بر اساس تحقیقات سازمان جاسوسی اسرائیل فردی که دراعتقادات کلیه ادیان آسمانی و ملل جهان از او بعنوان آخرین منجی یاد میشود قطعا همان امام زمان شیعیان است.
همین نتیجه منجر میگردد تا این سازمان جاسوسی به تحقیقات خود با موضوع علایم و چگونگی ظهور امام مهدی(عج) گسترش دهد.
سه نشانه سید خراسانی،سید یمانی و سفیانی از نکات مورد توجه موساد بعنوان علایم حتمی ظهور آخرین منجی در تحقیقات انجام گرفته بشمار میرود.
نتایج این تحقیقات اخیرا در دست مقامات آمریکایی ،یمنی و عربستانی نیز قرار گرفته تا با اقدام به موقع مانع قیام سید یمانی در عربستان یا یمن گردد.
ازهمین رو عربستان باهدف جلوگیری از ظهور امام زمان و قیام سید یمانی پیش ازاین ظهور دست به عملیات جدیدی در میان شیعیان مناطق مختلف زده تا به شناسایی پیش از موعد این قیام دست یابد.
از سوی دیگر این سه کشور باگمان اینکه احتمالا سید یمانی در میان شیعیان انقلابی یمن است دست به کشتار های اخیر در این کشور زده اند.
عربستان اخیرا دست به بازداشت برخی شیعیان زده و آنها را در بازجویی ها برای رسیدن به سرنخی از محل مخفی گاه امام زمان(ع) تحت فشار قرار میدهد.
از سوی دیگر مطرح شدن این نکته که اصالت سید حسن نصرالله به یمن بازمیگردد و خانواده پدری رهبر شیعیان لبنان در دوران طفولیت وی را به لبنان منتقل کرده اند دستگاه اطلاعاتی رژیم صهیونیستی را بااین گزینه روبرو ساخته که به احتمال قوی سید یمانی مورد اشاره در احادیث محکم شیعی و اهل سنت همان سید حسن نصرالله است.
برهمین اساس وبدلیل طی دوران کودکی آیت الله سید علی خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی درمشهد ایشان نیز ازمهمترین گزینه های پیش روی موساد بعنوان سید خراسانی مطرح میشود.
براساس همین تحقیقات موساد به این نتیجه رسیده است که سید حسن نصرالله همان سید یمانی است و سید علی خامنه ای همان سید خراسانی است که قبل از ظهور امام زمان (عج) با سپاه خود قیام می کنند.
اطلاعات مذکور اخیرا توسط یکی از کارکنان موساد که در تحقیقات انجام شده مشارکت داشته افشا شده است
* مروری بر تشرّفات حاج محمّد علی فشَندی تهرانی(ره).
اشاره:
دربارة مرحوم حاج محمّد علی فشندی تهرانی، جز چند تشرّف که بزرگان از وی نقل کردهاند، چیزی نمیدانیم؛ با اینکه ظاهراً دیری نیست که به رحمت حق پیوستهاند. اینکه خاستگاه، خانواده، خاندان، تربیت و تحصیلات، زمینه و زمانه، زیست و زندگی، حتّی شغل و پیشه و احیاناً استادان اخلاقی و مربیّان و مرشدان سلوکی این نیکبخت چه کسانی بودهاند، آگاهی چندانی در دست نیست یا حدّاقل نویسندة حقیر بدان دست نیافته است. اگرچه از جهتی نیز، شاید دانستن خیلی از این دست اطّلاعات هم چندان مهم هم نباشد.
نکتة حائز توجّه اینکه او عبد صالح و بندة برگزیدة حق بوده، عمری را با پاکی، پارسایی و عشق و علاقة به علی(ع) و فرزندان او، به ویژه امام عصر(ع) گذرانده و به خاطر سرشت پاک، طینت طیّب و صفای باطن، چندین بار توفیق تشرّف به محضر آن موعود مهربان را یافته و جمال جمیل یوسف زهرا(ع) را به تماشا نشسته است. در نقل تشرّفات او آنچه قابل توجّه و تأمّل برانگیز است اینکه آن بزرگوار، فراوان مورد اعتماد و اعتقاد مراجع معظّم تقلید و دیگر علما و بزرگان بود و آنان در نقل تشرّفات او تردید نکرده، او را ستوده و از وی به عنوان دوستدار حقیقی، خالص و مخلصِ امام عصر(ع) نام بردهاند.
در درستی دیدارهای او همین بس که شخصیّتهای بزرگواری مانند مرحوم آیتالله العظمی بهجت، شهید محراب آیتالله دستغیب و پیرغلام اهل بیت مرحوم حاج محمّد علّامه ـ رضوانالله علیهم اجمعینـ و حضرت آیتالله ناصری دولت آبادی و جناب حجّتالاسلام احمد قاضی زاهدی ـ حفظهما الله ـ از صحّت گفتار، درستی کردار، سلامتِ نَفس و پاکی ضمیر او سخن گفته و دلدادگی او را به امام عصر(ع) شهادت و گواهی دادهاند. از تشرّفاتِ نقل شده از او میتوان فهمید که حاجی فشندی از نظر تحصیلات ظاهری و مراتب علمی در حدّ متوسط بوده است امّا از نظر سلوکی و مقاماتِ معنوی بسی برتر و بالاتر قرار داشته است. مرتبهای که موجب حسرت و غبطة بسیاری از بزرگان بلندمرتبگان و برترنشینان و بالامکانان است.
امام، باران رحمت ربوبی است و در سرزمین سینة سینای هر مؤمن متدیّنی که ببارد هزاران گُل روحافزا و فرحبخش میرویاند؛ امّا مهم آن است که ما خود زمینهساز دیدار دوست باشیم و برای باریابی به بارگاه بلند و آستان آسمانی آن منظومة مهربانی زمینه را مهیّا کنیم.
«فَشِنْد» بنا به آنچه در دایرةالمعارف تشیّع درج شده، روستایی در شهرستان ساوجبلاغ (غرب شهرستان کرج)، در یازده کیلومتری شمال شرق شهرِ هشتگرد است. بیشتر اهالی این روستا، کشاورز و دامپرورند. امامزاده سه تن ـ طاهر، مطهّر و مظفّر ـ، درخت چنار هشتصد ساله و تپّة تاریخی فشند از آثار قدیمی آن میباشد. کهنترین آثار موجود در آنجا متعلّق به هزارة اوّل پیش از میلاد مسیح(ع) است. همچنین بنای «خاتون قیامت» که مردان، حقِّ ورود به داخل آن را ندارند از دیگر بناها و آثار مهمّ تاریخی و باستانی این روستا است. «آل فشندی» یکی از خاندانهای علمی در شهر قزوین که شاخهای از آلِبرغانی هستند، از این روستا برخاستهاند. از بزرگان این سامان میتوان از مرحوم حاج حسن بیگلری فشندی صاحب «سرّالبیان در تجوید»، شیخ احمد آل فشندی (رهبر انقلابیون مشروطهخواه قزوین)، استاد جمشید امینی (از شاگردان کمالالملک و مبتکر رشتة نقاشی قالی در ایران، مرحوم مصباح نجمالملک (منجّم و صاحب تقویم) و بالاخره مرحوم حاج محمّد علی فشندی را نام برد.1
* از نگاه عالمان
شهید محراب و معلّم اخلاق، شهید آیتالله دستغیب(ره) که دو تشرّف از مرحوم فشندی را در کتاب «داستانهایِ شگفت» به نقل از خود وی آورده، دربارة آن مرحوم چنین نوشته است: «مکرّر شنیده بودم که یکی از اخیار زمان، توفیق تشرّف به خدمت حضرت بقیّـ[الله(عج) نصیبش شده و داستانهایی [در این باب] دارد. دوست داشتم او را ببینم و [آن داستانها را] از زبان خودش بشنوم، تا اینکه در ربیعالثانی 1395 در تهران به همراه حاج آقا معین شیرازی، او را ملاقات نمودم. آثار خیر، صلاح، صداقت و دوستی اهل بیت(ع) از [سیمای] او آشکار بود. از حاج آقا معین خواهش کردم که مطالب حاجی را مرقوم فرمایند و اینک عین مرقومة ایشان ثبت میشود».2 همچنین حجّتالاسلام احمد قاضی زاهدی صاحب مجموعة «شیفتگان حضرت مهدی(ع)» نیز دربارة حاجی فشندی نوشته است: «در روز 16ذیحجـ[الحرام سال 1400 ق. شخصاً در صحن مقدّس فاطمة معصومه(س)، او را زیارت کردم. آثار صدق و دوستی اهل بیت(ع) از سیمایش مشهود بود».3 حضرت آیتالله ناصری دولتآبادی ـ حفظهالله ـ نیز از حاجی با عنوان «عبد صالح خداوند» که تشرّفات متعدّدی برایش روی داده، نام میبَرد.4
شاعر و مدّاح اهل بیت(ع) مرحوم حاج محمّد علّامه در خاطرات شصت سال خدمتگزاری خود دربارة مرحوم حاج محمّد علی فشندی اینچنین نوشته است: «مرحوم حاج محمّد علی فشندی، مردی والامقام و از نیکان روزگار بود که من بیش از پنجاه سال با او آشنا بودم. پنجاه سالِ قبل در سامرّا، از امام هادی(ع) حاجتی خواستم. به وسیلة حاجی از ناحیة امام(ع) پیغام رسید. آن وقت فهمیدم که این بزرگوار چه مقامی دارد. قبر این مرد شریف در بهشت زهرا(س) است. بسیاری از دوستان قبر ایشان را از من سراغ میگیرند. مدفن او از مکانهایی است که هر کس در آنجا هفتاد حمد بخواند، با مشیّت پروردگار حاجت او روا میشود.
