خبرگزاری رویتر از تهران گزارش داد که برای سومین روز متوالی پایتخت ایران دستخوش تظاهرات است و پلیس اطراف دانشگاه تهران و خیابان‌های اصلی و میدان‌ها را کنترل می‌کند. در تظاهرات امروز، دانش‌آموزان و دانشجویان درخواست کردند که علی امینی استعفا دهد.

جلسه فوق‌العاده هیأت وزیران در کاخ نخست‌وزیری تشکیل شد. در این جلسه علی امینی، نخست‌وزیر دربارة‌ درگیری در دانشگاه تهران صحبت کرد و گفت: «موضوع قانون اصلاحات ارضی و اجرای آن مزید بر علت شده، منزل تیمسار تیمور بختیار و منازل بعضی از مالکین دیگر که اکثر آنها شناخته شده است، کانون این اغتشاشات می‌شود.»

ده نفر از کسانی که در حوادث دانشگاه تهران به عنوان محرک اصلی دانشجویان شناخته شده بودند، دستگیر و سه روزنامه توقیف شدند.

شهربانی کل کشور در اعلامیه‌ای از کشته شدن یک دانش‌آموز [مهدی کلهر] به ضرب گلوله در برابر یکی از دبیرستان‌ها [علمیه] و در تظاهرات خبر داد. علی امینی اعتقاد دارد که این دانش‌آموز به گلوله ماموران شهربانی کشته نشده است.

نخست‌وزیر با شاه دیدار کرد و جریان تظاهرات دانشگاه تهران را گزارش داد. وی در گفت‌وگو با خبرنگاران گفت که تا پایان کار کمیسیون رسیدگی به حادثه، دانشگاه تعطیل خواهد بود. علی امینی در رادیو هم اعلام کرد: «همسایه‌ شمالی ما [شوروی] این اغتشاشات را دامن می‌زدند.

دانشجویان دانشگاه شیراز برای ابراز همدردی با دانشجویان دانشگاه تهران دست به تظاهرات زدند. خبرگزاری‌های خارجی از شبیه این تظاهرات و همچنین اعتراض‌های مکتوب دانشجویان ایرانی خارج از کشور خبر داده‌اند.

منبع:سایت 15 خرداد


 پیش‌ از ظهر امروز در دانشگاه تهران تظاهراتی روی داد که با مداخله نظامیان به فرماندهی سروان منوچهر خسروداد مواجه شد.

 به گزارش مجله تایم، ضمن این تظاهرات 400 نفر زخمی و گروهی در همین حدود دستگیر شدند. در این حادثه به دانشگاه خسارات فراوانی وارد آمد و در حدود چند صد میلیون ریال ادوات آزمایشگاه‌ها و کتابخانه‌ها به دست نیروهای نظامی درهم شکسته و خرد شد.

 براثر این حادثه عصر امروز رؤسای دانشکده‌ها و رئیس دانشگاه تهران، دسته‌جمعی استعفا دادند. در اطلاعیه شهربانی کل کشور آمده است «عواملی که از اقدامات اخیر دولت نگران و ناراضی هستند، قصد داشتند جوانان و دانشجویان را وسیله مقاصد سوء خود قرار دهند.» اما اخراج بعضی دانش‌آموزان از دبیرستان دارالفنون و بعضی دبیرستان های دیگر، تهدید به اخراج عده‌ای از دانش‌آموزان که وابسته به سازمان جوانان جبهه ملی هستند، قطع کمک‌هزینه تحصیلی دانشجویان سال اول دانشسرای عالی و اعتراض به تعطیل مجلس، توسط منابع دیگر به عنوان دلایل تظاهرات مطرح شده است.

نورالدین الموتی، وزیر دادگستری در یک مصاحبه مطبوعاتی به علل توقیف ابوالحسن ابتهاج، مدیرعامل اسبق سازمان برنامه اشاره کرد و گفت: «بازداشت ابتهاج سیاسی نیست. در سازمان برنامه به خارجی‌ها اختیارات فوق‌العاده داده بودند. به طوری که مهندسین مشاور هم فروشنده ماشین[آلات] بوده‌اند، هم مشاور خرید. برنامه‌های اجرا شده تأثیری در بهبود وضعیت اقتصادی کشور نداشته است و در برنامه دوم از کارمندان ایرانی استفاده نشده است.»

حسن ارسنجانی، وزیر کشاورزی با اشاره به مخالفت‌هایی که براساس نظر مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی با قانون اصلاحات ارضی صورت می‌گیرد، گفت: «کسی که از هر جهت جانشین ایشان شده باشد و مرجع تقلید تمام شیعیان جهان باشد، برگزیده نشده که او با قانون مخالفت کرده باشد.»

تأسیسات جدید نظامی که از محل کمک‌های نظامی امریکا در چهل دختر شاهرود ساخته شده، تحویل سپاه یک ارتش شاه شد. هزینه این تأسیسات بالغ بر 5 میلیون و 300 هزار دلار شده است.

منبع:سایت 15 خرداد


ساک سنگین

آماده بودیم تا با قطار از تهران به اهواز بیایم. ساک وسایل خودم را که بلند کردم ، سنگین بود. پرسیدم: «چرا این قدر سنگین است؟!»
وی وانمود کرد که کتاب های خودم را در آن گذاشتم ؛ و من غافل از این که اعلامیه – ضد رژیم شاه – و یا اسلحه ای در آن باشد ، به خیال همان کتاب های اسماعیل ، ساک را برداشتم و سوار قطار شدیم. او یک بار در سال 1353 – به زندان افتاده بود و اگر بار دیگر دستگیر می شد ، کارش تمام بود. اما شجاعت و توکلش چیز دیگری بود و بدون هراس از احتمال به دام افتادن ، لحظه ای در رهگذر مبارزه درنگ ننمود. آری ، او رد بین راه آرام و با کنایه گفت: «گاهی ممکن است چیزی را داخل ساک شما بگذارم...»
د رآن روزگار ، چاپ و تکثیر اعلامیه از دانشگاه به منزل و یا از منزل به دانشگاه ، شده بود کار عادی اسماعیل. وی در یان میدان به شکلی عمل می کشد که اصلا کسی به کار و اسراررش پی نمی برد. با آن که بسیار فعال بود ، ولی خود را عادی و معمولی نشان می داد:
سر از نیام تغافل کشیده ام چون تیغ
کجاست گردش دستی؟ مرا قراری نیست
چنان سبک دل و عاشق نشته ام بر موج
که جز حریم شهادت مرا کناری نیست

