دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827706
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
 
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
 
من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی
 
گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی

مهدی فرجی

دسته ها : ادبی - شعر
دوشنبه جهاردهم 10 1388
غزلی عارفانه از مرحوم آیت‌الله علی صافی
مرحوم حضرت آیت‌الله علی صافی علاوه بر مقام فقهی صاحب مراتب عرفانی و ادبی بود.

در مقام عشقبازی چون ز من کس پیش نیست
عاشقی مانند من دلخسته و دلریش نیست

عشق من عشق مجازی نیست چون عشق مجاز
لایق مرد خدای عاقبت اندیش نیست

معتقد هستم که می‌باید کنم تکمیل عشق
کیش من عشق است و کیشی بهتر از این کیش نیست

می‌دهم جان را براه دوست با منت ولیک
معذرت خواهان که اندر دست جانی بیش نیست

گفت دی صاحبدلی چون می‌کند عشق نگار
گفتمش بر حال من بین حاجت تفتیش نیست

تا شدم عاشق دلم شد منزل سلطان عشق
گرچه منزلگاه شاهان کلبه درویش نیست

چون علی در دام عشقش اوفتاد از خود گذشت
آری آری عاشق آن باشد که بند خویش نیست
منبع : تبناک
دسته ها : ادبی - مذهبی - شعر
دوشنبه جهاردهم 10 1388
دو گیسو تازگی در خستگی های من افکندی
خدا خیرت دهد چون تازگی های تازه می خندی

 

تو با آن چشم های شرقی دنباله  دار خود
همیشه راه را بر شاعر شوریده می بندی

نگاهت قند را در خاطر دل آب می سازد
پر از آواز شور انگیز عشاق سمرقندی

مرا صد بار کشتی زنده کردی باز هم کشتی
گهی با غمزه ای دل می بری گاهی به  لبخندی

در این صحرای دلتنگی شدم مجنون تر از مجنون
 تو ای لیلا ترین تا گیسوانت را پراکندی

و من چون کوه در چین خوردگی های خودم بودم
که تو با یک اشارت این حقیقت را ز جا کندی
   

 

پرویز بیگی

دسته ها : ادبی - شعر
دوشنبه جهاردهم 10 1388

 سبو سبو می ، فدای چشمت
پیاله از پی ، فدای چشمت

همه بخارا همه سمرقند                                                                                                  تمامی ری ، فدای چشمت

قصیده لطفی ، اگر ندارد
غزل پیاپی ، فدای چشمت

هزار دفتر ، هزار دیوان
دو مثنوی نی ، فدای چشمت

رمه رمه دشت ، شبان شبان عشق
نوای هی هی ، فدای چشمت

دو تیسفون و دو تخت جمشید
امارت کی ، فدای چشمت

به پای بسته ، همه جهان را
اگر کنم طی ، فدای چشمت

 شکسته حالم ، مپرس از من
چقدر تا کی ، فدای چشمت

اگر من من ، جسارتی کرد
ببخش بر وی ، فدای چشمت

 

پرویز بیگی

دسته ها : ادبی - شعر
دوشنبه جهاردهم 10 1388
دلم در هوای غزل لک زده ست
نه حالا ، ز روز ازل لک زده ست

 

دلم در تمنای گیسوی تو
و آن شانه های عسل لک زده ست

بیابانی است این دل هرزه گرد
که در شوق کوه و کتل لک زده ست

برای تو و صبح آغوش تو
به اندازه یک بغل لک زده ست

دلم سیب سرخی ست در دست تو
که یک دم نبیند محل ، لک زده ست

اگر راه حل مرگ باشد ، دلم
به دنبال آن راه حل لک زده ست

پر از واژه های سراسیمه ام 
که در التهاب غزل  لک زده ست !

محمد رضا ترکی

دسته ها : ادبی - شعر
دوشنبه جهاردهم 10 1388

تنها کمی صدای تو کافی‌ست، تنها کمی نگاه تو گاهی

دلتنگ نیست پنجره تا هست، روشن به نور ماه تو گاهی

این ابر آمده‌‌ ست بگوید: پیوسته نیست تابش خورشید.