نشانی قبر او این است: بهشت زهرا(ع)، قطعة 96، ردیف 273 شمارة 21. بعضی از تهرانیها جمع شدند تا برای حاجی خانهای بخرند. فرمود: من یک اتاق در نارمک در خانة خواهرزادهام دارم، همان کفایت میکند. یکی از رفقا از من خواست که برای سنگ قبر مرحوم فشندی اشعاری بگویم که من این شعرها را گفتم:
ای خرمن گُل اینجا، بر بوی تو میآیم
تنها به خیال تو، در کوی تو میآیم
ای آهوی صحرایی، ای صید گریزنده
دنبال دو چشمانِ آهویِ تو میآیم
ای قبلهگهِ آمال، رو سوی تو خواهم کرد
هر سوی که خواهی رفت، من سوی تو میآیم
ای پشت و پناهِ من، ای مایة امیدم
آشفته به دنبالِ گیسوی تو میآیم5
* تشرّف اوّل؛ احترام به سادات
مرحوم حاج محمّد علی فشندی، تشرّف نخست خود را اینگونه برای آیتالله شهید دستغیب و مرحوم حاج آقا معین شیرازی نقل کرده است:
قریب سیسال پیش، برای زیارت اربعین عازم کربلا شدم. آن زمان جهت [صدور] گذرنامه، از هر نفر، چهارصد تومان میگرفتند. بعد از اخذ گذرنامه، خانوادة ما [همسرم] گفت: «من هم میآیم». ناراحت شدم و گفتم: «چرا قبلاً نگفتی؟!». خلاصه بدون گذرنامة [عیال] حرکت کردیم. جمعیّت و همراهان ما پانزده نفر بودند. که عبارت بودند از چهار مرد و یازده زن. [که در میان زنان] یک پیرزن سیّد علویّه ـ که عمر او 105 سال بود ـ نیز وجود داشت. این پیرزن علویّه با دو نفر از همراهان ما، قرابت و خویشاوندی داشت.
[با اینکه جابهجایی و انتقال پیرزن علویّه خیلی زحمت و گرفتاری داشت امّا او را حرکت دادیم و با خود بُردیم.
هر چند گذرنامه نداشتیم امّا به آسانی از مرز ایران و عراق گذشتیم و قبل از اربعین حسینی(ع) به کربلا مشرّف شدیم. بعد از اربعین و پس از زیارات به نجف اشرف مشرّف گردیدیم و بعد از 17 ربیعالاوّل هم قصد زیارات کاظمین و سامرّا نمودیم. در این وقت خویشاوندان پیرزن علویّه از بُردن او به کاظمین و سامرّا و جابهجایی وی خیلی اظهار ناراحتی کرده و گفتند: «او را با خود نبریم. در نجف بماند تا برگردیم» امّا من گفتم: زحمت این پیرزن و سیّد علویه با من است [شما نگران و ناراحت نباشید!]
به اتّفاق همراهان به راه افتادیم. ایستگاه قطار کاظمین و سامرّا شلوغ بود و همه در انتظار قطار بودند. به هر حال با آن جمعیّت زیاد، تهیّة بلیط و اسکان مشکل مینمود. در این هنگام سیّدی عرب ـ که شالی سبز به کمر داشت ـ نزد من آمد و فرمود: سلام علیکم! حاج محمّد علی! شماها پانزده نفر هستید؟! عرض کردم: بله! فرمود: این پانزده بلیط را بگیرید و همینجا باشید! من میروم بغداد و بعد از نیمساعت با قطار برمیگردم و یک کوپه (اتاق) دربست برای شما نگه میدارم. شما از جای خود حرکت نکنید!
قطاری از کرکوک آمد و سیّد سوار شد و رفت. بعد از نیم ساعت قطاری آمد و جمعیّت هجوم آوردند. رفقا و همراهان من خواستند سوار شوند که من مانع شدم و آنها از این حرکت من کمی ناراحت شدند. همه که سوار شدند، آن سیّد آمد و ما را در یک کوپة دربست سوار قطار کرد. وقتی وارد سامرا شدیم آن سیّد بزرگوار به من فرمود: شما ـ به اتّفاق همراهان به منزل سیّد عبّاس خادم بروید!
من [نشانی سیّد عبّاس خادم را یافتم] و نزد او رفته، گفتم: ما پانزده نفر هستیم، شش روز هم در اینجا میمانیم و دو اتاق میخواهیم. ضمناً هزینه و کرایة محل چقدر میشود؟
سیّد عباس خادم گفت: یک آقای سیّدی کرایة شش روز شما را به همراه مخارج خوراک و زیارتنامهخوان پرداخت و فرمود که: «روزی هم، دو مرتبه شما را به سرداب و حرم ببرم!».
گفتم: آن سیّد کجاست؟ گفت: همین الآن از پلّههای ساختمان پایین رفت. فوراً به دنبال سیّد پایین آمدم امّا هر چه گشتم او را ندیدم و نیافتم. دوباره به سیّد عبّاس خادم مراجعه کردم و گفتم: آن سیّد هزینة پانزده بلیط را از ما طلبکار بود. نمیدانی کجا رفت؟ گفت: من نمیدانم! تازه تمام مخارج شما را هم در این شش روز پرداخت کرده است!
[زیارات کاظمین و سامرا که تمام شد] دوباره به کربلا برگشتیم. در کربلا نزد مرحوم آیتالله سیّد مهدی شیرازی ـ از مراجع معظّم تقلید ـ رفتم، جریان را برای آقا نقل کردم و دربارة بدهی خود به آن سیّد عرب بزرگوار پرسیدم. مرحوم آیتالله شیرازی فکری کردند و بعد فرمودند: در جمع شما از سادات کسی هست؟
عرض کردم: بله، یک پیرزن علویّة کهنسالی است!
فرمود: امام زمان(ع) شما را ـ به خاطر احترام به آن پیرزن علویّه ـ میهمان کرده است!
مرحوم شهید دستغیب در خاتمة تشرّف مینویسد: «به نظر حقیر، شاید آن سیّد بزرگوار عرب ـ یکی از «رجال الغیب» یا «ابدال» ـ که ملازم خدمت آن حضرتاند ـ بوده باشد».6
* تشرّف دوم؛ آماده شدن مقدّمات زیارت کربلا
شهید محراب و معلّم اخلاق، مرحوم آیتالله دستغیب همچنین این تشرّف را که از زبان بندة برگزیده و برتر خدا، مرحوم فشندی تهرانی شنیده، در کتاب «داستانهای شگفت» خود آورده است:
«قریب بیست سال پیش، شب جمعهای به همراه آقا سیّد محمّد علی باقر خیّاط و دیگر دوستان به مسجد جمکران رفته بودیم. در آنجا همه [بعد از اعمال و آداب مسجد] خوابیدند و تنها من و پیرمردی بیدار بودیم. او بر پشت بام، شمعی روشن کرده و [در پرتو آن] دعا میخواند. من هم به نماز شب مشغول بودم. در این وقت دیدم که ناگاه هوا روشن شد. با خود گفتم: حتماً ماه طلوع کرده است. امّا هر چه نگاه کردم. ماه را [در آسمان] ندیدم! یک مرتبه متوجّه شدم که در فاصلة پانصد متری من، سیّد بزرگواری در زیر درختی ایستاده است و این نور [تابش] از آن آقا میباشد. به پیر مردِ کنارِ خود گفتم: شما کنار آن درخت، آقایی رامیبینید؟! پیرمرد گفت: هوا تاریک است و چیزی هم دیده نمیشود [تو هم] خوابت میآید، برو بگیر بخواب!
دانستم که پیرمرد سیّد را نمیبیند.
[در این وقت به نزد سیّد رفتم] عرضه داشتم: آقا دلم میخواهد به کربلا بروم امّا نه پولی دارم و نه گذرنامهای. اگر تا صبح پنجشنبة آینده، گذرنامة من با پول آماده شد، میدانم که امام زمان(ع) هستید و گرنه یکی از سادات میباشید. [بعد از عرض این حاجت] ناگهان دیدم که همهجا تاریک شد و آن آقا هم نیست. صبح، داستان را برای رفقا و همراهان تعریف کردم. بعضی از آنها مرا مسخره کردند [و به سادهدلی من خندیدند].
گذشت تا روز چهارشنبة هفتة آیندة آن؛ صبح زود در میدان فوزیه [میدان امام حسین(ع) فعلی] برای کاری رفتم و به خاطر باران، کنار دیواری ایستادم. در این هنگام پیرمردی ناشناس نزد من آمد و گفت: حاج محمّد علی! مایل هستی به کربلا بروی؟!
عرض کردم: خیلی مایلم امّا نه پولی دارم و نه گذرنامهای!
گفت: شما دو عدد عکس با دو عدد رونوشت شناسنامه برای من آماده کن!
گفتم: عیالم را میخواهم ببرم! گفت: او هم مانعی ندارد!
با عجله به خانه رفتم، اسناد و مدارک را برداشتم، آوردم و به پیرمرد دادم. پیرمرد گفت: فردا صبح همین وقت اینجا بیایید و مدارک و گذرنامههای خود را از من بگیرید!
فردا صبح به همان محل رفتم. پیرمرد آمد و گذرنامهها را با ویزای عراقی به همراه پنج هزار تومان پول به من داد و رفت و بعد هم دیگر او را ندیدم.
از آنجا به منزل آقا سیّّد محمّد باقر خیّاط ـ که در آن مجلس ختمِ صلوات برقرار بود ـ رفتم. بعضی از رفقا و همراهان آن شب از راه تمسخر به من گفتند: حاج محمّد علی! گذرنامهها را گرفتی؟
گفتم: بله! و گذرنامهها را با پول به آنها نشان دادم [با تعجّب] تاریخ گذرنامه را خواندند و دیدند تاریخ آن روز چهارشنبه است. همه به گریه افتادند و گفتند: خوشا به سعادتت! ما که سعادت نداشتیم.7
* تشرّف سوم؛ دوستان ما ناراحت نیستند
این تشرّف نیز از زبان مرحوم آیتالله العظمی بهجت دربارة حاج محمّد علی فشندی نقل شده است. ایشان فرمودند: حاج محمّد علی فشندی هنگام تشرّف به محضر حضرت صاحب(ع)، عرض میکند: مردم دعای توسّل میخوانند و در انتظار شما هستند و شما را میخواهند و دوستان شما ناراحتاند. حضرت میفرمایند: دوستان ما ناراحت نیستند!8
* تشرّف چهارم؛ شیعیان ما، به اندازة آب خوردنی ما را نمیخواهند
احمد قاضی زاهدی در کتاب «شیفتگان حضرت مهدی(ع)» از زبان مرحوم فشندی تهرانی آورده است: «در مسجد جمکران اعمال را به جا آورده، به همراه همسرم برمیگشتم. در راه، آقایی نورانی را دیدم که داخل صحن شده، قصد دارند به طرف مسجد بروند. با خود گفتم: این سیّد در این هوای گرم تابستان تازه از راه رسیده و [حتماً] تشنه است. به طرف سیّد رفتم و ظرف آبی را به ایشان تعارف کردم. [سیّد ظرف آب را گرفت و نوشید] و ظرف آن را برگرداند. در این حال عرضه داشتم: آقا شما دعا کنید و فرج امام زمان(ع) را از خدا بخواهید تا امرِ فرجِ ایشان نزدیک شود!