راوی: همسر شهید (معصومه همراهی)

ستم و سپیده

آن روز ، عصر بود که آقا محسن رضایی واسماعیل و چند تن از دوستانش به خانه ما آمدند. زمستان سال 1357 بود و ایران اسلامی از تیرگی خفقان و حکومت نظامی شاه به تنگ آمده بود. شبانه روز صدها نفر از برادران و خواهران هم وطن به خاک و خون می غلتیدند. بهبهان- زادگاه اسماعیل- هم شهیدان قهرمانی را به قیام خونرنگ امام خمینی (رض) تقدیم کرده بود. این شهر فرزانه پرور و مؤمن خیز ، مورد خشم نابکاران ساواک و شهربانی بود و جو وحشت و اختناق بیداد می کرد. یکی دو تا از مهره های رژیم ، شهر را به شکل میدانی از خون و باروت در آورده بودند. آری ، آمدن دوستان اسماعیل ، در پی ترور یکی از سر سپردگان رژیم طاغوت به نام داوودی در بهبهان بود. این ترور ، شور و شجاعت را رد مردم منطقه افزون نمود و ستم دیدگان را به سپیده دم پیروزی بسیار امیدوار کرد. اسماعیل به میانه راه بهبهان – امیدیه- رفته بود تا ماشین برادر محسن را عوض کند و نیروهای رژیم از دست یابی به او ناکام بمانند. آنان وقتی به منزل ما رسیدند ، آقا محین گفت: «می خواهم به بهبهان زنگ بزنم.»
سه من گفتند که همراه او به خانه همسایه بروم تا او از آن جا زنگ بزند. آقا محسن زنگ زد و از چند و چون آن ترور و نتایج و پی آمدهای زود هنگام آن کسب خبر نمود. بعد از آن به خانه آمدیم و همان شب ، آقا محسن و اسماعیل و دوستان دیگر به مغازه پدرم – که به منزلمان وصل بود- وارد شدند. آنان با دستگاه تکثیری که در آن جا پنهان داشته بودند ، بیانیه ای درباره آن ترور تهیه و منتشر کردند ؛ تا فضای حماسه و جان فشانی را بیش از پیش تبلیغ و دامن گستر کنند:
مرا سری است گریزان ز تاج آرامش
مگر به حلقه خونین داربنشینم
غرور سر خوش من زخمی شکستن نیست
مگر به خواب ببینی که خوار بنشینم
راوی: فاطمه دقایقی

سیاه و سفید


سالیانی که او دانشجو بود ، طاقتمان تاب می شد تا تعطیلات ترم فرا برسد و به خانه بیاید. هر گاه می آمد ، کتاب هایی با خود می آورد. اسماعیل اشتیاق شدیدی به مطالعه داشت و ما هم از تشویق هایش باری مطالعه و انس با کتاب بی نصیب نبودیم. این شدت علاقه ، وی را بر آن داشت تا نخستین نمایشگاه کتاب را در آن دیار دایر کند. کتابخانه مسجد «امیدیه» هم به همت او سروسامانی گرفت. او از کودکی ما را به کتاب خوانی عادت داده بد و جان کلام هر کتابی را به زبانی ساده و بیانی شیوا و شیرین شرح می داد. روزی کتابی که درباره موره های سیاه و سفید حکایت می کرد ، به سادگی برایمان توضیح می داد. او می گفت: «خلقت این مورچه ها با چنین رنگ هایی کار خداست. مورچه سیاه ، سفید نمی شود ؛ حتی اگر آنان را به حمام ببری و بارها بر بدنشان کیسه بکشی. انگیزه او از شرح چنین داستانی ، این بود که بگوید: «هیچ فرقی میان سیاه و سفید – از نظر فضایل و درجات- نیست و همه از این نظر مساویند».

دورباره آتش تو رد دلم زبانه کرده است
و باز هم به سینه ام غم تو چانه کرده است
دوباره بعد از سالها ز هم خبر نداشتن
دلم برای دیدنت سفر بهانه کرده است
بیا سری بزن به باغ یادگار عشقمان
که هر درخت مرده اش ز نو جوانه کرده است
راوی: فاطمه دقایقی

حجاب من


هنگامی که اسماعیل درباره حجاب و ضرورت و برکات آن برایم صحبت می کرد ، کلاس سوم ابتدایی را می گذراندم. او با شیرین زبانی و شیوایی بیانش ، روشن گری می نمود ؛ ولی تصمیم و کار را به انتخاب و اختیار خودمان وا می گذاشت.
وی آن چه شرط بلاغ بود به ما می گفت و راه نمای روشن بینی بود که در محیط شرکتی آن زمان – که فساد و انحراف از در و دیوارش یم بارید- به تربیت دینی ما اهتمام می ورزید.
اول مهرماه بود و آماده ورود به کلاس چهارم ابتدایی بودم. مقنعه ای را که خانواده برایم تهیه دیده بودند ، سرم کردم و به قصد رفتن به دبستان ، از خانه بیرون رفتم. خانه ما درست روبروی دبستان بود ؛ دبستانی که در آن جا دختر و پسر در کنار هم تحصیل می کردند. در آن وضعیت ، دیدن دختری با پوشش مذهبی برایشان مایه شگفتی بود. از این رو ، نظرها به من دوخته شده بود و هر کس با نگاهش چیزی به ن می گفت و به زبان بی زبانی تحقیرم می نمود. این حرکات چنان آزارم داد که خشمم را برانگیخت و هنوز چند گامی به پیش نرفته بودم ، به سرعت برگشتم. با گریه وارد خانه شدم و در حالی که مقنعه را زا سر انداختم ، گفتم: «همه دارند به من نگاه می کنند!»
اسماعیل که رد منزل حضور داشت و احساس کودکانه مرا به نیکی دریافته بود ، به مادرم و دیگر اعضای خانواده گفت: «ولش کنید و اصلا نگویید که مقنعه سرت کن!»
او با درک و فهم عمیقش ، می دانست که اعمال فشار و سخت گیری بی جا ناسنجیده ، مایه نفرت و بد آموزی است. بر این مبن ، برخورد استادانه اش در آن روز موجب شد تا سال بعد به میل و رغبت چادر و مقنعه بپوشم و با سرافرازی به میان پانصد دانش آموز بروم و با افتخار بگویم که حجاب من به چه دلیل و به خاطر چیست:
می گفت باید از خودی خود به در شوی
آیینه دار آیینه پاک تر شوی
دل را به عشق پاک یکی مبتلا کنی
در کوچه های زلف سیاهی رها کنی
این را که گفت محرم محضر حرم شدیم
آشوب و شور و گریه و شادی به هم شدیم
یک باره سایه گسترمان چتر عشق شد
باری فضای شهر پر از عطر عشق شد

