عرضه اعمال بر امام زمان (عج)
امام خمینی(ره) در مورد عرضه اعمال به حضرت حجت میفرماید:
در روایات آمده است پرونده اعمال ما در هر عصری به امام زمان آن عصر ارائه میشود. که به تبع اعمال ما در این عصر به محضر امام زمان (عج) عرضه میشود و حضرت از اعمال ما با خبر میشوند. امام خمینی در این زمینه فرمایشاتی داشتهاند که در اینجا ذکر میکنیم.
تمام ذرات کارهای ما تحت نظر خدای تبارک و تعالی است و نامه اعمال ما به حسب روایات به امام وقت عرضه میشود. امام زمان علیه السلام مراقب ما هستند. (1)
توجه داشته باشید که در کارهایتان جوری نباشد که وقتی بر امام زمان علیه السلام عرضه شد، خدای نخواسته، آزرده بشوند و پیش ملایکة الله یک قدری سرافکنده بشوند که، اینها شیعههای من هستند . اینها دوستان من هستند و بر خلاف مقاصد خدا عمل کردند. رییس یک قوم اگر قومش خلاف بکند، آن رییس منفعل میشود. (2)
طوری باشد که نامهها وقتی عرضه میشود، ایشان را متاثر نکند. (3)
قبل از این که این نامه اعمال ما به پیشگاه خدا و قبل از آن به پیشگاه امام زمان علیه السلام برسد، خودمان باید نظر کنیم به این نامه اعمالمان. (4)
تمام ذرات کارهای ما تحت نظر خدای تبارک و تعالی است و نامه اعمال ما به حسب روایات به امام وقت عرضه میشود. امام زمان علیه السلام مراقب ما هستند.
وقتی نامههای ما را بردند پیش امام زمان علیه السلام (در روایات است که هر هفته میبرند، هفتهای دو دفعه.) وقتی که میبرند، اعمال ما جوری باشد که نمایش از این بدهد که ما تابعیم. ما آن طور نیست که خودسر بخواهیم یک کاری را انجام بدهیم. (5)
من خوف دارم که کاری بکنیم که امام زمان علیه السلام پیش خدا شرمنده بشود. اینها شیعه تو هستند این کار را میکنند! نکند یک وقت خدای نخواسته، یک کاری از ماها صادر بشود که وقتی نوشته برود، نوشتههای ملایکة اللهی که مراقب ما هستند، رقیب هستند، هر انسانی، رقیب دارد و مراقبت میشود. ذرههایی که بر قلبهای شما میگذرد، رقیب دارد. چشم ما رقیب دارد. گوش ما رقیب دارد. زبان ما رقیب دارد. قلب ما رقیب دارد. کسانی که مراقبت میکنند اینها را، نکند که خدای نخواسته از من و شما و سایر دوستان امام زمان علیه السلام یک وقت، چیزی صادر بشود که موجب افسردگی امام زمان علیه السلام باشد. مراقبت کنید از خودتان، پاسداری کنید از خودتان. (6)
پینوشتها:
1- صحیفه نور ، ج 18، صص 17- 18 .
2- همان، ج 12، ص 128 .
3- همان، ج 12، ص 224 .
4- همان، ج 1، ص 33 .
5- همان، ج 8، ص 149 .
6- همان، ج 7، ص 267 .
نشانههای امام زمان(عج) از پیامبران
امام زین العابدین علیه السلام فرمودند:
«فی القائم مِنّا سُننٌ من الأنبیاء، سُنّةٌ من ابراهیم، و سُنّةٌ، من موسی، و سُنّةٌ من ایّوب، و سُنّةٌ من محمّد صلوات الله علیهم. فامّا من نوح فطُولُ العُمر، و امّا من ابراهیم فَخِفاء الولادة و اِعتزالُ النّاس، و امّا مِن موسی فالخَوف والغَیبةُ، و امّا من عیسی فاختلافُ النّاس فیه، و امّا من ایّوب فالفرجُ بعد البَلوی، و امّا من محمّدٍ صلیّ الله علیه و آله فالخروج بالسّیف.»
«در قائم ما شش نشانه از شش پیامبر هست، نشانی از حضرت نوح، نشانی از حضرت ابراهیم، نشانی از حضرت موسی، نشانی از حضرت عیسی، نشانی از حضرت ایّوب و نشانی از حضرت محمّد که درود خداوند بر آنها باد.
