معرفی وبلاگ
وَإِنَّمَا سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لاَِنَّهَا تُشْبِهُ الْحَقَّ، فَأَمَّا أَوْلِيَاءُ اللهِ فَضِيَاؤُهُمْ فِيهَا الْيَقِينُ، وَدَلِيلُهُمْ سَمْتُ الْهُدَى ، وَأَمَّا أَعْدَاءُ اللهِ فَدُعَاؤُهُمْ الضَّلالُ، وَدَلِيلُهُمُ الْعَمْى... نهج الباغه خطبه 38 شُبهه را از اين جهت شُبهه ناميده اند كه شبيه و مانند حق است، پس روشني دوستان خدا در چيزهاي شُبهه ناك، ايمان و يقين است، و راهشان راه هدايت و رستگاري است و اما دشمنان خدا پس دعوت آنان به ضلالت و گمراهي است، و راهنماي آنان كوري آنان مي‎باشد.
صفحه ها
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 520367
تعداد نوشته ها : 502
تعداد نظرات : 163
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
 

فدک چیست؟

فدک پرونده تا قیامت گشوده تظلم اهل بیت است.

فدک کرسی قضاوت حق جویان تاریخ است.

فدک دفاع فاطمه(س) از امام زمانش است.

فدک سنگر دفاع از حریم ولایت است همانگونه که سقیفه خاکریز غاصبان ولایت بود.

فدک پرچم عاشقان اهل بیت است همانگونه که سقیفه آرم و نشان دشمنان حقیقت می باشد

فدک تنها یک سرزمین نبود، بلکه یک ماجرا بود، یک حکایت پرنکته و سرشار از رمز و راز، نبرد بین نور و ظلمت که شرح آن تا به امروز ادامه دارد.

فدک

شاخه های درختانش چنان درهم گره خورده و در یکدیگر فرو رفته بود که گویی شاخه هایی هستند از فولاد و آهن...

زمین فدک به مانند شادروان سبز رنگی بود پوشیده از کشتزارها...

زیرا خاکش حاصل خیز بود و بارده.... چشمه های آبش جوشان و روان... میوه هایش فراوان...

هنگامی که رزمندگان اسلام به آنجا نزدیک شدند، مردم فدک همانند همکیشان خیبری خود می پنداشتند مسلمانان دست به شمشیر آماده کارزارند اما از جایی که به گمانشان درنمی آمد، رستگاری به سوی آنان روی آورد آن رستگاری هدیه ای بود سخاوتمندانه از سوی پیامبری که خدایش فرستاده بود تا برای جهانیان راهنما باشد و آمرزش...

پیامبر خدا(ص) به سوی آنان پیک فرستاد که اگر به دین اسلام درآیند برای آنان است آنچه برای مسلمانان است و بر آنان است آنچه بر مسلمانان ... وگرنه آنچه دارند به پیامبر واگذارند و دینشان را برای خود نگهدارند تا پیامبر با آنان صلح کند.

ناسپاسی آنان را رها نکرد تا پیشنهاد نخست را بپذیرند... با پذیرفتن پیشنهاد دوم با پیامبر از در صلح درآمدند، پیامبر(ص) سایه شمشیرها را از سر آنان برگرفت و زمین فدک نشینان از آن پیامبر(ص) شد.

مردم فدک نیمی از آن زمین ها را برای پیامبر(ص) کشت می کردند و نیم دیگر آن را برای خود می کاشتند. زمین های فدک در دستان آنان ماند تا در آن ها کاشت و برداشت کنند، اما پیامبر(ص) با آنان شرط فرمود هر آن گاه بخواهد می تواند زمین ها را از آنان باز پس ستاند و همگی یهودیان را از آن روستا بیرون کند و در عوض سهمی که داشتند مبلغی به آنان واگذار کنند...

این چنین خیبر از آن همه مسلمانان شد، چه مسلمانان آن را با نیروی نبردافزارهایشان از دست صاحبانش بیرون کشیدند...

و فدک از آن محمد(ص) شد به تنهایی، چه محمد از راه آشتی آن را به دست آورد بی آنکه مسلمانان در آن جا لشکرکشی کنند و تاخت و تاز نمایند...

و این آیین خداوند است....اگرچه این صلح از ریختن خون های مردم جلوگیری کرد و زندگی آنان را نگاه داشت و آسایش و آشتی را به آنان به ارمغان آورد اما پس از چند سالی اندک، اختلاف بدفرجام و ناپسندی میان مسلمانان که «خلافت» آنان را به دو گروه، بخش کرده بود افکند و تا به امروز زمینه گسترده ای برای برخورد آرا و برهم تاختن قلم ها فراهم آورد...(۱)


واژه شناسی فدک

- در قاموس آمده فدک قریه ایست در خیبر، مصباح گوید فدک به فتح فا و دال، قریه ایست که با مدینه دو روز فاصله دارد، بین آن و خیبر کمتر از یک منزل راه است. (۲)

- فدک به حرکت فاء و دال و حرف آخر کاف قریه ایست در حجاز که بین آن و مدینه دو روز راه است و گفته شده سه روز راه است.(۳)


- فدک سرزمینی آباد در سراشیبی خیبر با چشمه ای پرآب و منطقه ای وسیع کشاورزی و قلعه ای مهم و نخلستان های آن از خیبر بیشتر بود. ساکنان آن عده ای از یهود بودند که با اهل خیبر ارتباط داشتند، نام این سرزمین هم به اسم «فدک ابن هام» اول کسی است که در آنجا سکونت یافته است. (معجم البلدان،ج۴،ص۲۳۸) این باغ ها در شمال مدینه واقع شده بود و هم اکنون نیز باقی و فاصله آن تا مدینه حدود هزار کیلومتر است.(۴)


فتح فدک

پس از فتح خیبر در سال هفتم و حدود چهار سال قبل از رحلت پیامبر(ص) جبرئیل نازل شد و از جانب خداوند دستور فتح فدک را آورد. در این فرمان تصریح شده بود که این اقدام می بایست توسط شخص پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع) انجام شود و مسلمانان در آن شرکت نکنند. پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع) پای قلعه رسیدند، بطور عادی هیچ راهی برای نفوذ به قلعه وجود نداشت، تصمیم برآن شد که مخفیانه از دیوار قلعه بالا روند، امیرالمومنین(ع) بر کتف پیامبر(ص) قرار گرفت و سپس حضرت برخاست و او را با خود بلند کرد و با معجزه الهی امیرالمومنین(ع) از دیوار قلعه فدک بالا رفت آنگاه که بر فراز دیوار قرار گرفت رو به اهل قلعه اذان گفت و صدای تکبیر بلند نمود. مردم قلعه فدک که گمان می کردند سربازان مسلمان برفراز قلعه هستند فرارکنان رو به سوی درب قلعه نهادند و آن را باز کردند و از آن خارج شدند تا در زمین های بیرون قلعه پراکنده شوند. هجده نفر از بزرگان آنان به دست امیرالمومنین(ع) به قتل رسیدند و در نتیجه بقیه تسلیم شدند. پیامبر خود و فرزندان آنان را اسیر نمود و غنایم را همراه آنان به مدینه آورد.

یهودیان فدک از پیامبر(ص) درخواست کردند که خودشان را آزاد کنند و اموال را به تناسب نصف با آنان مصالحه کند. حضرت این پیشنهاد را قبول کرد و امیرالمومنین(ع)را فرستاد با ضمانت خونشان با آنان مصالحه کرد و قرار بر این شد که هرکس از اهل فدک مسلمان شود خمس اموال او را بگیرند و هر کس بر دین خود باقی ماند همه اموالش را بگیرند.

این قرارداد بین پیامبر(ص) و یهود فدک به امضا درآمد و به دست آنان داده شد تا همیشه در طول تاریخ بدان عمل شود. این درباره جان و اموال شخصی آنان بود و سرزمین فدک به عنوان ملک شخصی پیامبر(ص) درآمد و قرار شد سالیانه یکصد و بیست هزار دینار سکه طلا به عنوان درآمد فدک ارسال نمایند.(۵)


فدک و حکم قرآن

بر اساس حکم صریح قرآن، فدک ملک شخصی پیامبر(ص) به شمار می رود زیرا این سرزمین بدون لشکرکشی و دخالت مسلمانان فتح شده و خداوند در قرآن فرموده:

«و آنچه را که از (اموال آنها) به رسولش برگرداند شما سپاهیان اسلام برآن هیچ اسب و استری نتاختید ولیکن خدا رسولانش را بر هرچیز که بخواهد مسلط می سازد و خداوند بر هر چیز تواناست و آنچه خدا از اموال کافران دیار به رسول خود برگرداند آن متعلق به خدا و رسول و ذی القربی می باشد و یتیمان و فقیران و در راه ماندگان. این حکم برای آنست که غنایم دست به دست میان توانگران شما نگردد و آنچه رسول حق دستور دهد بگیرید و هرآنچه نهی کند واگذارید و از خدا بترسید که خدا سخت گیر است به هنگام عذاب.»(۶)


اعطای فدک به حضرت فاطمه(س)

فدک ملک پیامبر بود و شخصا درآمد فدک را برداشت می کرد تا آن هنگام که این آیه بر حضرتش نازل شد: «و ات ذی القربی حقه»(۷) حق نزدیکان را بپرداز- پیامبر(ص) در این مورد از جبرئیل توضیح خواست که مراد از ذالقربی کیست؟ جبرئیل عرض کرد: فدک را به فاطمه(س) واگذار کن تا وسیله گشایشی برای وی و فرزندانش باشد به عوض آن ثروت کلانی که مادرش خدیجه در راه خدا صرف و خرج نمود و به پاس مجاهدات پی گیری که آن بانوی بزرگوار در مسیر پیشرفت اسلان انجام داد. پیامبر(ص) فاطمه(س) را طلبید و فدک را به او عنایت فرمود در این هنگام مالکیت پیامبر نسبت به فدک پایان پذیرفت و فدک در تصرف شاهدخت اسلام درآمد.(۸)

پیامبر(ص) حضرت زهرا را فرا خواند و فرمود: خداوند فدک را برای پدرت فتح کرد و چون لشکر اسلام آنجا را فتح نکرده اند مخصوص من است و تعلقی به مسلمانان ندارد و هر تصمیمی بخواهم درباره ان می گیرم. دستور خداوند نیز درباره اعطای آن به تو نازل شده است. از سوی دیگر مهریه مادرت خدیجه بر عهده پدرت مانده است و پدرت در قبال مهریه مادرت و به دستور خداوند فدک را به تو عطا می کند، آن را برای خود و فرزندانت بردار و مالک آن باش. حضرت زهرا عرض کرد: تا شما زنده هستید من نمی خواهم تصرفی در آن داشته باشم. شما بر جان و مال من صاحب اختیار هستید. پیامبر فرمود: ترس آن دارم که نا اهلان تصرف نکردن تو در زمان حیاتم را بهانه ای قرار دهند و بعد از من آن را از تو منع کنند. عرض کرد: آنگونه که صلاح می دانید عمل کنید.(۹)

امام المقسرین احمد ثعلبی در تفسیر کشف البیان و جلال الدین سیوطی در جلد چهارم تفسیر خود از حافظ ابن مردویه احمدبن موسی مفسر معروف متوفی ۳۵۲ از ابی سعید خدری و حاکم ابوالقاسم حکانی و ابن کثیر عمادالدین اسماعیل ابن عمر دمشقی فقیه شافعی در تاریخ و در باب۳۹ از تفسیر ثعلبی و جمع النوائد و عیون الاخبار نقل می کند که چون نازل شد آیه «و آت ذاالقربی حقه» رسول اکرم(ص) فاطمه را خواند و فدک بزرگ را به او عطا نمود.