راوی: فاطمه دقایقی


پیاده روی

ایام عید نوروز بود و هوز انقلاب اسلامی به پیروزی نرسیده بود. خانواده و اقوام جمع شدیم و طبق رسم هر سال به روستایی در 20 کیلومتری بهبهان به نام «برج بمونی آقا» رفتیم. اما آن سال با سالیان دیگر تفاوت داشت و چون اسماعیل در میان فامیل دیده نمی شد ، حتی سبزه و گل هم ، شادی و سور آن چنانی نداشت.
صبح از خواب بیدار شدم ؛ هنزو موقع طلوع آفتاب سر نرسیده بود. دیدم او و آقا محسن رضایی و تعداد دیگر از دوستانش ، پیاده و بی آن که مسیر را بلد باشند به آن روستا وارد شدند. آنها از ساعت 11 شب از بهبهان حرکت کرده و صبح زود به برج رسیده بودند. رد آن صبح دل انگیز ، دو بهار در پیش روی ما جلوه می نمود ؛ یکی طبیعت با طراوت و خرم برج و دیگری سردار سبزی چون اسماعیل و ...:
بهار بود و تو بودی و عشق بود امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

راوی: محمد دقایقی

تاوان

سال 1355 در کنکور سراسری قبول شدم و باید به دانشگاه سمنان راه می یافتم. من دل خوشی برای رفتن به دانشگاهی با این مسافت دور نداشتم. اسماعیل که از دل سردی من با خبر شد ، از امیدیه به منزل ما در بهبهان آمد و سر صحبت را باز کرد. او تصمیم مرا معقول نمی دانست و برای ثبت نام تشویقم می نمود. به او گفتم: «سمنان کجای ایران است؟ تازه فقط تا فردا ظهر فرصت ثبت نام باقی است.»
به هر حال ، او در این گفت و گو بر من چیره شد و پذیرفتم که با هم به سمنان برویم و تا دقیقه 90 هم که شده ، خودمان را برسانیم. با مشقت بسیار شب به تهران رسیدیم و فردای آن (آخرین) روز روانه شهر سمنان شدیم. وقت خیلی تنگ بود و تنها در 15 دقیقه آخر رسیدیم. اما آنان زیر این بار نرفتند و با ثبت نام من مخالفت کردند. نزد رئیس دانشگاه رفتیم و به شرح ماجرا پرداختیم ؛ ولی باز سودی نبخشید و جواب رئیس هم منفی بود. این برخورد خستگی سفر را بر تنمان دو چندان کرد. حرف آخر اسماعیل به رئیس این بود: «شما تاوان این همه بی عدالتی را خواهید پرداخت.»
این جمله ، مانند تیری بر قلب سیاه او نشست:
آنان که شوق حق مقیم مشتشان بود
مولا ترین اندوه بار پشتشان بود
دل هایشان آیینه را تحقیر می کرد
خورشید را چشمانشان تکثیر می کرد

راوی: محمد دقایقی

آن تابستان


ارداده قوی ، پشتکار و انضباطش عامل موفقیتش بود. از این نظر کارهای روزه مره اش حساب شده و درس آموز خانواده و دوستان او بود. در سال های تحصیلش در دانشگاه تهران ، تابستان فراغت خوبی داشت و اغلب در خانه بود. وی توصیه می کرد که بعد از نماز صبح به خواب نرویم . ما هم بر خلاف میل خویش و احترام او نمی خوابیدیم و حتی گه گاه نشسته چرت می زدیم. اسماعیل بعد از نماز ، ورزش می کرد و سپس به مطالعه و کارهای دیگر می پرداخت. در همین تابستان با کتب مکالمه انگلیسی دمساز بود و الفبای این زبان را به من یاد می داد. او در مدت چهار ماه کار مطالعاتی ، آشنایی قابل قبولی با انگلیی کسب کرده بود و به خوبی تکلم می کرد:
سرشارم از جوانه و لبریزم از بهار
با فصل های سرد تفاهم نمی کنم
حاجت به نور و قبله نما و چراغ نیست
من قبله نگاه تو را گم نمی کنم
میلاد صبح را به تماشا نشسته ام
جز با نگاه غنچه تبسم نمی کنم

راوی: فاطمه دقایقی


بچه ها به یکی از دبیران هنرستان شرکت نفت مشکوک بودند و گمان می کردند که ساواکی است. با این وصف ، از قاطی شدن و نشست و برخاست با او می رمیدند. اسماعیل برخلاف گمانه های این و آن ، با وی دمساز شد و بلندنظرانه و همراه با سعه صدر به او می نگریست. رفته رفته اخلاق باصفا و پرجنبه او چنانش مجذوب و اسیر محبت خویش ساخت که به زندان سیاسی شاه افتاد و رد یک بند با اسماعیل گرفتار آمد. انقلاب که پیروز شد و مدت ها بعد آتش جنگ تحمیلی گر گرفت ، همان کس را رد عرصه نبرد با دشمن دید. اسماعیل تعریف می کرد که دبیرمان را در ماجرای شکست حصر آبادان ، در حاشیه شهر دیدم و او به مدد و یاری ما شتافت. خلاصه ذکر خیر آن کس بر زبانش جاری بود:
لاله بود و طراوت قدمش یک گلستان بهار در بر داشت
بال در بال روشنی می رفت شانه بر شانه بردار داشت

