را به زمین و در و دیوار مىکوبید. برادرانمان دست و پایش را مىگرفتند تا خودش را به زمین نزند.
در ایام اربعین امام حسین علیه السلام سال 60یا 61بود که در اردوگاه شهر موصل عراق بودیم. تقریبا 5روزى به اربعین امام حسین علیه السلام مانده بود، ما پیشنهاد دادیم که دهه آخر صفر را که ایام مصیبت و پر محنتى براى عزیزان آقا امام حسین علیه السلام است، چنانکه برادرانمان تمایل داشته باشند، تمام ده روز آخر ماه صفر را روزه بگیریم. البته مشروط بر اینکه آنهایى که عوارض جسمانى دارند و روزه برایشان ضرر دارد، روزه نگیرند.
در هر آسایشگاهى با دو نفر صحبت کردیم، بنا شد وقتى شب داخل آسایشگاه مىشوند، هرکدام با جمعى از برادران در آن آسایشگاه -آسایشگاههاى موصل 150نفرى بود- مشورت کنند تا ببینیم دهه آخر صفر را روزه بگیریم یا نه؟
فرداى آن روز، همه آمدند و به اتفاق گفتند: تمام برادران استقبال کردند و حاضرند روزه بگیرند. باز بنده تأکید کردم: خواهش مىکنم از آنهایى که مریضند یا چشمشان ضعیف است روزه نگیرند.
شب اربعین آقا امام حسین علیه السلام رسید و همه عزیزان که حدود 1400نفر بودند، بدون سحرى روزه گرفتند، اصلا اردوگاه یک حالت معنوى خاصى به خودش گرفته بود، آن هم روز اربعین امام حسین علیه السلام
فکر مىکنم حدود ساعت 10 - 11صبح بود که برادران به همدیگر خبر دادند: على اکبر دل درد شدیدى گرفته و دارد به خودش مىپیچد. بنده وارد سلولى که اختصاص به برادران بیمار داشت، شدم. دیدم على اکبر با آن ضعف جسمانى و چهره رنگ پریدهاش به قدرى وضعیتش درهم کشیده شده و درد اذیّتش مىکند که مىخواهد از درد سرش را به در و دیوار بکوبد، دو نفر از برادران او را گرفتند تا خودش را به این طرف و آن طرف نزند.
اتفاقا آن روز دل درد على اکبر نسبت به روزهاى دیگر بیشتر شده بود، به طورى که مأمورین بعثى وقتى دیدند او خیلى زجر مىکشد -بیش از دو ساعت بود که على اکبر فریاد مىزد، یک مقدار از حال مىرفت و دوباره فریاد مىکشید و داد مىزد- آمدند على اکبر را به بیمارستان بردند. همه از اینکه مأموران آمدند و او را به بیمارستان بردند خوشحال شدیم.
ساعت4-5/3بعد از ظهر بود که دیدیم درِ اردوگاه را باز کردند، و صداى زمین خوردن چیزى، همه را متوجه خود کرد. با کمال بىرحمى و پستى و رذالت مثل یک مرده و چوب خشک جسدى را روى زمین سیمانى پرت کردند و رفتند، به طورى که از دور فکر نمىکردیم که علىاکبر باشد و واقعا تصور نمىکردیم که این یک انسان باشد که با او این طور رفتار کردند.
به همراه عدهاى از بچهها نزدیک در رفتیم، دیدیم علىاکبر است که مثل چوب خشک افتاده و تکان نمىخورد، از دیدن این صحنه برادرها دور او جمع شدند و بىاختیار همه باهم شروع به گریه کردند. دو نفر على اکبر را برداشتند، یکى سرش را روى شانهاش گذاشت و دیگرى هم پاهایش را برداشت، من هم زیر کمرش را گرفتم، چون علىاکبر آنقدر نحیف شده بود که وقتى سر و پاهایش را بر مىداشتند، واقعا کمرش خم مىشد. از انتهاى اردوگاه به همین حالت او را وارد سلول کردیم.