تا رسول اکرم(ص) حیات داشت فدک در تصرف فاطمه(ع) بود و خود بی بی اجاره می داد و مال الاجاره را به اقساط ثلاثه می آورند. بی بی فاطمه به قدر قوت یک شب خود و فرزندانش برمی داشت بقیه را در میان فقرا بنی هاشم و زائد آن را به سایر فقراء و ضعفا به میل خود ارفاقا تقسیم می نمود.(۱۰)

در نهج البلاغه آمده علی(ع) ضمن نامه ای به عثمان ضیف می نویسد: آری از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده است، فدک در دست ما بود که گروهی برآن بخل ورزیده و گروهی دیگر در آن سخاوت به خرج دادند و خدا بهترین داور است.(۱۱)


اسناد فدک

علامه مجلسی از کتاب خرایج نقل می کند: آنگاه رسول اکرم(ص)، علی(ع) را خواند و فرمود تکه پوستی بیاور، بعد به وی دستور دادند بنویس که من فدک را به فاطمه(س) بخشیدم و بر این معنی علی بن ابیطالب(ع) و خدمتکار رسولخدا(ص) و ام ایمن شهادت دادند.(۱۲)


پیامبر ورقه ای خواست و امیرالمومنین(ع) را فرا خواند و فرمود سند فدک را بعنوان بخشوده و اعطایی پیامبر(ص) بنویس و ثبت کن. امیرالمومنین(ع) آن را نوشت و خود حضرت و ام ایمن بر آن شهادت دادند. پیامبر(ص) در آنجا فرمود: ام ایمن زنی از اهل بهشت است. حضرت زهرا(س) این نوشته را تحویل گرفت و هنگام غصب فدک آن را عینا نزد ابوبکر آورد و به عنوان مدرک ارائه فرموده است.(۱۳)


فدک بعد از پیامبر(ص)

در ده روز پس از رحلت پیامبر(ص) مأموران ابوبکر به دستور خاص او به فدک رفتند و نماینده حضرت زهرا(ع) را از آنجا اخراج کردند و ملک آن را غصب نمودند و درآمد آن را بطورکامل برای مخارج حکومت غاصبانه خود صرف کردند و کوچکترین توجهی به سابقه مفصل امر الهی و عمل پیامبر(ص) در مورد فدک و سندی که تنظیم شده بود و شاهدانی که گواهی دادند و آنچه پیامبر(ص) در حضور مردم فرموده بود نکردند.(۱۴)


انگیزه های غصب فدک

بدون شک منظور و مقصود غاصبان فدک از این عمل صرفا رسیدن به یک قطعه زمین و بهره مندی از منافع مادی آن نبوده بلکه اهداف سیاسی خاصی را نیز در نظر داشته اند. به دنبال ماجرای سقیفه و غصب خلافت علی(ع) که بر پایه های محکمی چون خطابه غدیر و سفارش های اکید و مکرر پیامبر(ص) استوار گشته بود و در مواجهه با اعتراض اهل بیت به این غصب ناجوانمردانه عمر و ابوبکر علیهم لعائن الله و پیروان آنها به این نتیجه رسیدند که باید پی در پی ضرباتی کوبنده بر قامت استوار ولایت و اهل بیت رسالت فرود آورند تا بلکه بتوانند آن را هر روز پیش از پیش ضعیف و ناتوان ساخته و سرانجام از میان بردارند.

غصب فدک که در ادامه نقشه سقیفه و مکمل طرح های خلفا، برنامه ریزی شده بود اهداف متعددی را پی گیری می نمود. از بعد اقتصادی فدک سرزمینی وسیع و حاصلخیز بود که از محصول آن هم امور داخلی اهل بیت(ع) اداره می گشت و هم خانواده های بی سرپرست و ایتام...اطعام می شدند و مسلما این رفع نیاز مساکین باعث جذب قلوب آنان نسبت به خاندان رسالت می شده است.

غاصبان خلافت به نحو حساب شده ای به مصادره فدک اقدام نمودند تا اولا این منبع و سرمایه عظیم اقتصادی را از دست اهل بیت خارج سازند و هم از بعد سیاسی اقتدار و حکومت و سلطه خود را نشان داده و با چنگ و دندان نشان دادن، اهل بیت پیامبر(ص) را سرکوب و وادار به سکوت نمایند. کما اینکه برخورد موذیانه و فریبکارانه و نقش بازی کردن ها و به یکدیگر حواله کردن ها و کلیه اعمال خلیفه اول و دوم علیهم لعائن الله در جریان دفاعیات و اقدامات متقابل اهل بیت(ع) موید این ادعای ما و نشانگر نقشه های از پیش طراحی شده آنهاست.

ابن ابی الحدید می گوید از علی بن فاروغ استاد مدرسه مغربیه بغداد سوال کردم: آیا فاطمه(س) راستگو بوده است؟ گفت: آری.

گفتم: پس چرا ابی بکر فدک را به وی نداد با اینکه می دانست او راست می گوید.

استاد با اینکه زیر بار حق نمی رفت و اخلاقا مرد با ابهت و کم مزاحی بود در اینجا جواب لطیفی داد. گفت: اگر ابابکر به مجرد ادعای فاطمه(س) فدک را به او رد می کرد فردای آن می آمد و ادعا می کرد که باید خلافت و حکومت را به شوهرش برگردانند آنگاه ابوبکر نه می توانست عذر بیاورد و نه می توانست موافقت کند چون با رد فدک به مجرد ادعا، تثبیت کرده بود که فاطمه(س) در هر چه که ادعا کند بدون اینکه احتیاج به دلیل و شاهد داشته باشد راستگو است.

ابن ابی الحدید می گوید: اگرچه این کلام را استاد بر سبیل شوخی و مزاح گفت ولی سخن بسیار صحیحی است.(۱۵)


پی نوشت ها:

۱. عبدالفتاح عبدالمقصود، کتاب فاطمه زهرا در پرتو خورشید محمدی،ص۳۰۳

۲. فاطمه الزهرا(س) از ولادت تا شهادت ص۳۱۵

۳. معجم البلدان حموی در باب فاء و دال

۴. اسرار فدک، محمدباقر انصاری، ص۱۸

۵. اسرار فدک،ص۱۸و۱۹

۶. حشر،۶و۷

۷. اسرا،۲۶

۸.کتاب فدک، سید محمد حسن قزوینی،ص۱۷

۹. کتاب اسرار فدک، محمدباقر انصاری، ص۲۱

۱۰. کتاب شب های پیشاور، مرحوم سلطان الواعظین شیرازی،ص۶۳۳

۱۱. فاطمه از ولادت تا شهادت،ص۳۲۱

۱۲. فاطمه از ولادت تا شهادت،ص۳۲۰

۱۳. کتاب اسرار فدک،ص۲۲ به نقل از بحارالانوار،ج۲۱،ص۲۳

۱۴. کتاب اسرار فدک صفحه۲۳ به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید

۱۵.شرح نهج البلاغه،ج۱۶،ص۲۸۴- کتاب فدک تألیف سیدمحمدحسن قزوینی،ص۴۹۹

 

برگرفته شده از سایت : پدر مهربان

دسته ها : پرسش و پاسخ
سه شنبه 14 2 1389 9:16
شرایط و صفات ویژه امام(علیه السلام)
 

قبل از هر چیز در این بحث توجّه به یک نکته ضرورى است و آن این که:

از قرآن مجید به خوبى استفاده مى شود که «مقام امامت» برترین مقامى است که یک انسان ممکن است به آن برسد، حتّى برتر از مقام «نبوت» و «رسالت» است، زیرا در داستان ابراهیم پیامبر بت شکن(علیه السلام)چنین مى خوانیم:

(و اذابتلى ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انى جاعلک للناس اماما قال و من ذریتى قال لا ینال عهدى الظالمین);(1)

«خداوند ابراهیم را با امور مهمّى آزمایش کرد، و او از عهده همه آزمون هاى الهى برآمد، خداوند به او فرمود تو را به مقام امامت و پیشوایى مردم منصوب کردم، ابراهیم گفت از فرزندانم نیز (علاقه دارم حائز این مقام شوند) فرمود (چنین خواهد شد ولى بدان) عهد امامت هرگز به ستمکاران نمى رسد. (و آنها که آلوده شرک یا گناهى باشند ممکن نیست به این مقام والا برسند».

به این ترتیب ابراهیم بعد از پیمودن مرحله نبوت و رسالت و پیروزى در آزمون هاى مختلف به این مقام ارجمند، مقام پیشوایى ظاهرى و باطنى مادى و معنوى مردم ارتقاء یافت.

پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نیز علاوه بر مقام نبوت و رسالت داراى مقام امامت و رهبرى خلق بود، گروهى از پیامبران دیگر نیز داراى چنین مقامى بودند، این از یک سو.

از سوى دیگر مى دانیم شرایط و صفات لازم براى بر عهده گرفتن هر مقام تناسب با وظایف و مسئولیّت هایى دارد که شخص باید در آن مقام انجام دهد، یعنى هر قدر مقام والاتر و مسئولیّت ها سنگین تر باشد، به همان نسبت شرایط و صفات لازم سنگین تر خواهد بود.

مثلا در اسلام کسى که عهده دار مقام قضاوت و حتّى شهادت دادن و امام جماعت بودن مى شود باید عادل باشد، جایى که براى اداى یک شهادت یا بر عهده گرفتن حمد و سوره در نماز جماعت، عدالت لازم باشد، پیداست که براى رسیدن به مقام امامت، با آن اهمیت فوق العاده اى که دارد، چه شرایطى معتبر است.

روى هم رفته شرایط زیر در امام(علیه السلام) حتمى است:

1- معصوم بودن از خطا و گناه

امام(علیه السلام) باید همانند پیامبر داراى مقام عصمت یعنى مصونیّت از «گناه» و «اشتباه» باشد، وگرنه نمى تواند رهبر و الگو و نمونه و اسوه مردم باشد و مورد اعتماد جامعه قرار گیرد.

امام(علیه السلام) باید تمام قلب و جان مردم را تسخیر کند، و فرمانش بى چون و چرا قابل قبول باشد، کسى که آلوده گناه است، هرگز ممکن نیست چنین مقبولیتى پیدا کند و از هر نظر مورد اعتماد و اطمینان باشد.

کسى که در کارهاى روزانه خود گرفتار اشتباه و خطا مى شود چگونه میتوان در کارهاى جامعه بر نظرات او تکیه کرد، و بى چون و چرا اجرا نمود؟

بدون شک پیامبر باید معصوم باشد، این شرط در امام(علیه السلام) به دلیلى که در بالا آوردیم نیز لازم است.