راوی: صفر پیش بین


برگ زرین


وقتی که بیست و دوم بهمن 57 فرا رسید و دیوار پادگان ها فرو ریخت ، اسلحه های زیادی به دست مردم افتاد. اسماعیل به اتفاق شهید علی دادی در تهران بودند و در طاعت از فرمان حضرت امام مبنی بر جمع آوری سلاح ها فعالیت چشم گیری داشتند. بعد از آن با شور و حرارتی سزاوار تحسین به خوزستان آمدند. یکی دو روز بیش نپایید که همراه با او و جمعی از دوستان به تهران رفتیم و رد آن جا بچه هایی که در کارهای مخفی و چریکی فعالیت می کردند ، درون ساختمانی واقع در خیابان دکتر شریعتی جمع آمدیم ؛ ساختمانی که متعلق به «سرلشکر کیا» بود و یک حرف بزرگ D روی آن نوشته شده و به ساختمان D شهرت یافته بود. آخر بهمن و روزهای نخستین اسفند بود که سپاه پاسداران پی ریزی شد و در همان مکان ، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شکل گرفت. برو بچه های انقالبی خوزستان ، اغلب به سمت سپاه کشیده شدند و رد این وادی گام هایی بس مؤثر و راه گشا برداشتند. چند ماه بعد ، یعنی در اردیبهشت 58 بود که بچه های انجمن های اسلامی دانشگاه های سراسر کشور ملاقاتی با امام (رض) داشتند و امام در آن دیدار ، دستور تشکیل جهاد سازندگی سراسر کشور را صادر نمود. اسماعیل بعد از آن دیدار ، مشتاقانه به امیدیه آمد و به تشکیل جهاد سازندگی سراسر گشود را صادر نمود. اسماعیل بعد از آن دیدار ، مشتاقانه به امیدیه آمد و به تشکیل جهد سازندگی همت گمارد. این نکته را فرو نگذارم که جهاد سازندگی امیدیه زودتر از سایر شهرهای خوزستان – و از جمله اهواز- پاگرفت و این به سبب حضور فعال اسماعیل در صحنه های انقلاب و ارتباط تنگاتنگ او با نیروهای ناب و کارآمد نظام و پیشگامان انقلاب بود.
چند ماه بعد از آن ، برادر علی شمخانی – مسئول سپاه پاسداران اهواز – فرمان تشکیل سپاه در امیدیه را صادر کرد و این بار سنگین ، باز بر دوش عاشق بلاکشی چون اسماعیل افتاد. وی مرا صدا زد و گفت: «تو رد جهاد می مانی یا در سپاه؟»
گفتم: «نه ، می خواهم در سپاه باشم».
اواخر مرداد 58 بود که اندک اندک کار جذب نیرو از میان عاشقان شهادت آغاز شد و اسماعیل برگ زرین دیگری بر کارنامه پربار خویش افزود:
نسیم زلف تو صبحی گذشت از این گلشن
هنوز سلسله موج گل جنون خیز است
راوی: محمد رضا ایران پور


شکنجه

در مدت آن دو ماهی که آقا اسماعیل در زندان به سر می بود ، با وجود سن کمش ، رفتاری پخته و پر جذبه داشت. به گونه ا ی که زندان بانان مجذوب و شیدای اخلاق او شده بودند. تدریس ریاضیات ، زا دل مشغولی های دیگر او رد زندان بود ؛ که هم رشته تخصصی اش بود و هم در این باره در حد خویش تبحر داشت.
وقتی که زا زندان آزاد شد ، از او پرسیدم: «آیا تو را هم شکنجه کردند؟ وضع زندان چه طور بود؟»
پاسخ داد: «نه شکنجه ای بود و نه آزاری ؛ فقط از ما سؤال و جواب می کردند».
تحقیقاً این پاسخ (انار شکنجه و آزار) برای آن بود که خوف از ساواک و بیم شکنجه های آنان ، وحشت و اضطرابی د ردل مردم نیفکند:
ای قوم اگر سنگ ببندم شکمم را
حاشا که به نانی بفروشم قلمم را
از پیکر خونین گل سرخ بپرسید
انگیزه پرپر شدن دم به دمم را

راوی: تقی دقایقی

آزادی اسماعیل

روزگاری که اسماعیل در زندان رژیم ستم گستر پهلوی محبوس بود (سال 1352) کلاس اول ابتدای بودم. هر چند از آن ایام که ایام کودکی من بود ، آن چنان خاطره ای در ذهنم باقی نمانده ، ولی این را به خاطر دارم که وضعیت خانواده ما غیر عادی بود. گویی نشاط و شادی از آن جا رخت بربسته و اندوهی سترگ بر آن سایه افکنده بود. روزی یکی از بچه های همسایه که رد اهواز دانشجو بود ، به خانه ما آمد و از آزادی اسماعیل خبر داد. آن روز ، پدرم از شدت شادمانی اشک شوق می ریخت و چندین دقیقه او را در آغوش گرفته بود. این خبر ، بار دیگر حال و هوای خانه ما را بهاری کرد.
تو بیا تا بهار برگردد جاده از انتظار برگردد
راوی: خواهر شهید (فاطمه دقایقی)


