دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 5396
تعداد نوشته ها : 13
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
محمد علي گل کار
  

شهدای گمنام..

.بی نام و نشان کنار هم خوابیدند
یک عمر به بی نامی خود بالیدند
خوشحال ز همنامی خود با زهرا
بالا سرشان مادر خود را دیدند
از عشق به او و ذوق دیدار حضور
سرمست شدند و چادرش بوسیدند
از عطر حضور حضرت زهرا بود
کاین طور تمام شهدا خندیدند
بر روی همه نوشته:"گمنام شهید"!!!
- اما شهدا برای ما امیدند
امید شفاعت همه در محشر
وقتی که همه ز کار خود نالیدند
آنان که همه زندگی ما هستند
رفتند و گل شهید را بوئیدند
رفتند که پاینده بماند ایران
گمنام شدند و تا ابد جاویدند

معراج شهدا...

آنان که دل از ما ببریدند رفتند
وقت سحر از خواب پریدند رفتند
بر روی کمر به رنگ سرخ سینه
یک فاطمه با عشق نوشتند رفتند

*******

آنروز دلم هوای رفتن را کرد.
امروز دلم با نپریدن تا کرد
آنروز دلم مهدی زهرا می خواست
دل بود که مهدی همه امضا می کرد
******

.من رفتم تا بسوی معراج شهید
سرمست شدم زبوی معراج شهید
ای کاش تمام زندگی ام این بود
ساکن بشوم به کوی معراج شهید
********

.آنجا دلم از غصه تماشایی داشت
آنجا همه ی دلم تمنایی داشت

کاین مضطر جامانده ی آشفته، کنون
ای کاش میان شهدا جایی داشت
*********

آن روز برای اولین باری بود
که پای دلم بسوی آنجا می رفت
من بودم و یک ضریح گل های شهید
تنها همه ی دلم به دریا می رفت
*********

 

بیت الشهدا...

 

اتل متل ، یه اتاق، پر از عکس شهیده

یک سو علی ، محمد، یک طرفم سعیده

سربندهای رنگارنگ، رو هر کدوم یه اسمه

یکی "فدای مهدی" یا "گدای فاطمه"

پا که می ذاری اینجا ، می افتی یاد خدا

نوشته رو سر درش ، "خوش آمدی به اینجا"

در و که باز می کنی، چندتا عکس و می بینی

به یاد روزای جنگ، می ری اونجا می شینی

زل می زنی به عکسا، ولی صدات نمیاد

خیره می شی به قابا، دلت یه چیزی می خواد

رو تاقچه ی این اتاق، چند تا عکس شهیده

یکی داره می خنده ، یکی سرش بریده

تو این اتاق وقتی که ، می ری به روزای جنگ

می گی آهای بچه ها ، دلم شده خیلی تنگ

چشم و اگه ببندی ، در دل و باز کنی

اگه بخوای می بینی ، می تونی پرواز کنی

برا یه لحظه پلکا ، می ره یهو روی هم

هوا که خیلی خوب بود ، چرا شده خیلی دم

می بینی روی خاکریز، حاج اسماعیل ایستاده

اون طرفم شهیدی ، غریبونه جون داده

حاج اسماعیل می خنده ، تو هم بهش می خندی

سلام بهش می کنی ، سر بندش و می بندی

می ری به والفجر هشت ، دل می زنی به اروند

تو عکس دسته جمعی ، یکی می گه یه لبخند

موجای رود اروند ، همیشه پر خروشند

غواصا هر روز و شب ، تو کار و جنب و جوشند

دلت باهات را میاد ، یه سر میری به مجنون

همون جا که هر دلی ، از غریبیش شده خون

این نیزارا حرف دارن ، غم توی سینه دارن

می گن که چندتا شهید ، هنوز در انتظارن

دلت می ره به فکه ، رو ماسه ها می شینه

وقتی نگاه می کنی ، یه قتلگاه می بینه

میگن غروب فکه ، به دل تنگی میاره

می گن خیلی غریبه ، این غم انتظاره

یه سر می ری شلمچه ، یه سر می ری به مهران

می ری به دهلاویه ، به قتلگاه چمران

با ادب و احترام ، دست می ذاری رو سینه

سلام می دی به چمران ، دلت می شه آئینه

یه سر می ری قتلگاه ، می گی چه کربلائی

چشم و اگه ببندی ، می شنوی صدایی

صدای توپ و تانکه! یا صدای خمپاره س!

گوشات یهو تیز می شه ، چون از گلوی پاره س!

صداش بالا نمیاد ، نامفهوم و مبهمه

با پلکاش گفت : السلام ، علیک یا فاطمه

...دیگه کجا نرفتی ؟ آهان- به یادم افتاد

طلائیه نرفتم ، روزاش نرفته از یاد

همون روزای خونی ، همون شبای نازش

شب و قنوتای وتر ، دل و راز و نیازش

همون سنگر خاکی ، همون شبای پرواز

همون میادین مین ، همون صفای پرواز

طلائیه یادته؟!، ترکشای خمپاره ش

یا که میون کانال ، جنازه های پاره ش

طلائیه یادته ، اون میدونای مینش

اون بچه های شیر و اون خاکریز و کمینش...

به هر کجا که باشه ، دلم فقط پر کشید

غصه می خوردم چرا ، چشمم روزا رو ندید

روزای بمب و موشک ، روزای مین و سنگر

روزای شیمیایی ، قربونی های بی سر

روزای دل واپسی ، برای پر کشیدن

یا اینکه تو سنگرا ، آقا مهدی رو دیدن

روزای گرم و شرجی ، روزای آب و تابش

شبای پر ستاره ش ، یا سنگرای خوابش

روزای لبخند زدن ، که رایج جبهه بود

روزای بعد حمله ، یکی بودش یا نبود

چه لحظه هایی داشتیم ، چه روزایی گذشتند

صد وای و حیف و افسوس ، جا مونده ها نرفتند...

تو حال بودم که دیدم ، یهو هوا عالی شد

زیر پاهام جای خاک ، خالی شد و قالی شد

پیش چشام یه لحظه ، دیدم چقدر سفید شد

یهو دیدم که اتاق ، پر از عکس شهید شد

همون اتاق که الان ، پر از پلاک و قابه

یا جای درس خونده ، یا که نماز و خوابه

همون اتاق که الان ، دارالشفای درده

عکسای روی دیوار، من و دیوونه کرده

شهید همت و عباس، طوقانی و علمدار

باکری و زین الدین، حاج کاظم رستگار

سید علی حکیم ، حمید شمخانی

مهرداد مجد زاده، حمید رمضانی

مرعشی و علی پور، کردونی و فضل الله

بخون برا شادی شون، یه حمد سه قل هو الله...

