دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827912
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
دعا
امام صادق (علیه السلام):
عَلَیْکُمْ بِالدُّعاءِ فَاِنّکُمْ لا تُقَرَّبُونَ بِمِثْلِهِ.
دعا کنید؛ زیرا با هیچ چیز به مانند دعا، به خدا نزدیک نمى‌شوید.
I recommend you to invocation, because you can not get nigh to Allah by any means like it.
کافی، ج 2، ص 467
دسته ها : مذهبی - احادیث
سه شنبه بیست و یکم 7 1388

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

دسته ها : ادبی - شعر
دوشنبه بیستم 7 1388
زلال نگاه

تمام خانه پر از آفتاب خواهد شد
دوباره برف و یخ کوچه آب خواهد شد
شکوفه‌ها به چمن دسته دسته خواهد رُست
زمین پر از گل و عطر گلاب خواهد شد.
بزن تو پرده به سویی وگرنه ـ ای همه خوب!ـ
در انتظار تو دل‌ها کتاب خواهد شد.
دلا! دعای فرج را بخوان که می دانم،
دعای زنده‌دلان مستجاب خواهد شد.
زلال سبز نگاهت، عنایت ار بکند،
سؤال تشنگی‌ام را جواب خواهد شد.
گل محمّدی(ص) ار بشکفد به طرف چمن،
دهان دوباره پر از شعر ناب خواهد شد.
من این فراز، شما را دوباره می‌گویم،
تمام خانه پر از آفتاب خواهد شد.
امیرعلی مصدق
دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
دوشنبه بیستم 7 1388

چشم‌های منتظر

ای حضور سبز!
کوچه‌های روشن فردا،
از همین امروز
        چشم در راه‌اند.
چشم‌های منتظر
ـ ای مثل باران پاک! ـ
    باغ را سرشار از عطر نفس‌های تو می‌خواهند.

هرکجای شهر،
    خانه خانه، کوچه کوچه،
    عاشقان جمع‌اند.
دوستان تو،
    جمعشان تنها تورا ـ ای دوست! ـ کم دارد.
شهرما هرچند
    جشن میلاد تو را هر سال،
    غرق در نور و سرور و شور و لبخند است،
تا نیایی،
    شادمانی نیز،
        طعم غم دارد.

آه ای همسایه با خورشید!
آه، ای هم‌خانه با مهتاب!
اشتیاق و خلوت شب زنده‌داران را،
    با طلوع جاودان خویش دریاب!
سهیل محمودی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
دوشنبه بیستم 7 1388
ماه عسل مجانی برای زوج های در حال طلاق
آشاری می گوید امید است که این برنامه به زودی به مورد اجرا گذارده شود تا مشکلات زوجین در آستانه ی طلاق حل شود.
پرچم:یک دولت ایالتی "مالزی"اعلام کرد به منظور حفظ زندگی مشترک زوجینی که در آستانه ی طلاق قرار دارند، یک برنامه ی ماه عسل مجانی برای آنان ترتیب می دهد.

یک مقام دولت ایالتی در ایالت "ترنگانو" در شمال مالزی گفت طبق این برنامه ی موسوم به ماه عسل دوم، به زوج هایی که دچار مشکل هستند و درآستانه ی جدایی قرار دارند،‌اجازه داده خواهد شد تا با سپری کردن دو شب در جزایر دیدنی یا استراحتگاه های ساحلی این ایالت، زمینه ی لازم را برای بهترشدن روابط فیمابین ایجاد کنند.

آشاری می گوید امید است که این برنامه به زودی به مورد اجرا گذارده شود تا مشکلات زوجین در آستانه ی طلاق حل شود.

وی افزود زوجینی که دراین طرح ثبت نام می کنند مورد مشاوره نیز قرار خواهند گرفت.
منبع : فردا
دسته ها : خبر - حوادث - اجتماعی
دوشنبه بیستم 7 1388
مردی که همه را به یاد می‌آورد اما همسرش را، نه!!  
 