طبل تو خالی

سال 52 که از زندان آزاد شد ، مصمم تر ، هوشتیارتر و پخته تر شده بود و تجربه های پر بهایی اندوخته بود. دیگر به راحتی کتاب به کسی نمی داد و کار و روشنگری اش را با پیچیدگی و درایت بیشتری انجام می داد.
از او پرسیدم: «در زندان چه خبر بود؟»
پاسخ داد: «هیچ خبری نبود. اینها یک طبل تو خالی بیش تر نیستند. من از زندان استفاده کردم».
پرسیدیم: «چه کار کردی؟»
وی در پاسخ ، نمونه ای از کارهایش را چنین بیان نمود: «زندانبانی بود که می خواست درس بخواند. کم کم با او ریاضی و فیزیک کار کردم و ... »
آن زندانبان دوست اسماعیل شده بود و بعد از آزادی اش از او سراغ می گرفت و به دیدارش می آمد. اسماعیل هم خوش حال از این که در زندان هم تأثیر گذار بوده است:
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود

روای: همسر شهید (معصومه همراهی)


زیرکانه

در گرماگرم قیام خدایی امام خمینی (رض) ، مجاهدین گروه «منصورون» ، فرمانده نظامی دانشکده اهواز را مورد حمله قرار دادند و در گریزی حساب شده ، به سمت امیدیه آمدند. آنان به نام های «رضا رضوی» و «عبدا.. ساکی» بودند که در جاده دچار حادثه شده و خودروی آنها واژگون شد. طبق نظر عده ای ، این سانحه با دسیسه ها و اقدامات ناجوانمردانه ساواکی ها انجام گرفت و آنان با این خیال که این دو نفر در نفر در اثر جراحات وارده کارشان تمام شده و جان سپرد هاند ، از آن جا متواری شدند. به هر حال آن دو نفر را به امیدیه آوردند و رد جست و جوی آقا اسماعیل بودند که مشکل دارو و درمانشان را حل نماید. در آن جو نفس گیر اختناق ، اسماعیل را هنمایی های بسیار دقیق و زیرکاننه ای بیان نمود. من هم به همراه دو نفر و با استفاده از خوروی شخصی بردارم ، آن دو را به بیمارستانی در اهواز انتقال دادیم و به پزشکی که اسماعیل معرفی کرده بود ، تحویل دادیم:
یاد آن مردان جاویدان به خیر یاد مردانی که تاب آورده اند
شب سپرانی که با سوز نگاه انقلاب آفتاب آورده اند

راوی: اسماعیل بهمئی


مسلحانه

س
ال 57 بود و اعتصاب صنعت نفت ضربه ای سخت بر پیکر رژیم شاه وارد ساخته بود ، در زمستان همان سال ، مزدوران شاه به کارکنان شرکت نفت به شدت فشار می آوردند ، تا اعتصابشان را بشکنند.
در آن کشاکش پر خطر ، وقتی به منزل آیت ا.. جزایری (در اهواز) رفتیم ، وی با درک عمیق موقعیت و حساسیت خاص آن روها گفت: «گاردی ها به جان شرکت نفتی ها افتاده اند و می خواهند اعتصابشان را بشکنند. اگر به دامان نرسید و کاری و اقدامی نکنید ، ممکن است آنان پیروز شوند و کارکنان شرکت ، سر کار بروند و ...!»
آن جا بود که ضرورت چند عملیات مسلحانه به شدت احساس می شد و اگر من و اماعیل و چند تن دیگر ، برای گرفتن زهر چشم از عمال طاغوت و تقویت روحیه انقلابیون و مردم به چنین کار پرخطری دست نمی زدیم ، وضعیت دشواری را در پیش رو داشتیم. دو تا زا آن سلسه عملیات در شهر بهبهان انجام گرفت که رد آن میان دلاورانی چون اسماعیل ، مهندس صدرا... فنی و دکتر مجید بقایی نقش به سزایی داشتند. یادشان به خیر باد:

سر زدی از دشت های تشنه طوفان در بغل
کوله باری از شجاعت های عریان در بغل
سر زدی از موج خیز عشق با دستی شگفت
علقمه در علقمه بال شهیدان در بغل

راوی: محسن رضایی

منبع:سایت ساجد

به نام خدای آسمان و زمین

سلام علیکم

دوستان در این پست و پست های دیگر می خواهم شما عزیزان را با شهید دقایقی آشنا کنم امیدوارم که مطالبم بر بار علمی شما بیفزاید

مرغ زیرک

در آبادان سال 1352 چند تن از دوستان فعال اسماعیل – از جمله آقا محسن رضایی – دستگیر شدند. آن روز در اهواز بودم که از این ماجرا با خبر شدم ، دوستان گفتند: «ساواکی ها آقا محسن و تعدادی از برو بچه ها را بازداشت کرده اند و اکنون در پی اسماعیل اند. ساواکی ها بر این تصمیم بودند که صبح شنبه به محض ورود او به هنرستان ، دستگیرش کنند. اما اسماعیل بی خبر از ماجر ، برای دیدار خانواده به «امیدیه» رفته بود و بسیار ضروری بود که بی درنگ شرح واقعه و توطئه طراحی شده ساواک را به او بگویم. به هر شکل ، عصر جمعه او را پیدا کردم و همه چیز را برایش بیان نمودم. وی همراه با یارانش – پنهان و حساب شده – به خانه اجاره ای خویش در اهواز رفتند و کتاب های انقلابی و سیاسی ، جزه ه ، بیانیه های ضد رژیم و هر آن چه رنگ و بوی سیاسی داشت از آن جا بیرون بردند تا دستاویزی برای مأموران ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) باقی نگذارند.
صبح شنبه شجاعانه و بدون بیم و هراس به هنرستان رفت و همان گونه که انتظار می رفت ، مأمروان یاد شده او را دستگیر کرده و به زندان بردند. هنگام ظهر به منزل آنان رفتم. اسباب و اثاثیه های به هم ریخته و رخت خواب های پاره پاره شده ، از یک هجوم وحشیانه و گستاخی یک تیم تجسس حکایت می کرد. در لابه لای وسایل به هم ریخته اتاق ، دفترچه کوچکی را یافتم ه نام بچه های مبارز و مخالف رژیم در آن نوشته شده بود. آن را برداشتم و از خانه بیرون آمدم. به سراغ بعضی از همسایه ها رفتم و از این یورش ناجوانمردانه پرسیدم. آنها از تجاوز نیروهای ساواک پرده برداشتند. من شادمان از این بودم که آن دفترچه از دید مأموران پنهان مانده است.
هنگامی که برای ملاقات اسماعیل به زندان رفتم ، یک پلیس د رکنار من بود و یک پلیس هم در کنار او. بعد از سلام و احوال پرسی ، لحظاتی به گفت و گو پرداختیم. اسماعیل از یک فرصت کوتاه استفاده کرد و گفت: «آن دفترچه ای که اسامی بچه ها در آن نوشته شده ، از بین ببر»!
من هم گفتم: «خاطرت جمع باشد».
وی در مدت دو ماه در حبس گرفتار بود و نوزده روز از این ایام را در سلول انفرادی به سر می برد. او با عشق به آرمان های متعالی اش ، آن روز و شب های تلخ را سپری کرد و بر جفاهای طاغوت صبوری ورزید:

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

راوی: تقی دقایقی (برادر شهید)

منبع:سایت ساجد


امام امت طی یک سخنرانی‌ در شهر نجف، مراتب اندوه و تسلیت خویش از فاجعه قم را در اواخر دی ماه 1356 به مردم ایران این چنین ابراز کردند:
بسم‌الله الرحمن الرحیم
من متحیرم که این فاجعه را، این فاجعه بزرگ را، به کی باید تسلیت بگویم؟ آیا به رسول اکرم، صلی‌الله علیه و آله و به ائمه معصومین علیهم‌السلام، به حضرت حجت سلام‌الله علیه، تسلیت بگویم یا به امت اسلام. به مسلمین، به مظلومین در تمام اقطار عالم تسلیت بگویم یا به ملت مظلوم ایران تسلیت بگویم یا به اهالی محترم قم، داغدیده‌ها، تسلیت بدهم یا به پدر و مادرهای مصیبت‌دیده تسلیت بدهم یا به حوزه‌های علم و علمای اعلام تسلیت بگویم؟ به کی باید تسلیت گفت و از کی باید تشکر کرد در این قضایا که برای اسلام پیش می‌آید و این ملت بیدار ایران در مقابل این مصیبت‌ها استقامت می‌کند، کشته می‌دهد، هتک می‌شود. بی‌جهت و بدون هیچ مجوزی مردم را به مسلسل بستند.

کوثر، مجموعه سخنرانی‌های حضرت امام خمینی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1/323.

منبع:سایت نورپرتال


مقدمات تشکیل شورای انقلاب از همان هفته‌های نخست ورود امام خمینی به فرانسه در سال 1357 فراهم گردید و در این باره برخی اقدامات هم برای انتخاب اشخاصی از میان رهبران انقلاب به عضویت این شورای در دست تاسیس، صورت پذیرفت و در این باره با امام خمینی هم رایزنی انجام گرفت و رهنمودهایی از سوی ایشان داده شد، اما به دنبال انتصاب شاپور بختیار به مقام نخست‌وزیری و تشکیل شورای سلطنت، طرح اعلام آشکار تشکیل شورای انقلاب از سوی امام خمینی برای تمهید مقدمات پیروزی انقلاب و ساماندهی به امور مدیریتی نظام جدید انقلابی، ضروری تشخیص داده شد و به دنبال آن رهبر انقلاب در 22 دی ماه 1357 ضمن اعلام رئوس برنامه‌های سیاسی خود، نخستین گام برای «تحقق اهداف اسلامی ملت» را به تشکیل «شورایی به نام شورای انقلاب اسلامی» مرکب از افراد با صلاحیت و مسلمان و متعهد و مورد وثوق موکول کرده و تصریح نمود:
«این شورا موظف به انجام امور معین و مشخص شده است. از آن جمله ماموریت دارد تا شرایط تاسیس دولت انتقالی را مورد بررسی و مطالعه قرار داده و مقدمات اولیه آن را فراهم سازد.»
شورای انقلاب طی روزهای پایانی عمر رژیم پهلوی نقش قابل توجهی در سقوط حکومت پهلوی و پیروزی نهایی انقلاب اسلامی ایفا کرد و بویژه در تحت فشار قرار دادن دولت بختیار بسیار موثر واقع شد و در جریان تشکیل دولت موقت هم در نقش بازوی مشورتی امام خمینی ایفای وظیفه نمود. اعضای شورای انقلاب در روندی تدریجی انتخاب شدند. با این حال مهم‌ترین اعضای این شورا در ابتدای تشکیل عبارت بودند از: حضرات آیات طالقانی، مطهری، هاشمی رفسنجانی، خامنه‌ای، بهشتی، مهدوی کنی، محمد جواد باهنر و موسوی اردبیلی، البته بعد‌ها بویژه پس از استعفای دولت موقت در آبان سال 1358 که شورای انقلاب زمام اداره کشور را در دست گرفت، افراد دیگر نیز در آن عضویت یافتند.

منبع:سایت نورپرتال


محمد رضا پهلوی در روزهای آخر حکومتش در تلویزیون حاضر شد و با تأسف و آه و زاری بیانیهای در تلویزیون خوند. در اون بیانیه شاه گفت که: «صدای انقلاب شما را شنیدم اما نکتة جالبی که شاه در اون بیانیه بهش اشاره کرد این بود که من همان پادشاهی هستم که قداستم را از خدا گرفتم.» این تفکر؛ تفکری بود که با ظهور انقلاب روزهای آخر خودش را طی می کرد.

