تعداد بازدید : 87749
تعداد نوشته ها : 71
تعداد نظرات : 17
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارند ه ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزکیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذکر گوپی برای اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش کار ها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طا قت برای تحمل شکست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداکاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امید ها
م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را
با همه ی لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه ی تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دور تر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسایل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده بر انداز به چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی ، و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آمینم
کدام گوشه ی مشعر ، کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید...
پرده از چهره گشاید شاید...
مرد جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پیرمرد: معلومه که نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!
پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!
پیرمرد: ببین... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون: کاملا" امکانش هست!
پیرمرد: ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: کاملا" امکان داره!
پیرمرد: یه روز ممکنه تو بیای به خونهء من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونهء من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده؟!
جوون: ممکنه!
پیرمرد: بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پیرمرد با عصبانیت: مردک ابله! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم!!!
میدونی اگه در دل خدا بشینی چی می شه ؟
میدونی اگه خدا تو رو برای خودش انتخاب کنه چی می شه ؟
و میدونی اگه خدا عاشقت بشه باز چی می شه ؟
خدا اگه از بنده ای خوشش بیات دنیا رو زیر و رو می کنه تا اون بنده راضی بشه . اون بنده بین
همه مردم محبوب و جذاب می شه . اصلا خود آدم نمیدونه ولی هر جا که بره در دل همه مردم
چه خوب و چه بد" می شینه . اگه اون بنده اخم کنه خدا هم ناراحت می شه . اگه بخنده خدا هم
از خنده او لذت می بره . من نمی خوام براتون شعر بگم نمی خوام شما رو محو ادبیات و از این جور
چیزا کنم که به به چه زیبا می نویسی و چه و چه و چه ....
خواهش می کنم یه خورده به حرفهام فکر کن . فکر کن! به خدا ضرر نداره . تا حالا شده کسی
تو رو دوست داشته باشه و هر چه بگی گوش کنه و عمل کنه . می بینی خیلی برای تو اهمیت قائله!
می بینی خیلی جلوی تو ظاهر می شه تا بهت بگه فلانی من دوستت دارم ... وقتی با این صحنه ها
مواجه می شی وقتی می بینی دوستت تلاش می کنه که در دلت بشینه تو هم ناخودآگاه عاشقش
می شی دست خودت نیست این طبیعت آدمیزاد هست که اگه کسی گوش به فرمانت باشه تو هم محو
دوستی اون خواهی شد. اصلا هر چقدر هم که بد باشه باز هم دوست نداری اتفاقی برای اون بیافته !
دوست نداری اونو اخمو ببینی ! دوست نداری کسی برای اون مشکل ایجاد کنه ... اصلا اونو از خودت
میدونی. می بینی علاقه بین شما دوتا آنچنان زیاد می شه که اون پاره تن تو می شه . همیشه به فکر
او هستی . غمخوار او هستی ...
عزیز دلم ! ما انسانها " جلوه ای از ذات خداییم تا حالا دیدی که ما آدما از زیبایی لذت می بریم
چون خدا از زیبایی خوشش میات . دیدی که در وجودت یه احساسیه که از اعمال خوب لذت می بری؟
چون خدا از اعمال خوب لذت می بره خیلی خلاصه بگم روح ما آدما پاره ای از روح خدا هست چون
خودش در قرآن فرموده :"که از روح من در آدم دمیدم "
کوتاه کنم که خدا هم یک همچین حالتی داره اگه خودت رو برای اون لوس کنی اگه به حرفهاش گوش
کنی اگه سعی ات بر همینه که راضی اش کنی به تو علاقه مند میشه . عاشق تو می شه
خود خدا می گه که بنده من اگه یک قدم به من نزدیک بشی من قدمها به تو نزدیکتر خواهم شد
حالا اگه به دل خدا نشستی ! اونوقت می دونی چی می شه ؟
خدا از بالا مواظبته ! اصلا از بالا نگاهت می کنه که نکنه کسی مزاحم تو بشه نکنه اذیت بشی چون
تو رو دوست داره اصلا به فرشتگانش می گه برید کنار من مواظبشم این بنده مال خودمه .
این رزرو شده خودمه این بنده خصوصی خودمه .... نمیخوام کسی مزاحمش بشه ؟!
حالا اینجاش جالبه اگه خیلی به خدا نزدیک بشی دیگه حرفی که می زنی به اختیار خودت نیست کاری
که می کنی دست خودت نیست چون کنترل از راه دور تو دست اونه .
بنده های خصوصی خدا خیلی بانمکند می بینیشون هر جا می شینن جذبه دارند
اینو میدونستی اگه مال اون بشی اونوقت اونهم مال تو می شه .
اینو باور کن ! خدا خودش گفته که بنده من ! می تونی آنقدر با من صمیمی بشی که من حرفتو گوش
می دم هر چی بگی برات انجام می دم . اینو هم بدان که خدا در عشقش خیلی میخه ! وای به حالت
اگه خدا عاشقت بشه . اگه خدا خاطر خوات بشه ...
می خوام مثل بچه ها صحبت کنم ...می خوام بهونه بگیرم ...
