همسفر بادها ، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام
خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بری
بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزانی ام
سایهّ اهریمن است ، یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام
کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام
در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام ، یکسره بارانی ام...
مهر ۷۰
محمد رضا ترکی
عزیز زهرا بیا ...
دو چشم خیس من امشب به ابرها مانده ست
که از نظاره ماه این زمان جدا مانده ست
نگاه خیره من خسته از پلیدی ها
در انتظار تماشای ماه وا مانده ست
تو ای سخاوت آبی! اگر که می دانی
بگو ترا بخدا ماه من کجا مانده ست
زمین اسیر سیاهی و ظلم و گمراهی است
چنان که وضع جهان در کسوف جا مانده ست...
کجاست وارث بر حق ذوالفقار علی؟!
که داغ فاطمه بر سینه های ما مانده ست
کجاست طالب خون های انبیا که هنوز؟!
به قلب منتظران داغ کربلا مانده ست
کجاست قائم هستی که از صلابت اوست ؟!
اگر زمین و زمان قرص و روی پا مانده ست
جمال روی شما از حجاب بیرون است
قلوب قاصر ما غایب از شما مانده است
بیا که چشمه چشمت دوباره زنده کند
قلوب تیره ما را که بی صفا مانده ست
به کام خسته دلان انتظار شیرین است
هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست
سوار کشتی عشقیم و غرق بحر امید
که در میانه امواج ناخدا مانده ست
سخن زعشق شما رفت زین میان تنها
سکوت قافیه ها بهت واژه ها مانده ست
احسان
سوار سبز پوش من...
ای آخرین ستاره به فردا! تو ماندهای
خورشید ناپدید شد، اما تو ماندهای
مُردند غازیان یمین و یسارمان
سردار خستۀ شبِ هیجا! تو ماندهای
السابقون مصادره شد، کاخ سبز شد
تنها تو، ای اباذر! تنها تو ماندهای
ما گم نمیشویم که سکان به دست توست
ای ناخدای ورطۀ دریا! تو ماندهای
ما هم جگر به گوشۀ دندان گرفتهایم
زیرا تو ـ ای شریفِ شکیبا! ـ تو ماندهای
پایین نگاه میکنم و جمله رفتهاند
رو میکنم به جانب بالا: تو ماندهای
تعظیم میکنم به بلندای حضرتت
آری، برای عرض تولّا تو ماندهای
تنها تویی و ما به جماعت نشستهایم
مشکور نیست سعی فرادا، تو ماندهای
ما ماندهایم و معرکه، ما ماندهایم و تیغ
الّا همین بهانه که: آقا! تو ماندهای
امید مهدی نژاد
قبله گل ها
می آید آنکه دلش با ماست
دنیا به خاطر او برپاست
آن کس که قامت رعنایش
قد قامت همه گل هاست
یک بی نهایت بی تفسیر
یک بی شباهت بی همتاست
اینجا و هرچه به هر جا هست
با یک اشاره او زیباست
پایان این شب بی مهری
حبل المتین جهان آراست
می آید آن که به شهر عشق
از عاشقان جهان پیماست
نامش همیشه و تا تاریخ
شورآفرین و امید افزاست
مهدی تقی نژاد
آفتاب سبز زمین
هر نفس آینه روی تو را می طلبم
از گلستان جهان بوی تو را می طلبم
ای بهشت همه دلهای خداجوی بیا
عطر گلچهره مینوی تو را می طلبم
گیسوانت شب یلدا و رخت ماه تمام
ماه در ظلمت گیسوی تو را می طلبم
دشت در دشت بدیدار تو مشتاق شدم
کو به کو ناله کنان کوی تو را می طلبم
افق صبح دل افروز تو را خواهانم
آفتاب رخ نیکوی تو را می طلبم
زمزم اشک تو و زمزمه یارب تو
ذکر روشنگر یاهوی تو را می طلبم
بی خبر از توام ای عشق کجا منزل توست
هر قدم جاده رهپوی تو را می طلبم
گلشن خاطره ام تا که نگردد پاییز
دفتر سبز ثناگوی تو را می طلبم
آفتاب دل من چهره برون آر و بتاب
«یاسرم» سایه دلجوی تو را می طلبم
محمود تاری «یاسر»
علت این شکوفایی عظیم در عرصه تولید صیفیجات، اخبار است. اخیراً اخباری به گوش میرسد که از اطراف و اکناف آدم صیفیجات سبز میشود. مثلاً همین خبری که توی «خبر آنلاین» خودمان آمده است: «یک مؤسسه مالی تحت نظارت بانک مرکزی برای نقد کردن چک مشتریانش شرخری میکند و درصد میگیرد. این اقدام از طریق برخی واسطهها و به شکلی نیمه رسمی صورت میگیرد. در شرایط بحرانی بازار و رکود اقتصادی فعلی با استقبال گسترده فعالان اقتصادی همراه شده است. به طوری که مؤسسه مذکور برای پاسخگویی به این تقاضاها شرایطی تعیین کرده است، از جمله معرفی شدن از سوی مشتریان شناخته شده و یا نقد نکردن مطالبات کمتر از یکصد میلیون تومان، برخی از این شروط است.»