شاه مقدس است. این تفکر در تاریخ بارها تکرار شده است. اما در 500 سال اخیر ایران، با ظهور صفویه این اعتقاد ویژگی خاصی پیدا کرد. صفویه اهل تصوف بودند. صوفیگری هم در روش، خلاصه میشد در مریدی و مرادی. در تصوف و عرفان برای بسیاری استاد و مراد ملاک حقایق بهشمار میآمد. هر چه که استاد بیان فرمودند حقیقت همان است و روش و دستور او شاهراه وصال است. در برههای از تاریخ استادان و قطبهای بزرگ صوفیه را شاه مینامیدند و از آن پس این لفظ در بیان اهل تصوف رسم گردید و بسیاری دارای لقب شاه شدند. مانند شاه نعمتا... ولی یا صفیعلی شاه و ... . شاهان صوفیه، مقدس بودند و تقدس آنها از خدا بود و تبعیت شاهان بیچون و چرا صورت میگرفت. مسئله از آنجا آغاز شد که شاهان صوفیه شاهان حکومتی ایران شدند یعنی در زمان شکلگیری صفویه، این قطبها و شاهان صوفیه بودند که پادشاهان سلسلة صوفیه گردیدند.

از این زمان بود که شاه در ذهن بسیاری از مردم و بزرگان ما مقدس گردید. این تقدس ادامه یافت تا حکومت صفویه به پایان آمد و زندیه و افشاریه نیز طعنه و تکیه بر حکم و حکومت زدند تا اینکه حکومت به دست بیکفایت قاجاریه رها گردید. اما گویی هنوز شاهان قاجاریه شاه مقدس بودند و تصمیم و روش آنها صحیح و مقدس بود.

وقتی کتابهای علمای زمان قاجاریه را ورق می زنیم، سرشار از تقدیس، تعریف و تمجید از شاهانی است که گاه حتی در اعمال عبادی عادی روزانهشان دارای مشکل بودند. همین امر نیز باعث شد تا روحانیت که در طول تاریخ ایران، به عنوان قشری روشنگر و با نفوذ در میان مردم و سدی در برابر بسیاری انحرافها بودند، عملاً در برابر حکومت سکوت کنند و حتی کارها و شخصیت شاه را تقدیس نمایند. (با وجود اینکه مبانی دینی ما با این شیوه از حکومت هیچ نسبتی ندارد) برای مثال، میتوانید به مقدمه کتاب «معراج السعاده» نگاهی بیندازید که مرحوم «نراقی»، در وصف بیکفایتترین شاه قاجاریه یعنی فتحعلی شاه چه اوصاف و القابی که به کار نبرده است.

این جریان ادامه داشت تا اینکه چهرههای نابی در روحانیت شیعه همانند میرزای شیرازی ظهور کردند. آنان گویی ملاک تقدس را در حقیقت جستجو میکردند.

این جریان جدید از علما چندان ارادتی به حکومت نداشتند و هر جا که احساس میکردند انحراف در حال شکل گیری است از فریاد و انتقاد ابایی نداشتند. ملّا علی کنی که از علمای تهران بود و دوست میرزای شیرازی، یکی از چهرههای این جریان جدید روحانیت بود. نفوذ ملا علی بارها لرزه بر اندام شاه و عوامل استعمار انداخته بود؛ تا آنجا که ناصر الدین شاه در بسیاری از موارد می ترسید که حتی از تهران خارج شود که نکند ملا علی بساط حکومت او را برچیند. حاجآقا نور الله نجفی اصفهانی و ... نیز از چهرههای این جریان بودند. اما در تارک این علما نام میرزای شیرازی میدرخشد. میرزای شیرازی قیامی همگانی را در ایران رهبری کرد که پیکرة عظیم تقدس کاذب شاهان را به یک باره خرد کرد. گویی مردم از آن زمان فهمیدند که علما و اهالی دینی با این شاهان مقدس، نسبتی ندارند که هیچ بلکه مخالف بسیاری از اعمال و رفتارهای آنها نیز میباشند. بسیاری از علما و روحانیت نیز گویی از آن زمان فهمیدند که تقوا و روحانیت چه قدرتی دارند و هیچ چیز و هیچ کس تقدسی ندارد جز خداوند، و اوست که ملاک حقیقت است. هر که در راه او و برای او بود مقدس و هر که بر او بود نامقدس.

میرزای شیرازی چهرة برجستة نهضت تنباکو، هم بتشکن بود (بت تقدس شاهان) و هم زنده کنده قدرت تقوا در ایران. تقریباً همین جریان بود که در چند سال بعد حکومت قاجار را مشروطه کرد و سلطان را به شرع و قانون پایبند کرد. شیخ فضل الله نوری از شاگردان مکتب میرزای شیرازی بود و حتی از جانب او به ایران اعزام شد تا در جریان فرهنگی ـ سیاسی حضوری فعال داشته باشد.

میرزای شیرازی، بزرگ مردی بود که با راهاندازی حوزه سامرا و مکتب آن و رهبری جریان ضد استعمار و استبداد، فضای تاریخ پس از خودش را به گونهای دیگر رقم زد.

نهضت تنباکوی او آنقدر با نفوذ بود که در حرامسرای ناصر الدین شاه نیز، کسی جرأت قلیان کشیدن نداشت، حتی خود شاه. وقتی ناصر الدین شاه طلب قلیان کرد گفتند، سوگولی حرمسرا (بهترین همسر شاه) قلیانها را شکسته. شاه او را خواست و از او بازخواست کرد، انیسالدوله هم در جواب گفت: «همان کس که مرا بر تو حلال کرده، کشیدن قلیان را حرام کرده است.»

منبع:سایت حوزه


 نزدیک شدن ماه محرم، رویارویی بین رژیم و امت مسلمان به رهبری حضرت امام رحمه‏الله امر مسلّمی بود؛ زیرا پس از فاجعه فیضیه به دلیل محدودیتهای زیاد، امام امکان سخنرانی نیافت و مبارزه را با صدور اعلامیه‏های متعدد ادامه داد. ساعت چهار بعد از ظهر عاشورای سال 1342، مصادف با 13 خرداد امام به سوی مدرسه فیضیه رهسپار گردید تا سخنان تاریخی خود را در اجتماع گروه کثیری از مردم قم، روحانیان و هیأتهای عزادار که از نقاط دیگر به قم آمده بودند، ایراد نماید و تکلیف را ادا کند. خیرخواهان ساده اندیش و عده‏ای که تا آن زمان امام را به اکراه و با ملاحظه برخی مصلحتها همراهی می‏کردند، ایشان را از وجود نیروهای فراوان رژیم بیم می‏دادند و دلایل عقلی و شرعی بسیاری در توجیه اظهارات خود می‏آوردند. امّا امام رحمه‏الله بی‏اعتنا به خامیهای برخی دوستان و مصلحت جوییهای دروغین دشمن، در فیضیه لب به سخن گشود که: «عصر، عصر عاشورا است!»