آقا فرمودند: «شیعیان ما به اندازة آب خوردنی، ما را نمیخواهند. اگر بخواهند، دعا میکنند و فرجِ ما میرسد»
.
این سخن را فرمود و تا نگاه کردم کسی را ندیدم. فهمیدم که وجود اقدس امام زمان(ع) را زیارت کردهام و حضرتش، امر به دعا کرده است».9
* تشرّف پنجم؛ تبسّم امام زمان(ع)
همچنین در مسجد خَیْف در منا، زیر طاق، در حالی که به بُرد یمانی احرام بسته، مشغول عبادت بودم، امام را زیارت نمودم. سلام کردم، پاسخ دادند و تبسّم فرمودند. در این حال خانمی از کاروان ما، از پشت سر مرا صدا زد، تا برگشتم دیگر کسی را ندیدم. 10
* تشرّف ششم؛ امام زمان(ع) در صحرای عرفات
این تشرّف از مهمترین و روحافزاترین رویدادهای زندگانی مرحوم فشندی(ره) است. تشرّف حاضر، به سبب بعضی از جنبههای منحصر به فرد ـ که به برخی از آنها اشاره خواهد شد، مورد توجّه تعداد زیادی از شیفتگان امام عصر(ع) میباشد.
آیتالله ناصری دولتآبادی که خود مستقیماً از زبان حاجی شنیده و در کتاب «آب حیات» آورده است. همچنین جناب قاضی زاهدی نیز آن را از زبان آن مرحوم شنیده و در کتاب خود نقل کرده است. ما اینک تلفیق دو روایت را جهت تتمیم آن برای خوانندگان محترم میآوریم.
حاج محمّد علی فشندی تهرانی میگوید: سال اوّلی که به مکّة مکرّمه مشرّف شدم، از خدای مهربان در آنجا خواستم که توفیق دهد تا در سالهای بعد نیز، تا بیست سفر به مکّه بیایم تا شاید امیرالحاج و امام زمان(ع) را هم زیارت کنم. خداوند هم توفیقی بخشید و منّتی نهاد که من علاوه بر آن بیست سفر، چند بار دیگر نیز به زیارت خانة خدا موفّق شدم.
سالیانی بود که به همراه کاروانی ـ به عنوان خدمه و کمکیِ کاروان ـ مشرّف میشدم تا اینکه در سالی [ظاهراً 1353 شمسی] مدیر کاروان به من اطّلاع داد که امسال از بردنِ من معذور است. شاید تصوّر و پندار او این بود که سنّ من رو به پیری رفته و نگران بود که نتوانم در کارهای خدماتی کاروان به او یاری برسانم. از شنیدن این خبر خیلی افسرده و پژمرده شدم. لذا به سوی مشهد مقدّس حرکت کردم تا دست توسّلی به دامان سلطان طوس، حضرت رضا(ع) بزنم و از ایشان بخواهم که سفر معنوی حج را امسال نیز نصیب من کند.
در حرم خیلی منقلب و مضطرب بودم و به سختی میگریستم و از آن حضرت روایی حاجتِ خود را میخواستم. پس از زیارتِ جانانه، به قصد بازگشت به تهران با آن حضرت وداع کرده، از حرم خارج شدم. در این حین، سیّدی مرا صدا زد و فرمود: «آقا! سفر شما را حضرت حجّت(ع) امضا کردند و فرمودند: به حاج محمّد علی بگو برو! منتظر تو هستند!»
من از سیّد پرسیدم: خود حضرت این سخن را فرمودند؟
سیّد گفت: بله!
من نیز بدون درنگ به منزل خود در تهران بازگشتم. به محض آنکه به خانه رسیدم، همسرم با عجله گفت: این چند روز را کجا بودی؟ مرتّب از کاروان زنگ میزنند و میخواهند شما را با خود همراه ببرند.
من هم بلافاصله به مدیر کاروان مراجعه کردم و پرسیدم: شما که نیّت بردن مرا نداشتید، حالا چه شده که میخواهید مرا هم در این سفر همراه کنید؟! مدیر کاروان سربسته اشاره کرد که از تصمیم قبلی خود پشیمان شده و میخواهد من نیز در این سفر طبق معمول سالهای گذشته ـ به عنوان خدمه ـ با او همراهی کنم.
به هر ترتیب، به عنوان کمکیِ کاروان به مکّه مشرّف شدیم. شب هشتم ماه، که فردای آن روز حاجیان میباید در عرفات باشند، مدیر کاروان مرا خواست و گفت: وسایل کاروان را زودتر از دیگر کاروانها به مِنا منتقل کن و در عرفات در کنار «جبلالرّحمـ[» خیمهها را برپا ساز تا کاروان ما در بهترین جای ممکن سکنا گزیند. من نیز فوراً لوازم و خیمهها را با اتومبیلی به آنجا منتقل کردم، چادرها را برافراشتم و فرشها را گستردم. در این حال یکی از شُرطههای سعودی (= پلیسهای عربستان) نزد من آمد و به زبان عربی گفت: چرا حالا آمدی؟ اینجا که کسی نیست!
من هم با زبان عربی شکسته بسته ـ که تقریباً در این سفرها آموخته بودم ـ بدو گفتم: برای انجام مقدّمات کار، زودتر آمدم. گفت: «پس امشب نباید بخوابی!» پرسیدم: چرا؟ گفت: به خاطر اینکه ممکن است دزدانی پیدا شوند و به وسایل حجّاج دستبرد بزنند یا اینکه شما را بکشند. باید خیلی مراقب باشی! با شنیدن این سخنان، ترس عمیقی وجود مرا فراگرفت.
در این حال به یاد حضرت ولیّ عصر(ع) افتادم. به آن حضرت التجا و پناه بردم و پیوسته و پیاپی نام مقدّس آن قبلة عالم را بر زبان میآوردم. میگفتم: «یا حجـّ[بن الحسن أدرکنی! یا خیلفـ[ الله الأعظم أغثنی!»
تصمیم گرفتم شب را نخوابم. به همین جهت برای نماز و نافلة شب وضویی ساختم و به نماز ایستادم. آن شب در آن بیابان تنهایی، به یاد امام زمان(ع) حال خوشی پیدا کردم. در همین حال صدای پایی شنیدم و به دنبال آن، پردة چادر کنار رفت. آقایی در آستانة خیمه بعد از سلام فرمود: «حاج محمّد علی تنها هستی؟»
عرض کردم: بله آقا، تنهایم! و ناخودآگاه از جا برخاستم و پتویی را چند لا کرده، زیر پای آقا افکندم.
آقا نشست و فرمود: «حاج محمّد علی! خوب جایی را برای سکونت کاروان انتخاب کردهای! اینجا همانجایی است که جدّم حسین بن علی(ع) در روز عرفه خیمه زده بودند!» بعد فرمودند: «حاج محمّد علی! یک چایی درست کن!» عرض کردم: اتّفاقاً همة وسایل چای فراهم است جز چای خشک که آن را از مکّه نیاودهام.
فرمود: «شما آب جوش تهیّه کنید، چای خشک آن بر عهدة من!»
آب که جوش آمد، مقداری چای ـ که در حدود صد گرم بود به من مرحمت کردند. چای که دَمْ کشید و آماده شد، فنجانی به ایشان تعارف کردم. نوشیدند و فرمودند: «شما هم بفرمایید!» من هم با اجازة آقا، فنجانی از آن چای نوشیدم که لذّت خوبی برای من داشت.
در این وقت، دو جوان زیباروی نورانی (در روایتهای قاضی زاهدی چهار جوان) جلوی چادر آمدند و همانجا با احترام ایستادند و به آقا سلامی عرض کردند. آقا از من خواستند که به ایشان چای تعارف کنم. من نیز اطاعت کردم و برایشان چای بُردم. آنان چای را نوشیدند. آقا از من خواستند که چای دیگری نزد ایشان ببرم که من نیز دوباره چای برای آن دو جوان بُردم. در این وقت آقا به آنان فرمود: «شما بروید! آنان نیز خداحافظی کرده و رفتند».
در این هنگام، آقا نگاهی به من کردند و سه بار فرمودند: «خوشا به حالت حاج محمّد علی!» گریه راه گلویم را بست. عرض کردم: از چه جهت؟ فرمود: «چون امشب کسی برای بیتوته در این بیابان نمیآید. امشب شبی است که جدّم امام حسین(ع) در این بیابان آمده است». بعد فرمود: «دلت میخواهد نماز و دعای مخصوصی را که از جدّم رسیده، بخوانی؟»
عرضه داشتم: بله آقا جان! فرمود: «برخیز و غسلی به جا آور و وضو بگیر!» عرض کردم: هوا طوری است که نمیتوانم با آب سرد غسل کنم. فرمود: «من بیرون میروم، تو آب را گرم کن و غسل نما!»
من هم بدون اینکه متوجّه قضایا باشم و اینکه این آقا کیست؟ مقداری آب را گرم کردم و غسل و وضویی ساختم.
چون از غسل فارغ شدم، آقا به خیمه برگشتند و فرمودند: «حالا دو رکعت نماز با این کیفیّت که میگویم بخوان: بعد از حمد [در هر رکعت] یازده مرتبه سورة توحید را بخوان که این نماز جدّم امام حسین(ع) در این مکان است».
و بعد از نماز فرمودند: «جدّم، امام حسین(ع) در این بیابان دعایی خوانده است که من آن را میخوانم، تو هم با من بخوان!» اطاعت کردم. دعای آقا نزدیک به بیست دقیقه به درازا کشید و در حال دعا، اشک از چشمان مبارکش مانند ناودان فرو میریخت. هر جملهای را که میخواند در ذهن من میماند و من فوراً آن را حفظ میکردم. دیدم عجب دعای خوبی بود و چه مضامین عالی دارد.