من موندم و این اتاق، که خیلی مجنونشم

راست حسینی بگم، یه دنیا مدیونشم

هر کسی این شعر و خوند،ببره از من یه نام

دعا کنه شهید شم مثل شهید گمنام

قربونتون والسلام

تشییع شهدا...

 

دسته دسته شهید آوردند
بی نشانی جدید آوردند
از دیار عروج لاله ی سرخ
عاشقانی رشید آوردند
او که در حسرت رفیقش گفت:
" دوستم پر کشید" آوردند
مادری در فراق فرزندش
که هنوزش ندید آوردند
او که مثل کبوتران دلشاد
بی مهابا پرید آوردند
هر که را لایق خریدن نیست
او که زهرا خرید آوردند
این حقیقت برای من سخت است
 
او که بی سر دوید آوردند!!!

زندگانی برای او سخت است
اینک ، او را شهید آوردند

 

 

سه شنبه بیست و نهم 2 1388

1- البخلُ عارٌ، و الجبنُ منقصةٌ: بخیل بودن ننگ است و ترسو بودن کاستى مى‏باشد.

2- و المُقِلّ غریبٌ فى بَلْدته: تهیدست در شهرش نیز بیگانه است.

وان را که بر مراد جهان نیست دسترس در زاد بوم خویش غریب است و ناشناخت‏

3- العجز آفة، و الصبر شجاعة: ناتوانى آفت است و شکیبایى دلاورى مى‏باشد.

4- العلم میراثٌ کریمةٌ: دانش میراث گرانقیمتى است .

5- صدُر العاقل صندوقُ سّرِه: سینه خردمند، صندوق راز اوست .

6- و البَشاشةُ حِبالُة المَودّة: گشاده رویى دام دوستى است .

7- و من رضى عن نفسه کثُر الساخط علیه: و کسى که از خود راضى باشد، خشم گیرندگان بر او بسیار مى‏شوند.

8- اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان: ناتوان‏ترین افراد کسى است که از دوست‏یابى ناتوان باشد.

9- و الفرصةُ تمرّ مرالسحاب، فانتهزوا فُرَصَ الخیر: و فرصت همانند ابر گذراست، پس فرصتهاى خوب را غنیمت بشمارید.

10- افضلُ الزهد اخفاء الزهد: برترین پارسایى، پنهان نمودن پارسایى است .

11- فمن اشتاق الى الجنة سلاعن الشهوات: کسى که آرزومند بهشت باشد، تمایلات نفسانى را فراموش مى‏کند.

12- و من اشفق من النار اجتنب المحرمات: و کسى که از دوزخ مى‏ترسد، از کارهاى حرام دورى مى‏کند.

13- و من زهد فى الدنیا، استهان بالمصیبات: و کسى در دنیا پارسایى ورزد، سختى‏ها را سبک مى‏شمارد.

14- و من ارتقب الموت، سارع الى الخیرات: و کسى که در انتظار مرگ باشد، به سوى نیکى‏ها مى‏شتابد.

15- فمن اَمَر بالمعروف، شَدّ ظهور المؤمنین: کسى که امر به معروف نماید، پشت اهل ایمان را محکم مى‏کند. (مؤمنان را توانمند مى‏نماید).

16- کُن سَماحاً و لا تکن مُبذّراً: بخشنده باش، ولى اسراف کننده و ولخرج مباش.

17- اشرفُ الغنى‏ ترکُ المُنى‏: بالاترین و برترین بى نیازى، رها نمودن آرزوهاست.

18- انّ اغنى الغنى العقل: همانا بالاترین توانگرى، خرد است .

19- و اکبر الفقر الحُمق: و برزگترین تهیدستى، کم خردى و نادانى است .

20- و او حشُ الوَحْشةِ العُجْبُ: وحشتناک‏ترین تنهایى و ترس، خود بینى است .

21- و اکرم الحسَب حُسن الخلق: گرامى‏ترین اصل و تبار، خوشخویى است.

22- لا قربة بالنوافل اذا اضرّت بالفرائض:هرگاه مستحبّات به واجبات زیان رساند، (آن مستحبات) سبب نزدیکى به خدا نمى‏گردد.

23- لسان العاقل وراء قلبه: زبان دانا در پشت قلب اوست.

24- و قلب الاحمق وراء لسانه : و قلب نادان در پشت زبانش مى‏باشد.

25- قدر الرجل على قدر مروءته: صداقت و راستگویى مرد به اندازه جوانمردیش مى‏باشد .

26- و عفته على قدر غیرته: و پاکدامنى مرد به اندازه غیرت اوست.

27- الظّفَر بالحَزْم: پیروزى در سایه هوشیارى و دور اندیشى است .

28- اولى الناس بالعفو اقدرهم على العقوبة: شایسته‏ترین افراد به گذشت، تواناترین آنان بر کیفر است .

29- لا غنى کالعقل، ولا فقر کالجهل: هیچ بى‏نیازى همانند خرد، و هیچ تهیدستى مانند نادانى نیست.

30- و لا میراث کالادب و لا ظهیر کالمشاورة: هیچ سرمایه‏اى همچون ادب و هیچ پشتیبانى همانند مشورت نیست .

31- القناعة مال لا ینفد: قناعت دارایى تمام نشدنى است .

32- المال مادة الشهوات: ثروت مایه و اصل تمام شهوت هاست.

33- اللسان سَبُعٌ، ان خُلّى عنه عقر: زبان درنده است، اگر رها شود مى‏گزد.

34- فوت الحاجة اهون من طلبها الى غیر اهلها: از بین رفتن خواسته، آسانتر و بهتر از آن است که از نا اهل درخواست نمایى.

35- العفاف زینة الفقر، و الشکر زینة الغنى: پاکدامنى زینت تهیدستى، و سپاسگزارى زینت توانگرى است .

36- لا یرى الجاهل الا مفرطاً او مفرطً: نادان همواره یا افراط کننده (تندرو) است، یاکوتاهى کننده و ضایع کننده.

37- اذا تم العقل نقص الکلام: هرگاه خردکامل گردد، سخن کم مى‏شود.

38- نَفَسُ المرءِ خُطاه الى اجله: نفس‏هاى هر انسانى، گام‏هاى او به سوى زمان مرگش است.

39- رأىُ الشیخ احبّ الىّ من جَلَدِ الغلام: اندیشه و فکر پیر (دانا) در نزد من، از صلابت و دلیرى نوجوان بهتر است .

40- قیمة کلّ امرى ما یُحسنه: ارزش هر فرد به میزان کارى است که مى‏تواند آن را نیکو انجام دهد.

41- من اصلح ما بینه و بین الله، اصلح الله ما بینه و بین الناس: هر کسى که میان خود و خدا را درست نماید، خداى تعالى نیز میان او و مردم را اصلاح مى‏نماید.

42- و من اصلح امر آخرته اصلح الله امر دنیاه: و کسى که کار آخرتش را نیکونماید، خداى تعالى نیز کار دنیایش را نیکو مى‏نماید.

