شهدای گمنام..
.بی نام و نشان کنار هم خوابیدند
یک عمر به بی نامی خود بالیدند
خوشحال
ز همنامی خود با زهرا
بالا سرشان مادر خود را دیدند
از عشق به او و ذوق دیدار حضور
سرمست شدند و چادرش بوسیدند
از عطر حضور حضرت زهرا بود
کاین طور تمام شهدا خندیدند
بر روی همه نوشته:"گمنام شهید"!!!
- اما شهدا برای ما امیدند
امید شفاعت همه در محشر
وقتی که همه ز کار خود نالیدند
آنان که همه زندگی ما هستند
رفتند و گل شهید را بوئیدند
رفتند که پاینده بماند ایران
گمنام شدند و تا ابد جاویدند
معراج شهدا...
آنان که دل از ما ببریدند رفتند
وقت سحر از خواب پریدند رفتند
بر روی کمر به رنگ سرخ سینه
یک فاطمه با عشق نوشتند رفتند
*******
آنروز دلم هوای رفتن را کرد.
امروز دلم با نپریدن تا کرد
آنروز دلم مهدی زهرا می خواست
دل بود که مهدی همه امضا می کرد
******
.من رفتم تا بسوی معراج شهید
سرمست شدم زبوی معراج شهید
ای کاش تمام زندگی ام این بود
ساکن بشوم به کوی معراج شهید
********
.آنجا دلم از غصه تماشایی داشت
آنجا همه ی دلم تمنایی داشت
کاین مضطر جامانده ی آشفته، کنون
ای کاش میان شهدا جایی داشت
*********
آن روز برای اولین باری بود
که پای دلم بسوی آنجا می رفت
من بودم و یک ضریح گل های شهید
تنها همه ی دلم به دریا می رفت
*********
بیت الشهدا...
اتل متل ، یه اتاق، پر از عکس شهیده
یک سو علی ، محمد، یک طرفم سعیده
سربندهای رنگارنگ، رو هر کدوم یه اسمه
یکی "فدای مهدی" یا "گدای فاطمه"
پا که می ذاری اینجا ، می افتی یاد خدا
نوشته رو سر درش ، "خوش آمدی به اینجا"
در و که باز می کنی، چندتا عکس و می بینی
به یاد روزای جنگ، می ری اونجا می شینی
زل می زنی به عکسا، ولی صدات نمیاد
خیره می شی به قابا، دلت یه چیزی می خواد
رو تاقچه ی این اتاق، چند تا عکس شهیده
یکی داره می خنده ، یکی سرش بریده
تو این اتاق وقتی که ، می ری به روزای جنگ
می گی آهای بچه ها ، دلم شده خیلی تنگ
چشم و اگه ببندی ، در دل و باز کنی
اگه بخوای می بینی ، می تونی پرواز کنی
برا یه لحظه پلکا ، می ره یهو روی هم
هوا که خیلی خوب بود ، چرا شده خیلی دم
می بینی روی خاکریز، حاج اسماعیل ایستاده
اون طرفم شهیدی ، غریبونه جون داده
حاج اسماعیل می خنده ، تو هم بهش می خندی
سلام بهش می کنی ، سر بندش و می بندی
می ری به والفجر هشت ، دل می زنی به اروند
تو عکس دسته جمعی ، یکی می گه یه لبخند
موجای رود اروند ، همیشه پر خروشند
غواصا هر روز و شب ، تو کار و جنب و جوشند
دلت باهات را میاد ، یه سر میری به مجنون
همون جا که هر دلی ، از غریبیش شده خون
این نیزارا حرف دارن ، غم توی سینه دارن
می گن که چندتا شهید ، هنوز در انتظارن
دلت می ره به فکه ، رو ماسه ها می شینه
وقتی نگاه می کنی ، یه قتلگاه می بینه
میگن غروب فکه ، به دل تنگی میاره
می گن خیلی غریبه ، این غم انتظاره
یه سر می ری شلمچه ، یه سر می ری به مهران
می ری به دهلاویه ، به قتلگاه چمران
با ادب و احترام ، دست می ذاری رو سینه
سلام می دی به چمران ، دلت می شه آئینه
یه سر می ری قتلگاه ، می گی چه کربلائی
چشم و اگه ببندی ، می شنوی صدایی
صدای توپ و تانکه! یا صدای خمپاره س!