(روز - داخلی - دفتر مهندس کیوان)
مهندس کیوان: دارم بدبخت میشم. نیم میلیارده مجید جون. یه قرون دو قرون که نیست!
مجید زرنگ: کلید حل مشکلت پیش منه. پاشو بریم.
مهندس کیوان: کجا باید بریم؟
مجید زرنگ: یه مؤسسه مالی معتبره تحت نظارت بانک مرکزی.
مهندس کیوان: نه داداش کار اینانیس. باید یه شرخر پیدا کنم. غلام سوسکی کجاس؟ کار، کار اونه.
مجید زرنگ: غلام سوسکی هم با اوناکار میکنه دیگه.
مهندس کیوان: اِ! پس بزن بریم.
مجید زرنگ: این جوری که نمیشه. اول باید اینا رو ازت بِکنیم.
مهندس کیوان: مرد حسابی چی چی رو بِکنی.
مجید زرنگ: یه نیگاتوی آینه به خودت بنداز! از همه اعضا و جوارحت هویج و کلم و پیاز سبز شده!!
(روز - داخلی - دفتر مؤسسه محترم)
مهندس کیوان و مجید زرنگ جلوی داش اسی نشستهاند.
داشاسی: خدا شاهده خیلی سرمون شلوغه ولی دیگه چیکار میشه کرد. معرفتون آقا مجید زرنگه. مگه ما چند تا مجید زرنگ داریم.
مهندس کیوان: فقط اگر ممکنه پرونده بنده رو ارجاع بدین به جناب آقای غلام سوسکی!
داش اسی: ببینید اقای مهندس، ما از این شرخرها نیستیم که. ما یه مؤسسه قانونی هستیم و اینم از خدمات ویژه مونه.
همه برو بچههای اینجا واسه خودشون کسی هستن.
آقای غلام سوسکی هم الان تشریف ندارن، رفتن واسه یه طلب 123 میلیاردی.
مهندس کیوان: ببخشید شما پشتتون به کجا گرمه؟ من تا نفهمم با شما قرارداد نمیبندم.
(روز - خارجی - اونجا که عرب نیانداخت)
مهندس کیوان بابت سؤال بیموردش از داش اسی شرخر و ایجاد شبهه در امر خدمترسانی، الان مدتهاست که در این مکان حضور دارد و طلبکارانش هم عاطل و باطل ماندهاند، چرا که او مجهول المکان اعلام شده. البته طلبی که داشته نقد شده ولی چیزی از آن کف دست مهندس نگذاشتهاند.
منبع : خبر آن لاین
رنگ دریا
گرچه رخسار مهر پیدا نیست
شام هجران همیشه یلدا نیست
تا که مجنون نگشته ای، خامی
هر دلی جای عشق لیلا نیست
موج باش و به رنگ دریا شو
موج دریا جدا زدریا نیست
غایب از خویش بوده ای یک عمر
دل حریم حضور آیا نیست؟
دل به خورشید بسته ام، آیا
هر غروبی نشان فردا نیست؟
حسن یعقوبی
ترانه انتظار
اگرچه از غم دوری شکسته ام، سردم
و مثل بغض خزان، در درون خود زردم
مباد خسته ببینم نگاه خوبت را
مباد درد تو آید به روی صد دردم
تو نور قبله پروانه های جان سوزی
که من به دور وجودت همیشه می گردم
بخوان که بشکفد احساس این غزل امشب
ببین! برای گلویت ترانه آوردم
اگرچه غم زده هستم و می روم از دست
نبود، گر غم عشقت بگو، چه می کردم
تمام گریه من، نذر اینکه بازآیی
وبشکفد غزل از قلب زار شب گردم
منیره هاشمی- مشهد
آن یار که ما راست، به جان خواستنی است
جنت به جمال وجهش آراستنی است
ای قائم بالحق، ای امام مطلق
نام تو حقیقتاً به پا خاستنی است
محمدسعید عطارنژاد
... او که جمعه می آید
برای آمدنت دیر می شود، برگرد
زمان ز پرسه زدن سیر می شود، برگرد
در انتظار تو با کوله باری از وحشت
زمین دوباره زمین گیر می شود، برگرد
برای روشنی چشم آسمان، خورشید
میان چشم تو تکثیر می شود، برگرد
همیشه جای تو در لحظه هایمان خالیست
غروب جمعه که دلگیر می شود، برگرد
و جمعه ای که بیایی، تمام عرش خدا
به سمت خاک سرازیر می شود، برگرد
نگار جمشیدنژاد
یا ابا صالح ...
تو بعد از آنکه آتش زد به خود ققنوس می آیی
هزاران سال بعد از مرگ دقیانوس می آیی
نشان های تورا روی زمین چندیست می بینم
که تو در قحطی آیینه و طاووس می آیی
شبی در خواب دیدم یک صدا در دشت پیچیده است
و تو بر اسب خود از روی اقیانوس می آیی
تو آواز رهایی بخش و وسرسبز خداوندی
گه از حلق بلال و گاه از ناقوس می آیی
تمدن راه را گم کرده و چشم انتظار توست
و تو از گوشه تاریخ با فانوس می آیی
تمدن راه را گم کرده و تو رستم مایی
که برمی خیزی و در عصر کیکاووس می آیی
حسین بخشی