من با اینکه با کتابهای دعا آشنا بودم. امّا تاکنون به چنین دعایی برنخورده بودم. در همین وقت به ذهنم رسید که فردا برای روحانی کاروان مضامین این دعا را بخوانم تا او آنها را یادداشت کند به محض خطور این فکر در خاطر من، آقا فرمودند: «این دعا مخصوص امام(ع) است و در هیچ کتابی نوشته نشده و کسی غیر از امام نمیتواند آن را بخواند و از یاد تو نیز میرود!»
با گفتن این سخن، ناگهان تمامی عباراتِ دعا از ذهن، زبان، خیال و خاطر من محو شد. و حتّی کلمهای از آن در ذهن من باقی نماند.
پس از پایان دعا به آقا عرضه داشتم: آقا این توحید من ـ به نظر شما ـ خوب است؟ من میگویم که همة هستی را از درخت وگیاه و زمین و... خداوند آفریده است. فرمودند: «خوب است! و بیش از این از شما انتظار نمیرود!»
عرض کردم: آیا من حقیقتاً دوستدار اهل بیت هستم؟ فرمودند: «آری! و تا آخر هم خواهید بود. اگر آخر کار شیاطین بخواهند فریب دهند، آل محمّد(ص) به فریاد میرسند».
پرسیدم: آیا امام زمان(ع) در این بیابان تشریف میآورند؟ فرمودند: «امام الآن در چادر نشسته است!»
من با همة این نشانهها و قرینهها باز متوجّه نشدم. به نظرم رسید منظور این است که امام(ع)، اکنون در چادر مخصوص خود نشستهاند.
دوباره پرسیدم: آیا فردا امام با حاجیان به عرفات میآیند؟ فرمودند: «آری!» عرض کردم: کجا میروند؟ فرمودند: «جبلالرّحمـة»
دوباره عرضه داشتم: اگر رفقای کاروان بروند، امام(ع) را میبینند؟ فرمود: «میبینند امّا نمیشناسند!»
عرض کردم: فردا شب امام زمان(ع) به چادر حاجیان هم سر میزنند و عنایتی میکنند؟
فرمود: «در چادر شما، آنگاه که روضة عمویم عبّاس(ع) خوانده میشود، میآید». بعد از این سخنان و پاسخ به این سؤالها، آقا برخاستند تا از خیمه خارج شوند. در این حال رو به من نموده، فرمودند: «حاج محمّد علی! شما امسال به نیابت از کسی حج میگزارید؟»
عرض کردم: خیر آقاجان! فرمودند: «میشود از طرف پدر من امسال نیابت کنید». عرضه داشتم: بله آقاجان!
در این حال دو اسکناس صدریالی سعودی به من مرحمت کردند و فرمودند: «این پول را بگیر و حجّ امسالت را به نیابت پدر من انجام بده!»
پرسیدم: آقا نام پدر شما چیست؟ فرمودند: «حسن!»
عرض کردم: نام خودتان چیست؟ فرمود: «سیّد مهدی!»
آقا را تا دمِ چادر بدرقه کردم. در این وقت آقا برای معانقه و روبوسی جهت خداحافظی برگشتند و با هم معانقهای کردیم. خوب به یاد دارم که خال طرف راست صورتش را بوسیدم. آقا دوباره مقداری پول خُرد دیگر به من مرحمت کردند و فرمودند: «این پولها را نیز به همراه داشته باش و برگرد!»
عرض کردم: آقا جان من شما را کی و کجا ملاقات خواهم کرد؟
فرمود: «وقتی که حاجیان نماز مغرب و عشای خود را خواندند و مدّاح کاروان شروع به ذکر مصیبت عمویم قمر بنیهاشم(ع) کرد من به چادر شما میآیم». در این وقت آقا از خیمه خارج شد و من دیگر او را ندیدم هرچه به این طرف و آن طرف نظر کردم، دیگر کسی را نیافتم. داخل چادر شدم و به فکر فرو رفتم. راستی او که بود؟ سیّد مهدی فرزند حسن! از کجا نام مرا میدانست؟ چند بار فرمود: جدّم حسین، عمویم عبّاس ... قرینهها و نشانهها را یکی پس از دیگری کنار هم نهادم. خیلی منقلب و بیتاب شده بودم. فهمیدم که با امام زمان(ع) هم سخن بودهام.
از صدای گریه و نالة من شرطة سعودی (= پلیس عربستان) سراسیمه آمد و گفت: چه شده؟ دزدها آمدهاند و اثاثیهات را غارت کردهاند؟
گفتم: نه! مشغول مناجات با خدایم. او با تعجّب به من نگاه میکرد و سرانجام رهایم کرد و رفت. تا صبح به یاد حضرت گریستم.
فردای آن روز، قصّه را برای روحانی کاروان تعریف کردم و او هم برای حاجیان نقل کرد و گفت: ای حجّاج! متوجّه باشید که این کاروان مورد توجّه و عنایت امام زمان(ع) است.
همة مطالب را به روحانی کاروان گفتم جز آنکه فراموش کردم بگویم، آقا وعده کرده که شب، به هنگام ذکر مصیبت عمویش قمربنیهاشم(ع) به چادر ما بیاید.
شب هنگام، حاجیان پس از نماز، روضهای گرفتند و مدّاح کاروان هم، گُریزی به روضة علمدار کربلا، حضرت قمر بنیهاشم(ع) زدند و حالی در چادر بر پا شد. در آن وقت به یاد سخن آقا افتادم. هر چه نگاه کردم آن حضرت را درون چادر ندیدم. ناراحت شدم و با خود گفتم:«خدایا! وعدة امام(ع) حق است!»
در این وقت امام به خیمه تشریففرما شدند و در میان حاجیان نشستند و در مصیبت عموی خود گریستند.
من که آقا را دیدم، خواستم تا عرض ادبی کنم و بوسهای بر پای حضرتش بزنم و به مردم بگویم که: «بیایید و امام زمانتان را ببینید!»
که امام اشارتی کردند و من بیاراده و بیاختیار بر جای خود ایستادم. روضه که تمام شد، آقا نیز برخاستند و خیمه را ترک کردند و من دیگر حضرت را ندیدم.11
* نکتههایی برگرفته از تشرّفات مرحوم فشندی
از تأمّل و درنگ در تشرّفات مرحوم فشندی، میتوان بهراحتی سرّ توفیقات این مرد خدا را دریافت. از آنجایی که رمز و راز و سرّ توفیقات او موضوع مقالهای دیگر میباشد به جهت خودداری از طولانی شدن این نوشتار، از آوردن آن صرفنظر شد و تنها به چند نکتة اساسی آن اشارت میرود.
1. ضرورت احسان به سلسلة جلیلة سادات؛
2. اهتمام به زیارت سیّدالشّهدا(ع)؛
3. شوق به دیدار امام عصر(ع)؛
4. اهتمام و عنایت به نماز شب؛
5. اهتمام به حضور در مجالس ختم صلوات؛
6. اهتمام به حضور در مشاهد مشرّفة امامان اطهار(ع) و مسجد مقدّس جمکران؛
7. اهتمام به حضور در مناسک حج (20 سفر) به شوق دیدار کعبة مقصود و قبلة موعود؛
و نکتههایی دیگر که تفصیل آن در مقالهای دیگر تقدیم خواهد شد.
ماهنامه موعود شماره 102
پینوشتها:
1. دائرةالمعارف تشیّع، ج12، ص315.
2. دستغیب، سید عبدالحسین، داستانهای شگفت، ص410.
3. قاضی زاهدی، احمد، شیفتگان حضرت مهدی(ع)، ج1، ص149.
4. ناصری دولتآبادی، محمّد، آب حیات، ص389.
5. علّامه محمّد، خاطرات شصت سال خدمتگزاری، صص90 و 91.
6. داستانهای شفگت، صص 412-414.
7. همان، صص417-418.
8. رُخشاد، محمّد حسین، در محضر بهجت، ج2، ص178.
9. شیفتگان حضرت مهدی(ع)، ج1، ص155.
10. همان، ص154.
11. آب حیات، صص 389-393
الف. کتابهایی که به طور کامل به اوضاع ایران و زمینهسازان ایرانی آن قیام شریف پرداختهاند:
1. «آینده و آیندهسازان»، محمّد دشتی، قم: مؤسّسة تحقیقاتی امیرالمؤمنین(ع)، 1381، چ دوم.
2. «بشارت ظهور: بحثی پیرامون زمینهسازان ایرانی انقلاب جهانی مهدی(ع)»، مجید نوری، قم: سلسبیل، 1380، چ اوّل.
3. «تداوم انقلاب اسلامی ایران تا انقلاب جهانی مهدی(ع)»، محمّد محمّدی ری شهری، تهران: یاسر، 1360، چ اوّل.
4. «زمینهسازان انقلاب جهانی حضرت مهدی(ع) از دیدگاه روایات»، اسدالله هاشمی شهیدی، قم: پرهیزکار، 1364، چ دوم.
5. «علائم ظهور پیرامون ایران و طهران»، محمّد گلپایگانی، تهران: لاهوت، 1382، چ اوّل.
ب. کتابهایی که فصل یا صفحاتی را به وضع برخی از شهرها و زمینهسازان ایرانی قیام امام مهدی(ع)، اختصاص دادهاند:
1. «امام زمان(ع) و ایرانیان»، محسن همّتی، تهران: نذیر، 1380، چ اوّل، صص 26ـ45.
2. «الامام المهدی(ع) و الیوم الموعود»، خلیل رزق، بیروت: دارالولاء، 1422 ق، چ اوّل، صص326-337؛ 425-455.
3. «انتظار پویا»، محمّد مهدی آصفی، مترجم: تقی متّقی، تهران: بنیاد فرهنگی مهدی موعود، 1383، چ اوّل، ص32-35.
4. «بخشی از پیشگوییهای آخرالزّمان از دیدگاه اهل بیت(ع)» ـ ج5، علی فلسفی، خراسان: [بینا]، 141، چ اوّل، صص 9-16.