- نشانه او از حضرت نوح، عمر طولانی اوست.
- نشانه او از حضرت ابراهیم، تولّد پنهانی و کنارهگیری او از میان مردم است.
- نشانه او از حضرت موسی، ترس و وحشت و غیبت اوست.
- نشانه او از حضرت عیسی، اختلاف مردم در حق اوست.
- نشانه او از حضرت ایوب، فرج بعد از شدت غم اوست.
- و اما نشانه او از حضرت محمد صلی الله علیه و آله قیام به شمشیر اوست.» (یعنی این که همانطور که وقتی پیامبر اکرم پس از به کارگیری ملایمات بسیار در مورد مردم و هدایت آنان، در مقابل آنان که دست به شمشیر برده و جنگ راه انداختند و در مقابل آنان که دست از ظلم و ستم برنداشتند قیام نمود؛ حضرت ولی عصر (عج) نیز همین کار را میکند.
منبع:
المحجة البیضاء، ج 4، ص 338.
جرمشان اعلام برائت بود
سیدحسین بیضایی از تیرماه 1372 در طول 16 جلسه و 36 ساعت با نظرنژاد گفت و گو کرد. مصطفی رحیمی، همه آن مصاحبهها را تدوین نمود. احمد دهقان با قلم زیبایش آن را ویراستاری کرد و حاصل آن کتابی به نام «بابا نظر» شد.
شهید محمدحسن نظرنژاد در سال 1325، در یکی از روستاهای مشهد به دنیا آمد. پدر و پدربزرگ مادری و پدریاش «روحانی» بودند. او نیز مدتی در مدرسه عباسقلیخانِ مشهد درس طلبگی خواند. در سال 1342 طلبگی را رها کرد و مدتی به نانوایی مشغول شد. بعد به بافندگی روی آورد. چون از قوت جسمی برخوردار بود، در کُشتی یکی از سرشناسترین کشتیگیران استان خراسان شد.
در تصویر روبرو ، شهید بابانظر (بادگیر آبی بر تن)
نظرنژاد در سال 1358 برای اولین بار به کردستان رفت. پس از آشناییاش با جنگ، سالها در برابر صدامیان مقاومت کرد و از اسلام و کشورش ایران دفاع نمود. در سالهای جنگ او به قائم مقامی فرماندهی لشکر هم رسید؛ لشکری که بچه های خراسان بیرق آن را بالا برده بودند.
شهید نظرنژاد بیش از 140 ماه در مناطق جنگی بود. در بستان چشم و گوش چپ خود را از دست داد. در فکه کمرش شکست. در فاو قفسه سینهاش شکافت، گازهای شیمیایی به ریههایش رسید و بالاخره در سال 1375 برای آخرین بار به کردستان رفت تا از واحدهای لشکر نصر خراسان بازدید کند. در آن بازدید، در دل کوهها و قلههایی که روزی جوانی او را دیده بودند، به علت کمبود فشار هوا دچار تنگی نفس شد و دفتر زندگیاش پایان یافت.
سیدحسین بیضایی از تیرماه 1372 در طول 16 جلسه و 36 ساعت با وی گفت و گو کرد. مصطفی رحیمی، همه آن مصاحبهها را تدوین نمود. احمد دهقان با قلم زیبایش آن را ویراستاری کرد و حاصل آن کتابی به نام «بابا نظر» شد.
این مرد پهلوان و شجاع را در جبهه با اسم بابا نظر صدا میکردند. نام کتاب خاطرات او نیز برگرفته از همین اسم شد. «بابا نظر» نمونهای خواندنی از خاطراتِ جنگِ یک انسان معمولی است و درست همین سبب شده که «بابا نظر» ویژه بشود.
بابا نظر از کوچه و روستا وارد جنگ میشود، از روستای بوته مرده، به شهر مشهد میآید، قهرمان ورزشی میشود، سالها با رژیم پهلوی مبارزه میکند، زندان میافتد و با شروع جنگ، همه چیز را کنار میگذارد و به جبهه میرود، از رزمندهای معمولی شروع میکند، فرمانده میشود و یک دنیا حماسه میآفریند.
«بابا نظر» به لحاظ مردم شناسی، آداب و رسوم جنگ را برای خواننده خود بازگو میکند و در واقع کتاب کاملی در بخش خاطرهنویسی است .
