قسمت دوم مصاحبه با حجتالإسلام و المسلمین ناطق نوری
ظاهراً شما حول و حوش سال 54 جلساتی با شهید بهشتی و آقای هاشمی و حاج آقای رسولی و شهید شاهآبادی داشتید. آیا این همان جلسات جامعه روحانیت بود یا جلسات دیگری است؟
نه، همان بوده است. یعنی دورانی بوده که زمینه برای تشکیل جامعه روحانیت فراهم میشده است. مرحوم مطهری، مرحوم بهشتی و آقا بودند. یک دوره جلسات را آن موقعها خدمت آقا بودیم. یک دوره جلسات هم وقتی که حزب تشکیل شد، سال 57، داشتیم. مرحوم شهید بهشتی، مرحوم شهید باهنر، حضرت آقا و آقای هاشمی بودند. ما هم جزء طلبههایی بودیم که در حزب خدمتشان بودیم. این دوره گردشی بود. یک روز منزل شهید شاهآبادی بود. یک روز منزل ما بود. یک روز منزل یکی دیگر از آقایان بود. منزل من هم الهیه بود؛ محله زرگنده که روبهروی همین سفارت انگلیس بود. آنموقع بحث تشکیل و تأسیس شاخهی روحانیت حزب مطرح بود. آقای معادیخواه و آقای روحانی هم بودند.
علاوه بر این، تبعید ایشان به ایرانشهر، برای من خیلی جالب است. روزی که ما آنجا بودیم، حادثهای رخ داد. فروردین سال 57، ما برای دیدن ایشان رفتیم. یعنی برای دیدن همه تبعیدیها رفتیم. با مرحوم شهید اخویام، عباس آقا و یکی دو نفر از دوستان، با ماشین، به یزد رفتیم. از یزد هم رفتیم شهر بابک، بم، سیرجان و بعد هم ایرانشهر و چابهار و سراوان. در همهی اینجاها، تبعیدیها بودند. در شهر بابک، رفتیم خدمت مرحوم آیتالله ربانی املشی. در سیرجان هم رفتیم خدمت جناب آقای غیوری، بعد ما رفتیم به بم. در بم هم تاجری، از تبریز تبعید شده بود. به او هم یک سری زدیم و بلند شدیم رفتیم ایرانشهر، خدمت آقا.
خوب ایشان از قبل من را میشناخت. به من لطف و محبت داشت. اخوی من عباس آقا را را هم میشناخت. آقای شیخ محمدجواد حجتی کرمانی هم با ایشان آنجا بودند. شب را خدمتشان بودیم. خوشبختانه، دانشجوها هم شب به آنجا آمدند. من خیلی خوشحال شدم که اینها آن صحنه را دیدند. آقا را دیدند.
دیگر اینطور نبود که فکر کنند همه آخوندها آنطوری هستند. آقا هم با اینها خیلی گرم گرفت. خیلی متین و سنگین برخورد کرد. اصلاً تیپ ایشان این طور بود- الآن هم هست- خیلی مؤدب و گرم بود. من خیلی آرام شدم که الحمدلله آن ذهنیت پاک شد. شب را خدمت ایشان بودیم. صحنه برای من خیلی جالب بود و در عین حال غمبار. گریه هم کردم؛ یعنی اشک در چشمم حلقه زد. صبح یک وقت دیدم که یک مُشت مأمور- اول هم نمیدانستم مأمورند- با لباس شخصی آمدند داخل. کتشان کنار رفت. دیدم کلت هم بستهاند. فهمیدم که مأمورند. میروند و میآیند. نگران شدم که چه حادثهای رخ داده است. آیا آقا را باید از اینجا، به جای دیگری ببرند؟ چه شده است؟ بعد معلوم شد که همان روز، این مأموران آمدند، آقا شیخ محمدجواد حجتی را از آقا جدا کردند و به یک جای دیگر بردند. آن صحنهای که خیلی برای من غمبار بود، این بود که در راهرو- منزل ایشان یک راهروی باریکی داشت- حضرت آقا و آقای حجتی، همدیگر را بغل کردند، برای خداحافظی. ما هم ایستاده بودیم و نگاه میکردیم. همدیگر را رها نمیکردند. چشمهایشان پر از اشک بود. ما خیلی منقلب شدیم. این صحنه را که دیدیم، به اخویام گفتم: آدم به یاد ماجرای ابوذر و عمار میافتد؛ وقتی میخواستند از هم جدا بشوند. اصلاً تاریخ دارد برایمان تکرار میشود. بالاخره آقا شیخ محمدجواد را بردند...