این سخن را از طریق دیگرى نیز مى توان اثبات نمود، و آن این که همان «قاعده لطف» که اصل وجود پیامبر و امام(علیه السلام) بر آن متّکى است این صفت را نیز ایجاب مى کند، چرا که هدف هاى وجود پیامبر و امام(علیه السلام)بدون مقام عصمت تأمین نمى شود، و فلسفه هایى را که در درس پیش گفتیم بدون آن ناقص و ناتمام مى ماند.

2- علم سرشار

امام(علیه السلام) همانند پیامبر پناهگاه علمى مردم است. او باید از تمام اصول و فروع دین، از ظاهر و باطن قرآن، از سنّت پیامبر و هر چه مربوط به اسلام است به طور کامل آگاه باشد، چرا که او هم حافظ و پاسدار شریعت، و هم رهبر و راهنماى مردم است.

کسانى که به هنگام پیش آمدن مسائل پیچیده مشوّش مى شوند، و یا دست به دامن دیگران دراز مى کنند، و علم و دانش آنها جوابگوى نیازهاى جامعه اسلامى نیست هرگز نمى توانند مقام امامت و رهبرى خلق را بر عهده بگیرند.

خلاصه، امام(علیه السلام) باید آگاه ترین و داناترین مردم نسبت به آیین خدا باشد، و خلأ حاصل از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را از این نظر به سرعت پر کند، و اسلام راستین و خالى از هر گونه انحراف را تداوم بخشد.

3- شجاعت

امام(علیه السلام) باید شجاع ترین افراد جامعه اسلامى باشد، چرا که بدون شجاعت رهبرى امکان پذیر نیست، شجاعت در برابر حوادث سخت و ناگوار، شجاعت در برابر زورمندان و گردنکشان و ظالمان، و شجاعت در برابر دشمنان داخلى و خارجى کشور اسلام.

4- زهد و وارستگى

مى دانیم آنها که اسیر زرق و برق دنیا هستند زود فریب مى خورند، و امکان انحرافشان از مسیر حق و عدالت بسیار زیاد است، گاه به وسیله تطمیع و گاه از طریق تهدید این اسیران دنیا را از مسیر اصلى منحرف مى سازند.

امام(علیه السلام) باید نسبت به امکانات و مواهب این جهان «امیر» باشد و نه «اسیر».

او باید آزاده و وارسته از هر قید و بند جهان ماده، از قید هواى نفس، از قید مقام و از قید مال و ثروت و جاه باشد، تا نتوان او را فریب داد، و در او نفوذ کرد و او را به تسلیم و سازش کشانید.

5- جاذبه اخلاقى

قرآن درباره پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى گوید:

(فبما رحمة من الله لنت لهم ولو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضوا من حولک);(2)«به خاطر رحمت الهى نرم خو و ملایم براى آنها شدى، اگر خشن و سنگدل بودى مردم از اطراف تو پراکنده مى شدند». نه تنها پیامبر(صلى الله علیه وآله)که امام(علیه السلام)و هر رهبر اجتماعى نیازمند به خُلق و خوى جذّابى است که مردم را همچون مغناطیس به سوى خود جذب کند.

بدون شک هر گونه خشونت و بدخلقى که مایه پراکندگى و انزجار مردم است براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امام(علیه السلام) عیب بزرگى است، و آنها از چنین عیبى منزهند، وگرنه بسیارى از فلسفه هاى وجودى عقیم خواهد ماند.اینها مهم ترین شرایطى است که علماى بزرگ براى امام(علیه السلام) ذکر کرده اند.البته غیر از صفات پنجگانه بالا صفات دیگرى نیز در امام شرط است; امّا عمده ترین آنها همان بود که در این جا آوردیم.

پی نوشتها:

1. سوره بقره، آیه 143.
2. سوره آل عمران، آیه 159.
پنج شنبه 26 1 1389 14:37

قرآن در زمان رسول الله جمع آوری شد یا بعد از ایشان؟

همانگونه که مى دانیم نام اولین سوره قرآن کریم «فاتحة الکتاب» است «فاتحة الکتاب» به معنى آغازگر کتاب (قرآن) است، و از روایات مختلفى که از پیامبر(صلى الله علیه وآله)نقل شده به خوبى استفاده مى شود که این سوره در زمان خود پیامبر(صلى الله علیه وآله)نیز به همین نام شناخته مى شده است.از اینجا دریچه اى به سوى مسأله مهمى از مسائل اسلامى گشوده مى شود و آن اینکه بر خلاف آنچه در میان گروهى مشهور است که (قرآن در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) به صورت پراکنده بود، بعد در زمان ابوبکر یا عمر یاعثمان جمع آورى شد) قرآن در زمان خود پیامبر(صلى الله علیه وآله) به همین صورت امروز جمع آورى شده بود، و سرآغازش همین سوره حمد بوده است، والا نه این سوره نخستین سوره اى بوده است که بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شده، ونه دلیل دیگرى براى انتخاب نام فاتحة الکتاب براى این سوره وجود دارد.مدارک متعدد دیگرى در دست است که این واقعیت را تأیید مى کند که قرآن به صورت مجموعه اى که در دست ماست در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و به فرمان او جمع آورى شده بود.ه هر حال علاوه بر این احادیث که در منابع شیعه و اهل تسنن وارد شده انتخاب نام فاتحة الکتاب براى سوره حمد ـ همانگونه که گفتیم ـ شاهد زنده اى براى اثبات این موضوع است. «على بن ابراهیم» از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به على (علیه السلام)فرمود: «قرآن در قطعات حریر و کاغذ و امثال آن پراکنده است آن را جمع آورى کنید» سپس اضافه مى کند على (علیه السلام) از آن مجلس است و آن را در پارچه زرد رنگى جمع آورى نمود سپس برآن مهر زد (وانطلق على(علیه السلام) فجمعه فى ثوب اصفر ثم ختم علیه)(1).

گواه دیگر اینکه «خوارزمى» دانشمند معروف اهل تسنن در کتاب «مناقب» از «على بن ریاح» نقل مى کند که على بن ابیطالب و ابىّ بن کعب، قرآن را در زمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) جمع آورى کردند.

.سومین شاهد جمله اى است که «حاکم» نویسنده معروف اهل سنت در کتاب «مستدرک» از «زید بن ثابت» آورده است:زید مى گوید: «ما در خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) قرآن را از قطعات پراکنده جمع آورى مى کردیم و هر کدام را طبق راهنمائى پیامبر(صلى الله علیه وآله) در محل مناسب خود قرار مى دادیم، ولى با اینحال این نوشته ها متفرق بود پیامبر(صلى الله علیه وآله) به على (علیه السلام) دستور داد که آن را یکجا جمع کند، و ما را از ضایع ساختن آن بر حذر مى داشت».سید مرتضى دانشمند بزرگ شیعه مى گوید: «قرآن در زمان رسول الله به همین صورت کنونى جمع آورى شده بود»(2).

 طبرانى و ابن عساکر از «شعبى» چنین نقل مى کنند که شش نفر از انصار، قرآن را در عصر پیامبر(صلى اللهعلیه وآله) جمع آورى کردند(3)و قتاده نقل مى کند که از انس پرسیدم چه کسى قرآن را در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) جمع آورى کرد، گفت چهار نفر که همه از انصار بودند: ابىّ بن کعب، معاذ، زیدبن ثابت، و ابوزید(4) و بعضى روایات دیگر که نقل همه آنها به طول مى انجامد.

در اینجا این سؤال پیش مى آید که چگونه مى توان این گفته را باور کرد با اینکه در میان گروهى از دانشمندان، معروف است که قرآن پس از پیامبر(صلى الله علیه وآله) جمع آورى شده، (بوسیله على (علیه السلام) یا کسان دیگر).

 اما قرآنى که على (علیه السلام) جمع آورى کرد تنها خود قرآن نبود بلکه مجموعه اى بود از قرآن و تفسیر وشأن نزول آیات، و مانند آن.

و اما در مورد عثمان قرائنى در دست است که نشان مى دهد عثمان براى جلوگیرى از اختلاف قرائت ها اقدام به نوشتن قرآن واحدى با قرائت و نقطه گذارى نمود (چرا که تا آن زمان نقطه گذارى معمول نبود).

و اما اصرار جمعى بر اینکه قرآن به هیچوجه در زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله)جمع آورى نشده و این افتخار نصیب عثمان یا خلیفه اول و دوم گشت شاید بیشتر به خاطر فضیلت سازى بوده باشد، و لذا هر دسته اى این فضیلت را به کسى نسبت مى دهد و روایت در مورد او نقل مى کند.

.اصولا چگونه مى توان باور کرد پیامبر(صلى الله علیه وآله) چنین کار مهمى را نادیده گرفته باشد در حالى که او به کارهاى بسیار کوچک هم توجه داشت، مگر نه این است که قرآن، قانون اساسى اسلام، کتاب بزرگ تعلیم و تربیت، زیر بناى همه برنامه هاى اسلامى و عقائد و اعتقادات است؟ آیا عدم جمع آورى آن در عصر پیامبر (صلى الله علیه وآله) این خطر را نداشت که بخشى از قرآن ضایع گردد و یا اختلافاتى در میان مسلمانان بروز کند.

به علاوه حدیث مشهور «ثقلین» که شیعه و سنى آن را نقل کرده اند که پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود من از میان شما مى روم و دو چیز را به یادگار مى گذارم «کتاب خدا» و «خاندانم» این خود نشان مى دهد که قرآن به صورت یک کتاب جمع آورى شده بود.و اگر مى بینیم روایاتى که دلالت برجمع آورى قرآن توسط گروهى از صحابه زیر نظر پیامبر(صلى الله علیه وآله) دارد، از نظر تعداد نفرات مختلف است مشکلى ایجاد نمى کند، ممکن است هر روایت عده اى از آنها را معرفى کند.(5)

پی نوشتها

1 ـ تاریخ القرآن ابوعبدالله زنجانى صفحه 24.

2 ـ مجمع البیان جلد اول صفحه 15.

3 ـ منتخب کنز العمال ج 2 صفحه 52.

4 ـ صحیح بخارى ج 6 صفحه 102.

5-ـ تفسیر نمونه 1/8 
پنج شنبه 26 1 1389 14:33

 هاروت و ماروت در قرآن

در آیهء 102بقره هاروت و ماروت که تعلیم سحر و جادو می دادند, آیا از طرف خدا آمده بودند؟چگونه گفته شده که بین همسران به اذن خدا جدایی می انداختند, ولی به کسی زیان نمی رساندند؟! آیا این جدایی زیان محسوب نمی گردد؟ آیا سحر و جادو از خرافات نیست ؟

این آیه می فرماید: شیاطین کافر شدند و به مردم سحر می آموختند و آن چه را که از هاروت و ماروت از سحر آموخته بودند, به مردم می آموختند, در حالی که هاروت و ماروت دو ملکی بودند. وقتی که سحرمی آموختند, به آنان گوشزد می کردند که سحر چیز خطرناکی است و ممکن است شما را به بیراهه بکشاند و کافرشوید, ولی مردم از هاروت و ماروت سحر را آموختند و از آن سوء استفاده کردند و بین مردان و همسرانشان جدایی می انداختند.