همه این قهرمانیها و افتخارات، از نظرنژاد، بابانظر میسازد و کتابش را خواندنی میکند. «بابا نظر» به لحاظ مردم شناسی، آداب و رسوم جنگ را برای خواننده خود بازگو میکند و در واقع کتاب کاملی در بخش خاطرهنویسی است.
یکی از زیباییهای کتاب، ترسیم خاطرههای شهیدی است که 160 ترکش بر بدنش خورده، 57 ترکش از سر تا پایش بیرون زده و 103 ترکش در پیکر مقدس او به یادگار مانده است.
تدوین حماسههای بزرگ نظرنژاد در کتاب «بابانظر»، این کتاب را خواندنیتر میکند:
با سرعت از کنار بچهها رد شدم و رفتم. عراقیها که از تیراندازی خسته شده و مکث کرده بودند، یکدفعه دیدند موتوری رد شد. تا خواستند بجنبند، من به داخل شهرک دو عیجی رفتم. نزدیک خانهها رسیدم و هفت هشت نفر عراقی را دیدم که دم در خانهای ایستادهاند.
یک نفر با لباس پلنگی وسط آنها ایستاده بود. کلاه کج زرد رنگی هم روی شانهاش جمع شده بود. فهمیدم او باید جشعمی باشد. با موتور مستقیم به طرفشان رفتم. تا چشمشان به ما افتاد، دستپاچه شدند و فرار کردند. نظری یک تیر به مچ پای جشعمی زد. پای او زخمی شد و روی زمین افتاد. یقهاش را گرفتم و بلندش کردم. با خودم گفتم اگر او در دست ما باشد، عراقیها تیراندازی نخواهند کرد. وقتی بلند شد، با دست به سرش کوبیدم و دوباره به زمین افتاد.
...آقای قاآنی میگفت: در راه که میآمدم، شنیدم صحبت از جشعمی میکنی. در صورتی که در قرارگاه، آقای شمخانی میگفت که جشعمی را بگیرید. گفتم که جشمعی در دست ماست. تا متوجه شدند گفتند : او را گرفتهاید ؟، از قرارگاه مرتب میگفتند که او را به قرارگاه بفرستید. ...وقتی جشعمی را برای بازجویی برده بودند، گفته بود دو شب قبل از اینکه به خط بیاید، با شخص صدام جلسه داشته. بعد هم گفته بود: درست است که من یک سرهنگ هستم ولی از ژنرالهای عراقی هم نزد صدام بالاتر هستم. برای همین، صدام مرا شخصاً به این جا فرستاد تا این گره را باز کنم اما متأسفانه نشد.
چه کسی باور میکرد که در سال 1388، نوزده سال بعد، کتابی از سوی دفتر ادبیات و هنر مقاومت آماده چاپ گردد و سوره مهر- و ابسته به حوزه هنری- آن را چاپ و روانه بازار نشر کند و نسل امروز و دیروز بدانند که جشعمی را شهید محمدحسن نظرنژاد و نظری به اسارت گرفتهاند.
از صفحهی 396 تا 402 «بابانظر» را میخواندم. ذهنم به صفحه 33 کتاب «گزارش یک بازجویی» رفت. مرتضی بشیری آن را برای دفتر ادبیات و هنر مقاومت نوشته بود: ...درحالی که میگریست، گفت: «خدا جشعمی را لعنت کند!» و سه بار این جمله را تکرار کرد. اولین باری بود که اسم جشعمی را میشنیدم. دلم میخواست بدانم او کیست.
از عرفان پرسیدم: این شخص دیگر کیست؟
-قاتل برادرم!
-با تعجب پرسیدم: مگر او چه کاره است؟
-فرمانده تیپ کماندویی سپاه هفتم عراق که بچههای ما را در ام الرصاص درو کرد. خدا از او انتقام بگیرد.
گزارش یک بازجویی را در سال 1369 انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی به چاپ رسانده است. چه کسی باور میکرد که در سال 1388، نوزده سال بعد، کتابی از سوی دفتر ادبیات و هنر مقاومت آماده چاپ گردد و سوره مهر- و ابسته به حوزه هنری- آن را چاپ و روانه بازار نشر کند و نسل امروز و دیروز بدانند که جشعمی را شهید محمدحسن نظرنژاد و نظری به اسارت گرفتهاند.
مرتضی بشیری در صفحه 13 کتابش مینویسد:
برگ بازجویی را جلوی سرهنگ گذاشتم و گفتم: لطفاً خودتان را معرفی کنید.