 مردی چینی مدتی پیش در حالی که در خیابان با موتورسیکلتش در حال حرکت بود تصادف کرد. او بلافاصله به بیمارستان منتقل شد و پزشکان اعلام کردند که حافظه‌اش آسیب دیده اما به تدریج بهبود می‌یابد.
اکنون با گذشت زمان در حالی که او کم کم حافظه خود را به دست می‌آورد و همه اسامی ملاقات‌کننده‌هایش را نیز به درستی به خاطر می‌آورد، فقط همسرش را فراموش کرده است.
گزارش‌ها حاکی از آن است که این مرد  همواره از  دخترش که با آنها زندگی می‌‌کند می‌پرسد که این زن کیست و نشان دادن عکس‌های مراسم ازدواج نیز کمکی به او نکرده است. این در حالی است که پزشکان این نوع فراموشی را بسیار نادر توصیف می‌کنند.
به گفته آنها درصد بسیار پایینی از افراد پس از درمان فراموشی قادر نیستند کسی را که سالیان دراز با او زندگی کرده‌اند به خاطر بیاورند. گفتنی است همسر این مرد هم تلاش می‌کند تا به هر نحو ممکن به حافظه شوهرش راه یابد.
منبع : بازیاب
دسته ها : خبر - حوادث
دوشنبه بیستم 7 1388
دوران تازه‌ای در پیش است
گفتگو با محسن رضایی
امیردبیری مهر و حسن وزینی:محسن رضایی سه دوره دارد؛ یک دوره جنگ و فرماندهی سپاه و بالطبع نقش موثر در اداره جنگ. دوم دوره ورود به حوزه سیاست و خواهان ایفای نقش موثر در اداره کشور. سوم عرضه خود به مردم و جناح‌های سیاسی و نخبگان در قالب دو انتخابات ریاست‌جمهوری. دوره اخیر پس از عدم گشایش در فضای مدیریتی کشور در دوره دوم حیات وی رخ داده و رضایی خود بارها به روایت‌های مختلف به آن اشاره و جامعه و نسل اول صاحبان قدرت را متوجه آن دلخوری کرده است. صریح و ساده می‌توان گفت در دوره پس از جنگ، محسن رضایی انتظار داشت اداره کشور با طراحی مکانیسم مناسب از سوی بزرگان به نسل او و اداره‌کنندگان جنگ منتقل شود اما این اتفاق نیفتاد تا اینکه این گروه خود وارد عمل شد. البته او در دوره سوم برخلاف گروهی دیگر از هم‌نسلان خود موفقیتی کسب نکرد اما اعتبار زیادی به‌دست آورد. مرد مناظره اخلاق‌گرا، صاحب ایده و برنامه، منصف و چند‌جانبه‌نگر، معترض اما قانونمند و. . . از جمله ویژگی‌های او محسوب می‌شود که حرف‌ها و دیدگاه‌هایش را موثر و صاحب نفوذ کرده است. رضایی دیگر آن کسی نیست که زمان باز شدن صندوقچه ناگفته‌هایش از علت کنار کشیدن انتخابات دو روز قبل از رای‌گیری اهمیتی برای مردم نداشته باشد. او اکنون تفسیر تازه و متفاوتی از اعتراضات انتخابات، ورود سپاه به حوزه اقتصاد، علت جنگ قدرت نسل اول و دوم و... دارد که خواندنی و راهگشاست.