5. «بشارت ظهور»، احمد شطاری، [بیجا]: [بینا]، [بیتا]، چ اوّل، صص42-44.
6. «به یاد حضرت مهدی(ع)»، احمد، قاضی زاهدی گلپایگانی، قم، معارف اسلامی، 1362، چ اوّل، صص27-35.
10. «بیان الائمّـة للوقائع الغریبـة و الاسرار العجیبـة» ـ ج1، محمّد مهدی زینالعابدین، بیروت: دارالمحجّـة البضاء، 1424ق، چ دوم، صص237-246 (دربارة زوراء)، 292- 294 (دربارة ری)، 365ـ368 (دربارة قم).
11. «بیان الائمـة للوقائع الغریبة والاسرار العجیبة» ـ ج2، صص374-378؛ 548-583.
12. «بیان الائمـة للوقائع الغریبـة و الاسرار العجیبـة» ـ ج52، صص485-491.
13. «بامداد بشریّت: مجموعهای از پرسشها و پاسخها پیرامون امام زمان(ع)»، محمّد جواد مروّجی طبسی، قم: مولّف، 1381، چ اوّل، صص79-85.
14. «به سوی حکومت جهانی امام مهدی(ع)»، علیاکبر حصاری، قم: بوستان کتاب، 1382، چ اوّل، صص103-106.
15. «59 نکتة دربارة امام مهدی(ع)»، علی حسینی، و تقی متّقی، قم: شیعه، 1382، چ اوّل، صص189-190.
16. «تاریخ زندگانی حضرت مهدی(ع)»، میرزا مهدی صادقی(ع)، تهران: تربت، 1380، چ اوّل، صص172-180.
17. «ثورة الموطئین للمهدی(ع)»، مهدی فتلاوی، بیروت: دارالبلاغـ[، 1413 ق، چ اوّل، ص203-269.
18. «چشماندازی از حکومت مهدی(ع)»، نجم الدین طبسی، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، 1377، چ دوم، صص 56-65.
19. «خورشید مغرب»، محمّد رضا حکیمی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1373، چ هشتم، صص294-303؛ 318-322.
20. «خصائص المهدی(ع) یا ویژگیهای حضرت مهدی(ع)»، محمّد راجی قمی، تهران: مؤلّف، 1381، چ اوّل، صص166-168.
21. «خلاصهای از مطالب دین اسلام در احوالات امام زمان(ع»)، محمّدباقر نجفی یزدی، [قم]: عصر ظهور، 1380، چ اوّل، صص323-334.
22. «500 سؤال حول الامام المهدی(ع)»، ماجد ناصر الزبیدی، بیروت: دارالمحجّـ[ البیضاء، 1425ق، چ اوّل، ص 129ـ137.
23. «دولـ[ المؤطئین للمهدی(ع) فی کتب الاخبار اهل السنّـ[»، مهدی فتلاوی، قم: الرسول المصطفی(ع)، 1403ق، چ اوّل، صص52-10.
24. «رایات الهدی و الضلال فی عصر الظهور»، مهدی فتلاوی، بیروت: دارلمحجّـ[ البیضاء، 1420ق، چ اوّل، صص61-95.
25. «سپیده دم ظهور» ـ ج ا: بررسی نشانههای ظهور حضرت ولی عصر(ع)، محمّد موسوی، قم: اعجاز، 1383، چ اوّل، صص83-110.
26. «سال ظهور یا علایم حتمی قیام»، حسین نجفی یزدی، قم: ناظرین، [بیتا]، چ اوّل، ص 145ـ156.
27.«سیمای مصلح جهانی»، مراد فیضی، تهران: ایزد، 1379، چ اوّل، صص 51، 61-66.
28. «شش ماه پایانی»، مجتبی السادة، مترجم محمود مطهری نیا، تهران: موعود عصر(ع)، 1383، چ دوم، صص90-94 و 142.
29. «طاووس بهشتیان» ـ ج4، فریده گلمحمّدی آرمان، قم: دارالنشر، 1372، چ دوم، ص 164ـ166، 176ـ178.
30. «عصر ظهور»، علی کورانی، مترجم: عبّاس جلالی، تهران: مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، 1371، صص217-277.
31. «عقدالدرر فی اخبار المنتظر»، یوسف بن یحیی بن علی بن عبدالعزیز مقدّسی شافعی، بیروت: دارالکتب عربی، 1418 ق، چ اوّل، صص 92ـ99.
32. «علائم الظهور در شرح ولادت و غیبت و ظهور حضرت ولی عصر(ع)». عباسعلی گورتانی اصفهانی، تهران: شرکت نسبی کانون کتاب، [بیتا]، چ اوّل، صص64-68.
33. «فرهنگ نامة مهدویّت»، خدامراد سلیمیان، تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی(ع)، 1383، چ اوّل. ذیل مدخلهای: پرچمهای سیاه خراسان ـ خروج خراسانی ـ خروج سیّد حسنی ـ خروج شعیب بن صالح، زمینهسازان ظهور، سیّد حسینی، سیّد حسنی، شعیب بن صالح، طالقان، قم.
34. «ما قبل نهایـ[ التاریخ ظهور المهدی المنتظر(ع)»، جعفر عتریسی، بیروت: دارالمحجّـ[ البیضاء، 1423ق، صص257-300.
35. «مأتان و خمسون علامـ[ حتّی ظهور»، محمّد علی الطباطبایی الحسینی، بیروت: مؤسّسـة البلاغ، 1419ق، چ اوّل، فصل: بخش ابتدایی غیبت کبرا و علایم ظهور.
36. «مصلح حقیقی جهان، قطب عالم امکان،حضرت مهدی(ع)»، محمّد تقی مقدّم، مشهد: مقدّم، 1361، چ چهارم، صص347-353، 361، 369-372.
37. «مصلح کل، حضرت حجّتبن الحسن العسکری(ع)»، علی صفایی کاشانی، قم: مؤلّف، 1371، چ اوّل، ص81-86.
38. «معجم احادیث الامام المهدی(ع)» ـ الجزء الاوّل: احادیث النبی(ص)، زیر نظر علی کورانی، قم: مؤسّسـة المعارف الاسلامی، 1411ق، چ اوّل، صص374-406.
39. «معجم احادیث الامام المهدی(ع)» ـ الجزء الثالث: احادیث الائمه(ع)، صص 76ـ85، 472ـ478.
40. «معجم الملاحم و الفتن»، محمود بن سیّد مهدی الموسوی الدهسرخی الاصفهانی، [بیجا]: مؤلّف، 1420 ق، چ اوّل، ذیل مدخلهای ایران، تبریز، گیلان، الحسنی، خراسان، خراسانی، دیلم، پرچمهای سیاه، خروج زندیقی از قزوین، خروج شعیب بن صالح، طالقان، طهران، قزوین، قم، مازندران و همدان.
41. «الملاحم و الفتن»، سیّدبن طاووس، تهران: اسلامیه، [بیتا] ، چ اوّل، صص34-38.
42. «الممهدون للمهدی(ع) (دراسـة فی الخریطـة السیاسـیـة العصر الظهور)»، علی کورانی، قم: مرکز نشر مکتب الاعلام الاسلامی، 1405 ق، چ اوّل، صص95-279.
43. «موسوعـة احادیث امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) روی عنه حول الامام المهدی(ع)»، الهیئـة العلمیـة فی مؤسّسـة نهجالبلاغه، قم: مؤسّسـة نهجالبلاغه، 1416ق، چ اوّل، صص207-217.
44. «موعود نامه: فرهنگ الفبایی مهدویّت»، مجتبی تونهای، قم: مشهور، 1383، چ اوّل، ذیل مدخلهای: ایران، پرچمهای سیاه، تهران، خراسان، دروازة اصطخر، ری، سیّد حسنی، سیّد خراسانی، سیّد هاشمی، طالقان، فارس و قزوین.
45. «مهدی منتظر(ع)»، محمّد جواد خراسانی، قم: بنیاد پژوهشهای علمی فرهنگی نور الاصفیاء، 1381، چ یازدهم، ص257-269.
46. «مه عاشقکش: حضرت مهدی(ع) در آینة پرسش و پاسخ». علی دژاکام، تهران: معارف، 1383، چ اوّل، ص136-138.
47. «نشانههای آخرالزّمان»، عبّاس گورتانی اصفهانی، تهران: حروفیه، 1378، چ اوّل، صص 73ـ77.
48. «نشانههای شگفتآور آخرالزّمان»، محمّد جواد مهری کرمانشاهی،[قم]: مشرقین، 1381، چ سوم، ذیل عنوان: اوضاع ایران، عراق و فلسطین در آخرالزّمان.
49. «نشانههای ظهور، بحثی پیرامون علایم حتمیّةظهور حضرت حجّت(ع)»، علی اصغر سادات مدنی، تهران: منیر، 1381، چ پنجم، صص 131-150.
50. «نشانههای امام عصر(ع) در روایات معصومین(ع)»، علیرضا فقیهی و علی عبداللّهی، قم: شهریار، 1382، چ اوّل، صص 84-90 (وضعیّت شهرها و کشورها در آخرالزّمان).
51. «نوائب الدهور فی علائم الظهور»، ج1- 2- 3، محمّد حسن میرجهانی، تهران: کتابخانة صدر، 1369، چ اوّل. (این کتاب به صورت متفرق به موضوعات ایارن پرداخته است).
52. «نورالانوار»، علی اصغر بروجردی، تهران: چاپخانة برادران کتابچی، 1347، چ اوّل، بخش علایم ظهور، صص 95-163.
53. «الوعد الموعود»، علی محمّد موسوی، قم: مؤلّف، 1425ق، چ اوّل، بخش مناطق و نقاط درگیر در قیام و انقلاب امام عصر(ع).
54. «وقت ظهور و علامات ظهور و تاریخچة مسجد جمکران»، محمّد باقر نجفی یزدی، قم: مکتب اهل بیت(ع) و ناظرین، 1381، چ اوّل، ص69-71 و 94.