سرهنگ نوشت: محمدرضا جعفر عباس الجشعمی سرهنگ دوم نیروی مخصوص. فرمانده تیپ کماندویی سپاه هفتم.
...سرهنگ بیشتاب گفت: من گلولهای در پاشنه پای چپم دارم. مضافاً اینکه چند ترکش نیز پشتم را مجروح کرده، ولی در عین حال در خدمت شما هستم!!
اگر هم با هم «بابانظر» را به نسلهای دیروز و امروز و فردا معرفی کنیم، یکی از بهترین خدمتها را به انقلاب، اسلام، و ایران کردهایم. از این کار مهم غفلت نورزیم و با یک تصمیم جدی، خود و هر ایرانی را به عرصه کتابخوانی دفاع مقدس فرا خوانیم .
به صفحه 403 کتاب بابا نظر برگردیم:
25 دی 1365 ما دوعیجی را گرفتیم. فردای آن روز به آقای قاآنی گفتم: من به سرپلنو میروم تا دوش بگیرم.
...در حینی که دوش میگرفتم، چشم مصنوعیام افتاد و شکست. وقتی این چشم مصنوعی سر جای خودش نبود، سرم درد میگرفت. چشم یدکیام اهواز بود. یکی از بچهها را فرستادم که آن را از اهواز بیاورد. به پسرعمویم که مدیر داخله بود، گفتم: من در این هفت هشت روز یک لقمه نان نخوردهام!
حالا اگر تو از صفحه 7 کتاب و از «اشاره»، شروع به خواندن کنی و تا پایان صفحه 472 آن را یکسره بخوانی با خیلی از ناگفتنیهای جنگ و زندگی «بابانظر» آشنا میشوی و زیباتر میفهمی که رزمندگانی چونان محمدحسن نظرنژاد، چه سختیها کشیدهاند تا انقلابمان بماند و ایران در جهان عزیز باشد.
من و تو برای تبیین این حقیقت برای نسلهای 2، 3 و 4 چه کردهایم؟!
خمپاره 120 داشتیم. ده بیست گلوله زد و آتش آنها ساکت شد. دکتر چمران از این که خمپارهها به هلی کوپتر اصابت کنند، نگران بود. با ساکت شدن آتش، تخم مرغ آبپز را توی دهانم گذاشتم و با انگشت فشار دادم که پایین برود. چمران خندهاش گرفت و گفت: میجویدید بهتر نبود؟!
گفتم این طوری زود هضم نمیشود. ممکن است تا دو سه روز دیگر غذا گیرم نیاید.
اگر هم با هم «بابانظر» را به نسلهای دیروز و امروز و فردا معرفی کنیم، یکی از بهترین خدمتها را به انقلاب، اسلام، و ایران کردهایم. از این کار مهم غفلت نورزیم و با یک تصمیم جدی، خود و هر ایرانی را به عرصه کتابخوانی دفاع مقدس فرا خوانیم و به بازار نشر این کتابها رونق ویژهای بدهیم؛ و همه از مشتریهای پروپاقرص کتابهای ادبیات و هنر مقاومت شویم.
مقام معظم رهبری در تاریخ 31/6/1384 فرمودند: «من یکی از مشتریهای پروپاقرص این کتابها (کتابهای ادبیات و هنر مقاومت) هستم، که خاطرات را نگاه می کنم. من خیلی تحت تاثیر جذابیت و صداقت و خلوص این نوشتهها و گفتهها هستم.»
ما در کجای این عرصه ایستادهایم! جای خود را مشخص کنیم و به تبعیت از مقام معظم رهبری، همواره خاطره خوان خوبی شویم.
خبرهای داغ از خط مقدم
"به نام خدا، من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...."
معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشا این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً، پدر خودت چه کاره س؟....
: آقا اجازه! شهید شده....
***
- شش ماهی بود می رفت جبهه. من منتظر ماندم تا امتحان ها تمام بشود و تابستان همراهش بروم. بعضی حرف هایش را نمی فهمیدم. می گفت: «خمپاره ها هم چشم دارند.»
نشسته بودیم وسط محوطه؛ داشتیم قرآن می خواندیم. صدای سوت خمپاره ای آمد. هر دو خوابیدیم زمین. گرد و خاک ها که خوابید، من بلند شدم، اما او نه.
تازه فهمیدم خمپاره ها هم چشم دارند.