این امر، گفت‌و‌گو با مرد ناکام انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری را سخت و آسان می‌کند. پاسخ‌های جالب او به همه سوالات گفت‌و‌گو را شور‌انگیز می‌کند اما در عین حال عطش به پرسیدن از همه مسائل، فرصت چالش و پرسشگری عمیق را می‌ستاند. آنچه در ذیل می‌خوانید ماحصل چنین فضایی است.
به‌نظر می‌رسد، خصوصی‌سازی و اصل 44 این روزها با چالشی اساسی مواجه شده است. نمونه بارز آن واگذاری سهام مخابرات به بنیاد اعتماد مبین وابسته تعاون سپاه است. کسانی که مسائل کشور را از منظر سند چشم‌انداز نگاه می‌کنند بیم آن دارند، آفتی که در کشورهای در حال گسترش است، در ایران هم در حال شکل‌گیری باشد. مجموعه‌های شبه‌خصوصی وارد میدان شده‌اند و تملک سرمایه‌های دولتی را در اختیار می‌گیرند. آیا مجمع تشخیص مصلحت باید وارد عمل شده و مانع از انحراف در بخش خصوصی‌سازی شود؟
البته شرکت‌های وابسته به ستاد اجرای فرمان امام و بنیاد تعاون سپاه در بورس توانستند 50 درصد سهام را از آن خود کنند که جای بحث دارد. هرچند بنیاد تعاون سپاه غیردولتی است ولی سیاست‌های اصل 44 نوعی تحول و برنامه‌ریزی را برای کشور به همراه داشت. این اصل، حجم و نقش مردم در حوزه اقتصاد را افزایش می‌دهد اما مساله واگذاری‌ها به بخش خصوصی‌سازی کمتر خواهد شد. در واقع خصوصی‌سازی در حال اتمام است و چند سال دیگر ما پدیده‌ای به اسم خصوصی‌سازی نخواهیم داشت. دلیلش آن است که خصوصی‌سازی به فعالیت‌های معینی از اقتصاد مربوط می‌شود که بعد از مدتی قاعدتا تمام خواهد شد.
اما تمام شدن خصوصی‌سازی به معنای عدم مشارکت مردم در فعالیت‌های اقتصادی نیست. یعنی مردم با اجرای اصل 44 به‌طور دائم تشویق می‌شوند تا در فعالیت‌های اقتصادی حضور پیدا کنند.
اعمال چنین منطق جدیدی در اقتصاد دولتی که حاکم بر قدرت و حکومت است،کار ساده‌ای نیست. مقاومت‌های زیادی طی 20 سال اخیر در این باره صورت گرفته است.
چندین بار سیاستگذاران کشور تصمیم به خصوصی‌سازی کشور گرفتند اما به دلیل عادتی که دولتی‌ها به تسلط بر کارخانجات و بنگاه‌ها پیدا کرده‌اند، مقاومت‌های افراد درون حکومت اجازه نمی‌داد این روند پیش برود. الان مدتی است که این روند شتاب گرفته اما در واگذاری شرکت‌های بزرگی مثل مخابرات، برخی دولتمردان به شدت مقاومت کردند.
اگر بخواهیم، خصوصی‌سازی در کشور جدی شود، نباید آن را محدود به شرکت‌های کوچک کنیم. بنابراین از هر نوع واگذاری شرکت‌های بزرگ به غیردولتی‌ها (چه بخش عمومی و چه بخش خصوصی) باید استقبال کرد.
البته هرچه این واگذاری‌ها با اصول خصوصی‌سازی نزدیک‌تر باشد، دستاوردهای خصوصی‌سازی برای نظام بیشتر خواهد بود. شما بین واگذاری به بخش خصوصی وبخش عمومی تفاوتی می‌بینید؟
در کوتاه‌مدت نه، اما در بلندمدت، تفاوت‌هایی وجود دارد. به این معنا که، برنامه‌ریزی‌ها باید به‌گونه‌ای باشد که بخش عمومی، گسترش بیشتری نیابد. باید لایحه‌ای به مجلس داده شود که سهم بخش عمومی و خصوصی و تعاونی را مشخص کند تا شاهد شکل‌گیری بخش جدیدی به‌‌نام شبه‌دولتی‌ها نباشیم.
زمینه ارائه چنین لایحه‌ای، هم در قانون اساسی و هم در سیاست‌های اصل 44 آمده است (که حدود باید تعیین شود). اما تاکنون هیچ یک از دولت‌هایی که وارد اداره کشور شده‌اند، آن را انجام نداده‌اند.
شنیده می‌شود که در واگذاری سهم مخابرات به تعاون سپاه برخی از ضوابط واگذاری، رعایت نشده است. اگر این مساله صحت داشته باشد، در کشور چه کسی مسئول رسیدگی به این موضوع است؟ از منظر سیاست‌های اصل 44 این موضوع را چگونه می‌توان پیگیری کرد؟
هم مجلس و هم مجمع تشخیص گزارشی تهیه می‌کنند و بر اساس وظایف قانونی‌شان این موضوع را پیگیری می‌کنند. در کمیسیون نظارت مجمع پیگیری و اگر تخلفی صورت گرفته باشد، خدمت رهبری گزارش خواهیم داد.
یعنی از نظر قانونی، ضمانت اجرایی وجود دارد؟
بله. ما گزارش را خدمت رهبری می‌دهیم. ایشان در تحقق سیاست‌های اصل 44 بسیار جدی هستند و گزارش‌های مربوطه را خودشان مطالعه می‌کنند و دستورات پیگیری را به سران سه قوه صادر می‌کنند.
اما مساله دیگری که این روزها به صورت برجسته و مداوم توسط رسانه‌های خارجی پیگیری می‌شود و در داخل هم بین افکار عمومی و محافل نخبگان این موضوع مطرح شده این است که روند تسلط بر نهادهای گوناگون کشور(اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و...) از طرف شبه دولتی روز به روز بیشتر می‌شود. بحث‌های نظری و تئوریک زیادی هم صورت گرفته است. یکی از افرادی که تحلیلش در این مسائل نفوذ بالایی دارد، شما هستید. آیا شما این موضوع را اساسا قبول دارید؟ دیدگاه‌تان درباره این روند چیست؟ می‌توانید مقایسه‌ای با سال‌های طولانی که خودتان فرماندهی سپاه را داشتید، انجام دهید؟