43- لا یَقِلُ عملٌ مع التقوى: کار توأم با پرهیز کارى، اندک نیست .

44- نوم على یقین خیر من صلاة فى شک: خواب توأم با باور، از نماز در حال تردید بهتر است .

45- هلک فىّ رجلان: محبّ غال، و مُبغضٌ قال: درباره من دو طایفه نابود شدند: دوستدار غلو کننده، و دشمنى که بیش از اندازه دشمنى مى‏نماید.

46- اضاعة الفرصة غصة: ضایع کردن فرصت،اندوه به بار مى‏آورد.

47- و عجبت لمن شک فى الله و هو یرى خلق الله: در شگفتم از کسى که در (وجود) خدا تردید دارد و حال آنکه آفریده خدا را مى‏بیند!

48- و عجبت لعامر دارالفناء و تارک دارالبقاء: در شگفتم از کسى که سراى ناپایدار را آباد مى‏کند و خانه همیشگى (آخرت) رها مى‏نماید.

49- و عجبت للمتکبر الذى کان بالامس نطفة و یکون غداً جیفة: و در شگفتم از متکبرى که دیروز نطفه بوده است و فردا مردار خواهد بود!

50- الصّلوة قربانُ کلّ تقى: نماز، وسیله تقرب هر پرهیزکارى است.

51- و الحَجّ جهادُ کلّ ضعیف: و حج، جهاد هر ناتوان است .

52- ولکل شى‏ء زکاة و زکاة البدن الصیام :و هر چیز زکاتى دارد، و زکات بدن روزه است .

53- و جهاد المرأة حسنُ التّبعل:و جهاد زن، نیکو شوهردارى نمودن است .

54- استنزلوا الرزق بالصدقة:با صدقه دادن فرود آمدن روزى را بخواهید.

55- من ایقن بالخَلَف جاد بالعطیّة: کسى که پاداش را باور داشته باشد، در بخشش جوانمردى مى‏نماید.

56- تنزلُ المَعونة على قدر المونة: یارى (روزى هر کس) به میزان نیاز و قوت روزانه‏اش فرود مى‏آید.

57- ما عال من اقتصد:کسى که در زندگى میانه‏روى نماید، تهیدست نمى‏شود.

58- التودّد نصف العقل: دوستى با مردم، نیمى از خرد است.

59- الهَمّ نصف الهَرَم: غم و اندوه، نیمى از پیرى است.

60- سوسوا ایمانکم بالصدقة: ایمان خود را با صدقه نگهدارى کنید.

61- و حصنوا اموالکم بالزکاة: و ثروت خود را با دادن زکات (از تلف شدن) نگهدارید.

62- و ادفعوا امواج البلاء بالدعاء: با نیایش موج‏هاى بلا را دور نمایید.

63- یا کمیل! العلم خیر من المال: اى کمیل! دانش بهتر از ثروت است .

64- المَرءُ مخبوءٌ تحت لسانه:

مرد پنهان است در زیر زبان خویشتن قیمت و قدرش ندانى تا نیاید در سخن.

65- هک امرَوٌ لم یعرف قدره:کسى که حرمت و وقار خود را نشناخت، تباه شد.

66- لکلّ امرِىٍ عاقبة، حُلوةٌ او مُرّة: هر کسى فرجامى دارد، شیرین یا تلخ.

67- الراضى بفعل قوم کالدّخل فیه معهم : کسى که به کار گروهى خوشنود باشد، همانند کسى مى‏باشد که در آن کار با ایشان بوده است .

68- من استبدّ بر أیه هلک: کسى که خود رأى باشد، نابود مى‏شود.

69- و من شاور الرجال شارکها فى عقولها: و کسى که با مردان مشورت نماید، در عقل آنان شریک مى‏شود.

70- من کتم سره کانت الخیرة بیده:کسى که رازش را پنهان نماید، اختیار او به دست خودش مى باشد.

71- الفقر الموتُ الاکبر:تهیدستى مرگ بزرگ است.

72- لا طاعة لمخلوق فى معصیة الخالق : اطاعت از مخلوق در چیزى که موجب نافرمانى آفریدگار باشد، جایز نیست.

73- الناس اعداء ما جهلوا: مردم با آنچه که نمى‏دانند، دشمنند.

74- ترک الذنب اهون من طلب التوبة: رها نمودن گناه، از درخواست توبه آسانتر است.

75- آلة الریاسة سعة الصدر: افزار سرورى و بزرگى ، فراخى سینه (شکیبایى و تحمل مشکلات و ...) است.

76- أُزجُرِ المسى‏ءَ بثواب المحسن : بدکار را با پاداش دادن به نیکوکار، (از بدى) باز دار.

77- اللّجاجة تَسل الرأى: سرسختى نمودن، فکر و اندیشه را سست و ناتوان مى کند.

78- الطمع رقّ مؤبّد:طمع بردگى ابدى است .

79- ثمرة التفریط الندامة: نتیجه سستى و کوتاهى نمودن در کارها، پشیمانى است.

80- و ثمرة الحزم السلامة : و نتیجه هوشیارى و دور اندیشى ، سلامت (از گزندها) مى باشد.

81- من أبدى‏ صفحته للحقّ هلک: کسى که در برابر درستى و راستى به نبرد برخیزد، نابود مى‏شود.

82- من لم یُنجه الصبّر اهَلکه الجزعُ: کسى که شکیبایى او را نجات ندهد، ناشکیبایى وى را نابود مى‏سازد.

83- من حساب نفسه ربح ، و من غفل عنها خسر:کسى که محاسبه نفس نماید، سود مى‏برد و کسى که از آن غافل باشد، زیان مى‏بیند.

84- الجود حارس الاعراض: جوانمردى و بخشش ، پاسدار آبروهاست.

85- و الحلم فدام السفیه: شکیبایى ، دهن بند نادان است.

86- و العفو زکاة الظفر: گذشت زکات پیروزى است.

87- و قد خاطر من استغنى برأیه: و کسى که به فکر و اندیشه‏اش بى‏نیاز شد (و در کارها مشورت ننمود و از فکر و اندیشه افراد بهره‏مند نگشت) ، خود را در خطر مى افکند.

88- و من التوفیق حفظ التجربة: نگهدارى تجربه از (اسباب ) موفقیت (در کارهاى نیک) است.

89- ولا تأمننّ ملولاً:از انسان افسرده و دلتنگ آسوده مباش (در کارها به او تکیه نکن).

90- عُجْب المرء بنفسه احدُ حسّاد عقلِه: خودبینى و خودپسندى فرد، یکى از حسودان (دشمنان) عقل اوست.

91- اَغضِ على القَذى‏ والاّ لم ترض ابداً: برخار (رنجها) چشم فروبند (ناملایمات را نادیده بگیر)، و گرنه هرگز خوشنود نمى شوى.