***
- پدرش اجازه نمی داد برود. یک روز آمد و گفت: «پدر جان! می خواهیم با چند تا از بچه ها برویم دیدن یک مجروح جنگی.» پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند. چند روزی از او خبری نبود... تا این که زنگ زد و گفت من جبهه ام. پدرش گفت: «مگر نگفتی می روی به یک مجروح سر بزنی؟» گفت: «چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گریه کرد.
***
گفت: وقتی برگردم انگشتر عقیقت رو پس می دم...
وقتی استخوانهاش رو آوردن، انگشتر عقیق لای اونا بود....
-- گفت: وقتی برگردم انگشتر عقیقت رو پس می دم...
وقتی استخوانهاش رو آوردن، انگشتر عقیق لای اونا بود....
***
- تو گردان شایعه شد. نماز نمی خونه! گفتن: «تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!» باور نکردم و گفتم: «لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.»
وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم.
ـ تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نخونی...
لبخندی و گفت: «یادم می دی نماز خوندن رو!»
ـ بلد نیستی!؟
ـ نه، تا حالا نخوندم!
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم.
پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد.
با انگشت روی سینه اش صلیبی کشید و چشمش با آسمان یکی شد....
***
- گفتم:نه! این عملیات حساسه. ممکنه زخمی بشی و فریاد بزنی.
گفت: قول می دم.
اون طرف رودخانه جسد زخمیش رو پیدا کردیم که دهان خودش را پر از گِل کرده بود...
***
- پسرش که شهیدشد دلش سوخت. آخه یادش رفته بود برا سیلی که تو بچگی بهش زده بود عذرخواهی کنه.
باخودش گفت: جنازه ش رو که آوردن صورتشو می بوسم.
آوردنش ..... ولی سر نداشت....
نفر اول مسابقات قایقرانی
نگاهی به زندگی و پیکار شهید دایی دایی
- «مادر، چه کار میکنی که من شهید نمیشوم!؟» گفتم: «ما راضی به رضای خدا هستیم، من بعد از نماز برای همه رزمندهها دعا میکنم؛ تا خدا نخواهد برگ از درخت نمیافتد» بعد از شهادتش، آمده بود به خواب خالهاش. گفته بود: «تا خدا نخواهد برگ از درخت نمیافتد.»
- توی قنوت نمازش دعای فرج را فراموش نمیکرد قرآن بعد از نماز صبحش هم ترک نمیشد از جبهه که میآمد، وقتی میایستاد به نماز، مینشستم تماشایش میکردم. قشنگ نماز میخواند.
- با ضد انقلاب بحث میکرد؛ بدون ذرهای تندی و خشونت. سعه صدر داشت. در وصیتنامهاش نوشت: راضی نیستم کسانی که امام و انقلاب را قبول ندارند در مجالس ترحیمم شرکت کنند.
- خیلی به چادر حساس بود رفته بودیم مسافرت. سختم بود چادر سر کنم با مانتو و روسری میگشتم. الان که عکسهایم را نگاه میکنم، توی هیچکدام از عکسها نیست! حاضر نبود کنارم در عکس باشد این گونه اعتراضش را نشان میداد.
- امام و انقلاب را با تمام وجود دوست داشت. یک روز وضو میگرفتم: شیر آب باز بود گفت: امام که وضو میگیرند در هر بار شستن، شیر آب را میبندند برایم جالب بود که تذکر هم که میدهد، امام را فراموش نمیکند.
- رضایتنامه آورده بود که اجازه بدهم برود آموزش نظامی و بعد هم جبهه. امضا نکردم، صبح که بیدار شدم، دیدم بالای سرم نشسته. اشک در چشمانش حلقه زده بود؛ دلم نیومد امضا کردم.
وقتی هواپیماهای عراقی برای موشک باران میآمدند، خیلی میترسیدم. یک بار مجید هم بود. آیه «و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا...» را یادم داد میگفت: در جبهه این آیه را میخوانیم و دشمن ما را نمیبیند.
- بابا میخواست اسمش را برای مکه بنویسد؛ مجید قبول نمیکرد میگفت: ما از کربلا میرویم مکه.
بابا میگفت: از من سنی گذشته است. دست تنها هم هستم. خانه و ماشین برایت میخرم. مغازه را هم به نامت میکنم. قبول نمیکرد ،وظیفه را جای دیگری میجست.