دیدن این صحنه اشک و ناله همه بچهها را در آورده بود و اصلا اردوگاه را یک پارچه ماتم فرا گرفته بود. وقتى على اکبر را داخل همان سلولى که باید بسترى مىشد بردیم، ساعت نزدیک 5بعد از ظهر بود و هرکس باید داخل سلول خودش مىشد، چون معمولا ساعت 5بعد از ظهر آمار مىگرفتند و باید همه داخل سلولهایشان مىرفتند و درِ سلول را قفل مىکردند.
طبق معمول آمار را گرفتند و همه داخل سلولهایشان رفتند، ولى چه رفتنى؟! همه اشکها جارى بود و همه با حالت معنوى که اردوگاه را فرا گرفته بود، براى علىاکبر دعا مىکردند.
ما در آسایشگاه شماره سه اردوگاه بودیم. آسایشگاهها در دو طرف شرق و غرب اردوگاه واقع شده بودند و فکر مىکنم فاصله بین دو طرف، بیش از صد متر بود. در آسایشگاه شماره پنج که دو آسایشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح اتفاق مهمّى افتاد:
یکى از برادران به نام محمد، قبل از اذان صبح از خواب بیدار مىشود و پیر مردى که هم سلولیش بود را بیدار مىکند، این پیر مرد، پدر شهید هم بودند و همه برادران به او احترام مىگذاشتند. محمد او را از خواب بیدار مىکند و مىگوید: آقا امام زمان علیه السلام على اکبر را شفا دادند!
ایشان یک نگاهى به محمد مىکند و مىگوید: محمد خواب مىبینى؟! شما این طرف در شرق اردوگاه هستى و على اکبر در غرب اردوگاه است، با چشم هم که همدیگر را نمىبینید! تا چه رسد که صداى هم را بشنوید، شما از کجا مىگویید: آقا امام زمان علیه السلام على اکبر را شفا داد؟!
محمد مىگوید: به هر حال من خدمتتان عرض کردم، صبح هم خودتان خواهید دید.
صبحها معمولا درهاى آسایشگاه که باز مىشد، همه باید به خط مىنشستند و مأمورین بعثى آمار مىگرفتند. آمار که تمام مىشد، بچهها متفرق مىشدند. آن روز صبح دیدم به محض اینکه آمار تمام شد، جمعیت به صورت سیلآسا به سمت همان سلولى که على اکبر بسترى بود مىروند و همه فریاد مىزنند:
(آقا امام زمان علیه السلام على اکبر را شفا داده است).
ما هم با شنیدن این خبر، مثل بقیه به سرعت به سمت همان سلول رفتیم، دیدیم:
بله! چهره على اکبر عوض شده! زردى صورتش از بین رفته و خیلى شاداب و بشاش و سرحال، ایستاده است و دارد مىخندد. برادرها وقتى وارد سلول مىشدند، در و دیوار سلول را مىبوسیدند و همینکه به على اکبر مىرسیدند، سر تا پاى علىاکبر را بوسه مىزدند و بعد بیرون مىآمدند.
به طور کلى در طول ده سال اسارتمان، مأمورین بعثى اجازه تجمع نمىدادند، حتى مىگفتند: اجتماعبیش از سه نفر یا دو نفر هم ممنوع است. بنده خودم دیدم، مأمورین بعثى مىآمدند و این صحنه را مىدیدند، آنقدر آن صحنه برایشان جالب بود که حتى مانع تجمع بچهها نشدند.
صف طویلى از برادرانمان حدود 1400نفر درست شده بود که مىخواستند علىاکبر را زیارت کنند. بنده هم وقتى رفتم و علىاکبر را زیارت کردم، از او پرسیدم: علىاکبر چىشد؟!
گفت: دیشب آقا عنایتى فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم.بنده آمدم بیرون و رفتم همان برادرمان محمد، که خواب دیده بود را پیدا کردم و گفتم: جریان از چه قرار است؟! شما چه خوابى دیدید؟! چه کسى به شما در آن طرف اردوگاه چنین خبرى را داد؟!