بعد می فرماید: .این جمله می خواهد بگوید سوء استفاده از سحر کاری نبود که از حیطهء قدرت خدا خارج باشد, بلکه سحر یکی از سنّت های الهی است که به اذن خدا کارایی دارد, چه در جهت خوب به کار رود و چه در جهت بد. مانند اسلحه اگراز آن به جا و مناسب استفاده کنند, خوب است و خدا این کارایی را به اسلحه داده و اگر از آن سوء استفاده کنند بازکارایی آن از خدا است

.در حقیقت این جمله از آیه استقلال ساحران را نفی می کند و می گوید که حتی ساحران که کارهای عجیب , چه خوب و چه بد می کنند, از تحت قدرت خدا خارج نیستند.( برگرفته از تفسیر المیزان , ج 1 ص 233

این که در قرآن از دو فرشته به نام های هاروت و ماروت که در بال نازل شدند, نام برده , مراد چیست ؟ این دو در زمان کدام پیامبر و کدام قوم بودند؟ برای چه به زمین آمدند وعاقبت آنان چه شد؟

در سورهء بقره آیهء 102دو فرشته به نام های هاروت و ماروت آمده :

.در زمان حضرت سلیمان سحر و ساحری به شدّت رواج داشت , به طوری که حضرت سلیمان دستور داد تمامی نوشته و ورق های ساحران را جمع آوری کردند, تا جلوی سحر گرفته شد,ولی بعد از فوت حضرت سلیمان دوباره عدّه ای از آن ها سوء استفاده کرده و سحر و ساحری رواج یافت . حتی منکر پیامبر حضرت سلیمان شدند و گفتند او کافر بوده است ! قرآن این مطلب را به عنوان یکی از کارهای اشتباه یهود مطرح فرموده و می فرماید:

 .بعد از حضرت سلمیان سحر و مفاسدی که بر آن مترتب بود, رواج یافت . در این موقع خداوند برای باطل کردن سحر ساحران , دو ملک به نام های هاروت و ماروت بر مردم نازل کرد که به مردم راه باطل کردن سحر را بیآموزند, لکن باز عده ای که از این دو ملک سحر را آموختند, از آن سوء استفاده کردند. عوض این که با این علم , سحر ساحران را باطل کنند, خود نیز به جرگهء سحر کردن افتادند و باعث جدایی بین زن و شوهرها شدند.

هاروت و ماروت دو نفر از ساکنان شهر بابل بودند که به صورت آدمیزاد جلوه کردند, ولی در اصل از ملائکه بودند.

 امام رضاعلیه السلام فرمود:

 مسلّماً این جریان بعد از وفات حضرت سلیمان بوده است , اما پیامبر آن زمان چه کسی بوده و عاقبت هاروت و ماروت چه شد؟ معلوم نیست . .( .تفسیر نمونه , ج 1 ص 261 با اضافات و تلخیص ; تفسیر المیزان , ج 1 ذیل آیه . ) 

علامهء طباطبایی در تفسیر المیزان این آیه را از آیات عجیب قرآن دانسته و گفته : احتمالاتی که در این آیه است , در هیچ آیه ای نیست .( .تفسیر المیزان , ج 1 ذیل آیه . )

در سورة بقره آیه 102 از دو فرشته با نام هاروت و ماروت نام برده شده، خصوصیات آن ها چیست؟

در قرآن آمده است: "آنچه که شیاطین در عصر سلمان بر مردم می خواندند پیروی می کردند. سلیمان هرگز (دست به سحر نزد و) کافر نشد و لکن شیاطین کفر ورزیدند و به مردم تعلیم سحر دادند. نیز (یهود) از آنچه بر دو فرشتة بابل هاروت و ماروت نازل شد پیروی کردند (آنها طریق سحر کردن را برای آشنایی با طرز ابطال آن به مردم یاد می دادند)...".[ آیة 102؛ تفسیر نمونه، ج 1]

 در خصوص دو فرشتة هاروت و ماروت باید از چند جهت بحث نمود

:یکم: از احادیث استفاده می شود که در زمان سلیمان (ع) پیامبر، گروهی در کشور او به عمل سحر و جادوگری پرداختند و سلیمان دستور داد که تمام نوشته های آن ها را جمع آوری و در محل مخصوصی نگه داری کنند. پس از وفات سلیمان گروهی آن ها را بیرون آورده، با بهره گیری از آن ها به تکذیب حضرت سلیمان پرداخته و پیامبر بودن او را منکر شده و به اذیت و آزار مردم پرداختند.هنگامی که پیامبر اسلام(ص) ظهور کرد اعلام نمود که سلیمان از پیامبران است. برخی از علمای یهود گفتند:‌ از محمد تعجب نمی کنید که می گوید سلیمان پیامبر است در صورتی که او ساحر بوده است! آیات فوق به آنها پاسخ داد.[ سیرة ابن هشام، ج2، ص 194؛ مجمع البیان، ج1 - 2، ص 174.]

دوم: در خصوص هاروت و ماروت اختلاف است، ولی قول صحیح آن است از فرشتگان الهی بودند - چنانکه قرآن بدان تصریح نموده است - که از سوی خداوند مأموریت یافتند در سرزمنین بابل به ابطال سحر بپردازند، زیرا در بابل سحر و جادوگری به اوج خود رسیه، برخی با بهره گیری از سحر به آزار مردم می پرداختند، از این رو خداوند این دو فرشته را فرستاد که عوامل سحر و طریق ابطال آن را به مردم بیاموزند تا مردم از شرّ ساحران در امان باشند.[ تفسیر نمونه، ج1، ص 374. ]

 از آیه 102 سورة بقره هم فرشته بودن آن ها استفاده می شود و هم رسالت و وظیفة آنان که ابطال سحر و یاد دادن آن برای دیگران بود.[ مجمع البیان، ج 1- 2، ص 173 - 176. ]

برخی دربارة این دو فرشته افسانه سرایی نموده و داستانی را نقل کرده اند. که این دو فرشته بودند و خداوند آن ها را برای این به زمین فرستاد تا بدانند آنان اگر به جای انسان ها بودند، از گناه مصون نمی ماندند و خداوند را معصیت می کردند. آن ها بعد از آن که به زمین فرود آمدند مرتکب چندین گناه بزرگ شدند. بی تردید این نگرش جزء خرافات بوده و قرآن این دو فرشته را از هر گونه گناه مصون می داند.[ همان؛ تفسیر نمونه، ج1، ص 375. ]

برخی هاروت و ماروت را دو مرد از ساکنان بابل دانسته[مجمع البیان،‌ ج 1 - 2، ص 1754. ]

 و فرشته بودن آنها را منکر شده و حتی به عنوان شیطان معرفی کرده اند، حال آن که آیة مذکور از آن ها به عنوان دو فرشته الهی یاد نموده است.[ سوره بقره آیة‌102؛ مجمع البیان، ج 1 - 2، ص 175. ]

 از آیات102 بقره استفاده می شود که هاروت و ماروت دو فرشته بوده و جهت مبارزه با ساحران به تعلیم می پرداختند. آیا فرشته می توان معلم انسان باشد؟

خداوند آن دو فرشته را به صورت انسان هایی در آورد تا بتوانند رسالت خود را انجام دهند، زیرا در آیه 9 سورة انعام آمده است:

"ولو جعلناه ملکاً لجعلناه رجلاً"

.چهارم - حکم سحرهمان طور که اشاره شد:

هاروت و ماروت به مردم سحر آموزشی می دادند تا از اذیت و شر ساحران در امان باشند، حال این پرسش مطرح می شود که آیا تعلیم سحر حرمت ندارد؟ بی تردید در اندیشة اسلامی یاد گرفتن سحر حرام است و در روایات به حرمت آن تصریح شده است.[ وسایل الشیعه، ج6، ص 105 - 108. ] 

 ولی اگر یاد دادن سحر به منظور ابطال سحر ساحران باشد اشکال ندارد، بلکه گاهی به عنوان واجب کفایی می باید عده ای سحر را بیاموزند تا اگر مدعی دروغگویی خواست از این طریق مردم را اغفال و گمراه کنند، سحر و جادوی او را ابطال نمایند.[ تفسیر نمونه، ج 1، ص 379. ]

هاروت و ماروت بدین منظور سحر را آموزش می دادند.در تفسیر و توضیح دو فرشته خدا به نام هاروت و ماروت مرا در شک انداخته اند من خود در تفسیر نمونه خوانده بودم که هاروت و ماروت برای بطلان سحر و جادو روی زمین امدند ولی دیگر فرد می گوید که برای اینکه فرشتگان اگر غریزه جنسی داشتند از انسانها بدتر بودند من را راهنمایی کنید.قصهء هاروت و ماروت که دو فرشتهء خداوند بودند،در آیه 102 از سورهء بقره آمده است . ((این آیه ، بارعایت سیاقی که دارد، می خواهد یکی دیگر از خصایص یهود را بیان کند، و آن ، متداول شدن سحر در بین آنان است . . . چون چنین می پنداشتند که سلطنت حضرت سلیمان علیه السلام به وسیله سحر بود و یک مقدار سحر خود را هم به دو ملک بابل ، هاروت و ماروت نسبت می دهند.قرآن ، هر دو پندار ایشان را رد می کند و می فرماید: آنچه سلیمان(ع) می کرد، سحر نبود. و درباره هاروت و ماروت ایشان را (یهودی ها) رد می کند به اینکه ، هر چند سحر به آن دو نازل شد، لکن هیچ عیبی هم در این کار نیست ; چون منظورِ خداوند از این کار امتحان بود; همچنانکه شر و فساد را به دلهای بشر ; منظور امتحان آنان الهام کرد و یکی از مصادیق قدر است . بر آن دو فرشته هم سحرنازل شد، ولی آن دو به احدی سحر نمی آموختند; مگر آنکه می گفتند: ما مایهء آزمایش تو هستیم. زنهار که با استعمال بی مورد سحر کافر نشوی ، و فقط در مورد ابطال سحر و رسوا کردن ساحران و ستمگران به کاربندی ; ولی مردم به جای استفاده صحیح از سحرآن را در موارد ناپسند استفاده می کردند; از جمله میان زن و مرد را به هم می زدند تا شری و فسادی به راه بیندازند. (المیزان ،علامه طباطبایی ، ذیل آیه 102 سوره بقره)

اما این که آیا این دو فرشته به گمان برخی راه خطا را طی کردند گفتنی است: این داستانی خرافی است که به ملائکه خدا نسبت داده اند; ملائکه ای که خدای تعالی در قرآن ، به قداست و طهارت وجود آنها از شرک ومعصیت (اشاره فرموده است فاطر،1) در سوره فاطر فرشتگان را رسولان الهی می نامد و رسولان الهی ازهرگونه خطا مصون هستند.علامهء طباطبایی(ره) ضمن رد روایات غیر صحیحی که در مورد به خطارفتن دو فرشته خدا وارد شده است ، می فرماید: آن هم غلیظ ترین شرک و زشت ترین معصیت ! چون دربعضی از این روایات نسبت پرستش بت و قتل نفس و زنا و شُرب خمر به آن دو فرشته داده شده است... این احادیث ، مانند احادیث دیگری کم در مطاعن انبیا و لغزشهای آنان وارد شده است ، از دسیسه های یهودخالی نیست» (المیزان ، همان).