- از آخرین مرخصیاش خیلی گذشته بود رفته بودم مسجد مهدیه، بچهها از جبهه آمده بودند. چند دفعه شنیدم صدا میکنند: آقا مجید... آقا مجید... مطمئن نبودم که خودش باشد خانه که رسیدم، بعد از چند دقیقه پیدایش شد باز هم نماز اول وقت جماعت را رها نکرده بود.
- خبر رسید که مجروح شده و ساری بستری شده است رفتیم دیدنش- اتاقش نبود. سراغ گرفتیم، گفتند رفته نماز، بعداز نماز که ما را دید، ناراحت شد آخر مگر چه شده که این همه راه را آمدهاید دیدن من؟! با خودمان آوردیمش قزوین. باز هم بیشتر از پنج- شش روز نماند و رفت.
- وقتی هواپیماهای عراقی برای موشک باران میآمدند، خیلی میترسیدم. یک بار مجید هم بود. آیه «و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا...» را یادم داد میگفت: در جبهه این آیه را میخوانیم و دشمن ما را نمیبیند.
- حاج آقا ذوالفقاری میگفت: من تعبیرم این است که اگر بخواهیم راجع به او صبحت کنیم، بهتر است خطبه متقین امیرالمومنین علیهالسلام را بخوانیم. واقعاً او تبلوری از خطبه متقین بود. در تمام مدت رفاقت، هیچ گاه ندیدم از دنیا حرف بزند بسیار کم حرف بود، ولی پرکار. بسیار قانع بود .همیشه اول خودش عمل میکرد، بعد حرف میزد حرفی که خودش عمل نمیکرد، نمیزد در این مدت والله قسم، کار مکروهی از او ندیدم.
- چهار ماه با هم در یک دسته، یک سنگر و درپاسگاه زید بودیم. خط پدافندی بود دغدغهاش این بود که چرا نماز جماعت نداریم؟ میگفتیم: اینجا زیر تیر دشمن است! آرام نگرفت تا این که به هر زحمتی بود- پس از صرف نزدیک به یک ماه وقت- یک حسینیه راه انداختیم. وقتی اعتراض میکردند که امنیت نیست، میگفت: فرقی با سنگرهای جمعی ندارد برای افتتاحیهاش هم جشنی گرفتند و اعلام کردند که از فردا نماز در سه وقت برقرار است.
- در اولین برخورد با هم دعوا کردیم. سال شصت بود. پاسگاه زید بودیم. من مسئول تدارکات گردان بودم. یک نفر آمده بود چیزی بگیرد، نمیدادم. مجید میگفت: چرا نمیدهی؟ میگفتم: کم میآید دعوایمان بالا گرفت. اما بعدش رفیق شدیم و تا زمان شهادت با هم بودیم!
- در مسابقات قایقرانی و به خصوص بلمسواری اول بود! در سد دز تمرین شنا میکردیم. صبحها باید شنا میکردیم و میرفتیم جزیره وسط دریاچه پشت سد با مجید چای خشک و قند را میگذاشتیم داخل کیسه میبستیم به خودمان و میبردیم جزیره، چای میخوردیم.
واقعاً او تبلوری از خطبه متقین بود. در تمام مدت رفاقت، هیچ گاه ندیدم از دنیا حرف بزند بسیار کم حرف بود، ولی پرکار. بسیار قانع بود .همیشه اول خودش عمل میکرد، بعد حرف میزد حرفی که خودش عمل نمیکرد، نمیزد .
- مجروح شده بود گفته بودند حق نداری بیایی جبهه. بهش مسئولیت فرهنگی سپاه معلم «کلایه» را داده بودند. همان ایام بود که راه افتاد و از هر جا که توانست پول جمع کرد و یک آمبولانس برای سپاه معلم کلایه خریدند.
- مرخصی که میآمد، پاطوقش مسجد فاطمهالزهرا(سلام علیها) بود. نماز مغرب و عشا را که میخواندند با بچهها میرفتند خانه شهدا؛ تسلیت میگفتند و اندکی هم عزاداری میکردند.
- وقت عملیات با هزار زور و زحمت خودمان را از قزوین رسانده بودیم منطقه. اما فرمانده مان گفته بود همین جا بمانید و خط مقدم نیایید مجید میگفت باید به دستور عمل کنیم. ماندیم و رفتیم اورژانس برای کمک به حمل مجروح. کسی ما را نمیشناخت. کار طاقتفرسایی بود: هم از نظر جسمی توان میبرد و هم از نظر روحی. از خط مقدم هم سختتر بود.