آنچه درست یادم هست، ایشان که به تهران میآمدند، جامعهی روحانیت- که از قبل هم تشکیل شده بود- جلسهی فوقالعاده میگذاشت که حتماً ایشان باشند. به نظر من، ایشان آنگونه پیش آقایان مهدوی کنی، مرحوم بهشتی و مرحوم مطهری جایگاه داشتند؛ همهی این آقایان وقتی میآمدند، این زمینه بود که حتماً یک جلسهای با ایشان داشته باشیم. منزل مرحوم شهید شاه آبادی در خیابان پیروزی بود. آقا آمدند. خوب برای من همان ذهنیت، مدرسهی حجتیه و خاطرات تداعی شده بود. جالب بود.
آنچه سبب شد آنجا علاقهی من به ایشان بیشتر شود، یک نکتهای بود. واقعاً اینها ریزهکاریهای اخلاقی است که آدم الگو میگیرد. آن زمان بعضیها عملزده بودند؛ به معنای عمل انقلابی. یعنی اگر نماز اول وقت نشد، نشد. فعلاً جلسه سیاسی داریم مهمتر است! انقلاب و سیاست مهمتر است. نماز را میشود آخر وقت هم خواند! حتی گاهی بعضیها دیگر افراطی بودند. وقتی آدم به آنها میگفت: التماس دعا، پاسخ میدادند که الآن دیگر دعا گذشت؛ التماس عمل! اینقدر افراطی بودند.
در آن زمان برای من به عنوان یک طلبهی جوان، جالب بود که آقا آمدند و جلسه تشکیل شد. بحث داغ سیاسی هم شروع شد. حالا موضوع بحث یادم نیست اما جدی بود. به محض اینکه صدای اذان بلند شد، رهبر معظم انقلاب یعنی آقای خامنهای فرمودند: "خوب، اذان را گفتند. بحث را تعطیل کنیم و نماز را بخوانیم، بعد بحث را ادامه بدهیم."
برای من این ریزهکاریها خیلی قشنگ بود. ببینید، یک آدم انقلابی است؛ در اوج انقلابی بودن هم هست. اما در عین حال اهل مراقبه است. مراعات اول وقت، مراعات نماز جماعت. بعد هم ایشان را انداختند جلو. آقایان همه بودند. ایشان شد امام جماعت. با یک صلابتی نماز جماعت اول وقت را خواندند و بعداً نشستیم بحث سیاسی را ادامه دادیم. این هم یکی از نقاط عطف در نحوهی ارتباط من با ایشان بود.
از 12 تا 22 بهمن 57 در فعالیتهای شورای انقلاب و جریان ورود امام به مدرسه رفاه و علوی؛ آیا در آن مقطع، ارتباطی با آقا داشتید؟
آن موقع ایشان در واقع رهبری مشهد را داشتند و بعد آمدند تهران. در تصمیمگیریها و شورای انقلاب، من نبودم. اما چون مرکزش مدرسهی رفاه بود، بعضاً جلسات را در آنجا تشکیل میدادند. پس از آن که امام آمدند، بنده روز 12 بهمن، در خدمتشان بودم. این توفیق نصیب من شد. آن حادثه را هم، شاید لازم نباشد بگویم. در آن ده روز پس از 12 بهمن و قبلش خیلی اتفاقها افتاد. ما در دانشگاه تحصن داشتیم. یعنی جامعهی روحانیت مبارز تهران، در دانشگاه تهران اعلان تحصن کرد. به علّت اینکه دولت بختیار نگذاشته بود امام تشریف بیاورند. بعد هم علمای بلاد به جامعهی روحانیت پیوستند. گروههای مردمی و نیروی هوایی آمدند؛ گروه اسلحه، یعنی مهماتسازی آمدند؛ کمکم گروههای مختلف دانشجویی و دانشگاهی هم آمدند. در آن هفته هم آقا حضور و نقش فعالی را در ادارهی تحصن داشتند. ایشان، مرحوم شهید مطهری و مرحوم شهید بهشتی در ادارهی این یک هفته تحصن در دانشگاه، نقش بسیار بالایی داشتند. ما آنجا جزء شاگردپادوهای دم دست آقایان بودیم.