میخواهیم در مورد نکتة مهمّی که امروز به فصل مشترک گرایشهای بشری تبدیل شده، صحبت کنیم. دربارة شرایط ظهور گاهی یک تناقض ظاهری ملاحظه میشود و آن این است که از طرفی گفته میشود، منجی الهی زمانی ظهور میکند که جهان پر از ظلم و جور شده باشد و از سوی دیگر گفته میشود که زمان ظهور هنگامی است که تمام مردم، خواهان ظهور منجی باشند. بدیهی است که اگر تمام مردم خواهان ظهور منجی باشند روزگار، روزگار بسیار خوبی است که مردم تا این اندازه معرفتشان رشد کرده و این اندازه لیاقت پیدا کردهاند که منجی الهی را طلب کنند و خداوند بنابر قابلیّت مردم فرمان ظهور را به حضرت مهدی، ارواحنا فداه، صادر میکند. این موضوع در ظاهر تناقض دارد با اینکه گفته شده پیش از ظهور چنان جهان را فسق و فجور و ظلم گرفته باشد که بیسابقه باشد. امّا، در معنا تناقضی نیست.
در روایاتی هست که اگر عموم مردم یا حتّی افرادی در هر زمان واقعاً لیاقت پیدا کنند و از صمیم قلب، خواهان ظهور باشند حضرت(ع) ظهور خواهد فرمود. این، کلید حلّ چنین تناقض ظاهری است یعنی: ظلم و جور به معنای عامّ آن، نه فقط ظلم سیاسی یا اقتصادی، زیرا حجابهایی که ما را از معرفت حقیقی باز میدارند، حجابهایی که انسان را از کمال باز میدارند، اگر هر زمانی برطرف شوند، انسان آن زمان، لیاقت واقعی درخواست ظهور را خواهد داشت. هماکنون ظلم و جور همه جا را گرفته، صد سال پیش هم گرفته بود، پانصد سال پیش هم همینطور، در زمان خود حضرت هم همچنین، امّا آنچه کلید معمّاست این است که؛ آگاهی به این فراگیری ظلم و جور از آن زمان تا امروز حاصل نشده است. ما فکر میکنیم ظلم و جور فقط ظلم و جور سیاسی است، غافلیم از اینکه خود ما مصداق «ربّنا ظلمنا انفسنا» هستیم. ظلم را فقط درعامل بیرونی میبینیم. در عالم درونی خودمان نمیبینیم و همین، حجاب بزرگ، عامل غیبت امام(ع) است که ما از او محجوبیم. ما از ایشان غایبیم نه ایشان از ما. اگر به هر کس بگوییم ظلم چیست اشاره به بیرون میکند، به هیچ وجه اشاره به درون خود یا درون جامعه و گروه خویش نمیکند. همین بزرگترین ظلم است. بشر غربی در قرن 18 تصوّر میکرد نه تنها به منجی احتیاج ندارد بلکه خودش منجی کلّ عالم است. قرن 18 در اروپا قرنی بود که انسان خودش را خدا تلقی میکرد و طبعاً نیازی به منجی نداشت. این زمان اوج اومانیسم بود و انواع تئوریهای دموکراسی در اروپا مطرح میشد و بشر غفلتزده تصوّر میکرد که دائر مدار کائنات است و نیاز به هیچ قدرت برتری، حتّی خداوند ندارد و لذا خداوند هم در قرن 18 در فلسفههای مختلف مورد انکار قرار میگیرد.
در قرن 19 گامی به جلو گذاشته میشود و بشر متوجّه ضعف خود میشود. آن خوشبینی سادهلوحانه، متزلزل میشود و بشر به دنبال منجی بر میآید. منتها تصوّر بشر در قرن 19 این است که منجی هم از جنس خود اوست. ایدئولوژیهای مختلف در قرن 19 ادّعای نجاتبخشی میکنند و بسیاری از این ایدئولوژیها در اوایل قرن 20 به حکومت میرسند؛ ایدئولوژی مارکسیسم و فاشیسم و حتّی ایدئولوژی آنارشیسم در جاهایی طرفداران فراوان و بعضاً هم استقرار پیدا میکنند. نیمة دوم قرن 20، دورة پایان ایدئولوژیهاست. ایدئولوژی را بسیاری با دین اشتباه میکنند. دین یک چیز و ایدئولوژی چیز دیگری است. ایدئولوژی امری است که ساخته و پرداختة بشر است. به اشتباه زمانی در ایران این تصور پیش آمد که دین هم ایدئولوژی است. فکر کردند که ایدئولوژی یعنی عقیده؛ بنابراین دین را هم یک نوع ایدئولوژی میدانستند در حالی که، ایدئولوژی محصول اندیشة بشری است. شما امروز در جهان با یک پدیدة غریب روبهرو هستید درحالی ما وارد قرن 21 شدیم که هیچ ایسمای دیگر خریدار ندارد. چیز غریبی است. مارکسیسم، فاشیسم (که مدّتها دورة آنها گذشته بود و بعد هم به طور علنی از صحنه کنار رفتند) و حتّی ایسمهایی که جنبة ایدئولوژی نداشتند ولی نوعی گرایش فکری بودند، دیگر زمینهای ندارند. شما اگر با حوزههای فکری و فلسفی دانشگاههای جهان روبهرو باشید، میدانید که دیگر هیچ ایسمای خریدار ندارد. به جای ایسمها دو گرایش پیدا شده؛ یکی گرایش مجدّد به ادیان و دیگری گرایش به عرفانهای قلّابی (کاذب). یعنی بشر دوباره دلش هوای معنویّت دینی کرده است. بعضیها به ادیان رو میآورند و بعضیها هم که از ادیانی که در دور و برشان است چندان خیری ندیدهاند، به عرفان رو میآورند، منتها عرفانهایی که به آنها ارائه میشود عرفان درستی نیست. امّا این نکته مهم است که بشر در جستوجوی معنویّت برآمده و دقیقاً دارد به طرف تمنّای یک منجی الهی سوق پیدا میکند. این عارفانی که کتابهای پرفروشی دارند؛ عرب، هندی، ترک و حتّی سرخپوست مکزیکی و... به عنوان پاسخگوی عطش روز افزون جوامع جهانی برای معنویّتی هستند که برای آنها نجات بخش باشد. شوخی نیست که وقتی گزیدهای از اشعار مولوی در آمریکا ترجمه میشود، ظرف 6 ماه یکی از 10 کتاب پرفروش آمریکا میشود. میدانید کتاب پرفروش در آنجا یعنی داستانهای پلیسی و جنایی و دیگر داستانهایی که جذابیّت دارد. حالا از 10 تا کتاب پرفروش از این دست، یکی از آنها مولوی باشد، بسیار قابل توجّه است. در خود ایران دیوان مولوی چقدر فروش دارد؟ و افراد چقدر مولوی میخوانند؟ چه عطشی در آنجا پیدا شده که ظرف 6 ماه مثنوی یکی از 10 کتاب پرفروش شده است. من تقریباً 35 سال پیش که با یکی از افراد اهل معنا ـ به نام آقای پرویز زاهدی ـ که از هنرمندان و نمایشنامهنویسان برجستة ماست؛ و سناریوی سریال امیرکبیر را هم ایشان نوشتهاند، گفتوگویی داشتم. ایشان پیش از انقلاب به من گفت: دوستم، ـ آربی آوانسیان که او هم کارگردان تئاتر و ارمنی بود ـ، به لندن رفت و از من خواست که هدیهای از او طلب کنم. گفتم: اگر به لندن میروی دوست دارم کتابی را بیاوری که تب داغ بازار روشنفکری انگلیس بر آن متمرکز باشد. آقای زاهدی کتاب را بعداً به من نشان داد. کتابی در قطع رقعی بود که یک قسمت آن عربی و قسمتی دیگر از آن ترجمة انگلیسی بود؛ گزیدة سخنان محیالدین بن عربی عارف مشهور اندلسی که به ابن عربی شهرت دارد. این کتاب مطرح در جریان روشنفکری انگلیس آن زمان یعنی دهة 50 ما بود. این گرایشها امروز عمومیّت جهانی پیدا کرده و معنی آن، این است که دیگر ایسمها بشر را پاسخگو نیستند و بشر به دنبال معناست؛ آن هم معنایی از نوع عرفان و عرفانی از نوع عرفان اسلامی.
متأسّفانه جوامع اسلامی خودشان در این زمینه سرگرداناند. خیلی از جوامع اسلامی تازه از قرون وسطی آمدهاند و رسیدهاند به قرن 18 و دارند از لیبرالیسم و سکولاریسم و لائیسم طوری صحبت میکنند که انگار جدیداً ظهور کردهاند. در حالی که اینها در اروپا کفنها پوساندهاند. در اروپا بحثهایی که الآن مطرح است ـ و من در ایران اصلاً نشنیدهام ـ مباحثی راجع به پُست سکولاریسم و پست لیبرالیسم است. کسانی که دو قرن از وقایع و حقایق تاریخی عقباند، حق دارند طوری صحبت کنند که انگار بحث داغ و حرفهای روز جهان است، در حالی که زمانی در اروپا و آمریکا اگر کسی میگفت من مذهبی هستم، خجالت میکشید و به عنوان فردی عقبمانده شناخته میشد، ولی امروز هر کسی که هر نوع اعتقاد دینی داشته باشد به نوعی مورد توجّه و تشخّص در جمع قرار میگیرد. یکی از دوستان ما ـ البتّه خودم نیز بارها تجربه کردهام ـ میگفت: در یک جلسة مذاکرة بزرگ صنعتی از شرکت «زیمنس» و «آ.اِ.گِ» در آلمان بودم. گفت: از حضّار اجازه خواستم که برای یک ربع جلسه را ترک کنم، گفتند: برای چه؟ گفتم: وقت عبادتم است و باید نماز بخوانم. گفت: وقتی رفتم و آمدم، چنان نگاه جمع به من احترامآمیز بود که انگار گنج بزرگی دارم که آنها فاقد آن هستند. شما از تبلیغات سیاسی و جنجالهای رسانهای که آنجا رایج است و بین فرهیختگان آنها اثر ندارد، صرف نظر کنید. گرایش عمومی و گرایش اساسی فرهیختگان چیز دیگری است. یک خاخام انگلیسی در کتابی نوشته بود: گروه گروه، مردم به دین میگروند؛ پروتستانها کاتولیک میشوند، کاتولیکها مسلمان میشوند و یهودیها بودایی میشوند.
