مرحوم آقاى فلسفى(ره) پس از طرح این سؤال که آیا برنامه هاى علمى و تعالیم روان شناسى به تنهایى مى تواند نگرانى ها را درمان کند و مردم را بر تشویش و اضطراب پیروز سازد, پاسخ آن را درباره اکثر مردم منفى مى داند و مى گوید: ممکن است افراد بسیار معدودى یافت شوند که این چنین باشند و براى نمونه داستان یکى از نابینایان را که دیل کارنگى در کتابش آورده, ذکر مى کند.10 داستان از این قرار است:
تعالیم اسلام با تقویت ایمان مسلمانان, قدرت تحمل و صبر و شکیبایى آنان را افزایش داده است. در حقیقت صبر و ایمان رابطه متقابل با یک دیگر دارند, همان طورى که ایمان بدون صبر ماندگار نیست. چنان که على(ع) مى فرماید: (علیکم بالصبر فان الصبر من الایمان کالرأس من الجسد;13 بر شما باد به صبر که صبر براى ایمان مانند سر براى بدن است). صبر و شکیبایى نیز بدون پشتوانه ایمانى و معنوى پایدار نمى ماند, چون فشار مصایب و شدت نگرانى غالباً قدرت تمرکز فکر را از افراد سلب مى کند. بر این اساس قرآن مجید مى فرماید: (ان الانسان خلق هلوعاً اذا مسه الشر جزوعاً و اذا مسه الخیر منوعاً الا المصلّین;14 انسان, مخلوقى سخت حریص و ناشکیباست; چون با زیان و مشکلات روبه رو مى شود, ناآرام و بى قرار مى گردد و چون با خیر و خوبى مواجه مى شود, از دیگران دریغ مى دارد, مگر نمازگزاران.)
رابطه با خدا که در نماز متبلور است, مانع عجز و غرور مى شود و تعادل روحى و روانى را تضمین مى کند. پیشوایان اسلام با تکیه بر نیروى ایمان و یادآورى پاداش اخروى, قدرت تحمل و صبر افراد مصیبت دیده و مضطرب را ارتقا مى بخشیدند. نابینایى حضور پیامبر(ص) رسید و تقاضاى دعایى کرد و گفت: از خدا بخواه که بینایى را به من عطا کند. حضرت فرمود: اگر میل دارى دعا مى کنم, امید است مستجاب شود و چشمت بینا گردد و اگر بخواهى در قیامت بى آن که مورد محاسبه واقع شوى خدا را ملاقات خواهى کرد. عرض کرد: ملاقات بدون محاسبه را برگزیدم. آن گاه رسول خدا(ص) فرمود: خداوند بزرگ تر از آن است که در دنیا هر دو چشم کسى را بگیرد سپس در قیامت عذابش نماید.15
سماعة بن مهران گوید: حضرت کاظم(ع) به من فرمود: چه چیزى تو را از حج بازداشت؟ عرض کردم: بدهى بسیارى پیدا کرده ام و مالم را از دست داده ام و بدهى من از رفتن مالم سخت تر است و اگر یکى از رفقایم مرا از خانه بیرون نمى آورد نمى توانستم بیرون بیایم. حضرت فرمود: اگر صبر کنى, دیگران بر تو غبطه خواهند خورد و اگر صبر نکنى, مقدرات خدا جارى مى گردد, چه تو راضى باشى و چه ناراضى
پرنده ای
که از آونگ نرم ساقه گسیخت
اجاق قافله با دشت سایه بازی کرد
زمین در انحنای افق پر زد و به دریا ریخت
پرندگان شبند اختران بی آواز
فراز آمده با خوشه های خرمن روز
نسیم های غروب آهوان دربدرند
که می دوند به سرچشمه های روشن روز
در این غروب پر غوغا
با اسب در خیابانهای پر هیاهوی شهر
پیدا شد
در چار راه
باز از چراغ قرمز بگذشت
و اسبش
از سوت پاسبان
و بوق پردوام ماشین ها رم کرد
او مغرور در رکاب پای افشرد
محکم دهانه را
در فک اسب نواخت
و اسب بر دو پا به هوا چنگ انداخت
و موج پر هراس جمعیت را
در کوچههای تیره پراکنده ساخت
آن سوی تر لگام فرو بگرفت
با پوزخندی آرام
خم گشت روی کوهه زین
و دختران شهری را
که می رفتند
از مدرسه به خانه تماشا کرد
باز آن غریبه ؟
دخترها پچ پچ کردند
باز آن سوار وحشی ؟
اما او
این جلوه گاه عشوه و افسوس را
بی اعتنا
به آه اضطراب غریزه رها کرد
آن سوی تر
در جنب و جوش میدان
اسبش به بوی خصمی نامرئی
سم کوبید
و سوی اسب یال افشان تندیس
شیهه کشید
شهر بزرگ
با هیبت و هیاهویش
از خوف ناشناسی
مبهوت ماند
آنگاه که حریق غروب
در کلبه های آب
فرو می مرد
و مرغک ستاره ای از جنگل افق
بر شاخه شکسته ابری
می خواند
کج باوران خطه افسانه
از پشت بام ها
با چشم خویش دیدند
که آن غریب مغرور
بر جلگه کبود دریا می راند
بیهوده تاب سرسخت
ناپاک زای پاک
خود را نگاه می کنی آیا
در آبهای سبز
که دیگر نیست ؟
خود را
که قرنهاست
از یاد ابرهای سبکتاب رفته ای ؟
خود را
سبز بلند بالغ انبوه
کز آسمان آینه آب رفتهای ؟
پاک آفرین ناپاک
ای تاک
شاید کنون به خلسه روییدنی بطئی
رویای جام های لبالب را
با ریشه های سوخته نشخوار می کنی
انگورهای سبز و درشت و زلال را
بر استران کنده خود بار می کنی ؟
در هایهوی میکده خوابهای تو
شاید
اکنون کبوتران سپید پیاله ها
از چاه شیشه ها
پرواز می کنند
اندیشه های خسته مردان بی پناه
در سنگلاخ گردنه غربت و غرور
تا قله های فتح
تا قله های مفتوح
تا غرفه های وصل
ره باز می کنند
مهجور باغ ها ! مطورد خاک
ای تن به داربست افسانههای کهنه سپرده
غافل که داربست تو تاکی است مرده
ای تاک
اینجا یقین خاک
دریاچه بزرگ سرابست
و شک آسمان
خورشید سرد خفته در آب است
ای جفت جوی غمناک
ای تاک
دل خوش مکن به هلهله آبهای دور
باران مگیر برق پر زنبور
از عمق خشکسار زمان از انحنای عمر زمین
شب سرد و بی هیاهو جاریست
و در اجاق مردک هیزم فروش
هیزم نیست
با خسته تر ز خویشی پیچان هراسناک
از خویشتن گریزان
ای تاک
شب ساکت است و سنگین
با زوزه شکستن خود بشکن این سکوت
وان داستان کهنه مکرر کن
فرجام تاک تنها تابوت