در تحصن دانشگاه که اشاره داشتید، ظاهراً آقا سخنرانیای هم داشتند.
بله. اینها نوبتی همهشان سخنرانی داشتند. حتی مرحوم منتظری هم بود. در تحصن، ایشان و همینطور مرحوم بهشتی سخنرانی داشتند. هر روز صبح بعد از صبحانه، یکی از این آقایان برای افرادی که تازه به ما میپیوستند و جمع میشدند، سخنرانی میکرد. بعد به صورت دستهجمعی با هیئتهایی که بهشان میپیوستند در دانشگاه راهپیمایی میکردند. دور دانشگاه میرفتند و شعار میدادند. مثلاً این شعار معروف که: "وای به حالت بختیار/ اگر خمینی دیر بیاد." همینها را میگفتند، دور دانشگاه و باز میآمدند مستقر میشدند. گاهی علمایی هم که از استانها میآمدند، سخنرانی میکردند. اما آقا، شهید بهشتی و مرحوم مطهری را من یادم است که هر کدامشان یک روز آنجا سخنرانی داشتند.
ایدهی تحصن و نحوهی هدایت برنامهها، چه از نظر برنامههای کوچک و چه از حیث کلان و بیرون دانشگاه- مثل شعارها- چگونه بود؟
این در جامعهی روحانیت تصمیم گرفته شده بود. جامعه مبتکر این کار بود. منتها چون آقا هم آمده بودند و آقایان دیگر هم بودند، در جمع تصمیم گرفته میشد.
در این مقاطع، مهمترین ویژگیهای شخصیتی آقا در ابعاد مختلف، چه بود؟
دربارهی حضرت امیر سلامالله علیه عبارتی هست از عدی ابن حاتم که شیعه و پیرو امیرالمؤمنین است و از ایشان الگو میگیرد. وقتی عُدی خصوصیات امیرالمؤمنین را به معاویه میگوید، یکی از آنها این است که علی بین ما که بود، "احدٍ منّا"؛ مثل یکی از خودمان بود. خیلی خودمانی و خاکی. اما در عین حال اُبّهت او چنان بود که تا سخن نمیگفت، آدم اجازه و جرأت پیدا نمیکرد، یا به خودش اجازه نمیداد سخن بگوید. یعنی ضمن وقار و اُبّهت، متواضع و خاکی بود.
بعضی از شخصیتها، آدمهای خاکی هستند اما دیگر خیلی قاطی میشوند. یعنی منزلتها حفظ نمیشد. بعضیها هستند میخواهند حفظ منزلت کنند، آن وقت اما تافتهی جدابافته میشوند. یعنی جامعه نمیپذیرد و این برخورد را نمیپسندد. مثلاً شاید از آن بوی یک نوع تکبر بیاید. در حالی که ممکن است فرد آن قصد را نداشته باشد. میخواهد آن شؤون را حفظ کند. هنر این است که یک کسی هم شؤون را حفظ کند، هم در عین حال متواضع و خاکی باشد.
از خصوصیات رهبر معظم انقلاب از اول همین بود. به نظر من همین الآن هم ایشان یکی از خصوصیاتشان این است که آن وقار و آن اُبّهتی را که باید یک روحانی یک مبلغ، باید یک راهنما و یک رهبر باید داشته باشد، خداوند به ایشان تفضل کرده است. در عین حال واقعاً رفیق است.
ایشان هیچ منزلتی در مسایل خلقی، اخلاقی و شخصی برای خودش قائل نیست. ضمن اینکه آن اُبّهت هم هست؛ طوریکه هر مرجعی هم به ایشان برسد، احساس میکند باید حریم را نگه دارد. این از ویژگیهای ایشان است که کمتر آدمها دارند. ولی الحمدلله خدا به ایشان عنایت کرده است.