- سفر آخرمان به مشهد بود یک دفعه رو کرد به من و گفت: «میگن آدم بره مشهد، امام رضا علیهالسلام حاجت میدهد حالا برویم ببینیم اما رضا علیهالسلام حاجت ما را هم میدهد؟»
- نزدیکیهای شهادتش، خواب دیدم گلزار شهدا هستم. جوانی آمد سر مجید را پرت کرد به طرف من. سر را گرفتم به خودم چسباندم و به آن بوسه زدم. بعد به آن جوان گفتم: من چیزی را که در راه خدا میدهم پس نمیگیرم. و سر مجید را به طرفش انداختم.
- بیسیمچیشان تماس گرفت، گفت: زدند .با خمپاره شصت زده بودند به پاسگاهشان، بیسیمچی گفته بود هر چه میگردیم نه فرمانده را پیدا میکنیم، نه جانشینش (علی تمجیدی) را. ارشدشان شهید نوری بود تا خبردار شد راه افتاد با قایق رفت. میگفت: رفتم دیدم پلها داغان شده و بچهها وحشتزده، بدون فرمانده، آنجا هستند آرامشان کردم و مجید را پیدا کردم: افتاده بود داخل آب و خونریزی داشت فرستادیمش عقب.
- مجید را که گذاشتیم داخل قایق که بیاوریم عقب، ذکر میگفت. تو قایق زخمهایش را بستم. وقتی خواستیم پیادهاش کنیم، دیگر رفته بود. پشتش خونریزی شدید داشت .و امام رضا علیهالسلام حاجتش را داد.
- قبل از شهادت. مادر در گلزار شهدا مینشست برای همه شهدا گریه میکرد. اما مجید که شهید شد محکم و استوار ایستاد و هیچ نگفت تا خود مزار هم پیاده آمد.
- اولین اعزام بعداز شهادتشان، برای والفجر هشت بود. بچهها رفتند بر سر مزار مجید و علی وداع کردند و خیلیشان در همین اعزام به آنها پیوستند شهدای ما برای راه خدا و اسلام رفتند، اما هیچ کس نمیفهمد که بر مادران شهدا چه میگذرد عدهای فکر میکنند که ما بچههایمان را فراموش کردهایم؛ اما ما تا زنده هستیم، نمیتوانیم آنها را از یاد ببریم.
شهید مجید دایی دایی
در سال 1342 در قزوین چهره به جهان گشود، همان سالی که امام گفته بود سربازان من در گهواره ها هستند و در سی ام آبان ماه 1364 در هور الهویزه به آسمانها پر گشود.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد .
افسر عراقی و علاقه به امام
آقای صدام
من برای شناسایی سه تیپ زرهی عراق به مأموریت رفته بودم که اسیر شدم. در همان سنگر اول، عراقیها از من خواستند به امام توهین کنم. من هم حدیثی از حضرت امیر علیهالسلام برای آنها خواندم که میفرمایند: « انی اکرَهُ ان تَکوُنوا سَبابین » من از اینکه شما از ناسزاگویان باشید، متنفرم.
آنها گفتند: شما در مورد صدام چه میگویید (و چرا به او توهین میکنید)؟ من گفتم: امام خمینی همیشه به صدام میگوید آقای صدام و هیچ وقت به ایشان اهانت نمیکند.
عراقیها، اسرا را به خاطر خودداری از اهانت به امام به قتل میرساندند. شنیدم که آنها گروهی از بچههای ما را به اسارت گرفتند و به خاطر توهین نکردن به امام، همه را قتلعام کردند.
منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 41
بهترین بنده
یکی از اهالی آبادان در میان اسرا بود که قبل از جنگ هم آدم ولگرد و شروری بود و پیشینهی خوبی نداشت. این آدم با عراقیها همکاری میکرد. البته یک مدت توبه کرد اما باز هم شیطان او را فریب داد و سراغ کار قبلیاش برگشت.
یک روز که او داشت در اردوگاه راه میرفت، یک افسر عراقی او را گرفت و به او گفت: خمینی چه جور آدمی است؟ او هم برای اینکه آنها را خوشحال کند، شروع کرد به دروغ گفتن و حرفهایی بر ضد امام زدن. در همین اثنا آن افسر عراقی سیلی محکمی به صورت او زد و گفت: « انت کذاب ». تو دروغگویی. به خدا قسم خمینی بهترین بندهی خداست.