حاصل آن که هاروت و ماروت دو فرشته الهی بودند که برای تعلیم بطلان سحر ساحران ورسوا کردن و روکردن دست ساحران به زمین آمده بودند، چنان که به نقل از علامه طباطبایی(ره) گذشت. (تفسیر المیزان ، همان).

نوشته شده توسط عزیز سالمی

دسته ها : پرسش و پاسخ
پنج شنبه 12 1 1389 12:4

عقیده به تقدّس بعضی درختان

سوال : در بعضى از نقاط کشور، درختهایى از قبیل درخت گز و انگور مشاهده مى شود، که عدّه اى از عوام نخ هایى به آنها گره مى زنند، و اعتقاد به تقدّس، یا شفا گرفتن، یا روا شدن حاجت، و بعضاً شفاعت توسّط آن درختان دارند! و مى گویند: «در صورت کج اعتقادى و شک نسبت به درخت، حادثه ناگوارى براى شخص پیش مى آید!» عدّه اى درختان مزبور را متعلّق به امام على(علیه السلام)، یا حضرت ابوالفضل(علیه السلام)، یا دیگر اولیاى الهى دانسته، و مى گویند: «ما به این درخت ها معتقد بوده، و توسّل جسته، و حاجت گرفته ایم. و کسانى که درختان مزبور را سوزانده اند، مصیبتى به آنها، یا فرزندان، یا بستگانشان رسیده، یا بیمار شده اند.» خواهشمند است بفرمایید:

اوّلا: عقیده به تقدّس این گونه درختها صحیح است، یا باطل؟

ثانیاً: گره زدن نخ، یا بستن پارچه به این درختها، و گرفتن حاجت از آنها جایز است؟

ثالثاً: آیا سوزاندن، یا از بین بردن چنین درختانى به مبارزه با خرافات، باعث گرفتارى و مصیبتى براى سوزاننده، یا بستگان او، خواهد شد؟

پاسخ آیت الله العظمی شیخ ناصر مکارم شیرازی : این اعتقادات قطعاً از خرافات است، و حاجت خواستن از آنها نوعى شرک مى باشد، و بر همه لازم است نهى از منکر کنند، و پاداش خود را از خداوند بخواهند.
دسته ها : پرسش و پاسخ
پنج شنبه 12 1 1389 11:53

در خواست فرستادن پیام های خاص به افراد دیگر

Smsای به شرح زیر برای ما ارسال شده است:((" المجید‚الوجید‚ الوحید‚ الاحد‚ الصمد‚ الغدیر‚ المالک‚ الرحمن‚ الرحیم " " الله همه جا هست " برای 9 نفر بفرست فردا خبر خوبی بهت میرسه اگر کوتاهی کنی تا 9 سال بد شانس میشی این حقیقت داره "ریسک نکن" فقط 9 مسج برای فرستادن نام خدا...))

از جنابعالی خواهشمند است راجع به این گونه موارد توضیحات و تذکراتی بدهید.

پاسخ آیت الله العظمی شیخ ناصر مکارم شیرازی : این امور اعتباری نداردو جزء خرافات است اعتنا نکنید

دسته ها : پرسش و پاسخ
پنج شنبه 12 1 1389 11:49
آیا خلود در آتش با عدل الهى سازگار است؟
در سوره مبارکه هود آیه 106 مى خوانیم «فامّا الذین شقوا ففى النار لهم فیها زفیر و شهیق خالدین فیها» اما آنها که شقاوتمند شدند در آتشند و براى آنها زفیر و شهیق است، جاودانه در آن خواهند ماند) با توجه به آیه شریفه این سؤال مطرح مى شود که چگونه مى توان پذیرفت که انسانى تمام عمر خود را که حداکثر صد سال بوده است، کار بد کرده، و در کفر و گناه غوطهور بوده، ولى در برابر یکصد سال گناه، هزاران میلیون سال کیفر ببیند؟!

‏ جواب : آنها که این ایراد را مطرح مى کنند از یک نکته اساسى غافلند و آن فرق میان مجازاتهاى قرار دادى و مجازاتهاى تکوینى است که نتیجه طبیعى اعمال و یا زندگى کردن در کنار خود اعمال است.
توضیح اینکه: گاهى قانونگذار قانونى وضع مى کند که هرکس مرتکب فلان خلاف شود باید فلان مقدار جریمه مالى بدهد، یا فلان مدت در زندان بماند، مسلماً در چنین جائى باید تناسب «جرم» و «جریمه» در نظر گرفته شود، هرگز براى یک کار کوچک مجازات اعدام یا حبس ابد نمى توان قرار داد، و به عکس براى کار مهمى همچون قتل نفس یک روز زندان بى معنى است، حکمت و عدالت ایجاب مى کند که این دو باهم کاملاً متناسب باشد.
ولى کیفرهائى که در حقیقت اثر طبیعى عمل است و خاصیت تکوینى آن محسوب مى شود، و یا نتیجه حضور خود عمل در برابر انسان است این گفتگوها را نمى پذیرد، خواه در مورد آثار عمل در این جهان باشد یا در جهان دیگر.
مثلاً اگر گفته شود کسى که از مقررات رانندگى تخلف کند و با سرعت غیر مجاز و سبقت بى دلیل و عبور از مناطق ممنوع رانندگى کند ممکن است به خاطر همین چند لحظه تخلف، چنان تصادفى کند که دست و پاى او بشکند و یک عمر زمینگیر شود، در اینجا کسى نمى گوید، این نتیجه تلخ براى آن تخلف کوچک عادلانه نیست، زیرا مسلم است که این، از قبیل جریمه هاى قرار دادى اداره راهنمائى نیست که در آن مسأله تناسب و هماهنگى جرم و جریمه در نظر گرفته شود، این اثر طبیعى عمل است که انسان آگاهانه به سراغ آن رفته، و خود را گرفتار آن کرده است.
همچنین اگر گفته شود سراغ مشروبات الکلى یا مواد مخدر نروید، چرا که در مدت کوتاهى قلب و معده و مغز و اعصاب شما را تباه مى کند، حال اگر کسى رفت و گرفتار ضعف شدید اعصاب، و بیمارى قلب و عروق و زخم معده شد و در برابر چند روز هوسبازى تا پایان عمرش در عذاب الیم و رنج شدید بود، هیچکس ایراد عدم تناسب جرم و جریمه را در اینجا مطرح نمى کند.
حال فرض کنید چنین انسانى به جاى یکصد سال، هزار سال عمر کند و یا یک میلیون سال در دنیا بماند، مسلماً باید تحمل آن رنج و عذاب را در این مدت طولانى به خاطر مثلاً چند روز هوسبازى بنماید.
در مورد عذابها و کیفرهاى اخروى مسأله از این فراتر است، آثار تکوینى اعمال و نتائج مرگبار آن ممکن است براى همیشه دامان انسان را بگیرد، بلکه خود اعمال در برابر انسان مجسم مى شود، و چون آن جهان جاویدان است اعمال نیک و بد، جاودانه با انسان خواهند بود، و او را نوازش یا کیفر مى دهد.
سابقاً گفتیم که مجازاتها و کیفرهاى رستاخیز بیشتر جنبه اثر تکوینى و خاصیت عمل دارد، همان گونه که قرآن مجید مى گوید: وبدا لهم سیّئات ما عملوا وحاق بهم ما کانوا به یستهزؤن: «اعمال بدشان در برابر آنان آشکار مى شود و آنچه را به باد مسخره مى گرفتند بر آنها وارد مى گردد»! (جاثیه 33).
و در آیه 54 سوره یس مى خوانیم: ولاتجزون الاّ ماکنتم تعملون «جز اعمال خود شما جزائى براى شما نیست».
همین مضمون با تفاوت مختصرى در آیات متعدد دیگر نیز آمده است.
با این حال، جائى براى این سؤال باقى نمى ماند که چرا تناسب میان «جریمه» و «جرم» در نظر گرفته نشده است؟.
انسان باید با دو بال «ایمان» و «عمل صالح»، بر فراز آسمان سعادت پرواز کند و از نعمتهاى ابدى بهشت و لذّت قرب خدا بهره مند شود، حال اگر بر اثر هوسبازى در یک لحظه یا یک عمر صد ساله دو بال خود را درهم بشکند باید براى همیشه در ذلّت و بدبختى بماند، اینجا مسأله زمان و مکان و مقدار جرم مطرح نیست، بلکه مسأله علّت و معلول و آثار کوتاه مدت و دراز مدت آن مطرح است، یک کبریت کوچک ممکن است شهرى را به آتش بکشد، و یک گرم بذر خار مغیلان ممکن است بعد از مدّتى یک صحراى وسیع خار به وجود آورد که دائماً مزاحم انسان باشد، همانگونه که چند گرم بذر گل ممکن است با گذشتن چند سال، صحرائى از زیباترین و معطّرترین گلها به وجود آورد که عطر آن مشام جان را معطّر و دیده و دل را نوازش دهد.
حال اگر کسى بگوید یک کبریت چه تناسبى با آتش گرفتن یک شهر دارد و چند بذر کوچک چه تناسبى با یک صحراى خار یا گل مى تواند داشته باشد؟ آیا این سؤال منطقى است؟ مسلّماً نه.
اعمال نیک و بد ما نیز همین گونه هستند و ممکن است آثار جاودانى بسیار گسترده اى از خود به یادگار بگذارند.
مسأله مهم اینجا است که رهبران الهى و پیامبران بزرگ و اوصیاى آنها این هشدار را پى در پى به ما دادند که نتیجه چنان گناهانى، عذاب جاودان است، و نتیجه چنین اعمال صالحى، نعمت مخلّد و ابدى است، درست مثل اینکه باغبان آگاه و بیدارى اثر وسیع آن بذر خار و گل را براى ما قبلاً بیان کرده باشد، و ما آگاهانه راه خودمان را در این مسیر انتخاب کنیم.
در اینجا به چه کسى مى توانیم ایراد کنیم، و بر چه چیز خرده بگیریم و به کدام قانون اعتراض نمائیم، جز به خودمان!.(1)چ
پی نوشتها : 
1 ـ تفسیر پیام قرآن 6/501




دسته ها : پرسش و پاسخ
چهارشنبه 26 12 1388 17:11
چندی پیش استاد درس اندیشه اسلامی-آقای شهریاری پور- بنا به عادت معهود سوالی مطرح کردند بدین مضمون : " داستان ذو القرنین در قرآن و اینکه مراد از ذوالقرنین کیست؟"
علمای بزرگوارمکانیک سیالات !!!(عبارت از خود استاده) هم فرصت تعطیلات عید را مغتنم شمرده ، ذهن خلاق و پویای خود را درگیر این سوال نمودند و در صدد پاسخ برآمدند.
ما هم با مراجعه به کتاب "180 پرسش و پاسخ مذهبی" اثر "آیت الله مکارم شیرازی" جواب سوال را استخراج نموده خدمت دوستان عرضه می داریم باشد که دوستان استفاده کنند و بعد از دریافت مثبت ناقابل از جناب استاد ما را از دعای خیر فراموش نفرمایند.
 