از روی علاقه و کنجکاوی، پاره ای از آثار علامه را کاویدم تا جزئیات بیشتری از چند و چون ماجرا بدانم، عاقبت، بخت و اقبال بلند، در کنار اندکی مطالعه و پیگیری، نتیجه داد.
خوشبختانه استاد، در خلال یکی از کتابهای گران سنگشان، جلد دوم عیون مسائل نفس، تفصیل ماجرا را بازگفته بودند.
اینک این شما و این اصل ماجرا از زبان علامه حسن زاده آملی:
"در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى که در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف و تهجد عزمى راسخ و ارادتى ثابت داشتم ؛ در رؤیاى مبارک سحرى به ارض اقدس رضوى تشرف حاصل کردم و به زیادت جمال دل آراى ولى الله اعظم ، ثامن الحجج ، على بن موسى الرضا - علیه و على آبائه و ابنائه آلاف التحیه و الثناء - نائل شدم .
در آن لیله مبارکه قبل از آن که به حضور باهر النور امام (علیه السلام ) مشرف شوم ، مرا به مسجدى بردند که در آن مزار حبیبى از احباء الله بود و من فرمودند: در کنار این تربت دو رکعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه که بر آورده است ، من از روى عشق و علاقه مفرطى که به علم داشتم نماز خواندم و از خداوند سبحان علم خواستم .
سپس به پیشگاه والاى امام هشتم ، سلطان دین رضا - روحى لتربه الفداء، و خاک درش تاج سرم - رسیدم و عرض ادب نمودم ، بدون اینکه سخنى بگویم ، امام که آگاه به سر من بود و اشتیاق و التهاب و تشنگى مرا براى تحصیل آب حیات علم مى دانست فرمود: نزدیک بیا!
نزدیک رفتم و چشم به روى امام گشودم ، دیدم آب دهانش را جمع کرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود که : بنوش ، امام خم شد و من زیانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع از کوثر دهانش آن آب حیات را بوسیدم و در همان حال به قلبم خطور کرد که امیرالمؤمنین على (علیه السلام ) فرمود: پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله ) آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم که هزار در علم و از هر درس هزار در دیگرى به دوى من گشوده شد.
پس از آن امام (علیه السلام ) طى الارض را عملا به من بنمود، که از آن خواب نوشین شیرین که از هزاران سال بیدارى من بهتر بود به در آمدم ، به آن نوید سحرگاهى امیدوارم که روزى به گفتار حافظ شیرین سخن به ترنم آیم که :
علامه حسن زاده آملی
دوش وقـت سحـــر از غصه نجــــاتم دادند
وندر آن ظلمـــت شـــب آب حیــــاتم دادند
چه مبارک سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قـــــدر که این تازه بـــــراتم دادند
السلام علیک یا ابا عبدالله
ای ابا عبدالله چقدر مظلومی که ظالمان جهان حتی از توهین به پرچم عزای تو هم رحم و دریغ نکردند خدایا منتقم خون حسین را برسان بر این سالوسیان دنیا پرست و کسانی که با عقلی ناقص پوست هائی نازک و بی زحمت در حالی که قدمی کوچک برای خود سازی اسلامی و شیعی بر نداشته اند بلکه استهزاء هم کرده اند فکر می کنند عقل کل هستند و طوری بر بی عقلی خودشان پا می فشارند که گوئی هیچ استدلالی جز نفسانیت آنها نیست گر چه حتی همین حرف را اگر به آنها بگوئی درک نمی کنند بلکه انکار میکنند تا چه حد نادانی یا ابا صالح بیا ...بیش از این مپسند بی حرمتی ها را . برای فرج صلوات بفرستید...............!
Some religious or philosophical concepts are pivotal, and are interpreted in a particular way as Doctrine. For instance, 'Dukkha' ("Suffering" or "sorrow") in Buddhism is so important that is called 'the Doctrine of Dukkha or the Doctrine of Buddha'; or 'Maya' ("imaginary world") is a fundamental concept in Hindu phi¬losophy, which construes as 'the Doctrine of Maya'.6
Mahdiism is one of the tenets, which is of high significance in Islam. It is in conformity with 'Soteriology', 'Salvation', and 'Millenarianism', presented in other religions. The notion of salvation and Mahdavi global government are the matter of concordance among the whole Islamic sects, and their authentic books of traditions, such as Sihah al-Sittah ("Six Correct Books"), refer to them under four titles: 1. Al-Mahdi's Book; 2. Al-Fitan Chapter ("The Calamities"); 3. Al-Malahem Chapter ("The Disturbances"); 4. Ashrat al-Sa`ah ("The signs of the End Times"). Although there may exist some slight differences among the Islamic sects on the conditions of Mahdiism, yet none of them feel doubt about its principals and certainty.