بحث مهمی است، اما جای نگرانی نیست. چون ستاد کل و وزارت دفاع مشغول تهیه طرحی برای اجرای سیاست‌های کلی در حوزه نیروهای مسلح هستند تا نیروهای مسلح مثل سایر وزارتخانه‌ها موظف شوند که تمامی فعالیت‌های اقتصادی‌شان را (به‌جز فعالیت‌هایی که محصولات محرمانه تولید می‌کند) به بخش خصوصی و مردم واگذار کنند، ستاد کل و وزارت دفاع مشغول تهیه طرحی هستند که این بخش از سیاست‌های اصل 44 را عملی کند.
این طرح را به مجمع ارائه می‌دهند؟
خدمت رهبری می‌دهند. بعد از آن بستگی به نظر رهبر معظم دارد یا رهبری به دولت و وزارت اقتصاد و دارایی دستور می‌دهند که مثل سایر وزارتخانه‌ها عمل کنند یا ممکن است ایشان تصویب کنند که خود وزارت دفاع موضوع را پیگیری کند.
بلافاصله بعد از جنگ حجم انبوهی از فعالیت‌های سازندگی(ساختن پل‌ها، جاده ها، سد‌ها و...) در ایران شروع شد. این حجم از سازندگی قابل مقایسه با دهه اول انقلاب نبود. خلأ جدی در خصوص پیمانکاری ایجاد شد و چون در قانون اساسی آمده بود که ارتش و سپاه در زمان صلح به کمک دولت بروند،بخش زیادی از امکانات مهندسی سپاه (برای احداث تاسیسات گاز، آب، برق، اتوبان‌ها و سدهایی مثل کرخه) اختصاص یافت و خلأ پیمانکاری کشور برطرف شد اما الان شرایط به‌گونه‌ای است که باید اصل 44 محور اصلی برنامه‌ریزی‌ها باشد.
درباره حوزه‌هایی غیر از حوزه اقتصاد نظرتان چیست؟یک طبقه جدیدی از تکنوکرات‌ها و مدیران ارشد در عرصه‌های مختلف به کار گمارده می‌شوند که عمدتا سابقه نظامی دارند. آیا این نوید دهنده شرایط جدیدی در کشور خواهد بود یا نه انتخاب طبیعی و روند عادی است؟
ریشه این موضوع در انتقال قدرت از نسل اول به نسل دوم است. نسل دوم انقلاب عمدتا وارد نهادهای انقلاب شده‌اند. یا وارد جهاد سازندگی شده‌اند یا سپاه یا بسیج و بنیاد شهید و کمیته انقلاب و بنیاد مسکن و... .
البته عمده آنها وارد سپاه و بسیج شدند. اگر نسل دوم انقلاب در اداره کشور به دلیل نظامی شدن به‌کار گرفته نشوند، به مشکل بر می‌خوریم. انتقال قدرت به معنای این است که از نسل اول به دوم صورت بگیرد. بنابراین حتی در دولت آقای خاتمی شاهد آن بودیم که 60 درصد مجلس ششم یا پاسدار هستند یا رزمنده و بسیجی و... مجلس هفتم و هشتم هم به همین ترتیب است.
این پدیده کاملا طبیعی است. البته این قضیه که آیا دولت‌ها توانسته‌اند از افراد موثر انقلاب استفاده کنند یا نه، بحثی جداست.
اما اصولا انتقال دولت باید از نسل اول به نسل دوم و از نسل دوم به نسل سوم صورت بگیرد. این طبیعت جوامع سیاسی است. ما الان در حال ورود به دهه چهارم انقلاب هستیم. شاید اگر به موقع انتقال قدرت صورت می‌گرفت، امروز ما شاهد انتقال قدرت از نسل دوم به نسل سوم بودیم. تازگی و نشاط در اداره کشور در کنار تجارب قدیمی‌ها می‌توانست شکل بهتری به اداره کشور دهد و دعواهای امروز هم بین برخی از نسل‌دومی‌ها با نسل اول نمی‌بود. خارج از شخصیت آقای دکتر احمدی‌نژاد و جناب آقای هاشمی‌رفسنجانی، تعارض یک نسل دومی را با اغلب نسل اولی‌ها مشاهده می‌کنیم.
شما می‌گویید که ورود سپاه به اقتصاد در ابتدا لازم و طبیعی بوده اما اکنون باید طبق اصل 44 و مصلحت‌هایی که وجود دارد، عمل شود. به‌نظر می‌رسد در بحث انتقال قدرت هم چنین مساله‌ای وجود دارد. یعنی اصل مساله طبیعی اما شکل آن مورد بحث است. اکنون گرچه نسل دوم قدرت را در اختیار گرفته ولی در نگاه او هم از نظر اجرایی و هم در عرصه تئوریک برگشت به عقب وجود دارد. یعنی در حالی که جامعه از نظر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی و به‌خصوص توسعه نهادها و قوانین حرکت رو به جلو داشته، نسل دوم مشروعیتی برای آن قائل نیست. بنابراین نوعی نگاه بازگشت به عقب دارد؟
بله. من خودم چند انتقاد را مطرح کرده‌ام. اول اینکه این انتقال قدرت، بد صورت گرفته است. باید با مکانیزم و شکل صحیحی صورت می‌گرفت. انتقال قدرت به نسل اول انقلاب تحمیل شد و چون تحمیلی بود، بدون برنامه‌ریزی صورت گرفت و چون بدون برنامه‌ریزی بوده جامعه و نظام با آسیب‌هایی مواجه شد و بخش مهمی از افراد توانمند نسل دوم انقلاب در حاشیه قرار گرفته و از توانایی‌های آنان استفاده نشد.