گوشات یهو تیز می شه ، چون از گلوی پاره س!
صداش بالا نمیاد ، نامفهوم و مبهمه
با پلکاش گفت : السلام ، علیک یا فاطمه
...دیگه کجا نرفتی ؟ آهان- به یادم افتاد
طلائیه نرفتم ، روزاش نرفته از یاد
همون روزای خونی ، همون شبای نازش
شب و قنوتای وتر ، دل و راز و نیازش
همون سنگر خاکی ، همون شبای پرواز
همون میادین مین ، همون صفای پرواز
طلائیه یادته؟!، ترکشای خمپاره ش
یا که میون کانال ، جنازه های پاره ش
طلائیه یادته ، اون میدونای مینش
اون بچه های شیر و اون خاکریز و کمینش...
به هر کجا که باشه ، دلم فقط پر کشید
غصه می خوردم چرا ، چشمم روزا رو ندید
روزای بمب و موشک ، روزای مین و سنگر
روزای شیمیایی ، قربونی های بی سر
روزای دل واپسی ، برای پر کشیدن
یا اینکه تو سنگرا ، آقا مهدی رو دیدن
روزای گرم و شرجی ، روزای آب و تابش
شبای پر ستاره ش ، یا سنگرای خوابش
روزای لبخند زدن ، که رایج جبهه بود
روزای بعد حمله ، یکی بودش یا نبود
چه لحظه هایی داشتیم ، چه روزایی گذشتند
صد وای و حیف و افسوس ، جا مونده ها نرفتند...
تو حال بودم که دیدم ، یهو هوا عالی شد
زیر پاهام جای خاک ، خالی شد و قالی شد
پیش چشام یه لحظه ، دیدم چقدر سفید شد
یهو دیدم که اتاق ، پر از عکس شهید شد
همون اتاق که الان ، پر از پلاک و قابه
یا جای درس خونده ، یا که نماز و خوابه
همون اتاق که الان ، دارالشفای درده
عکسای روی دیوار، من و دیوونه کرده
شهید همت و عباس، طوقانی و علمدار
باکری و زین الدین، حاج کاظم رستگار
سید علی حکیم ، حمید شمخانی
مهرداد مجد زاده، حمید رمضانی
مرعشی و علی پور، کردونی و فضل الله
بخون برا شادی شون، یه حمد سه قل هو الله...
من موندم و این اتاق، که خیلی مجنونشم
راست حسینی بگم، یه دنیا مدیونشم
هر کسی این شعر و خوند،ببره از من یه نام
دعا کنه شهید شم مثل شهید گمنام
قربونتون والسلام
تشییع شهدا...
دسته دسته شهید آوردند
بی نشانی جدید آوردند
از دیار عروج لاله ی سرخ
عاشقانی رشید آوردند
او که در حسرت رفیقش گفت:
" دوستم پر کشید" آوردند
مادری در فراق فرزندش
که هنوزش ندید آوردند
او که مثل کبوتران دلشاد
بی مهابا پرید آوردند
هر که را لایق خریدن نیست
او که زهرا خرید آوردند
این حقیقت برای من سخت است
او که بی سر دوید آوردند!!!