92- الخلاف یهدم الرأى: اختلاف و درگیرى ، فکر و اندیشه را ویران مى‏کند.

93- فى تقلّب الاحوال عُلم جواهر الرجال: در دگرگونى حالات افراد، گوهرهاى وجودشان دانسته مى‏شود.

94- حسد الصدیق من سقم المودة: حسد ورزیدن به دوست، از بیمارى دوستى به شمار مى‏آید.

95- لیس من العدل القضاء على الثقة بالظن: درباره افراد مطمئن براساس گمان داورى نمودن، از عدالت نیست.

96- بئس الزاد الى المعاد، العدوان على العباد: ستم بر بندگان ، بدتوشه‏اى به سوى آخرت است.

97- من کساه الحیاء ثوبه ، لم یرالناس عیبه: کسى که شرم جامه‏اش را بر او پوشاند، مردم عیبش را نمى‏بینند.

98- بکثرة الصمت تکون الهیبة: به بسیارى سکوت (بجا)، ابهت پدید مى‏آید.

99- و بالنصفة یکثر المتواصلون: انصاف ، سبب زیاد شدن دوستان مى گردد.

100- و بالافضال تعظم الاقدار: نیکى نمودن، سبب بزرگ شدن قدر و منزلت‏ها مى‏شود.

101- و بالتواضع تتم النعمة: با فروتنى نعمت کامل مى‏شود.

102- و بالسیرة العادلة یقهر المناوى : رفتار عادلانه موجب شکست دشمن مى‏شود.

103- الطامع فى وثاق الذّل:طمعکار در قید ذلت و خوارى است .

104- کفى بالقناعة ملکا و بحسن الخلق نعیماً: براى انسان سلطنت قناعت و نعمت خوى نیک، بس است .

105- من اَتى غَنّیاً فتواضعَ له لِغناه ذهب ثُلثا دینه: کسى که به نزد توانگرى برود و به خاطر ثروتش براى او فروتنى نماید، 23 دینش تباه مى‏شود.

106- من اطاع التّوانى ضیّع الحقوق: کسى که سستى و تنبلى نماید، حقوق دیگران را تباه مى‏سازد.

107- و من اطاع الواشى ضیّع الصّدیق: و کسى که به گفتار سخن چین اهمیت بدهد، دوستان خود را از دست مى‏دهد.

108- الحَجرُ الغصب فى الدار، رهنٌ على خرابها: سنگ غصبى به کار رفته در بناى خانه ، گرو ویرانى آن است.

109- افضل الاعمال ما اکرهت نفسک علیه: برترین کارها آن است که (با اینکه برخلاف خواسته نفست مى‏باشد)، خود را بر انجام آن وادار نمایى.

110- مرارة الدنیا حلاوة الاخرة ، و حلاوة الدنیا مرارة الاخرة: تلخى دنیا (مایه) شیرینى آخرت است، و شیرینى دنیا (مایه) تلخى آخرت مى‏باشد.

111- یابن ادم ! کن وصىّ نفسک فى مالک : اى پسر آدم ! تو خود وصى خویشتن در ثروتت باشد (منتظر اقدام وصى مباش، بلکه تو خود از ثروتت براى آخرت توشه بیندوز).

112- الحِدّة ضربٌ من الجنون : عصبانیت و خشم، نوعى از دیوانگى مى‏باشد.

113- صحّةُ الجسد من قلة الحسد: سلامتى بدن، از کمى حسادت است.

114- یا کمیل ! مر اهلک ان یروحوا فى کسب المکارم : اى کمیل ! خانواده‏ات را دستور بده که روزها در به دست آوردن بزرگوارى و کرامت نفس تلاش نمایند.

115- اذا اَملقتم فتاجروا الله بالصّدقة: هرگاه تهى دست شدید، پس با خدایتعالى به وسیله صدقه سودا نمایید (صدقه بدهید تا روزى شما فراوان شود.)

116- اذا اضرّت النوافل بالفرایض فارفضوها: هرگاه نوافل (مستحباب) به واجبات زیان رساند، پس آنها را رها سازید.

117- من تذکّر بُعد السفر استعَدّ: کسى که دورى سفر آخرت را یادآور شود، توشه آن را آماده مى کند.

118- قطَع العلمُ عذرَ المتعلّلین : دانش عذر بهانه جویان را قطع کرده است .

119- مَن بالَغ فى الخصومة اَثِمَ: کسى که در دشمنى زیاده روى نماید، مرتکب گناه مى‏شود.

120- و ما زنى غیور قطّ:هرگز شخص غیرتمند زنا نمى‏کند.

121- انا یعسوب المؤمنین و المال یعسوب الفجار: من فرمانروا و پیشواى مؤمنینم، و ثروت پیشواى تبهکاران است.

122- یا بنىّ ! انى اخاف علیک الفقر، فاستعذ بالله منه : فرزندم! من بر تو از تهیدستى مى‏ترسم ، پس از آن به خدا پناه ببر.

123- سَل تفقّهاً ولا تَسأَل تعنّتاً: براى فهمیدن و دانا شدن پرسش نما ، نه به خاطر عیب جویى و آزار رساندن.

124- اتقوا معاصى الله فى الخلوات ، فان الشاهد هو الحاکم : در تنهایى‏ها از نافرمانى خداى تعالى بپرهیزید ، زیرا شاهد همان حکم کننده است .

125- المؤمن بِشره فى وجهه و حُزنه فى قلبه : شادى و گشاده رویى مؤمن در رخسار او، و غم و اندوهش در قلبش است.

126- المسئول حرّحتّى یَعدُ: کسى که از او چیزى درخواست شد، تا وعده نداده است آزاد مى‏باشد (اما پس از وعده ، در قید وعده‏اش مى‏باشد تا به آن وفا نماید).

127- الغنى الاکبر اَلیأس عمّا فى ایدى الناس: توانگرى بزرگ ، آرزو نداشتن به ثروت مردم است.

128- ماء وجهک جامد یقطره السؤال ، فانظر عند من تقطره: آبرویت جامد است و درخواست آن را آب مى کند، پس بنگر که نزد چه کسى آبرویت را مى‏ریزى.

129- اشد الذنوب ما استهان به صاحبه: شدیدترین گناهان آن است که صاحبش آن را ناچیز و سبک بشمارد.

130- من نظر فى عیب نفسه اشتغل عن عیب غیره: کسى که عیب خود را بنگرد، از عیب جویى دیگران باز مى‏ماند.

131- و من رضى برزق الله لم یحزن على ما فاته: و کسى که به روزى الهى خوشنود باشد، بر آنچه که از دست داده است اندوهگین نمى‏شود.

132- و من سلّ سیف البغى قُتل به : و کسى که شمشیر ستم بر کشد، با همان کشته مى شود.