محمد گفت: واقع مطلب این است که من از حدود سن 18 -19سالگى، هر شب قبل از خواب دو رکعت نماز آقا امام زمان علیه السلام را با صد مرتبه (إیّاک نعبدُ و إیّاکَ نسْتعین ) مىخواندم و مىخوابیدم. بعد از تمام شدن نماز، فقط یک دعا مىکنم، آن هم براى فرج آقا امام زمان(عجل اللّه تعالى فرجه الشریف) است. و هیچ دعاى دیگرى غیر از دعا براى فرج حضرت مهدى علیه السلام نمىکنم، چون مىدانم با فرج وجود مقدس آقا امام زمان علیه السلام آنچه از خیر و خوبى و صلاح و سعادت و عاقبت به خیرى است -که براى دنیا و آخرت خودمان مىخواهیم- یقینا حاصل مىشود. لذا مقید بودم که بعد از نماز آقا امام زمان علیه السلام براى هیچ امرى غیر از فرج حضرتش دعا نکنم. حتى در زمان اسارت هم براى پیروزى رزمندگان و نجات خودم از این وضع هم دعا نکردهام. تا اینکه دیشب وقتى علىاکبر را با آن حال دیدم، بعد از نماز آقا امام زمان علیه السلام شفاى على اکبر را از آقا امام زمان علیه السلام خواستم. قبل از اذان صبح خواب دیدم:
(در یک فضاى سبز و خرّمى ایستادهام و به قلبم الهام شد که وجود مقدّس آقا امام زمان علیه السلام از این منطقه عبور خواهند فرمود، لذا به این طرف و آن طرف نگاه مىکردم، تا حضرت را زیارت کنم. در همین حال دیدم ماشینى رسید، در عالم خواب جلو رفتم، دیدم سیّدى داخل ماشین نشسته است. سؤال کردم که شما از وجود مقدّس امام زمان علیه السلام خبرى دارید؟
فرمودند: مگر نمىبینى نورى در میان اردوگاه اسراء ساطع است؟!
محمد مىگفت: آمدم جلو، نگاه کردم، دیدم بله! از همان سلولى که علىاکبر بسترى است نورى ساطع است و به صورت یک ستون به آسمان پرتوافشانى مىکند و تمام منطقه را روشن کرده است، یقین کردم که آقا امام زمان علیه السلام علىاکبر را مورد عنایت و لطف قرار داده و علىاکبر شفا پیدا کرده است).
وقتى از خواب بیدار شدم، رفتم آن بزرگوار که از نظر سنّى سالخوردهتر از بقیه برادران بود و همچنین پدر شهید بودند را از خواب بیدار کردم و بشارت شفاى گرفتن علىاکبر را دادم.
بعد از این گفتگو، بنده برگشتم و از علىاکبر جریان را سؤال کردم.
گفت: من در عالم خواب حضرت را زیارت کردم و شفاى خود را از ایشان خواستم. حضرت فرمودند:
(انشاء اللّه شفا پیدا خواهى کرد)
بعد از این اتفاق، تمام برادران با همان حال روزه و معنویت، بىاختیار گریه مىکردند و متوسل به وجود مقدّس آقا امام زمان علیه السلام شده بودند. یادم مىآید: همان روز گروهى از طرف صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند. -از طرف صلیب سرخ جهانى هر دو ماه، یک هیئت به اردوگاه مىآمدند، نامه مىآوردند تا برادرها براى خانوادههایشان نامه بنویسند و بعد نامهها را تحویل مىگرفتند- تعدادى از دکترهایشان هم آمده بودند، اعلام کردند: ما آمدهایم افرادى که بیمارى صعب العلاج دارند را معاینه کنیم و بنا است که با مریضهاى عراقى در ایران معاوضه بشوند.