 
 ذوالقرنین؟؟؟؟؟

در آیه 83 از سوره کهف مى خوانیم: «و یسئلونک عن ذى القرنین قل سأتلوا علیکم منه ذکرا...»

(و از تو درباره ذى القرنین سؤال مى کنند بگو به زودى گوشه اى از سرگذشت او را براى شما بازگو مى کنم)

در اینجا این سؤال مطرح مى شود که ذوالقرنین چه کسى بود؟

‏ در اینکه ذوالقرنین که در قرآن مجید آمده از نظر تاریخى چه کسى بوده است، و بر کدام یک از مردان معروف تاریخ منطبق مى شود؟ در میان مفسران گفتگو بسیار است، نظرات مختلفى در این زمینه ابراز شده که مهمترین آنها سه نظریه زیر است.

اول : بعضى معتقدند او کسى جز «اسکندر مقدونى» نیست، لذا بعضى او را به نام اسکندر ذوالقرنین مى خوانند، و معتقدند که او بعد از مرگ پدرش بر کشورهاى روم و مغرب و مصر تسلط یافت، و شهر اسکندریه را بنا نمود، سپس شام و بیت المقدس را در زیر سیطره خود گرفت، و از آنجا به ارمنستان رفت، عراق و ایران را فتح کرد، سپس قصد «هند» و «چین» نمود و از آنجا به خراسان بازگشت شهرهاى فراوانى بنا نهاد، و به عراق آمد و بعد از آن در شهر «زور» بیمار شد و از دنیا رفت، و به گفته بعضى بیش از 36 سال عمر نکرد، جسد او را به اسکندریه بردند و در آنجا دفن نمودند(1).


دوم: جمعى از مورخین معتقدند ذوالقرنین یکى از پادشاهان «یمن» بوده (پادشاهان یمن بنام «تبع» خوانده مى شدند که جمع آن «تبابعه» است).

از جمله «اصمعى» در تاریخ عرب قبل از اسلام، و «ابن هشام» در تاریخ معروف خود بنام «سیره» و «ابوریحان بیرونى» در «الاثار الباقیة» را مى توان نام برد که از این نظریّه دفاع کرده اند.

حتّى در اشعار «حمیرى ها» (که از اقوام یمن بودند) و بعضى از شعراى جاهلیت اشعارى دیده مى شود که در آنها افتخار به وجود «ذوالقرنین» کرده اند(1).

طبق این فرضیه، سدّى را که ذوالقرنین ساخته، همان سدّ معروف «مأرب» است.

سومین نظریه که ضمناً جدیدترین آنها محسوب مى شود همانست که دانشمند معروف اسلامى «ابوالکلام آزاد» که روزى وزیر فرهنگ کشور هند بود، در کتاب محققانه اى که در این زمینه نگاشته است آمده(2).

طبق این نظریه ذوالقرنین همان «کورش کبیر» پادشاه هخامنشى است.

از آنجا که نظریه اوّل و دوّم تقریباً هیچ مدرک قابل ملاحظه تاریخى ندارد و از آن گذشته، نه اسکندر مقدونى داراى صفاتى است که قرآن براى ذوالقرنین شمرده و نه هیچیک از پادشاهان یمن.

به علاوه «اسکندر مقدونى» سدّ معروفى نساخته، امّا «سدّ مأرب» در «یمن» سدّى است که با هیچیک از صفاتى که قرآن براى سدّ ذوالقرنین ذکر کرده است تطبیق نمى کند، زیرا سدّذوالقرنین طبق گفته قرآن از آهن و مس ساخته شده بود، و براى جلوگیرى از هجوم اقوام وحشى بوده، در حالى که سدّ مأرب از مصالح معمولى، و به منظور جمع آورى آب و جلوگیرى از طغیان سیلابها ساخته شده بود، که شرح آن را قرآن در سوره «سبا» بیان کرده است.

به همین دلیل بحث را بیشتر روى نظریه سوّم متمرکز مى کنیم، و در اینجا لازم مى دانیم به چند امر دقیقاً توجه شود:

الف: نخستین مطلبى که در اینجا جلب توجه مى کند این است که «ذوالقرنین» (صاحب دو قرن) چرا به این نام نامیده شده است؟

بعضى معتقدند این نامگذارى به خاطر آن است که او به شرق و غرب عالم رسید که عرب از آن تعبیر به قرنى الشمس (دو شاخ آفتاب) مى کند.

بعضى دیگر معتقدند که این نام به خاطر این بود که دو قرن زندگى یا حکومت کرد، و در اینکه مقدار قرن چه اندازه است نیز نظرات متفاوتى دارند.

بعضى مى گویند در دو طرف سر او برآمدگى مخصوصى بود و به خاطر آن به ذوالقرنین معروف شد.

و بالاخره بعضى بر این عقیده اند که تاج مخصوص او داراى دو شاخک بود.

و عقائد دیگرى که نقل همه آنها به طول مى انجامد، و چنانکه خواهیم دید مبتکر نظریه سوّم یعنى «ابوالکلام آزاد» از این لقب، استفاده فراوانى براى اثبات نظریه خود کرده است.

ب : از قرآن مجید به خوبى استفاده مى شود که ذوالقرنین داراى صفات ممتازى بود:

ـ خداوند اسباب پیروزیها را در اختیار او قرار داد.

ـ او سه لشگر کشى مهم داشت: نخست به غرب، سپس به شرق و سرانجام به منطقه اى که در آنجا یک تنگه کوهستانى وجود داشته، و در هر یک از این سفرها با اقوامى برخورد کرد

ـ او مرد مؤمن و موحّد و مهربانى بود، و از طریق عدل و داد منحرف نمى شد، و به همین جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود. او یار نیکوکاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود، و به مال و ثروت دنیا علاقه اى نداشت.

ـ او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز.


ـ او سازنده یکى از مهمترین و نیرومندترین سدها است، سدى که در آن بجاى آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شد (واگر مصالح دیگر در ساختمان آن نیز به کار رفته باشد تحت الشعاع این فلزات بود) و هدف او از ساختن این سد کمک به گروهى مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یأجوج و مأجوج بوده است.

ـ او کسى بوده که قبل از نزول قرآن نامش در میان جمعى از مردم شهرت داشت، و لذا قریش یا یهود از پیغمبر(صلى الله علیه وآله) درباره آن سؤال کردند، چنانکه قرآن مى گوید یسئلونک عن ذى القرنین: «از تو درباره ذوالقرنین سؤال مى کنند».

اما از قرآن چیزى که صریحاً دلالت کند او پیامبر بوده استفاده نمى شود هر چند تعبیراتى در قرآن هست که اشعار به این معنى دارد چنانکه در تفسیر آیات سابق گذشت.

از بسیارى از روایات اسلامى که از پیامبر(صلى الله علیه وآله) و ائمه اهلبیت(علیهم السلام)نقل شده نیز مى خوانیم: «او پیامبر نبود بلکه بنده صالحى بود»(1)

ج: اساس قول سوم (ذوالقرنین کورش کبیر بوده است) به طور بسیار فشرده بر دو اصل استوار است:

نخست اینکه: سؤال کنندگان درباره این مطلب از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)طبق روایاتى که در شأن نزول آیات نازل شده است یهود بوده اند، و یا قریش به تحریک یهود، بنابراین باید ریشه این مطلب را در کتب یهود پیدا کرد.

از میان کتب معروف یهود به کتاب دانیال فصل هشتم بازمى گردیم، در آنجا چنین مى خوانیم:

«در سال سلطنت «بل شصّر» به من که دانیالم رؤیائى مرئى شد بعد از رؤیائى که اولاً به من مرئى شده بود، و در رؤیا دیدم، و هنگام دیدنم چنین شد که من در قصر «شوشان» که در کشور «عیلام» است بودم و در خواب دیدم که در نزد نهر «اولاى» هستم و چشمان خود را برداشته نگریستم و اینک قوچى در برابر نهر باستاد و صاحب دو شاخ بود، و شاخهایش بلند... و آن قوچ را به سمت «مغربى» و «شمالى» و «جنوبى» شاخ زنان دیدم، و هیچ حیوانى در مقابلش مقاومت نتوانست کرد، و از اینکه احدى نبود که از دستش رهائى بدهد لهذا موافق رأى خود عمل مى نمود و بزرگ مى شد...»(1)

پس از آن در همین کتاب از «دانیال» چنین نقل شده: «جبرئیل بر او آشکار گشت و خوابش را چنین تعبیر نمود:

قوچ صاحب دو شاخ که دیدى ملوک مدائن و فارس است (یا ملوک ماد و فارس است).

یهود از بشارت رؤیاى دانیال چنین دریافتند که دوران اسارت آنها با قیام یکى از پادشاهان ماد و فارس ، و پیروز شدنش بر شاهان بابل، پایان مى گیرد، و از چنگال بابلیان آزاد خواهند شد.

چیزى نگذشت که «کورش» در صحنه حکومت ایران ظاهر شد و کشور ماد و فارس را یکى ساخت، و سلطنتى بزرگ از آن دو پدید آورد، و همانگونه که رؤیاى دانیال گفته بود که آن قوچ شاخهایش را به غرب و شرق و جنوب مى زند کورش نیز در هر سه جهت فتوحات بزرگى انجام داد.

یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین به آنها داد.

جالب اینکه در تورات در کتاب «اشعیا» فصل 44 شماره 28 چنین مى خوانیم: «آنگاه در خصوص کورش مى فرماید که شبان من اوست، و تمامى مشیتم را به اتمام رسانده به «او رشلیم خواهد گفت که بنا کرده خواهى شد».

این جمله نیز قابل توجه است که در بعضى از تعبیرات تورات، از کورش تعبیر به عقاب مشرق، و مرد تدبیر که از مکان دور خوانده خواهد شد آمده است (کتاب اشعیا فصل 46 شماره 11).


دوم: اینکه در قرن نوزدهم میلادى در نزدیکى استخر در کنار نهر «مرغاب» مجسمه اى از کورش کشف شد که تقریباً به قامت یک انسان است، و کورش را در صورتى نشان مى دهد که دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجى به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ هاى قوچ در آن دیده مى شود.

این مجسمه که نمونه بسیار پرارزشى از فنّ حجّارى قدیم است آنچنان جلب توجه دانشمندان را نمود که گروهى از دانشمندان آلمانى فقط براى تماشاى آن به ایران سفر کردند.

از تطبیق مندرجات تورات با مشخصّات این مجسمه این احتمال در نظر این دانشمند کاملاً قوت گرفت که نامیدن «کورش» به «ذوالقرنین» (صاحب دوشاخ) از چه ریشه اى مایه مى گرفت، و همچنین چرا مجسمه سنگى کورش داراى بالهائى همچون بال عقاب است، و به این ترتیب بر گروهى از دانشمندان مسلّم شد که شخصیت تاریخى ذوالقرنین از این طریق کاملاً آشکار شده است.

آنچه این نظریه را تأیید مى کند اوصاف اخلاقى است که در تاریخ براى کورش نوشته اند.