133- و من دخل مداخل السوء اتّهم: و کسى که در جاهاى بد برود، متهم مى‏شود.

134- و من کثر کلامه کثر خطؤه : و کسى که سخنش زیاد شود، خطایش بسیار مى‏شود.

135- و من کثر خطؤه قل حیاؤه: و کسى که خطایش زیاد شود، شرمش کم مى‏گردد.

136- و من قل حیاؤة قل ورعه : و کسى که شرمش کم شود، پرهیزکاریش کم مى‏گردد.

137- و من قل ورعه مات قلبه : و کسى پرهیزکاریش کم شود، قلبش مى‏میرد.

138- و من مات قلبه دخل النار: و کسى قلبش بمیرد، داخل آتش دوزخ مى شود.

139- و من اکثر مِن ذکر الموت رضى من الدنیا بالیسیر:و کسى که زیاد به یاد مرگ باشد، از دنیا به چیز کمى خوشنود مى‏شود.

140- اکبر العیب ان تعیب ما فیک مثله: بزرگترین عیب آن است که عیب جویى کنى از صفتى که همانند آن در تو وجود دارد.

141- من ضمن بعرضه فلیدع المراء: کسى که آبرویش را مى خواهد (دوست ندارد که آبروى او ریخته شود)، پس باید نزاع و ستیزء جویى را رها نماید.

142- و کفى ادباً لنفسک تجنبک ما کرهته لغیرک: و فرهنگ و خوى پسندیده‏ات همین بس که از آنچه براى دیگرى ناپسند مى‏دارى، اجتناب نمایى.

143- لا شرف اعلى من الاسلام : هیچ شرافتى بالاتر از اسلام نیست.

144- ولا عّزأعّز من التقوى :و هیچ عزتى عزیزتر از تقوى نیست.

145- ولا مَعِقل احسن من الورع : و هیچ پناهگاهى نیکوتر از پرهیزکارى نیست.

146- ولا شفیع انجع من التوبة: و هیچ شفیعى کارسازتر از توبه نیست.

147- ولا کنزاغنى من القناعة:و هیچ گنجى توانگر کننده‏تر از قناعت نیست.

148- و من اقتصر على بُلغة الکفاف فقد انتظم الراحة و تبؤا خفض الدعة: و کسى که به معاش روزانه بسنده نماید، به آسودگى دست یافته و در آسایش و آرامش جاى گرفت.

149- و الرغبة مفتاح النّصب و مطّیة التعب : علاقه به دنیا کلید سخت‏ترین رنج و بلا، و مرکب گرفتارى و ناراحتى است.

150- والحرص و الکبر و الحسد دوَاع ٍالى التّقحّم فى الذنوب: وآز و تکبر و حسادت ، انگیزه‏هاى فرو رفتن در گناهان است .

151- فاذا ضیّع العالم علمه، استنکف الجاهل ان یتعلم: هرگاه دانشمند دانشش را تباه سازد (به کار نبندد)، جاهل از فراگیرى دانش خوددارى مى‏کند.

152- و اذا بخل الغنىّ بمعروفه، باع الفقیر اخرته بدنیاه: و هرگاه توانگر از نیکى و بخشش دریغ ورزد، تهیدست آخرت خود را به دنیایش مى فروشد.

153- یاجابر! من کثرت نعم الله علیه ، کثرت حوائج الناس الیه : اى جابر ! کسى که نعمتهاى الهى بر او فراوان شود، نیازهاى مردم به سویش زیاد مى‏شود.

154- ان الحقّ ثقیل مَرِى‏ءٌ، و ان الباطل خفیف وَ بِى‏ءٌ:همانا حق سنگین (اما در حقیقت) گوارا مى‏باشد، و همانا باطل سبک (ولى در باطن) و باء آور(مرگ آور) است.

155- البخل جامع لمساوى العیوب : بخل گردآورنده تمام بدى‏ها و عیب‏ها مى‏باشد.

156- لاتقل ما لا تعلم، بل لا تقل کل ما تعلم :آنچه را نمى دانى مگو، بلکه تمام آنچه مى‏دانى را نیز مگو.

157- الکلام فى وثاقک ما لم تتکلم به، فاذا تکلمت به صرت فى وثاقه: سخن تا آن را نگفتى دربند تواست، پس هنگامى که آن را گفتى تو در بند آن خواهى بود.

158- فأخزُن لسانک کما تخزن ذهبک و ورقک: زبانت را (در گنجینه دهانت) نگهدار (از سخنان بیجا و بیهوده بپرهیز) همانگونه که طلا و نقره (پول) خود را نگه مى‏دارى.

159- فرب کلمة سلبت نعمة و جلبت نقمة:پس چه بسا یک سخن، نعمتى را بر باد مى‏دهد و عقوبت و عذابى را به بار مى‏آورد.

160- من طلب شیئاً ناله او بعضه: کسى که در جستجوى چیزى باشد ، به تمام آن یا به بخشى از آن مى‏رسد (جوینده یابنده است).

161- و کل نعیم دون الجنة محقور: و هر نعمتى در برابر بهشت ،ناچیز است.

162- و کل بلاء دون النار عافیة: و هر بلایى در برابر آتش دوزخ ، عافیت است .

163- الا و ان من البلاء الفاقة:آگاه باشید! همانا یکى از بلاها تهیدستى است.

164- و اشد من الفاقأ مرض البدن : و سخت‏تر از تهیدستى ، بیمارى بدن است.

165- و اشد من مرض البدن مرض القلب:و سخت‏تر از بیمارى بدن ، بیمارى قلب است.

166- الا و ان من النعم سعة المال: آگاه باشید ! همانا یکى از نعمت‏ها، فراوانى ثروت است.

167- و افضل من سعة المال صحة البدن: و برتر از فراوانى ثروت ، تندرستى است.

168- و افضل من صحة البدن تقوى القلب: و برتر از تندرستى ، پرهیزکارى قلب است.

169- ازهد فى الدنیا یبصرک الله عوراتها: در دنیا پارسا باش، تا خداى تعالى ترا از عیبها و زشتیهاى آن آگاه سازد.

170- و لا تغفل فلست بمغفول عنک:غافل مباش که (خداى تعالى و کاتبان اعمال) از تو غافل نیستند.

171- تکلموا تعرفوا: سخن بگویید تا شناخته شوید.

تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد.

172- رُبّ قول انفذ من صَوْلٍ: چه بسا سخنى که از حمله و غلبه (به کار بردن قهر و قدرت ) رساتر و نافذتر است.

173- ضع فخرک ، و احْطُط کبرک ، و اذکر قبرک:نازیدن و مباهات نمودنت را رها نما، و تکبرت را فروگذار و قبرت را به یادآور.

174- و حقّ الوالد على الولد یطیعه فى کل شى‏ء الا فى معصیة الله سبحانه:و حق پدر بر فرزند آن است که او جز در معصیت خداى تعالى، در تمام کارها از پدر اطاعت نماید.