بنده یادم هست، آن روز صلیب سرخ هرچه دعوت مىکرد تا آنهایى که پرونده پزشکى دارند به آنها مراجعه کنند، هیچکس اقدام نمىکرد و یک جوّ معنوى خاصّى بر اردوگاه حاکم بود و همه با آن حال به آقا امام زمان علیه السلام متوسل بودند. به قدرى حالت معنوى در اردوگاه شدّت پیدا کرده بود که احساس خطر کردم، به آنهایى که مریض بودند گفتم: باید مراجعه کنند.
بچهها آمدند و گفتند: یکى از عزیزان که چشمهایش ضعیف بود، هر دو چشمش را از دست داده است. تعجب کردم، به آنجا رفتم، دیدم او را براى معاینه بردهاند ولى چشمهایش را باز نمىکند.
گفتم: چه شده است؟ گفت: چشمانم نمىبیند؛ و گریه مىکرد. متوجه شدم که ایشان مىگوید: چشمهایم ضعیف است، تا آقا امام زمان علیه السلام چشم مرا شفا ندهند، چشمم را باز نمىکنم.
یک چنین حالتى بر اردوگاه حاکم شده بود، من واقعا احساس خطر کردم. گفتم: همه بچهها باید روزههایشان را بشکنند. هرچه گفتند: الآن نزدیک به غروب است، اجازه بدهید روزه امروز را تمام کنیم.
گفتم: شرایط، شرایطى نیست که ما بخواهیم این روزه را ادامه بدهیم، چون حالت معنوى بچهها حالتى شده است که اگر بخواهند با آن حالت داخل آسایشگاه شوند، عدهاى از نظر روحى آسیب مىبینند.
الحمد للّه علىاکبر شفا پیدا کرد و آن جوّ معنوى را برادرانمان شکستند و به قدرى آن حالت، شدّت پیدا کرده بود که تا آخر اسارت جرأت نکردیم بگوئیم برادران از این روزههاى مستحبى بگیرند.
تشرف خوبان در محضر بقیة الله (عج)
در ایام تحصیل علوم دینى و فقه اهل بیت،علیهمالسلام، در نجف اشرف، شوق زیادى جهت دیدارجمال مولایمان بقیة الله الاعظم، عجلاللهتعالىفرجه،داشتم با خود عهد کردم چهل شب چهارشنبه پیاده بهمسجد سهله بروم، به این نیت که جمال آقا صاحب الامر،علیهالسلام، را زیارت کنم و به این فوز بزرگ نایل شوم. 
ناگهانصداى پایى را از پشتسر شنیدم که بیشتر موجب ترسو وحشتم گردید. برگشتم به عقب، سید عربى را با لباساهل بادیه دیدم، نزدیک من آمد و با زبان فصیح گفت: اىسید! سلام علیکم.
تا 35 یا 36 شب چهارشنبه ادامه دادم تصادفا در اینشب، رفتنم از نجف به تاخیر افتاد و هوا ابرى و بارانىبود، نزدیک شب، وحشت و ترس وجود مرا فرا گرفتمخصوصًا از زیادى قطاع الطریق و دزدها، ناگهانصداى پایى را از پشتسر شنیدم که بیشتر موجب ترسو وحشتم گردید. برگشتم به عقب، سید عربى را با لباساهل بادیه دیدم، نزدیک من آمد و با زبان فصیح گفت: اىسید! سلام علیکم.
ترس و وحشت، بکلى از وجودم رفت و اطمینان وسکون نفس پیدا کردم و تعجب آور بود که چگونه اینشخص در تاریکى شدید، متوجه سیادت من شد و در آنحال من از این مطلب غافل بودم. به هر حال سخنمىگفتیم و مىرفتیم از من سؤال کرد:
کجا قصد دارى؟
گفتم: مسجد سهله.
فرمود: به چه جهت؟
گفتم: به قصد تشرف و زیارت ولى عصر،علیهالسلام.
