عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی
یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی
وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی
گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟
آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟
حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی
مهدی فرجی
تو با آن چشم های شرقی دنباله دار خود
همیشه راه را بر شاعر شوریده می بندی
نگاهت قند را در خاطر دل آب می سازد
پر از آواز شور انگیز عشاق سمرقندی
مرا صد بار کشتی زنده کردی باز هم کشتی
گهی با غمزه ای دل می بری گاهی به لبخندی
در این صحرای دلتنگی شدم مجنون تر از مجنون
تو ای لیلا ترین تا گیسوانت را پراکندی
و من چون کوه در چین خوردگی های خودم بودم
که تو با یک اشارت این حقیقت را ز جا کندی
پرویز بیگی
سبو سبو می ، فدای چشمت
پیاله از پی ، فدای چشمت
همه بخارا همه سمرقند تمامی ری ، فدای چشمت
قصیده لطفی ، اگر ندارد
غزل پیاپی ، فدای چشمت
هزار دفتر ، هزار دیوان
دو مثنوی نی ، فدای چشمت
رمه رمه دشت ، شبان شبان عشق
نوای هی هی ، فدای چشمت
دو تیسفون و دو تخت جمشید
امارت کی ، فدای چشمت
به پای بسته ، همه جهان را
اگر کنم طی ، فدای چشمت
شکسته حالم ، مپرس از من
چقدر تا کی ، فدای چشمت
اگر من من ، جسارتی کرد
ببخش بر وی ، فدای چشمت
پرویز بیگی
دلم در تمنای گیسوی تو
و آن شانه های عسل لک زده ست
بیابانی است این دل هرزه گرد
که در شوق کوه و کتل لک زده ست
برای تو و صبح آغوش تو
به اندازه یک بغل لک زده ست
دلم سیب سرخی ست در دست تو
که یک دم نبیند محل ، لک زده ست
اگر راه حل مرگ باشد ، دلم
به دنبال آن راه حل لک زده ست
پر از واژه های سراسیمه ام
که در التهاب غزل لک زده ست !
محمد رضا ترکی
تنها کمی صدای تو کافیست، تنها کمی نگاه تو گاهی
دلتنگ نیست پنجره تا هست، روشن به نور ماه تو گاهی
این ابر آمده ست بگوید: پیوسته نیست تابش خورشید.
تو پلک میزنی و خوشم با باران گاه گاه تو گاهی
وقتی که مثل قاصدک آمد رویای تو نشست به خوابم،
دیدم که میشود که بپاشَد کوهی به رقص کاه تو گاهی
حتی اگر پیاده بیایم، یا در بر تو دیر نپایم
آن بازیی خوش است که جایم باشد کنار شاه تو گاهی
تکثیر آب و آینه یعنی در عین انتظار ببینم،
تصویر بیقرار خودم را در چشم رو به راه تو گاهی
فریبا یوسفی
هم از مذهب زاهدان ریا
هم از دین لائیکها خسته ام
من از این یقینهای ناپایدار
در انبوه تشکیکها خسته ام
از این خط کشیهای بی حد و مرز
از این گونه تفکیکها خسته ام
از این بوقها ، زردها ، سرخها
من از این ترافیکها خسته ام
تکاپوی آبی دریا کجاست؟
از این آب باریکها خسته ام
ز بس پُست کردم برای خودم
از این کارت تبریکها خسته ام!
محمد رضا ترکی
سوار سبز پوش من ...
به دوش پرچم سبز بهار داری تو
بیا که جلوه یک عمر انتظاری تو
مسیر عشق و جنون روشن از تجلی توست
که بر قبیله دلها طلایهداری تو
طلوع میکند از مشرق نگاه تو صبح
به جان خسته شب، برق ذوالفقاری تو
کویر خاطر من تشنه کرامت توست
امید آن که دمی بر سرم بباری تو
تمام دل خوشی ماست جمعه موعود
که بر ظهورم به کعبه قدم گذاری تو
قرار بخش دلم! کی ظهور خواهی کرد
به بیکرانه غمهای من کناری تو
کمیل، ندبه کنان است در هوای فراق
عزیز دولت تقدیر! در چه کاری تو
شاعر ؟
السلام علیک یا صاحب الزمان ...
بیابان در بیابان طرح اقیانوس در دست است
و یک صحرا پر از گل های نامحسوس در دست است
صدای پای نسلی در طلوع صبح پیچیده است
و او را آخرین آیینه مانوس در دست است
چه نزدیک است جنگل های لاهوتی، نمی بینی
تجلی های دور از دست آن طاووس در دست است
من از این سمت می بینم سواری را و اسبی را
افق ها سبز در سبزند و او فانوس در دست است
دو دستت را برآور رو به باران ها که می دانم
تو را انگشتری از جنس اقیانوس در دست است
شبی در خواب دیدم می رسد مردی به بالینم
که می گویند او را دست جالینوس در دست است
سحر از گریه های روشن همسایه فهمیدم
که کاری تازه در مضمون «یا قدوس» در دست است
در این اسرار آن سویی خیال انگیز و کشف آمیز
نخستین شرح ما بر مشرب مانوس در دست است
زکریا اخلاقی
معصومه گفت از پدری که شهید شد
مردی که طرح صفحه یک سر رسید شد!
مردی که چون سیاوش از آتش گذشت و رفت
تا در نگاه سرخ زمین رو سپید شد
مردی که زیر بارش خمپاره های خشم
بر عشق خاکریز زد و ناپدید شد
مردی که از محال مجال آفرید و بعد
تفسیر نامعادله های جدید شد
نقاشی قشنگی از او در اتاق بود
آن را نگاه کرد و باران شدید شد
یک مرد ، با چفیّه و عینک، شبی سیاه
محو عبور بارقه های امید شد
لبخند می زد او به همه از روی لودر ...
... و رد جاده در گذر او سفید شد !
پروانه نجاتی
نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمیام -زخمی سراپا- میشناسیدم؟
با شما طیکردهام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا میشناسیدم؟
راه ششصدسالهای از دفتر حافظ
تا غزلهای شما، ها، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیدهاست
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی که شماها میشناسیدم
اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! میشناسیدم
اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا میشناسیدم؟
در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!
من بریدم بیستون را میشناسیدم
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی میشناسیدم
من همانم مهربان سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟
حسین منزوی