175- و حقّ الولد على الوالد ان یحسن اسمه ، و یحسن ادبه و یعلمه القران: و حق فرزند بر پدر آن است که : نام نیکو بر او نهد، و او را به ادب نیکو آراسته نماید و قرآن به وى بیاموزد.

176- من صارع الحق صرعه:کسى که با حق هماوردى و نبرد نماید ، حق او را بر خاک مى افکند.

177- القلب مصحف البصر:قلب ، کتاب دیده است .

178- التقى رئیس الاخلاق:تقوا مهتر و سرور اخلاق نیک است.

179- من اصلح سریرته اصلح الله علانیته:کسى که درون و نیت خود را نیکو نماید، خداى تعالى (کارهاى) آشکارش را اصلاح مى کند.

180- و من عمل لدینه کفاه الله امر دنیاه: و کسى که براى دینش کار کند، خداى تعالى کار دنیایش را کفایت مى‏کند.

181- و من احسن فیما بینه و بین الله، احسن الله ما بینه و بین الناس: و کسى که میان خود و خدایش را نیکو نماید، خداى تعالى میان او و مردم را اصلاح مى‏نماید.

182- لا ینبغى للعبد ان یثق بخصلتین : العافیة و الغنى: براى بنده شایسته نیست که به دو خصلت اعتماد کند: تندرستى و توانگرى (زیرا هر دو ناپایدارند).

183- قلیل مدوم علیه خیر من کثیر مملول:کار اندک ولى پیوسته، از کار زیاد خسته کننده بهتر است.

184- من اتجر بغیر فقه فقد ارتطعم فى الربا:کسى که بدون دانستن (احکام اسلامى تجارت) به داد و ستد بپردازد، پس همانا در ربا فرو مى‏رود.

185- من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهواته: هر که خود را بزرگوار و گرامى بدارد، (براى خود ارزشى قائل باشد)، شهواتش در نزد او خوار و سبک مى‏شود.

186- الحلم والاناءة توأمان، یُنتجهما عُلوّ الهمة: بردبارى و آهستگى (درنگ در کارها) هر دو به هم پیوسته‏اند (همانند دو کودک دو قلو) و آن دو زاییده بلندى همت مى‏باشد .

187- الغیبة جُهد العاجز: غیبت کوشش و تلاش انسان ناتوان است.

188- رب مفتون بحسن القول فیه :چه بسیار افراد که به خاطر تعریف و مدحى که درباره آنان مى‏شود، فریفته مى‏گردند.

189- لا خیر فى الصمت عن الحکم ، کما انه لا خیر فى القول بالجهل: سکوت از گفتار حکمت آمیز خوب نیست، هماهنگونه که گفتار جاهلانه خیرى ندارد.

اگر چه پیش خردمند، خامشى ادب است

به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشى‏

دو چیزه طیره عقل است، دم فروبستن‏

به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشى سعدى‏

190- ما المجاهد الشهید فى سبیل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف :پاداش مجاهد شهید در راه خدا، از پاداش توانمند و قدرتمندى که پاکدامنى ورزد بیشتر نیست.

191- لکاد العفیف ان یکون ملکاً م الملائکة: پاکدامن (بر اثر پاکدامنى) نزدیک است که فرشته اى از فرشتگان شود.

192- اذا ارذل الله عبداً خظر علیه العلم : هرگاه خداى تعالى بنده‏اى را پست گرداند، او را از دانش محروم مى‏نماید.

193- الولایات مضامیر الرجال: فرمانروائیها و حکومتها (پست‏ها)، میدان‏هاى (آزمایش ) مردان مى‏باشد.

194- والعلماء باقون ما بقى الدهر:تا روزگار برقرار است، دانشمندان نیز پایدار و برقرارند.

195- من حذرک کمن بشرک: کسى که ترا (از بدى) بیم مى دهم، همانند کسى است که ترا (به خوبى) مژده مى‏دهد.

196- و من نهى عن المنکر ارغم انوف المنافقین : و کسى که نهى از منکر نماید، بینى منافقان را به خاک مى مالد.

197- من قصر فى العمل ابتلى بالهم: کسى که در کارها کوتاهى کند، به غم و اندوه دچار مى‏شود.

198- ازرى بنفسه من استشعر الطمع: کسى که طمع را شعارش ساخت، خود را خوار و سبک نموده است.

199- اقیلوا ذوى المروات عثراتهم: لغزش‏هاى جوانمردان را ببخشید.

200- و رضى بالذل من کشف عن ضره : کسى که بدحالى و سختیش را آشکار نماید، به خوارى خود خوشنود شده است (تن به ذلت داده است).

201- و هانت علیه نفسه من امر علیها لسانه: کسى که زبانش را فرمانرواى خویش گرداند ، خود را پست و سبک نموده است.

202- لا مال اعود من العقل : هیچ ثروتى سودمندتر از عقل نیست.

203- ولا وحدة اوحش من العجب:و هیچ تنهایى ترسناکتر از خود بینى نیست.

204- ولا عقل کالتدبیر:و هیچ عقلى مانند عاقبت اندیشى نیست.

205- ولا کرم کالتقوى :و هیچ بزرگى و ارجمندى مانند پرهیزگارى نیست.

206- ولا قرین کحسن الخلق: و هیچ همنشینى مانند خوى نیک نیست.

207- ولا میراث کالادب : و هیچ ثروتى مانند ادب نیست.

208- ولا تجارة کالعمل الصالح: و هیچ تجارتى مانند کار نیک نیست.

209- ولا ربح کالثواب: و هیچ سودى مانند پاداش خداى تعالى نیست.

210- ولا عبادة کاداء الفرائض: و هیچ عبادتى مانند انجام واجبات نیست.

211- ولا ایمان کالحیاء و الصبر: و هیچ ایمانى مانند شرم و شکیبایى نیست.

212- ولا حسب کالتواضع:و هیچ شرف و بزرگى مانند فروتنى نیست.

213- ولا شرف کالعلم: و هیچ شرافتى مانند دانش نیست.

214- ولا عز کالحلم: و هیچ عزتى مانند بردبارى نیست.

215- ولا مظاهرة اوثق من المشاورة: و هیچ پشتیبانى استوارتر از مشورت نیست.