هر ودوت مورخ یونانى مى نویسد: «کورش» فرمان داد تا سپاهیانش جز به روى جنگجویان شمشیر نکشند، و هر سرباز دشمن که نیزه خود را خم کند او را نکشند، و لشگر کورش فرمان او را اطاعت کردند بطوریکه توده ملت، مصائب جنگ را احساس نکردند.

و نیز «هرودوت» درباره او مى نویسد: کورش پادشاهى کریم و سخى و بسیار ملایم و مهربان بود، مانند دیگر پادشاهان به اندوختن مال حرص نداشت بلکه نسبت به کرم و عطا حریص بود، ستم زدگان را از عدل و داد برخوردار مى ساخت و هرچه را متضمن خیر بیشتر بود دوست مى داشت.

و نیز مورّخ دیگر «ذى نوفن» مى نویسد: کورش پادشاه عاقل و مهربان بود وبزرگى ملوک با فضائل حکماء در او جمع بود، همّتى فائق، وجودى غالب داشت، شعارش خدمت انسانیّت و خوى او بذل عدالت بود، و تواضع و سماحت در وجود او جاى کبر و عجب را گرفته بود.


جالب اینکه این مورّخان که کورش را این چنین توصیف کرده اند از تاریخ نویسان بیگانه بودند نه از قوم یا ابناء وطن او، بلکه اهل یونان بودند و مى دانیم مردم یونان به نظر دوستى به کورش نگاه نمى کردند، زیرا با فتح «لیدیا» به دست کورش شکست بزرگى براى ملت یونان فراهم گشت.

طرفداران این عقیده مى گویند اوصاف مذکور در قرآن مجید درباره ذوالقرنین با اوصاف کورش تطبیق مى کند.

از همه گذشته کورش سفرهائى به شرق غرب و شمال انجام داد که در تاریخ زندگانیش به طور مشروح آمده است، و با سفرهاى سه گانه اى که در قرآن ذکر شده قابل انطباق مى باشد:

نخستین لشگرکشى کورش به کشور «لیدیا» که در قسمت شمال آسیاى صغیر قرار داشت صورت گرفت، و این کشور نسبت به مرکز حکومت کورش جنبه غربى داشت.

هرگاه نقشه ساحل غربى آسیاى صغیر را جلو روى خود بگذاریم خواهیم دید که قسمت اعظم ساحل در خلیجک هاى کوچک غرق مى شود، مخصوصاً در نزدیکى «ازمیر» که خلیج صورت چشمه اى به خود مى گیرد.

قرآن مى گوید ذوالقرنین در سفر غربیش احساس کرد خورشید در چشمه گلالودى فرو مى رود.

این صحنه همان صحنه اى بود که کورش به هنگام فرو رفتن قرص آفتاب (در نظر بیننده) در خلیجک هاى ساحلى مشاهده کرد.

لشکرکشى دوّم کورش به جانب شرق بود، چنانکه «هرودوت» مى گوید: این هجوم شرقى کورش بعد از فتح «لیدیا» صورت گرفت، مخصوصاً طغیان بعضى از قبائل وحشى بیابانى کورش را به این حمله واداشت.

تعبیر قرآن «حتى اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونها سترا»(1) اشاره به سفر کورش به منتهاى شرق است که مشاهده کرد خورشید بر قومى طلوع مى کند که در برابر تابش آن سایبانى ندارند اشاره به اینکه آن قوم بیابان گرد و صحرانورد بودند.


کورش لشگرکشى سومى داشته که به سوى شمال، به طرف کوههاى قفقاز بود، تا به تنگه میان دو کوه رسید، و براى جلوگیرى از هجوم اقوام وحشى با درخواست مردمى که در آنجا بودند در برابر تنگه سدّ محکمى بنا کرد.

این تنگه در عصر حاضر تنگه «داریال» نامیده مى شود که در نقشه هاى موجود میان «ولادى کیوکز» و «تفلیس» نشان داده مى شود، در همانجا که تاکنون دیوار آهنى موجود است، این دیوار همان سدى است که کورش بنا نموده زیرا اوصافى که قرآن درباره سد ذوالقرنین بیان کرده کاملا بر آن تطبیق میکند.

این بود خلاصه آنچه در تقویت نظریه سوم بیان شده است.(1)

درست است که در این نظریه نیز نقطه هاى ابهامى وجود دارد، ولى فعلاً مى توان از آن به عنوان بهترین نظریه درباره تطبیق ذوالقرنین بر رجال معروف تاریخى نام برد.(2)

 نوشته شده توسط عزیز سالمی


--------------------------------------------------------------------------------

1 ـ تفسیر فخر رازى ذیل آیات مورد بحث و کامل ابن اثیر جلد 1 صفحه 287، بعضى معتقدند نخستین کسى که این نظریه را ابراز کرده شیخ ابوعلى سینا در کتاب الشفاء بوده است.

2 ـ المیزان جلد 13 صفحه 414.

3 ـ این کتاب به فارسى ترجمه شده و بنام «ذوالقرنین یا کورش کبیر» انتشار یافته، و بسیارى از مفسران و مورخان معاصر، این نظریه را بالحن موافق در کتابهاى خود مشروحاً آورده اند.

4 ـ به تفسیر نورالثقلین جلد سوم صفحات 294 و 295 مراجعه شود.

5 ـ کتاب دانیال فصل هشتم جمله هاى 1 ـ 4

6 ـ سوره کهف آیه 90

7 ـ براى توضیح بیشتر به کتاب «ذوالقرنین یا کورش کبیر» و همچنین «فرهنگ قصص قرآن» مراجعه شود.

8 ـ تفسیر نمونه 12/542

 
دسته ها : پرسش و پاسخ
چهارشنبه 26 12 1388 17:6
فلسفه آفرینش شیطان چیست؟
 
بسیارى سؤال مى کنند که اگر انسان براى تکامل و نائل شدن به سعادت از طریق بندگى خدا آفریده شده، وجود شیطان که یک موجود ویرانگر ضد تکاملى است چه دلیلى مى تواند داشته باشد؟ آنهم موجودى هوشیار، کینه توز، مکار، پرفریب و مصمم!
‏ اگر اندکى بیندیشیم خواهیم دانست که وجود این دشمن کمکى است به پیشرفت تکامل انسانها.
راه دور نرویم همیشه نیروهاى مقاوم در برابر دشمنان سرسخت جان مى گیرند، و سیر تکاملى خود را مى پیمایند.
فرماندهان و سربازان ورزیده و نیرومند کسانى هستند که در جنگهاى بزرگ با دشمنان سرسخت درگیر بوده اند.
سیاستمداران با تجربه و پر قدرت آنها هستند که در کوره هاى سخت بحرانهاى سیاسى با دشمنان نیرومندى دست و پنجه نرم کرده اند.
قهرمانان بزرگ کشتى آنها هستند که با حریفهاى پرقدرت و سرسخت زورآزمائى کرده اند.
بنابراین چه جاى تعجب که بندگان بزرگ خدا با مبارزه مستمر و پى گیر در برابر «شیطان» روز به روز قویتر و نیرومندتر شوند!
دانشمندان امروز در مورد فلسفه وجود میکربهاى مزاحم مى گویند: اگر آنها نبودند سلولهاى بدن انسان در یک حالت سستى و کرخى فرو مى رفتند، و احتمالاً نمو بدن انسانها از 80 سانتیمتر تجاوز نمى کرد، همگى به صورت آدمهاى کوتوله بودند، و به این ترتیب انسانهاى کنونى با مبارزه جسمانى با میکربهاى مزاحم نیرو و نمو بیشترى کسب کرده اند.
و چنین است روح انسان در مبارزه با شیطان و هواى نفس.
اما این بدان معنا نیست که شیطان وظیفه دارد بندگان خدا را اغوا کند، شیطان از روز اول خلقتى پاک داشت، مانند همه موجودات دیگر، انحراف و انحطاط و بدبختى و شیطنت با اراده و خواست خودش به سراغش آمد، بنابراین خداوند ابلیس را از روز اول شیطان نیافرید، او خودش خواست شیطان باشد ولى در عین حال شیطنت او نه تنها زیانى به بندگان حق طلب نمى رساند بلکه نردبان ترقى آنها است 
منتها این سؤال باقى مى ماند که چرا خداوند درخواست او را درباره ادامه حیاتش پذیرفت، و چرا فوراً نابودش نکرد؟!
پاسخ این سؤال همان است که در بالا گفته شد و به تعبیر دیگر:
عالم دنیا میدان آزمایش و امتحان است (آزمایشى که وسیله پرورش و تکامل انسانها است). و مى دانیم آزمایش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفانها و بحرانها امکان پذیر نیست.
البته اگر شیطان هم نبود هواى نفس و وسوسه هاى نفسانى انسان را در بوته آزمایش قرار مى داد، اما با وجود شیطان این تنور آزمایش داغ تر شد، چرا که شیطان عاملى است از برون و هواى نفس عاملى است از درون!(1)
چگونه ممکن است خداوند ما را در مقابل چنین دشمن بى رحم و نیرومند تنها بگذارد؟ و آیا این امر با حکمت و عدل او هماهنگ است؟
پاسخ این سؤال را از توجه به یک نکته مى توان دریافت و آن اینکه همانگونه که در قرآن مجید آمده خداوند مؤمنان را با لشگریانى از فرشتگان مجهز مى کند، و نیروهاى غیبى و معنوى جهان را با آنها که در مسیر جهاد نفس و جهاد دشمن پیکار مى کنند همراه مى سازد:
«اِنَّ الَّذِیْنَ قالُوا رَبُّنا اللهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ اَلاّتَخافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِىْ کُنْتُمْ تُوْعَدُوْنَ نَحْنُ أَوْلیائُکُمْ فِى الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِى الآخِرَةِ»
: «کسانى که گفتند: پروردگار ما خدا است، سپس استقامت کردند، فرشتگان، بر آنها نازل مى شوند که نترسید و غمگین نباشید و بشارت بر شما باد بهشتى که به آن وعده داده شده اید، و ما یاران و مددکاران شما در زندگى دنیا و در آخرت هستیم» (فصلت/30 ـ 31).
نکته مهم دیگر اینکه شیطان هرگز سرزده وارد خانه دل ما نمى شود، و از مرزهاى کشور روح ما بى گذرنامه نمى گذرد، حمله او هرگز غافلگیرانه نیست، او با اجازه خود ما وارد مى شود، آرى او از در وارد مى شود نه از روزن، و این خود ما هستیم که در را به روى او مى گشائیم، همانگونه که قرآن مى گوید:
«اِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِیْنَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِم یَتَوَکَّلُونَ ـ اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِیْنَ یَتَوَلَّونَهُ وَالَّذِیْنَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُوْنَ»
: «او سلطه بر کسانى که ایمان دارند و توکل بر پروردگارشان مى کنند ندارد، تنها تسلط او بر کسانى است که او را به دوستى و سرپرستى خود برگزینند، و به او شرک مىورزند (و فرمانش را در برابر فرمان خدا لازم الاجراء مى دانند) (نحل/99 ـ 100).
اصولاً اعمال انسانها است که زمینه هاى نفوذ شیطان را فراهم مى سازد، چنانکه قرآن مى گوید: «
اِنَّ الْمُبَذِّرِیْن کانُوا اِخْوانَ الشَّیاطِیْنِ»
: «تبذیر کنندگان برادران شیاطینند» (اسراء/27).
ولى به هر حال براى نجات از دامهاى رنگارنگ او و لشگریان گوناگونش در اشکال مختلف شهوات، مراکز فساد، سیاستهاى استعمارى، مکتبهاى انحرافى و فرهنگهاى فاسد و مفسد، راهى جز پناه بردن به ایمان و تقوى و سایه لطف پروردگار و سپردن خویشتن به ذات پاک او نیست همان گونه که قرآن مى فرماید:
«وَلَوْلا فَضْلُ اللهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّیْطانُ اِلاَّ قَلِیْلا»:
«اگر فضل و رحمت الهى نبود همه شما جز گروه اندکى، از شیطان پیروى مى کردید» (نساء / 83).(2)