تو پلک می‌زنی و خوشم با باران گاه گاه تو گاهی

وقتی که مثل قاصدک آمد رویای تو نشست به خوابم،

دیدم که می‌شود که بپاشَد کوهی به رقص کاه تو گاهی

حتی اگر پیاده بیایم، یا در بر تو دیر نپایم

آن بازیی خوش‌ است که جایم باشد کنار شاه تو گاهی

تکثیر آب و آینه یعنی در عین انتظار ببینم،

تصویر بی‌قرار خودم را در چشم رو به راه تو گاهی

فریبا یوسفی

دسته ها : ادبی - شعر
دوشنبه جهاردهم 10 1388
من از دور و نزدیکها خسته ام
از این ظاهرا نیکها خسته ام

 

هم از مذهب زاهدان ریا
هم از دین لائیکها خسته ام

من از این یقینهای ناپایدار
در انبوه تشکیکها خسته ام

از این خط کشیهای بی حد و مرز
از این گونه تفکیکها خسته ام

از این بوقها ، زردها ، سرخها
من از این ترافیکها خسته ام

تکاپوی آبی دریا کجاست؟ 
از این آب باریکها خسته ام

ز بس پُست کردم برای خودم
از این کارت تبریکها خسته ام!

محمد رضا ترکی

دسته ها : ادبی - شعر
يکشنبه سیزدهم 10 1388

سوار سبز پوش من ... 

 

به دوش پرچم سبز بهار داری تو
بیا که جلوه یک عمر انتظاری تو

مسیر عشق و جنون روشن از تجلی توست
که بر قبیله دل‌ها طلایه‌داری تو

طلوع می‌کند از مشرق نگاه تو صبح
به جان خسته شب، برق ذوالفقاری تو

کویر خاطر من تشنه کرامت توست
امید آن که دمی بر سرم بباری تو

تمام دل خوشی ماست جمعه موعود
که بر ظهورم به کعبه قدم گذاری تو

قرار بخش دلم! کی ظهور خواهی کرد
به بی‌کرانه غم‌های من کناری تو

کمیل، ندبه کنان است در هوای فراق
عزیز دولت تقدیر! در چه کاری تو

 

شاعر ؟

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه دوازدهم 10 1388

 السلام علیک یا صاحب الزمان ...

 

بیابان در بیابان طرح اقیانوس در دست است
و یک صحرا پر از گل های نامحسوس در دست است

صدای پای نسلی در طلوع صبح پیچیده است
و او را آخرین آیینه مانوس در دست است

چه نزدیک است جنگل های لاهوتی، نمی بینی
تجلی های دور از دست آن طاووس در دست است

من از این سمت می بینم سواری را و اسبی را
افق ها سبز در سبزند و او فانوس در دست است

دو دستت را برآور رو به باران ها که می دانم
تو را انگشتری از جنس اقیانوس در دست است

شبی در خواب دیدم می رسد مردی به بالینم
که می گویند او را دست جالینوس در دست است

سحر از گریه های روشن همسایه فهمیدم
که کاری تازه در مضمون «یا قدوس» در دست است

در این اسرار آن سویی خیال انگیز و کشف آمیز
نخستین شرح ما بر مشرب مانوس در دست است

زکریا اخلاقی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه دوازدهم 10 1388

معصومه گفت از پدری که شهید شد
مردی که طرح صفحه یک سر رسید شد!

مردی که چون سیاوش از آتش گذشت و رفت
تا در نگاه سرخ زمین رو سپید شد

مردی که زیر بارش خمپاره های خشم
بر عشق خاکریز زد و ناپدید شد

مردی که از محال مجال آفرید و بعد
تفسیر نامعادله های جدید شد

نقاشی قشنگی از او در اتاق بود
آن را نگاه کرد و باران شدید شد

یک مرد ، با چفیّه و عینک، شبی سیاه
محو عبور بارقه های امید شد

لبخند می زد او به همه از روی  لودر ...
... و رد جاده در گذر او سفید شد !

پروانه نجاتی

شنبه دوازدهم 10 1388

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ
تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را
همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!
من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم مهربان سال‌‏های دور
رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

 حسین منزوی

دسته ها : ادبی - شعر
شنبه دوازدهم 10 1388
X