مقدارى که رفتیم به مسجد زید بن صوحان که مسجدکوچکى است نزدیک مسجد سهله رسیدیم داخل مسجدشده و نماز خواندیم و بعد از دعایى که سید خواند که،مثل آن بود که دیوار و سنگها با او آن دعا را مىخواندند;احساس انقلابى عجیب در خود نمودم که از وصف آنعاجزم.
بعد از دعا سید فرمود: سید تو گرسنهاى، چه خوباستشام بخورى.
پس سفرهاى را که زیر عبا داشت، بیرون آورد و در آن سه قرص نان و دو یا سه خیار سبز تازه بود. مثل اینکهتازه از باغ چیده و آن وقت چله زمستان و سرماىزنندهاى بود و من منتقل به این معنا نشدم که این آقا اینخیار تازه سبز را در این فصل زمستان از کجا آورده؟طبق دستور آقا شام خوردم.
سپس فرمود: بلند شو تا به مسجد سهله برویم.
پس سفرهاى را که زیر عبا داشتبیرون آورد و درآنسه قرص نان و دو یا سه خیار سبز تازه بود. مثل اینکهتازه از باغ چیده و آن وقت چله زمستان و سرماىزنندهاى بود و من منتقل به این معنا نشدم که این آقا اینخیار تازه سبز را در این فصل زمستان از کجا آورده؟طبق دستور آقا شام خوردم.
داخل مسجد شدیم آقا مشغول اعمال وارده درمقامات شد و من هم به متابعت آن حضرت انجام وظیفهمىکردم و بدون اختیار نماز مغرب و عشا را به آقا اقتداکردم و متوجه نبودم که این آقا کیست؟
بعد از آنکه اعمال تمام شد، آن بزرگوار فرمود:
اى سید آیا مثل دیگران بعد از اعمال مسجد سهله بهمسجد کوفه مىروى یا در همین جا مىمانى؟
گفتم: مىمانم و سپس در وسط مسجد در مقام امامصادق، علیهالسلام، نشستیم.
به سید گفتم: آیا چاى یا قهوه یا دخانیات میل دارىآماده کنم؟
در جواب کلام جامعى را فرمود: این امور از فضولزندگى (زوائد زندگی) است و ما از این فضولات (زوائد) دوریم.
این کلام در اعماق وجودم اثر گذاشتبه نحوى کههرگاه یادم مىآید ارکان وجودم مىلرزد به هر حالمجلس نزدیک دو ساعت طول کشید و در این مدتمطالبى رد و بدل شد که به بعضى از آنها اشاره مىکنم؟
1. در رابطه با استخاره سخن به میان آمد. سید عربفرمود:
اى سید با تسبیح به چه نحو استخاره مىکنى؟
گفتم: سه مرتبه صلوات مىفرستم و سه مرتبهمىگویم: «استخیر الله برحمته خیرة فى عافیة» پسقبضهاى از تسبیح را گرفته مىشمارم، اگر دو تا بماند بداست و اگر یکى ماند خوب است.
مقدارى که رفتیم به مسجد زید بن صوحان که مسجدکوچکى است نزدیک مسجد سهله رسیدیم داخل مسجدشده و نماز خواندیم و بعد از دعایى که سید خواند که،مثل آن بود که دیوار و سنگها با او آن دعا را مىخواندند;احساس انقلابى عجیب در خود نمودم که از وصف آنعاجزم
فرمود: براى این استخاره، باقى ماندهاى است که بهشما نرسیده و آن این است که هرگاه یکى باقى ماند فوراحکم به خوبى استخاره نکنید بلکه توقف کنید و دوبارهبر ترک عمل استخاره کنید اگر زوج آمد کشف مىشوداستخاره اول خوب است اما اگر یکى آمد کشف مىشودکه استخاره اول میانه است.
به حسب قواعد علمیه مىبایست دلیل بخواهیم و آقاجواب دهد به جاى دقیق و باریکى رسیدیم پس به مجرداین قول تسلیم و منقاد شدم و در عین حال متوجه نیستمکه این آقا کیست.