دسته ها :
سه شنبه بیست و نهم 2 1388
خاطرات شادجبهه
گلوله از همه طرف مى بارید. مجال تکان خوردن نداشتیم. سه نفرى داخل سنگرى که از کیسه هاى گونى تهیه شده بود، پناه گرفته بودیم. بقیه بچه ها، هر کدام در سنگرى قرار داشتند ...
نیروهاى ضد انقلاب، مقر سپاه مریوان را محاصره کرده بودند. براى این که فرصت مقابله به ما ندهند، براى یک لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور که گوشه سنگر پناه گرفته بودیم و لبه کیسه گونى ها برا ثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سید محمدرضا دستواره با تبسم همیشگى گفت:
- بچه ها! مى خواهید حال همه ضد انقلاب ها رو بگیرم؟
با تعجب پرسیدیم: «چطورى؟ آن هم زیر این باران تیر و آر پى جى؟!»
سید خندید و گفت: «الان نشان مى دهم چه جورى»
و به یکباره بلند شد. لبه سنگر تا کمر او بود و از کمر به بالایش از سنگر بیرون. در حالى که خنده از لبانش دور نمى شد، فریاد زد:
- این منم سید رضا دستواره فرزند سید تقى ...
و سریع نشست. رگبار تیربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سیدرضا قهقهه مى زد و مى گفت:
- دیدى چه جورى شاکیشون کردم ... حالا بدتر حالشون رو مى گیرم.
هرچه اصرار کردیم که دست از این شوخى خطرناک بردارد، ثمرى نبخشید، دوباره برخاست و فریاد زد:
- این سید رضا دستواره است که با شما حرف مى زند... شما ضد انقلاب هاى احمق هم هیچ غلطى نمى توانید بکنید...
و نشست. رگبار گلوله شدیدتر شد و خنده سیدرضا هم.
با شادى گفت: «مى خواهید دوباره بلند شوم؟».
درد سر یک موجی!

26 فروردین 1387 ساعت 11:29
اوایل خدمتم بود. من و رضایی خیلی به هم وابسته بودیم به طوری که نمی توانستیم دوری یکدیگر را تحمل کنیم. از وقتی که رضایی به آموزش رفت آرام و قرار نداشتم. مدام دلم هوای او را می‌کرد به گونه‌ای که برای دیدنش روز شماری می‌کردم. بعد از روزها انتظار و ناراحتی، رضایی را به طور اتفاقی در جزیره مینو دیدم. خیلی خوشحال شدم. او را در آغوش گرفتم و حسابی با او خوش و بش کردم. از او خواستم به سنگر ما بیاید. رضایی هم قبول کرد. توی سنگر بچه‌ها دور هم جمع شده‌ بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. ساعت از نیمه‌های شب گذشته بود که یکی از سربازان گرگانی که دچار موج گرفتگی شده بود و از لحاظ روحی در شرایط مناسبی نبود، با اسلحه وارد سنگر شد. با فریاد و سر  صدا همه ی بچه‌ها را از خواب بیدار کرد و اسلحه را به سمت آن‌ها نشانه گرفت. بچه‌ها همگی دچار وحشت شدند و هاج واج مانده بودند که چه کار کنند. هر کدام برای نجات جان خود پشت چیزی پناه می‌گرفت. هرگاه که لوله تفنگ به سمت یکی از بچه‌ها می‌گشت او داد و بی داد راه می‌انداخت ولوله ی عجیبی در سنگر به پا شده بود. بچه‌ها مطابق دستور سرباز گرگانی دست‌هایشان را بالا گرفتند و تکان نمی‌خوردند. فقط به چشمانش خیره شده بودند و حرکات او را زیر نظر داشتند. رضایی هم که به سنگر ما آمده بود از ترس رفت پشت من و جنب نمی‌خورد. بعد از چند لحظه یکی از بچه‌ها او را آرام کرد و تفنگ را از دستش گرفت. وقتی خطر تهدید از بین رفت و خیال بچه‌ها راحت شد. همگی زدند زیر خنده و مدام حرکات و سکنات یکدیگر را بیان می‌کردند و می‌خندیدند.
شیر کُش!

26 فروردین 1387 ساعت 11:16
جا به جایی هایی در لشکر انجام شده بود. در این میان، شیردل هم مسئولیتی را در گردان بهداری به عهده گرفت. 
 سرعت نقل و انتقالات، باعث شده بود تا نیروها به طور کامل به هم معرفی نشوند و این امر، بعضاً مشکلات و ناهماهنگی هایی را به دنبال داشت. در همان اوایل کار، شیر دل با مرکز ترابری تماس گرفته و تقاضای آمبولانس می کند. سربازی که آن سوی گوشی بود خیلی خشک و جدی پاسخ داد که این کار فعلاً مقدور نیست. اصرار پیاپی شیر دل هم تاثیری در اجابت خواسته او نداشت. او دلخور می شود و شاید برای این که خودی نشان دهد از سرباز می خواهد تا خودش را معرفی کند. سرباز نیز با خونسردی کامل می گوید:
ـ هر کی تماس گرفته باید خودش رو معرفی کند.
شیر دل که بِهِش بر خورده بود صدایش را درشت می کند و با قاطعیت می گوید:
ـ من شیردل هستم... شما ؟!
و سرباز که گویا قصد باج دادن! ندارد با جدیت می گوید:
ـ من هم شیرکش هستم...
شیردل که تاکنون سربازی را به این جسارت ندیده بود با عصبانیت تماس را قطع می کند و با عجله، خود را به مقر بچه های ترابری می رساند. هر کس او را در آن حال می دید می فهمید که قصد تنبیه کسی را دارد. شیردل با چهره ای سرخ و نگاهی متورم وارد مقر می شود.
ورود بی موقع او با قیافه آن چنانی، توجه همه را به خود جلب می کند.
بعضی نیز با تحیّر، نیم خیز می شوند.
شیردل چشم غره ای به همه می رود و صدایش را خشن می کند.
ـ من شیردل هستم، کی بود که چند لحظه پیش پشت خط بود؟
سربازی نازک اندام از آن میان برخاست و آمد جلوی او ایستاد.
ـ من بودم قربان!
ـ تو بودی جوجه؟ تو می خواستی شیر بکشی؟ بگو اسمت چیه تا بدم حالت رو جا بیارن؟!
ـ شیرکُش هستم قربان... اعزامی از سوادکوه.
شیردل نگاه آرام سرباز را که می بیند کمی تأمل می کند.
ـ یعنی واقعاً فامیلی ات شیرکُشه؟
ـ بله قربان! رو لباسم نوشته.
هر کس که از آن اطراف رد می شد فکر می کرد لابد یکی از بچه های ترابری، تازه داماد یا پدر شده که صدای خنده و صلوات شان همه جا را پر کرده است.
معامله‌ای عادلانه!