در ابتدا آن روح قدسی با هوشیاری تمام، ضمن بیان مصیبتهای وارده بر امام حسین علیه‏السلام و اصحابش به مقایسه دو رژیم بنی امیه و پهلوی پرداخت و ضمن این انطباق نتیجه گرفت که هر دو با اساس اسلام مخالفند و اینها با اساس و ریشه کار دارند و بلافاصله، به درستی مسئله را از حدّ تعدی رژیم پهلوی به اسلام، فراتر برد و به دسیسه‏های بیگانه بخصوص صهیونیسم که از دیر باز با اسلام عناد داشته توسعه داد و فرمود: «اسرائیل نمی‏خواهد در این مملکت قرآن باشد.» امام در پاسخ به اتهامات دشمن در باب «مُفت خوری» زندگی ساده و فقیرانه طلاب را مثال زد و به ثروت اندوزی عمال رژیم و غاصبان قدس و دست‏اندازی آنان به دسترنج محرومین حمله کرد. در ادامه هیبت و استقلال خواهی دروغین شاه را زیر سؤال بُرد و عاقبت رضاخان را به یادش آورد: «اگر دیکته می‏کنند، بدست تو می‏دهند در اطراف آن فکر کن! چرا بی‏تأمل حرف می‏زنی! چرا بی‏تأمل حرف می‏زنی.» به تدریج وقت آن رسیده بود که با استفاده از حساسیتهای رژیم، امام رحمه‏الله موضوعات اصلی را در معرض تهاجم نهضت قرار دهد: «امروز به من خبر دادند که عده‏ای از وعاظ و خطبای تهران را برده‏اند سازمان امنیت و تهدید کرده‏اند از سه موضوع حرف نزنند؛ از شاه بدگویی نکنند؛ به اسرائیل حمله نکنند و نگویند اسلام در خطر است. ...تمام گرفتاریها و اختلافات ما در همین سه موضوع نهفته است. اگر ما نگوییم اسلام در خطر است، آیا در معرض خطر نیست؟ اگر ما نگوییم شاه چنین و چنان است، آیا این طور نیست و اصولاً چه ارتباطی و تناسبی بین شاه و اسرائیل است که سازمان امنیت می‏گوید از شاه صحبت نکنید. آیا به نظر سازمان امنیت شاه اسرائیلی است؟12»

منبع:سایت آوینی


صدور بیانیه‏های شدید اللحن و صریح و ایراد سخنرانیهای مهم در افشای ماهیت دستگاه ستم و نقشه‏های امریکا و غاصبان قدس برای نابودی اسلام و غارت ثروت کشورهای اسلامی از جمله ایران در طول سالهای 1340 تا 1342، باعث شده بود که امت مسلمان ایران و حتی مسلمانان دیگر سرزمینهای اسلامی امام را به عنوان روحانی بزرگ، مرجعی بیدار و شجاع بشناسند و او را به عنوان رهبر بزرگ یک قیام دینی بر علیه استکبار و استبداد بپذیرند. به همین دلیل امریکا و اعوان و انصارش در صدد برآمدند تا امام را که به صورت مانع بزرگی بر سر راه مطامع و مقاصد شوم آنان درآمده بود، به نحوی از صحنه خارج کنند. آنها تصمیم گرفتند این نقشه را به بهانه سخنرانی بسیار مهمی که حضرت امام در مدرسه فیضیه ایراد کرده بودند و شاه را به اخراج از ایران تهدید نموده بودند؛ عملی سازند.

به همین دلیل به دستور شاه خائن، ماموران نظامی در نیمه شب 15 خرداد 1342 به دور از چشم مردم امام خمینی رحمه‏الله را دستگیر نمودند تا به تهران ببرند13.

خبر دستگیری امام، جامعه مضطرب و ناآرام ایران را به مرحله انفجار رسانید و شعله‏های قیام از شهرهای مهمی چون قم، تهران، مشهد، شیراز، اصفهان، ورامین و پیشوا زبانه کشید. متعاقب این برنامه حماسه قیام خونین پانزده خرداد به وقوع پیوست و برتارک تاریخ معاصر ایران به درخشش نشست. گرچه در این قیام گروههای زیادی بازداشت شدند و عده‏ای به شهادت رسیدند و این حرکت مقدّس را عوامل رژیم خاتمه یافته تلقی کردند، ولی شعله اعتراض، حقیقت‏خواهی و اسلام‏طلبی آن همچنان در اعماق دلهای مشتاق مردمان باقی ماند و سرانجام کاخ ستم را در کام خود فرو برد. این قیام در پی دو سال افشاگری و مبارزات مستمر روحانیت به رهبری امام خمینی رحمه‏الله صورت گرفت.

امام خمینی رحمه‏الله در این‏باره فرموده‏اند: «با فرا رسیدن 15 خرداد خاطره غم‏انگیز و حماسه آفرین این روز تاریخی تجدید می‏شود؛ روزی که بنابر آنچه که مشهور است قریب به پانزده هزار نفر از ملت مظلوم و ستم دیده به خاک و خون کشیده شدند؛ روزی که طلیعه [و سرآغاز [نهضت اسلامی این ملت شجاع و غیور گردیده [است]... روحانیت به اعتراض برخاست و عصر عاشورا پس از حادثه‏ای ناگوار، اعتراض با موج عظیم اسلامی بالا گرفت و به اوج رسید و پس از آن دست ناپاک استعمار از آستین شاه بیرون آمد و غائله 15 خرداد ـ 12 محرم ـ را هر چه دردناک‏تر بوجود آورد.14»

منبع:سایت آوینی

X