زندگانی برای او سخت است
اینک ، او را شهید
آوردند
| درد سر یک موجی! | |
| 26 فروردین 1387 ساعت 11:29 | |
| اوایل خدمتم بود. من و رضایی خیلی به هم وابسته بودیم به طوری که نمی توانستیم دوری یکدیگر را تحمل کنیم. از وقتی که رضایی به آموزش رفت آرام و قرار نداشتم. مدام دلم هوای او را میکرد به گونهای که برای دیدنش روز شماری میکردم. بعد از روزها انتظار و ناراحتی، رضایی را به طور اتفاقی در جزیره مینو دیدم. خیلی خوشحال شدم. او را در آغوش گرفتم و حسابی با او خوش و بش کردم. از او خواستم به سنگر ما بیاید. رضایی هم قبول کرد. توی سنگر بچهها دور هم جمع شده بودند و میگفتند و میخندیدند. ساعت از نیمههای شب گذشته بود که یکی از سربازان گرگانی که دچار موج گرفتگی شده بود و از لحاظ روحی در شرایط مناسبی نبود، با اسلحه وارد سنگر شد. با فریاد و سر صدا همه ی بچهها را از خواب بیدار کرد و اسلحه را به سمت آنها نشانه گرفت. بچهها همگی دچار وحشت شدند و هاج واج مانده بودند که چه کار کنند. هر کدام برای نجات جان خود پشت چیزی پناه میگرفت. هرگاه که لوله تفنگ به سمت یکی از بچهها میگشت او داد و بی داد راه میانداخت ولوله ی عجیبی در سنگر به پا شده بود. بچهها مطابق دستور سرباز گرگانی دستهایشان را بالا گرفتند و تکان نمیخوردند. فقط به چشمانش خیره شده بودند و حرکات او را زیر نظر داشتند. رضایی هم که به سنگر ما آمده بود از ترس رفت پشت من و جنب نمیخورد. بعد از چند لحظه یکی از بچهها او را آرام کرد و تفنگ را از دستش گرفت. وقتی خطر تهدید از بین رفت و خیال بچهها راحت شد. همگی زدند زیر خنده و مدام حرکات و سکنات یکدیگر را بیان میکردند و میخندیدند. |
| شیر کُش! | |
| 26 فروردین 1387 ساعت 11:16 | |||||||||||||
| جا به جایی هایی
در لشکر انجام شده بود. در این میان، شیردل هم مسئولیتی را در گردان بهداری به عهده
گرفت. سرعت نقل و انتقالات، باعث شده بود تا نیروها به طور کامل به هم معرفی نشوند و این امر، بعضاً مشکلات و ناهماهنگی هایی را به دنبال داشت. در همان اوایل کار، شیر دل با مرکز ترابری تماس گرفته و تقاضای آمبولانس می کند. سربازی که آن سوی گوشی بود خیلی خشک و جدی پاسخ داد که این کار فعلاً مقدور نیست. اصرار پیاپی شیر دل هم تاثیری در اجابت خواسته او نداشت. او دلخور می شود و شاید برای این که خودی نشان دهد از سرباز می خواهد تا خودش را معرفی کند. سرباز نیز با خونسردی کامل می گوید: ـ هر کی تماس گرفته باید خودش رو معرفی کند. شیر دل که بِهِش بر خورده بود صدایش را درشت می کند و با قاطعیت می گوید: ـ من شیردل هستم... شما ؟! و سرباز که گویا قصد باج دادن! ندارد با جدیت می گوید: ـ من هم شیرکش هستم... شیردل که تاکنون سربازی را به این جسارت ندیده بود با عصبانیت تماس را قطع می کند و با عجله، خود را به مقر بچه های ترابری می رساند. هر کس او را در آن حال می دید می فهمید که قصد تنبیه کسی را دارد. شیردل با چهره ای سرخ و نگاهی متورم وارد مقر می شود. ورود بی موقع او با قیافه آن چنانی، توجه همه را به خود جلب می کند. بعضی نیز با تحیّر، نیم خیز می شوند. شیردل چشم غره ای به همه می رود و صدایش را خشن می کند. ـ من شیردل هستم، کی بود که چند لحظه پیش پشت خط بود؟ سربازی نازک اندام از آن میان برخاست و آمد جلوی او ایستاد. ـ من بودم قربان! ـ تو بودی جوجه؟ تو می خواستی شیر بکشی؟ بگو اسمت چیه تا بدم حالت رو جا بیارن؟! ـ شیرکُش هستم قربان... اعزامی از سوادکوه. شیردل نگاه آرام سرباز را که می بیند کمی تأمل می کند. ـ یعنی واقعاً فامیلی ات شیرکُشه؟ ـ بله قربان! رو لباسم نوشته. هر کس که از آن اطراف رد می شد فکر می کرد لابد یکی از بچه های ترابری، تازه داماد یا پدر شده که صدای خنده و صلوات شان همه جا را پر کرده است.
| |||||||||||||
شهادت در نگاه شهیدان
شهید سید مرتضی آوینی
1)الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمیخوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچکس را آنگونه نسوخته باشی.
2)شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستارهای است که پرتو نورش عرصه زمان را در مینوردد و زمین را به نور ربالارباب اشراق میبخشد.
3)شهادت قلبی است که خون حیات را در شریانهای سپاه حق میدواند و آن را زنده نگه میدارد.
4)شهادت، جانمایه انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است.
5)شهید منتظر مرگ نمیماند، این اوست که مرگ را برمیگزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش میمیرد و لذت زیستن را نیز هم او می یابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمیگذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت میآمیزد.