Moreover, the frequency of subjects on the issue of Mahdiism in the theological contexts of both the Shi`a and the Sunni branches of Islam signifies that it is one of the joint issues in the Islamic tenets, having been verified by the whole Islamic sects. Although the issue of Imamate and Caliphate is the most vulnerable matter of difference in the history of the Shi`a and Sunni, arising from their difference on the first Imam or Caliph, the Reappearance of Imam Mahdi (May God hasten his appearance) or the 'Doctrine of Mahdiism' puts an end to all their differences and brings about the unity and unanimity of all Muslims. Thus, as stated in the holy Quran, Imam Mahdi (May God hasten his appearance) manifests the return of whole matters to God7 as well as the transformation of whole nations in one nation.8
The 'Doctrine of Mahdiism' signifies a series of teachings, based on Mahdiism, which can be used to present applied ways and theoretical approaches in different fields both before and after the age of appearance. In Muslims' mind, the 'Doctrine of Mahdiism' is an organizing feature, which has presence in theorization and mental role models.
Throughout the history, the Shi`as have always utilized the 'Doctrine of Mahdi¬ism' for theorizing the government, the rulers' criteria, and the way to manage the society in the age of occultation. The Islamic scholars and jurisconsults, on the other side, studied the 'Doctrine of Mahdiism' as an Islamic tenet and paradigm. To study the subjects, including government, guardianship, Caliphate, and the rulers' crite¬ria in the age of occultation, they have always invoked the traditions on Imamate, Mahdiism, and Imam Mahdi's qualities. Unfortunately, the 'Doctrine of Mahdiism' has only been applied in this field while its impact on other fields, such as the phi¬losophy of history, the philosophy of politics, social sciences, social management, economics, organizational behavior, social affairs and relations, enforcement of law, anthropology, and psychology has been neglected. In Islamic view, Imam Mahdi's appearance settles all these fields; however, the 'Doctrine of Mahdiism' has been already employed in political and governmental aspects.
Like a cardiac patient who shall always care about his diet, rest, exercise, jour¬ney, etc., one shall consider the 'Doctrine of Mahdiism' in all aspect of his life. Mahdiism is as the heart of the Islamic thought; thus, it shall always be in the center of all aspects of man's life.
After the Imamate of Imam Mahdi (May God hasten his appearance), the issue of Mahdiism in religious thought gains higher significance, compared with the other Islamic beliefs, and the whole official and non-official interpretations, presented by religions and creeds, give way to the Divine interpretation. This is one of the impacts of Mahdiism, which puts an end to the whole religious diversities, and thereafter, Mahdiism is the only lens, through which the whole Islamic tenets, including Monotheism, Prophethood, Resurrection, etc., are viewed. It is noteworthy to mention that one of the features of Mahdiism makes it even superior to the Prophethood; that is: completing and integrating the whole prophets' mission throughout man's history, making unity among the entire teachings of the prior religions, presenting a pure interpretation on the religious be¬liefs, and verifying the absolute certainty of this religious ideal.
Impacts of the Mahdiism Doctrine:
A political, scientific, and theological doctrine is deemed to present comments and applied ways on a series of issues in question so as to improve man and the society. Now central to this discussion is the question: Is the 'Doctrine of Mahdi¬ism', as a theological and discourse premise, able to achieve this end? To answer the question, the writer intends to study the 'Doctrine of Mahdiism' from the standpoint of anthropology and sociology in two stages, i.e., before and after the age of appear¬ance. Thus, in this section, the impacts of the Mahdiism Doctrine are examined in four stages, as follows:
1. Anthropological standpoint:
1-1. The anthropological impact of the Mahdiism Doctrine before the age of appearance.