این گرایش به سمت دین، گرایشی است که نام آن را «منجیگرایی» میگذاریم. بشر به دنبال نجات است. حجابهای ایدئولوژیها و ایسمهای غربی برداشته شده ولی حجاب بزرگتری باقی مانده است و آن حجاب بزرگ، ادّعای مسلمانی ماست. ما حجاب بزرگی برای پنهان کردن حقیقت اسلام شدهایم. اسلام را چنین معرفی کردهایم: یعنی من و ما، و این بزرگترین ظلم به اسلام است. اگر روزی به این ظلم آگاهی پیدا کنیم و از خدا بخواهیم که به ما کمک کند تا از این حجاب بگذریم آن زمان، زمان ظهور است؛ ظهور حقیقت اسلام که در چهرة مبارک ولی عصر(ع) جلوهگر است.
ذکری که مرحوم عارف بالله شیخ رجبعلی خیّاط معتقد بود که اگر کسی طیّ مدّتی، هر شب آن را به تعداد معیّنی تکرار کند حتماً به رؤیت حضرت ولی عصر(ع) نایل میشود این بود: «ربّ أدخلنی مدخل صدقٍ و أخرجنی مخرج صدق و اجعلنی من لدنک سلطاناً نصیراً». در کتاب «کیمیای محبّت» آمده است که: یکی از علما ـ که مرحوم شده است ـ این را شنید و 40 شب در شهری دور از تهران آن را به جا آورد و بعد به مرحوم شیخ گفت که من امام(ع) را ندیدم. ایشان گفت: چرا، دیدید و نشناختید. گفت: چطور؟ گفتند: آن شخصی که در مسجد، بعد از نماز به شما گفت که انگشتر را به دست چپ کردهاید و مکروه است و شما جواب دادید «کلّ مکروهٍ جائزٌ» یعنی هر چه مکروه است میشود انجام داد، آن حضرت(ع) بود. ایشان دید نه تنها امام را زیارت کرده، بلکه جواب امام را داده و توصیة حضرت را هم نپذیرفته است. عجیب است که در قرآن مجید دو ذکر را خداوند به پیامبر یاد میدهد که شبها آن را از خاطر نبرند. در سورة مبارکة اسراء (آیات 80 و 81)است که میفرماید: «و قل ربّ ادخلنی مدخل صدق و أخرجنی مخرج صدقٍ واجعلنی من لدنک سلطاناً نصیراً ٭ و قل جاء الحق و زهق الباطل إنّ الباطل کان زهوقاً»؛ وارد شدن از در صداقت به هر کاری و خارج شدن از همان در صداقت. در این صورت است که خداوند «سلطان نصیر» یعنی حجّت قاطع خود را به ما مینمایاند، یعنی حق میآید و باطل میرود، زیرا با ظهور حق، باطل خود به خود رفتنی است. امّا متأسّفانه مشکل بزرگ امروز ما کذب است که امّ المعاصی است. امشب چیزی میگوییم، فردا تکذیب میکنیم، پس فردا تکذیبمان را تکذیب میکنیم. این چه جور صداقتی است؟ دروغ میسازیم و میپردازیم و میگوییم و نشان میدهیم و... که از حضرت صادق(ع) پرسیدند: مؤمن ممکن است بلغزد و برخی گناهان را بکند؟ فرمودند: امکان دارد. بعد عرض کردند، مؤمن ممکن دروغ بگوید؟ فرمودند: مؤمن(ع) هرگز دروغ نمیگوید. حضرت موسی بن جعفر(ع) فرمودند: «طعم ایمان را نمیچشد کسی که دروغ را حتّی برای شوخی به زبان بیاورد». این در حالی است که ما بسیاری از کارهایمان اصلاً بدون دروغ پیش نمیرود. این، چه حجاب و ظلمی است که متوجّه آن نیستیم؟ فکر میکنیم ظلم باید از بیرون بیاید و فراگیر شود تا ما بگوییم حالا موقع ظهور است. در حالی که نادانسته خودمان مظهر ظلم و جور و دروغ و نفاق هستیم. صدق، تنها در گفتار نیست، بلکه صدق نیّت و صدق رفتار هم داریم. بدتر از عدم صداقت، این روحیّه است که خودمان را نه تنها ستمکار بر خویشتن و دیگران ندانیم، که مظهر کامل صداقت و عدالت محسوب کنیم و مصداق جهل مرکّب شویم: «آن کس که نداند و نداند که نداند ...».
گرایش عمومی و تشنگی در جهان برای ظهور منجی، از سوی تمام کسانی که به ظلم خویش پی بردهاند، روزافزون است. دستهای بسیاری به آسمان بلند است.
در آلمان شنیدم: عدّهای از آلمانیهایی که اسلام آوردهاند صوفی شدهاند و از سلسلة نقشبندیه هستند و محفل ذکری دارند. آنها هفتصد کیلومتر دورتر از برلین در شهر کلن بودند، با آنکه ادارة ما در برلین بود در مجلس آنها شرکت کردم، دیدم خانمهای آنها همه با حجاب بسیار کامل یک طرف نشستهاند [بدحجابی محصول کشورهایی مثل ماست وگرنه آنجا یا بیحجاباند یا با حجاب، بدحجاب معنی ندارد] و مردها هم سمت دیگری نشستهاند. بعد از نماز مغرب دسته جمعی غذا خوردند و پس از نماز عشاء و تعقیبات آن شروع به ذکر کردند. چیز عجیبی که دیدم دعای آنها برای ظهور حضرت و برای سلامتی حضرت مهدی(ع) بود. حتّی دعایشان را به عربی قرائت میکردند «اللّهمّ أیّد و انصر سلطاننا یعنی سلطان الدّین و الدّنیا» بعد اسم حضرت را میبردند. عجیب بود. کسانی که حضور داشتند همه افراد دانشگاهی، شاعر و نویسنده بودند. چون مردم عوام که اصلاً نمیدانند دین اسلام چیست. طبعاً آنها که مطالعه و سواد دارند به این سمت کشیده میشوند. خیلی غصّه خوردم که ما شیعیان که ادّعا داریم، در آنجا سرگرم چه کارهایی هستیم و اینها خودشان از روی عطش خود گشتهاند و راهی پیدا کردهاند. خیلی خودخواهانه میگوییم: بیایید به طرف ما. کجا بیایند؟ اگر نشانی از عشق به مولا باشد دیگر اثری از کذب و هیچ نوع آلودگی و ظلمی نباید باشد. خیلی از افراد وقتی حضرت را ندا میکنند یا حتّی خدا را ندا میکنند واقعاً منادای آنها خدا و امام عصر(ع) نیستند. خیلی از دعاها و نیایشهای ما اینگونه است. از خدا چیزی را طلب میکنیم در حالی که نگاهمان به جاهای دیگر هم هست. اگر متوجّه شویم که از جای دیگری ـ که آن هم متعلّق به خداست ـ حاصل میشود، خدا را فراموش میکنیم. کسی میخواست برای (برآورده شدن) حوائجش تا چهل شب به جمکران برود. شب سوم که حاجتش برآورده شد دیگر نرفت. مشخّص بود که او دنبال نیاز خودش است نه دنبال مهدی(ع). گفتم: چرا دیگر مشرف نمیشوی؟ گفت: قضیّه تمام شد، (مشکل) الحمدلله حل شد. در آیة 186 سورة بقره، خداوند این را از جانب خودش میگوید: «إذا سألک عبادی عنّی» بندگان من ای پیغمبر از تو راجع به من میپرسند «قل انّی قریبٌ» بگو من نزدیکم. «اُجیب دعو\ الدّاع» اجابت میکنم دعای هر کسی را که دعا کند یا پاسخ میدهم به هر کسی که مرا فرا بخواند «إذا دعانِ» اگر (واقعاً) مرا فرا بخواند. نمایندة خدا، بقیّـ[الله(ع) هم همین را میگوید: «اگر مرا بخواهید». ولی ما خودمان را میخواهیم. اگر ما تشرّف پیدا کنیم به هر کجا به نام آن حضرت است، بدون اینکه چیزی طلبکار باشیم فقط به خاطر او و وصال و نیل به جوار او، این دیگر نشانة عشق و اوج معرفت است و آن وقت به قول مولوی:
هر که را جامه زعشقی چاک شد
او ز عیب و حرص کلّی پاک شد
در ما دیگر دروغ و ظلم و خدعه و نفاق نیست، زیرا نشانة عاشق، پاک بودن است. ما امیدواریم در پرتو هدایت الهی و توسّل جستن به این ذوات مقدس و ادعیة آسمانیشان و قرآن کریم (که آنها آمدهاند برای اعتلای کلمة آن به خصوص در ماه مبارکی که تعلّق به قرآن دارد) انشاءالله تعالی پاک شویم از ظلمی که تمام وجود فردی و جمعی ما را گرفته است به خصوص که ظلم ما بیشتر است زیرا نام آن را اسلام و تشیّع میگذاریم و میخواهیم دیگران هم به طرف ما بیایند. این دیگر ظلمی است نه به خودمان بلکه به اسلام و امام عصر(ع).
نامههایی حضرت امام حسن عسکری(ع) به شیعیان نوشتهاند که در «تحفالعقول» آمده است، در یک جا حضرت خطاب به شیعیان میفرماید: به خدا من از همة اجدادم مظلومترم، [تعجّب است که ما امام حسن عسکری(ع) را بسیار کمتر از سایر ائمه(ع) میشناسیم. فقط این اندازه میدانیم که ایشان پدر حضرت حجّت(ع) بودند و شناختی دیگر نداریم. خوب این هم یک نوع ظلم دیگر است] به خاطر ظلمی که شما در حقّ من میکنید. شما آبروی ما را حفظ کنید. این رفتار و کرداری که شما دارید برای ما ننگآور است [شاید هم تا به حال (این مطلب) در نشریة عزیز «موعود» آمده باشد]. معلوم میشود که ما این ظلم را به اوج رسانده بودیم که فرزند و جانشین ایشان غایب شدند. خیلی عجیب است که نمیدانیم حضرت علی و امام حسن و امام حسین(ع) هم غایب بودند. کدام یک از ائمّة ما ظهور داشتند؟ اگر حضرت علی(ع) ظهور داشت که نمیرفت تنها سر در چاه کند و نیمة شب با چاه درد دل کند. این چه ظهوری است؟ پس این ظلم و جور فراگیر از همان زمان بوده است منتها همه مثل ما طلبکار بودند که: نمازمان را خواندهایم، روزةمان را گرفتهایم، حجّمان را رفتهایم، خمسمان را دادهایم و دیگر چه کم داریم؟ حضرت زهرا(س) هم غایب بود. خود پیغمبر(ص) هم غایب بود. آن ظهور، ظهور تام نبود.