پی نوشت ها : 

1 ـ تفسیر نمونه 19/345
2 ـ تفسیر پیام قرآن 1/423




دسته ها : پرسش و پاسخ
شنبه 22 12 1388 16:6
پیامبر اسلام (ص) قبل از نبوت چه آئینى داشت؟

‏در اینکه پیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه وآله) قبل از بعثت هرگز براى بت سجده نکرد و از خط توحید منحرف نشد شکى نیست، و تاریخ زندگى او نیز به خوبى این معنى را منعکس مى کند اما در اینکه بر کدام آئین بوده؟ در میان علما گفتگو است.
بعضى او را پیرو آئین مسیح (علیه السلام) مى دانند، چرا که قبل از بعثت پیامبر (صلى الله علیه وآله)، آئین رسمى و غیر منسوخ، آئین او بوده است.
بعضى دیگر او را پیرو آئین ابراهیم (علیه السلام) مى دانند، چرا که «شیخ الانبیاء» و پدر پیامبران است و در بعضى از آیات قرآن آئین اسلام به عنوان آئین ابراهیم معرفى شده «ملة ابیکم ابراهیم» (حج ـ 78).
بعضى نیز اظهار بى اطلاعى کرده و گفته اند: مى دانیم آئینى داشته، اما کدام آئین؟ بر ما روشن نیست!
گرچه هر یک از این اقوال وجهى دارد، اما هیچکدام مسلم نیست، و مناسب تر از اینها قول چهارمى است و آن اینکه: پیامبر (صلى الله علیه وآله) شخصاً برنامه خاصى از سوى خداوند داشته که بر طبق آن عمل مى کرده، و در حقیقت، آئین مخصوص خودش بوده، تا زمانى که اسلام بر او نازل گشت.
شاهد این سخن حدیثى است که در نهج البلاغه آمده، که مى گوید: «خداوند از آن زمان که رسول خدا از شیر باز گرفته شد بزرگ ترین فرشته اش را قرین وى ساخت، تا شب و روز او را به راههاى مکارم، و طرق اخلاق نیک سوق دهد».
مأموریت چنین فرشته اى دلیل بر وجود یک برنامه اختصاصى است.
شاهد دیگر اینکه در هیچ تاریخى نقل نشده است که پیغمبر اسلام (صلى الله علیه وآله) در معابد یهود یا نصارى یا مذهب دیگر مشغول عبادت شده باشد، نه در کنار کفار در بتخانه بود، و نه در کنار اهل کتاب در معابد آنان، در عین حال پیوسته خط و طریق توحید را ادامه مى داد، و به اصول اخلاق و عبادت الهى سخت پایبند بود.
روایات متعددى نیز ـ طبق نقل علامه مجلسى در بحار الانوار ـ در منابع اسلامى آمده است که پیامبر (صلى الله علیه وآله) از آغاز عمرش مؤید به روح القدس بود و با چنین تأییدى مسلماً بر اساس الهام روح القدس عمل مى کرد.
«علامه مجلسى» شخصاً معتقد است که پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله)قبل از مقام رسالت داراى مقام نبوت بوده، گاه فرشتگان با او سخن مى گفتند، و صداى آنها را مى شنید، و گاه در رؤیاى صادقه به او الهام الهى مى شد، و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسید، و قرآن و اسلام رسماً بر او نازل شد، او شش دلیل بر این معنى ذکر مى کند که بعضى از آنها با آنچه در بالا آوردیم هماهنگ است (توضیح بیشتر را مى توانید در جلد 18 بحارالانوار صفحه 277 به بعد مطالعه کنید).(1)
پی نوشتها: 
 1 ـ تفسیر نمونه جلد 20 صفحه 507



دسته ها : پرسش و پاسخ
چهارشنبه 23 10 1388 20:54
چرا خداوند شیطان را آفرید؟
بسیارى سؤال مى کنند که اگر انسان براى تکامل و نائل شدن به سعادت از طریق بندگى خدا آفریده شده، وجود شیطان که یک موجود ویرانگر ضد تکاملى است چه دلیلى مى تواند داشته باشد؟ آنهم موجودى هوشیار، کینه توز، مکار، پرفریب و مصمم!
‏اگر اندکى بیندیشیم خواهیم دانست که وجود این دشمن کمکى است به پیشرفت تکامل انسانها.
راه دور نرویم همیشه نیروهاى مقاوم در برابر دشمنان سرسخت جان مى گیرند، و سیر تکاملى خود را مى پیمایند.
فرماندهان و سربازان ورزیده و نیرومند کسانى هستند که در جنگهاى بزرگ با دشمنان سرسخت درگیر بوده اند.
سیاستمداران با تجربه و پر قدرت آنها هستند که در کوره هاى سخت بحرانهاى سیاسى با دشمنان نیرومندى دست و پنجه نرم کرده اند.
قهرمانان بزرگ کشتى آنها هستند که با حریفهاى پرقدرت و سرسخت زورآزمائى کرده اند.
بنابراین چه جاى تعجب که بندگان بزرگ خدا با مبارزه مستمر و پى گیر در برابر «شیطان» روز به روز قویتر و نیرومندتر شوند!
دانشمندان امروز در مورد فلسفه وجود میکربهاى مزاحم مى گویند: اگر آنها نبودند سلولهاى بدن انسان در یک حالت سستى و کرخى فرو مى رفتند، و احتمالاً نمو بدن انسانها از 80 سانتیمتر تجاوز نمى کرد، همگى به صورت آدمهاى کوتوله بودند، و به این ترتیب انسانهاى کنونى با مبارزه جسمانى با میکربهاى مزاحم نیرو و نمو بیشترى کسب کرده اند.
و چنین است روح انسان در مبارزه با شیطان و هواى نفس.
اما این بدان معنا نیست که شیطان وظیفه دارد بندگان خدا را اغوا کند، شیطان از روز اول خلقتى پاک داشت، مانند همه موجودات دیگر، انحراف و انحطاط و بدبختى و شیطنت با اراده و خواست خودش به سراغش آمد، بنابراین خداوند ابلیس را از روز اول شیطان نیافرید، او خودش خواست شیطان باشد ولى در عین حال شیطنت او نه تنها زیانى به بندگان حق طلب نمى رساند بلکه نردبان ترقى آنها است .
منتها این سؤال باقى مى ماند که چرا خداوند درخواست او را درباره ادامه حیاتش پذیرفت، و چرا فوراً نابودش نکرد؟!
پاسخ این سؤال همان است که در بالا گفته شد و به تعبیر دیگر:
عالم دنیا میدان آزمایش و امتحان است (آزمایشى که وسیله پرورش و تکامل انسانها است). و مى دانیم آزمایش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفانها و بحرانها امکان پذیر نیست.
البته اگر شیطان هم نبود هواى نفس و وسوسه هاى نفسانى انسان را در بوته آزمایش قرار مى داد، اما با وجود شیطان این تنور آزمایش داغ تر شد، چرا که شیطان عاملى است از برون و هواى نفس عاملى است از درون!(1)
پاسخ به یک سؤال
در اینجا این سؤال پیش مى آید که چگونه ممکن است خداوند ما را در مقابل چنین دشمن بى رحم و نیرومند تنها بگذارد؟ و آیا این امر با حکمت و عدل او هماهنگ است؟
پاسخ این سؤال را از توجه به یک نکته مى توان دریافت و آن اینکه همانگونه که در قرآن مجید آمده خداوند مؤمنان را با لشگریانى از فرشتگان مجهز مى کند، و نیروهاى غیبى و معنوى جهان را با آنها که در مسیر جهاد نفس و جهاد دشمن پیکار مى کنند همراه مى سازد: «اِنَّ الَّذِیْنَ قالُوا رَبُّنا اللهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ اَلاّتَخافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِىْ کُنْتُمْ تُوْعَدُوْنَ نَحْنُ أَوْلیائُکُمْ فِى الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِى الآخِرَةِ»: «کسانى که گفتند: پروردگار ما خدا است، سپس استقامت کردند، فرشتگان، بر آنها نازل مى شوند که نترسید و غمگین نباشید و بشارت بر شما باد بهشتى که به آن وعده داده شده اید، و ما یاران و مددکاران شما در زندگى دنیا و در آخرت هستیم» (فصلت/30 ـ 31).
نکته مهم دیگر اینکه شیطان هرگز سرزده وارد خانه دل ما نمى شود، و از مرزهاى کشور روح ما بى گذرنامه نمى گذرد، حمله او هرگز غافلگیرانه نیست، او با اجازه خود ما وارد مى شود، آرى او از در وارد مى شود نه از روزن، و این خود ما هستیم که در را به روى او مى گشائیم، همانگونه که قرآن مى گوید: «اِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِیْنَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِم یَتَوَکَّلُونَ ـ اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِیْنَ یَتَوَلَّونَهُ وَالَّذِیْنَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُوْنَ»: «او سلطه بر کسانى که ایمان دارند و توکل بر پروردگارشان مى کنند ندارد، تنها تسلط او بر کسانى است که او را به دوستى و سرپرستى خود برگزینند، و به او شرک مىورزند (و فرمانش را در برابر فرمان خدا لازم الاجراء مى دانند) (نحل/99 ـ 100).
اصولاً اعمال انسانها است که زمینه هاى نفوذ شیطان را فراهم مى سازد، چنانکه قرآن مى گوید: «اِنَّ الْمُبَذِّرِیْن کانُوا اِخْوانَ الشَّیاطِیْنِ»: «تبذیر کنندگان برادران شیاطینند» (اسراء/27).
ولى به هر حال براى نجات از دامهاى رنگارنگ او و لشگریان گوناگونش در اشکال مختلف شهوات، مراکز فساد، سیاستهاى استعمارى، مکتبهاى انحرافى و فرهنگهاى فاسد و مفسد، راهى جز پناه بردن به ایمان و تقوى و سایه لطف پروردگار و سپردن خویشتن به ذات پاک او نیست همان گونه که قرآن مى فرماید:
«وَلَوْلا فَضْلُ اللهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّیْطانُ اِلاَّ قَلِیْلا»: «اگر فضل و رحمت الهى نبود همه شما جز گروه اندکى، از شیطان پیروى مى کردید» (نساء / 83).(2)
پی نوشت ها:
1 ـ تفسیر نمونه 19/345
2 ـ تفسیر پیام قرآن 1/423



دسته ها : پرسش و پاسخ
چهارشنبه 23 10 1388 20:49
X