1-2. The anthropological impact of the Mahdiism Doctrine after the age of appearance.
2. Sociological standpoint:
2-1. The sociological impact of the Mahdiism Doctrine before the age of appearance.
2-2. The sociological impact of the Mahdiism Doctrine after the age of appearance.
1. The impact of Mahdiism Doctrine from the anthropology standpoint:
The whole anthropological schools are deemed to take man's desires, interests, limits, and ultimate goals into consideration and respond to his demands, such as peace of mind, hope, content, joy, etc. Like religions, the great contemporary schools of anthropology and even psychology endeavor to respond to man's needs and mental health, and in some ways, compete with religions. To this end, the great psycholo¬gists employed various approaches. For instance, Sigmund Freud proposed the the¬ory of subconscious sexual feelings; Alfred Adler propounded the theory of Power; and Victoria Frankel concentrated on the meaningfulness of life. In their way, Hin¬duism and their techniques had a major influence on their views.
The great existential philosophers also strived to respond to man's questions on life, and accordingly, proposed some ways. A number of them, including Jean-Paul Sartre, Simone de Beauvoir, Albert Camus, and Franz Kafka held an atheistic view toward life so that Camus and Kafka regarded life senseless and futile in one hand, and on the other hand, Sartre considered life as the childlike joy and gaiety, and death as the end of world while negating the Day of the Last Judgment. Camus lik¬ened life to a rolling stone, rolled up and down the hill by man, day in, day out. Since life is a matter of repetition, Camus believed, it is futile and senseless. However, he enjoined that man should endure this circumstance and avoid any withdrawal.
In his theory, Sartre presented a negative and hostile image of God and the world. He was of the opinion that God's omnipotence circumscribes man's will since he had conceived man's relationship with God as the relationship between a master and his slave, in which the existence of the master lapses the slave's free will. He then viewed each man as an isolated being, cast into an alien world but is free to choose his own destiny. These existential and atheistic philosophers endeavored to respond to the angst of man, frustrated by the Second World War, Science, and Church. Ow¬ing to their hostility to the Church, they cut their relationship with God and negated His existence. Then, they tried to cherish high hopes in man's heart through reliance on his own talent and free will, regardless of the religious premises. This mainstream is evidently perceived in the works of the philosophers, artists, and thinkers, especially after the Second World War. On the contrary, other existentialists, including Soren Kierkegaard, Karl Jaspers, and Gabriel Marcel endeavored to respond to man's questions through metaphysical and spiritual ways. In their view, man's relationship with God is as the relationship between the lover and the beloved. They believed in man's inner faith, spiritual facets, and his ultimate goals, and to gain salvation, they enjoined divinity, faith, and the Day of Last Judgment on their followers.
Some religions, in their moral tenets and teachings, have affiliation to the anthro¬pological schools in studying man's concerns through a humanitarian angel. For in¬stance, Hinduism strives to respond to man's questions toward life in a positive way. Buddhism, which has affected some contemporary philosophers and psychologists, including Arthur Schopenhauer, Friedrich Nietzsche, Martin Heidegger, etc., is to set man free from his mental angst and illusion through Meditation. The success of these creeds in affecting the mentioned philosophers and psychologists was due to the common people's demand for humanitarian values.
Now, in the Islamic tenets and 'Doctrine of Mahdiism', this question is posed: Are the Mahdavi teachings able to present an effective way for terminating man's concerns? Admittedly, man's perfection is one of the greatest ideals of Abrahamic religions, and the Divine prophets are to help man blossom his potentials under the protection of Divine teachings, which consider man's honor and all aspects of his nature. In this article, we study whether Mahdavi insight can present a true response to man's internal questions?
To be continued...
Interview with god
گفتگو با خدا
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
So you would like to Interview me? "God asked."
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید .
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدی است .
گفتگو با خدا
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
Go answered ....
خدا پاسخ داد ...
That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
گفتگو با خدا
And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
By thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .
They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود .
Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
And die as if they had never lived.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
گفتگو با خدا
God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
And then I asked ...
بعد پرسیدم ...
As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد .
گفتگو با خدا
To learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .
And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
گفتگو با خدا
But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
And to learn that I am here.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم .
Always
همیشه
01:00:29
2009-11-12