لذا کسانی که پیامبر اکرم(ص) را درک میکردند چند نفر بیشتر نبودند که میتوانستند با پیغمبر همکلام شوند. آن آیات الهی، «حاضر غایب» بودند.
هرگز حدیث حاضر غایب شنیدهای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
حضرت امام خمینی(ره) بارها این نکته را میفرمودند که من نمیدانم این غصّه را کجا ببرم که از ائمّة ما و از پیغمبر ما سؤالاتی که میکردند این اندازه سخیف و سطحی و ساده بوده است. اینها میتوانستند ابواب حکمت را باز کنند. حدّ اعلای سؤالهایی که میکردند سؤالهای فقهی بود؛ در مورد نجاست و طهارت و حلّیّت و حرمت اشیاء میپرسیدند. کم بودند کسانی که مثل مفضل از توحید بپرسند، مثل کمیل سؤالات اساسی داشته باشند. پس غیبت، غیبت ماست نه غیبت ایشان و این غیاب و حجابی که چشمان روح ما را گرفته اگر زمانی به کلّی برطرف شود ظهور کلی رخ خواهد بود و اگر جزئی و فردی برطرف شود آن شخص حداقل موهبت دیدار را خواهد داشت.
امیدواریم انشاءالله خداوند ما را به خودمان آگاه کند تا به کمک ذوات مقدّسه و توسّل به سیرة پاک معصومین(ع) بتوانیم این حجابها را از خودمان یعنی فرد و جامعهمان و جهانمان برداریم و ما هم عطش دیدار و لقاء پیدا کنیم و توفیق نیل به حقیقت دین و قرآن را که مظهر آن، ذات مقدّس امام عصر(عج) کسب کنیم.
به هر حال حضرت باقر و صادق(ع) فرمودند: «خروج این سه ـ سفیانی، خراسانی و یمانی ـ در یک روز، یک ماه و یک سال خواهد بود.1 حضرت صادق(ع) فرمود: «یمانی و سفیانی مانند دو اسب مسابقه است (چون در یک روز خروج میکنند و هر دو به جانب کوفه میشتابند)».2 و امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «یمانی و خراسانی مانند دو اسب مسابقه بر یکدیگر سبقت گیرند، تا در کوفه با بر لشکر سفیانی بتازند و بر وی ظفر یابند».3 سیّد خراسانی از خراسان خروج میکند. به او سیّد خراسانی میگویند و سابقاً از بعد از تهران تا آن طرف بلخ و بخارا را خراسان میگفته اند حالا اینکه او از کدام قسمت خراسان خروج میکند، نمیدانیم.
سیّد حسنی هم کسی است که از اولاد امام حسن مجتبی(ع) است، البتّه سیّد حسینی هم گفتهاند. ممکن است از طرف پدر حسینی و از طرف مادر حسنی باشد. همچنین شخص مورد بحث ممکن است هم سیّد حسنی باشد و هم حسینی و هم خراسانی اکثر ساداتی که اهل خراسان هستند همین طورند یعنی هم سیّد حسنی هستند، هم حسینی و هم خراسانی.
البتّه خروج او از علائم حتمی نیست که فکر شود حتماً باید سیّد حسنی یا حسینی یا خراسانی خروج کند تا امام زمان(ع) ظهور نماید. او قبل از ظهور هم هست. منتها وقتی ظهور میشود بروز میکند یعنی حرکت میکند و با جمع اصحابش به امام زمان(ع) ملحق شده، آنجا شناخته میشود که این آقا سیّد حسنی است. شاید قبل از ظهور هیچ کس او را نشناسد.
سپس لشکر خراسانی و سفیانی در بین شهر حیره و کوفه با یکدیگر درگیر میشوند. سپس سفیانی متوجّه خواهد شد که مهدی موعود(ع) ظهور کرده است و آن حضرت در حال حرکت به سوی مکّه میباشد، به همین جهت گروه عظیمی را جهت تعقیب آن حضرت روانه میکند.
پس چون لشکر سفیانی هنگامی که در محلّی به نام بیداء ـ بین مکّه و مدینه ـ برسند و فرود آیند، ندایی از آسمان به زمین خطاب میشود که: تمامی نیروهای سفیانی را به جز سه نفر در خود فرو بِبَر، که اثری از آنها باقی نباشد.
و امّا خداوند متعال، صورتهای آن سه نفر را به پشت بر میگرداند و به قیافة سگ در میآیند و مسخ میشوند.
سپس در چنین زمانی حضرت ولیّ عصر، امام زمان(ع) در کنار کعبة الهی قرار گرفته، بر دیوار آن تکیه زده، به اهل زمین خطاب مینماید و میفرماید: «ای مردم! ما برای یاری دین خدا آمدهایم و هرکس مایل باشد، میتواند به گروه ما بپیوندد». و به دنبال آن میافزاید: «ما اهل بیت پیغمبر(ص) هستیم؛ و از هر فردی نسبت به خداوند متعال و رسولش نزدیکتر و اولی میباشیم، پس هرکس بخواهد که نسبت به حضرت آدم، نوح و ابراهیم؛ و همچنین نسبت به تمامی پیامبران الهی، حتّی حضرت محمّد(ص) با من مذاکره و احتجاج کند، آمادهام».
پس از آن میفرماید: «آیا خداوند متعال در قرآن نفرموده است: «إنّ الله اصطفی آدم و نوحاً و آل إبراهیم و آل عمران علی العالمین ذریّةً بعضها من بعض والله سمیعٌ علیمٌ».4 من تداوم بخش و خلف آدم و نوح هستم، من برگزیدة ابراهیم و محمّد(ص) هستم، هر که میخواهد پیرامون قرآن یا پیرامون سنّت حضرت رسول اکرم(ص) با من احتجاج و مناظره نماید، آمادهام؛ چون از هرکس دیگری به آنها نزدیک تر و به آنها آشناتر هستم». بعد از آن، در ادامة فرمایشات خود میافزاید: «آنهایی که کلام مرا شنیدند و متوجّه شدند، خداوند آنها را هدایت نماید. ضمناً شنوندگان حاضر، این مطالب و مسایل را به دیگران که غایب هستند گزارش دهند...».
امام محمّد باقر(ع) فرمود: «در چنین موقعیّتی خداوند متعال اصحاب و یاران حضرت حجّت(ع) را که تعداد آنها سیصد و سیزده نفر میباشند، جمع میفرماید، همانطور که در قرآن چنین فرموده است: «أینما تکونوا یأت بکم الله جمیعاً إنّ الله علی کلّ شیءٍ قدیرٌ».5 سپس این تعداد افراد با امام زمان(ع) بیعت میکنند؛ و عهد و میثاق حضرت رسول(ص) نزد اوست که از پیامبران یکی پس از دیگری به ارث نهاده شده است».
حضرت باقر العلوم(ع) در پایان افزود: «امام زمان(ع) از فرزندان حسین بن علی(ع) میباشد که خداوند متعال قضیة قیام آن حضرت را در یک شب تنظیم و اصلاح مینماید و نام مبارک و گرامی او همانند نام جدّش رسول خدا(ص) خواهد بود.6
ماهنامه موعود شماره 105
حمید محمدی
پینوشتها:
1. إعلام الوری بأعلام الهدی، ص 458.
2. معجم احادیث الامام المهدی(ع)، ج 3، ص1043؛ الزام الناصب، ج2، ص 131؛ بحارالأنوار، ج 52، ص 253، ب 25، ح 143.
3. معجم احادیث الامام المهدی(ع)، ج5، ص 255، ح 1680؛ مختصر بصائر الدرجات، ص 200. (از خطبة محزون حضرت امیر المومنین(ع)).
4. سورة آل عمران (3)، آیة 33 و 34.
5. سورة بقرة (2)، آیة 148.
6. اختصاص شیخ مفید، صص 255ـ257؛ بحارالانوار، ج 52، ص 305،
ح 78.
به گزارش شیعه آنلاین، دفتر آمار بلژیک در ادامه افزود: در سال گذشته میلادی 235 نوزاد در بلژیک "محمد" نام گذاری شدهاند و این آمار نشان دهنده آن است که این نام از محبوبترین نام های برگزیده شده در این کشور بوده است. بعد از آن نام «آدم» قرار دارد که بلژیکی ها آن را برای 169 نوزاد برگزیدهاند.
براساس این گزارش نام «امین» ششمین نامی است که مردم بلژیک بر روی نوزادان خود قرار دادهاند و نامهای «ایوب» و «مهدی» نیز در فهرست نامهایی است که مردم این کشور علاقمند هستند تا آنها را برروی نوزادان خود قرار دهند.
اما در میان دختران نیز نام «آیه» سومین نامی است که مردم بلژیک بر روی نوزادان خود قرار داده اند و نام های «یاسمین» و سلمی» در رده هشتم این فهرست در سال 2007 قرار دارند.
در طول سال جاری میلادی نیز نام های «لینا» و «ساره» برای دختران و نامهای «ناتان»، «لوکاس» و «نوح» برای پسران نیز بیشترین آمار انتخاب شده از سوی مردم بلژیک برای نام گذاری فرزندانشان را تشکیل میدهند.
گفتنی است بلژیک یکی از کشورهای مهاجر پذیر قاره اروپاست که بعد از جنگ جهانی دوم شمار مهاجران آفریقایی که از شمال این قاره به آن مهاجرت کردند، همواره رشدی فزاینده داشته است. این کشور اروپایی دارای رشد منفی جمعیت است و رشد جمعیت آن 1- درصد اعلام شده است.
ناگفته نماند تقریبا تمام این نوزادان دانمارک که چنین نام های اسلامی برای آنان انتخاب میشود، از خانواده های دانمارکی مسلمان تبار هستند که ریشه و اصول بیشترشان به کشورهای اسلامی باز میگردد.