6)شهادت مزد خوبان است.
شهید احمدرضا احدی
دیگر نمیخواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم، من محتاج تو هستم، خدایا! بگو ببارد باران، که کویر شورهزار قلبم سالهاست، که سترون مانده است، من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم، خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم ، دوست دارم گمنام گمنام بیایم، دور از هر هویتی، خدایا! اگر بگوئی لیاقت نداری، خواهم گفت:«لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشتهام، خدایا دوست دارم سوختن را، فنا شدن را ، از همه جا جاری شدن را، به سوی کمال انقطاع روان شدن را...
شهید حمیدرضا نظام
شهادت شمع است و شهید پروانهای خود از جنس آتش، شهید ذبیح عشق است،
شهید علمدار کاروان نجات است، شهید روح تاریخ حیات است و شهید نبض آفرینش است.
شهید حاج ابراهیم همت
شهادت، زیباترین، بالندهترین و نغزترین کلام در تاریخ بشریت است، شهادت بهترین و روشنترین معنی حقیقت توحید است
و تاریخ تشیع خونینترین و گویاترین تابلو نمایانگر شکوه و عظمت شهید است.
شهید سید مجتبی علمدار
شهادت در یک کلمه به زیارت خدارفتن و به حق پیوستن است.
شهید علیرضا مردانی
ای عزیزان! شهید کسی است که در میدان جنگ و در خدمت امام یا نائب او کشته شود و هرکس در زمان امام زمان (عج) در حفظ اسلام کشته شود، یقیناً به او ملحق خواهد شد، شهادت عبارت است از نبوغ درخشان حیات در کمال هشیاری و آزادی.
شهید خداوردی قنبری
شهادت پایان مرگ و مردگیهاست. ما با خون خود به این مردگیها پایان خواهیم داد و ضامن ضربان مداوم رگهای امت اسلامی خواهیم شد، اسلام نیازمند به شهداست و انسانیت نیازمند به تزریق خون، ما با شهادت خود همه این نیازها را برآورده خواهیم ساخت.
شهید بهشتی
1)شهادت در راه آرمان الهی «معشوق» ماست، آیا شنیدهای عاشقی را از معشوق بترسانند.
2)انقلاب اسلامی ما در تداوم پیروزیش حالا حالاها خون و شهادت میطلبد.
شهید سید کاظم ربطی
شهادت سرآغاز هر زندگیست نترسم ز مرگی که خود زندگیست
شهید عباس کریمی
شهادت در اسلام، مرگی نیست که دشمن بر مجاهد تحمیل کند، بلکه انتخابی است که وی با تمام آگاهی و شعور و شناختنش به آن میرسد.
شهید جلال عباسی
شهادت حد نهایی تکامل انسان و قله رفیع انسانیت است، شهادت، مرگ سعادتآمیزی است که آغاز دیدن و زندگی پر ثمر نوین را بشارت میدهد، شهادت یک تولدی است برای زندگی جاوید.
شهید غلامعلی فتحی
شهادت بهترین معراج عشق است.
شهید سید محمد سیامی
شهادت آیت است، شهادت نعمت است، شهادت مقدمه فتح در این دنیا و خود فتحی بزرگتر در آخرت است، شهادت خشنودکننده خداست.
شهید عباس قدوسیان
شهادت فانی شدن نیست بلکه به خدا رسیدن است، و زندگی جاوید است، شهادت موت نیست بلکه حیات است.
شهید عبدالله زارعکار
شهادت نعمتی بزرگ و دری است از درهای بهشت، شهادت نعمتی است، که مردان الهی به آن دست مییابند. شهادت به خدا رسیدن است و فانی شدن نیست، بلکه زندگانی جاوید است.
شهید ناصر شاهمحمدی
کمال انسان شهادت است.
شهید علی اکبر محمود زاده
شهادت یک انتخاب است، انتخابی آگاهانه و مشتاقانه حرکت عاشق به سوی معشوق که نصیب هرکسی نمیشود.
شهید علی احمد زاده
احساس میکنم انشاالله شاهد زیبایی شهادت باشم و آن را تنگ در آغوش بکشم، و این بزرگترین آرزوی من است این راه انتخابی آگاهانه است و انسان را به سوی معشوق ازلی راهنمایی میکند.
منبع:سایت شهید آوینی