باور کن اگه راه رو اشتباه بری اون از بالا با دستای ذلالش راهنمای تو می شه . اگه گریه کنی همه رو
تحت تاثیر قرار می دی چون اشک تو اشک خداست ... باور کن می شه ! اما سعی نکردیم
باور کن اگه در دلش بشینی دنیا و آسمون رو قباله ات می کنه ....
اگه بخواهی انتخاب کنی اون کمکت می کنه که انتخاب کنی اصلا نه ! اون به جای تو انتخاب می کنه!
نقل می کنن صاحبدلی (یکی از همین مردان خدا) در بازار یکی از شهرهای ایران گذر می کرد ناگهان
بچه ای از بالای پشت بام در حال سقوط بود مادر اون طفل که شاهد این صحنه بود جیغ و داد و فریاد
کرد اون بنده خوب خدا که با این صحنه مواجه شده بود با اشاره انگشت بچه را در بین زمین و هوا
معلق کرد آرام آرم با اشاره انگشت بچه را سالم به زمین رساند ... مردم که شاهد اون صحنه بودند
متعجب و متحیر دور تا دور اون شخص را گرفتند که ای مرد تو کیستی ؟ پیامبری (ص) ، جادوگری و یا
فرشته ای ؟
خیلی آرام این جمله را گفت : من آدمی همچون شما هستم لکن من ۴۰سال حرف خدا رو گوش دادم
حالا از خدا یه چیزی خواستم اون حرف منو گوش داد...
در این غوغای روزگار
حرف گوش کن پرورگار
خیلی کمه خیلی کمه
فقط اینو بدان که خدا در عشقش پافشاری می کنه به شرطی که تو بخواهی ....
اگه بهش خیلی نزدیک بشی اونوقت با تو درد و دل می کنه ! خیلی چیزایی که قبلا نمیدیدی رو نشونت
میده ! اونوقت دلت به حالش می سوزه که چقدر خدای تنهایی داری ...؟ تا حالا شده دلت به حال خدا
بسوزه ؟
اگه بخوای بخوابی دست نوازش سرت می کشه آروم آروم آروم آ...ر...و...م حس می کنی دستاش
مهربونن حس می کنی دردمنده ... به خدا که خدا مهربونه !
بیچاره من ! فقط بلدم بنویسم موندم اگه روزی پرده ها کنار روند .. چکار کنم ؟!
شنبه:
عجله دارند!
برای بدنیا آمدن، بزرگ شدن، خوردن، خوابیدن، دیدن، شنیدن، عاشق شدن، لذت بردن، برای تولید مثل، برای زندگی کردن و مردن. این همه عجله برای هیچ.
یک شنبه:
اینو ننویسم بهتره. حسش نیست ( می تونید برعکس هم بخونید).
دو شنبه:
شکمی که سیر است چگونه می تواند از گرسنگی سخن بگوید؟
شکمی که گرسنه است چگونه می تواند از آزادگی سخن بگوید؟
- من نه گرسنه هستم، نه آزاده.
سه شنبه:
چند روزیست که میهمانانی داریم از دیار فرنگ. مدتی با آنها خواهم بود. در این مدت ردّ پایم را کمتر خواهید دید( چه بهتر).
چهار شنبه:
از آقای Robert Miles به خاطر آهنگ Wrong تشکر می کنم. محشره. بارها و بارها گوش دادم ولی باز از شنیدنش خسته نمی شم. چه حس عجیبی داره. انگار این آهنگو برای من ساخته. سپاس آقای Robert Miles .
پنج شنبه:
من بهشت را به قیمت دوزخ نمی خواستم.
شش شنبه:
صبح:
داستان کوتاهی خواندم از چخوف. چه خوف بود. داستان درباره ی پسر جوانی بود هفده ساله به نام والودیا. والودیا با مادرش زندگی می کرد. گویا پدرش پیشتر مرحوم شده بود. مادر والودیا زنی بود سبکسر و نازپرورده و خوشگذران که در طول عمر خود دو ثروت – ثروت خود و ثروت شوهر– را به باد داده بود و هیچ فکر و ذکری نداشت جز آنکه به دستگاه اعیان و اشراف تقرب پیدا کند. والودیا نه از فقر و تنگدستی بلکه از داشتن چنین مادری سرافکنده بود. در پایان والودیا خشمگین از دست مادر، لوله ی تپانچه را در دهان خود فرو می برد و خودکشی می کند.
باور کردن این داستان برای من سخت بود.
عصر:
باخبر شدم که در همسایگی دور پسر پانزده ساله ی خودش را حلق آویز کرده.
...
اکنون باور آن داستان برایم سخت نیست.
پسرک را فقط یک بار دیده بودم. می گفتند پسر باهوشی است.
گویی قصد داشت با این کار باورم را به سخره گیرد.
هفت شهر عشق
شهر اول ....نگاه و دلربایی
شهر دوم....دیدار و آشنایی
شهر سوم..روز های شسرین وطلایی
شهر چهارم..بهانه٬ فکر جدایی
شهر پنجم....بی وفایی
شهر ششم...دوری و بی اعتنایی
شهر هفتم ....اشک و آه تنهایی