26 فروردین 1387 ساعت 11:03
خط مقدم بودیم که دیدیم یک تانک عراقی با سرعت به طرف ما می آید.
 بچه‌ها می‌خواستند به طرفش شلیک کنند ولی وقتی دیدند می‌خواهد خودش را تسلیم کند، به طرفش تیراندازی نکردند. وقتی نزدیک‌تر شد، دیدیم یکی از برادران رزمنده روی آن نشسته است. ایشان کلاش را به طرف سرباز عراقی گرفته بود و با تهدید ایشان را به طرف نیروهای خودی آورده بود. صحنه بسیار جالبی بود. بچه ها خیلی روحیه گرفتند و خوشحال شدند. پرسیدیم که چطور شد تانک را گرفتی و به عقب آوردی؟
گفت: من دیدم سرباز عراقی از تانک بیرون آمده و دارد فرار می کند. به او فرمان ایست دادم. او هم تسلیم شد. به او فهماندم که اگر این تانک را سالم بیاوری به طرف نیروهای ایرانی من فقط تو را اسیر می کنم و کاری با شما ندارم. ایشان هم قبول کرد و سوار تانک شد و با هم به طرف نیروهای خودی برگشتیم.
راننده لودر ناشی!

26 فروردین 1387 ساعت 11:12
 
دست به کار شدیم و با الوارهایی که دم دست بود، سنگری ساختیم. 
 بچه ها خیلی خسته شده بودند. می بایست روی آن خاک می ریختیم. بچه‌ها خسته بودند و حوصله نداشتند. در همین حین دیدیم لودری در حال رد شدن از کنار سنگر است. به طرف لودر رفتم و از او خواهش کردم که یک مقدار خاک روی سنگر بریزد. با آن که خیلی عجله داشت حرف ما را روی زمین نینداخت و قبول کرد. با آمدن لودر بچه‌ها خوشحال شدند. همه با لبخند و تکان دست از او تشکر کردند. راننده لودر هم که انگار تجربه اش کم بود با لودر روی سنگر رفت و آن را خراب کرد. و زحمت همه بچه‌ها را برباد داد.
دسته ها :
سه شنبه بیست و نهم 2 1388

شهادت در نگاه شهیدان

شهید سید مرتضی آوینی

1)الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمی‌خوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچ‌کس را آنگونه نسوخته باشی.

2)شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستاره‌ای است که پرتو نورش عرصه زمان را در می‌نوردد و زمین را به نور رب‌الارباب اشراق می‌بخشد.

3)شهادت قلبی است که خون حیات را در شریان‌های سپاه حق می‌دواند و آن را زنده نگه می‌دارد.

4)شهادت، جانمایه انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است.

5)شهید منتظر مرگ نمی‌ماند، این اوست که مرگ را برمی‌گزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش می‌میرد و لذت زیستن را نیز هم او می یابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمی‌گذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت می‌آمیزد.

6)شهادت مزد خوبان است.

شهید احمدرضا احدی

دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم، من محتاج تو هستم، خدایا! بگو ببارد باران، که کویر شوره‌زار قلبم سالهاست، که سترون مانده است، من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم، خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم ، دوست دارم گمنام گمنام بیایم، دور از هر هویتی، خدایا! اگر بگوئی لیاقت نداری، خواهم گفت:«لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشته‌ام، خدایا دوست دارم سوختن را، فنا شدن را ، از همه جا جاری شدن را، به سوی کمال انقطاع روان شدن را...

شهید حمیدرضا نظام

شهادت شمع است و شهید پروانه‌ای خود از جنس آتش، شهید ذبیح عشق است، شهید علمدار کاروان نجات است، شهید روح تاریخ حیات است و شهید نبض آفرینش است.

شهید حاج ابراهیم همت

شهادت، زیباترین، بالنده‌ترین و نغزترین کلام در تاریخ بشریت است، شهادت بهترین و روشن‌ترین معنی حقیقت توحید است و تاریخ تشیع خونین‌ترین و گویاترین تابلو نمایانگر شکوه و عظمت شهید است.

شهید سید مجتبی علمدار

شهادت در یک کلمه به زیارت خدارفتن و به حق پیوستن است.

شهید علیرضا مردانی

ای عزیزان! شهید کسی است که در میدان جنگ و در خدمت امام یا نائب او کشته شود و هرکس در زمان امام زمان (عج) در حفظ اسلام کشته شود، یقیناً به او ملحق خواهد شد، شهادت عبارت است از نبوغ درخشان حیات در کمال هشیاری و آزادی.

شهید خداوردی قنبری

شهادت پایان مرگ و مردگی‌هاست. ما با خون خود به این مردگی‌ها پایان خواهیم داد و ضامن ضربان مداوم رگ‌های امت اسلامی خواهیم شد، اسلام نیازمند به شهداست و انسانیت نیازمند به تزریق خون، ما با شهادت خود همه این نیازها را برآورده خواهیم ساخت.

شهید بهشتی

1)شهادت در راه آرمان الهی «معشوق» ماست، آیا شنیده‌ای عاشقی را از معشوق بترسانند.

2)انقلاب اسلامی ما در تداوم پیروزیش حالا حالاها خون و شهادت می‌طلبد.

شهید سید کاظم ربطی

شهادت سرآغاز هر زندگیست              نترسم ز مرگی که خود زندگیست

شهید عباس کریمی

شهادت در اسلام،‌ مرگی نیست که دشمن بر مجاهد تحمیل کند، بلکه انتخابی است که وی با تمام آگاهی و شعور و شناختنش به آن می‌رسد.

شهید جلال عباسی

شهادت حد نهایی تکامل انسان و قله رفیع انسانیت است، شهادت، مرگ سعادت‌آمیزی است که آغاز دیدن و زندگی پر ثمر نوین را بشارت می‌دهد، شهادت یک تولدی است برای زندگی جاوید.

شهید غلامعلی فتحی

شهادت بهترین معراج عشق است.

شهید سید محمد سیامی

شهادت آیت است، شهادت نعمت است، شهادت مقدمه فتح در این دنیا و خود فتحی بزرگتر در آخرت است، شهادت خشنودکننده خداست.

شهید عباس قدوسیان

شهادت فانی شدن نیست بلکه به خدا رسیدن است، و زندگی جاوید است، شهادت موت نیست بلکه حیات است.

شهید عبدالله زارعکار

شهادت نعمتی بزرگ و دری است از درهای بهشت، شهادت نعمتی است، که مردان الهی به آن دست می‌یابند. شهادت به خدا رسیدن است و فانی شدن نیست، بلکه زندگانی جاوید است.

شهید ناصر شاه‌محمدی

کمال انسان شهادت است.

شهید علی اکبر محمود زاده

شهادت یک انتخاب است، انتخابی آگاهانه و مشتاقانه حرکت عاشق به سوی معشوق که نصیب هرکسی نمی‌شود.

شهید علی احمد زاده

احساس می‌کنم انشاالله شاهد زیبایی شهادت باشم و آن را تنگ در آغوش بکشم، و این بزرگترین آرزوی من است این راه انتخابی آگاهانه است و انسان را به سوی معشوق ازلی راهنمایی می‌کند.

منبع:سایت شهید آوینی

 

 

 

دسته ها :
سه شنبه بیست و نهم 2 1388
X