منبع: کتاب رمزمقاومت جلد1 - صفحه: 145
تعصب کور
زمانی که مرا اسیر کردند، عکسی از حضرت امام و یک قرآن در جیبم بود. دو نفر از عراقیها مرا تفتیش کردند. نفر اول قرآن را برداشت و وقتی ترجمهی فارسی آن را دید، عصبانی شد. او قرآن را بر زمین زد و با پا چند بار روی آن کوبید و گفت: قرآن عربی است نه عجمی و به شما نمیرسد که معنی قرآن را به فارسی زیر آن بنویسید. سرباز بعدی عکس امام را که در جیب من بود، برداشت و بوسید و در جیب خودش گذاشت و بعد با دست اشاره کرد که ساکت! حرف نزن!
بعد از آن همان سربازی که قرآن را زمین زده بود، کارت شناسایی من را برداشت و چون روی کارت این جمله از امام نوشته شده بود: « ای کاش من یک پاسدار بودم » دو سیلی محکم به من زد.
منبع :کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 133
افسر عراقی سیلی محکمی به صورت او زد و گفت: « انت کذاب ». تو دروغگویی. به خدا قسم خمینی بهترین بندهی خداست.
الحرب خلاص
شخصیت و کلام امام دارای نفوذ بسیار بالایی در بین نیروهای عراق و دشمن بود؛ به طوری که تعیین سرنوشت جنگ را فقط با امام میدانستند و این را علنی میگفتند و هیچگونه پردهپوشی نداشتند. عراقیها هر از چند گاهی نزد ما شایعه پخش میکردند که جنگ میخواهد تمام شود یا این که میآمدند و میگفتند جنگ تمام شد. با توجه به این سابقه، ما هر گاه این اخبار را میشنیدیم، باور نمیکردیم.
تا این که قصهی قطعنامه و پذیرش آن از طرف ایران به صورت واقعی مطرح شد و ما هنوز خبردار نشده بودیم. همان شبی که ایران قطعنامه را پذیرفت، یکی از نگهبانان عراقی آمد و از پشت پنجرهی آسایشگاه به ما گفت: « الحرب خلاص »؛ جنگ تمام شد. به او گفتیم: از این حرفها زیاد زده شده است و این هم مثل حرفهای گذشته دروغ است. سرباز گفت: نه من از هر کس میشنیدم باور نمیکردم، ولی این بار فرق میکند؛ چون من با گوشهای خودم شنیدم که [ امام ] خمینی گفت جنگ تمام شده است.
منبع :کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 177
سرباز گفت: نه من از هر کس میشنیدم باور نمیکردم، ولی این بار فرق میکند؛ چون من با گوشهای خودم شنیدم که [ امام ] خمینی گفت جنگ تمام شده است.
شکست امیدها
تنها مسألهای که در طول اسارت موجب شد بزرگترین ضربهی روحی به بچهها وارد شود و سختترین و بحرانیترین شرایط را در زندگی تجربه کنند، مسألهی رحلت حضرت امام بود که تمام سختیهای اسارت در کنار آن هیچ بود. همهی اسرا امیدشان به روزی بود که از بند آزاد شوند و بتوانند با امام ملاقات کنند و با دیدن ایشان آلام روحی خود را تسکین دهند.
این مسأله آنقدر امیدوار کننده بود که در لحظات سخت و جانفرسای اسارت به دیگر چنین وعدهای میدادیم و با این صحبتها دل خودمان را خوش نگه میداشتیم. وقتی امام فوت کرد، درد بزرگی فضای اردوگاه را فرا گرفت؛ چرا که تمام آن امیدها یکباره بر باد رفت؛ لذا اسرایی که تا چند روز پیش حاضر بودند اسارت را اگر چه بیست سال طول بکشد تحمل کنند، حالا حاضر نبودند حتی یک لحظه هم بدون امام در این دنیا طاقت بیاورند. هیچ کس نمیتوانست خودش را کنترل کند و بر خلاف همیشه همه به صورت علنی و آشکار برای امام عزاداری میکردند و بر سر و سینه میزدند و خلاصه جو اردوگاه طوری تحتالشعاع مصیبت ارتحال امام قرار گرفته بود که بعضی از سربازان عراقی از شدت غم و اوضاع نابسامان ما، گریه میکردند و خود را در غم ما شریک میدانستند.
منبع :کتاب رمزمقاومت جلد2 - صفحه: 146