2. از جمله مطالب در این جلسه تاکید سید عرب بر تلاوتو قرائت این سورهها بعد از نمازهاى واجب بود. بعد ازنماز صبح سوره یاسین و بعد از نماز ظهر سوره عم بعداز نماز عصر سوره نوح و بعد از مغرب سوره واقعه وبعد از نماز عشاء سوره ملک.
3. دیگر اینکه تاکید فرمودند: بر دو رکعت نماز بینمغرب و عشا که در رکعت اول بعد از حمد هر سورهاىخواستى مىخوانى و در رکعت دوم بعد از حمد سورهواقعه را مىخوانى و فرمود: کفایت مىکند این از خواندنسورهواقعه بعد از نماز مغرب، چنانکه گذشت.
در اینجا مطلب دیگرى است که مجال تفصیل و بیانآن نیست پس خواستم از مسجد بیرون روم به خاطرحاجتى، آمدم نزد حوض که در وسط راه قبل از خارجشدن از مسجد قرار دارد به ذهنم رسید چه شبى بود واین سید عرب کیست که اینهمه با فضیلت است؟ شایدهمان مقصود و معشوقم باشد تا به ذهنم این معنىخطور کرد، مضطرب برگشتم و آن آقا را ندیدم
4. تاکید فرمود که: بعد از نمازهاى پنجگانه این دعا رابخوان:
«اللهم سرحنى عن الهموم و الغموم و وحشةالصدر و وسوسة الشیطان برحمتک یا ارحمالراحمین».
5. و دیگر تاکید بر خواندن این دعا بعد از ذکر رکوع درنمازهاى یومیه خصوصا رکعت آخر:
«اللهم صل على محمد و آل محمد و ترحم علىعجزنا و اغثنا بحقهم».
6. در تعریف و تمجید از شرایع الاسلام مرحوم محققحلى فرمود:
تمام آن مطابق با واقع است مگر کمى از مسایل آن.
7. تاکید بر خواندن قرآن و هدیه کردن ثواب آن، براىشیعیانى که وارثى ندارند یا دارند و لکن یاد از آنهانمىکنند.
8. تحت الحنک را از زیر حنک دور دادن و سر آن را درعمامه قرار دادن چنانکه علماى عرب به همین نحو عملمىکنند و فرمود: در شرع اینچنین رسیده است.
9. تاکید بر زیارت سید الشهدا، علیهالسلام.
10. دعا در حق من و فرمود: قرار دهد خدا تو را ازخدمتگزارن شرع.
11. پرسیدم: نمىدانم آیا عاقبت کارم خیر است و آیا مننزد صاحب شرع مقدس رو سفیدم؟
فرمود: عاقبت تو خیر و سعیت مشکور و روسفیدى.
گفتم: نمىدانم آیا پدر و مادر و اساتید و ذوى الحقوقاز من راضى هستند یا نه؟
فرمود: تمام آنها از تو راضىاند و دربارهات دعامىکنند.
استدعاى دعا کردم براى خودم که موفق باشم براىتالیف و تصنیف.
دعا فرمودند.
در اینجا مطلب دیگرى است که مجال تفصیل و بیانآن نیست پس خواستم از مسجد بیرون روم به خاطرحاجتى، آمدم نزد حوض که در وسط راه قبل از خارجشدن از مسجد قرار دارد به ذهنم رسید چه شبى بود واین سید عرب کیست که اینهمه با فضیلت است؟ شایدهمان مقصود و معشوقم باشد تا به ذهنم این معنىخطور کرد، مضطرب برگشتم و آن آقا را ندیدم و کسىهم در مسجد نبود. یقین پیدا کردم که آقا را زیارت کردمو غافل بودم، مشغول گریه شدم و همچون دیوانه اطرافمسجد گریه مىکردم تا صبح شد، چون عاشقى که بعد ازوصال مبتلا به هجران شود.
این بود اجمالى از تفصیل که هر وقت آن شب یادممىآید بهت زده مىشوم.