منبع: تهران امروز
دسته ها : گفتگو - سیاسی
دوشنبه بیستم 7 1388
هم سنگران به جان هم افتاده‎اند
شعر سیاسی در گفتگو با مرتضی امیری اسفندقه
مرتضی امیری اسفندقه، آدم شوریده‎ای است که شعر هم می‎گوید. معنای این جمله آن است که تجربه زندگی او خیلی فراتر از شاعری است. از میل زدن و کباده کشیدن در زورخانه‎های مشهد، شب‎گردی با درویشان و زانوزدن در محضر حکمایی چون شیخ محمدباقر ساعدی بگیر تا کارگری در قهوه‎خانه‎ای در پایین شهر مشهد. از بزرگ شدن زیر سایه پدری نظامی که حاضر نمی‎شود به راهپیمایان انقلاب تیر بیندازد و حکما باید خودش تیر بخورد تا نشست و برخاست دیرپا و فرزندانه با آکادمیسین‎های ‎حرفه‎ای ادبیات.

این «از ـ تا» ها در مشی و مرام و مشرب و مسلک امیری اسفندقه ادامه می‎یابد تا آن‎جا که برسیم به کنش مندی سیاسی او به‎عنوان یک شاعر. این جا یک «از ـ تا»ی دیگر هم داریم: از شعر گفتن در ستایش سید محمد خاتمی در سال‎های پس از دوم خرداد تا پس گرفتن آن شعر در خلال شعری دیگر در ماه اخیر.

 این‎جاست که وسوسه روزنامه‎نگار را قلقلک می‎دهد تا به‎سراغ امیری اسفندقه برود. او یکی از احیاکنندگان قالب قصیده در روزگار ماست و به‎جرأت می‎توان گفت که تعدادی از قصیده‎های او «استادانه» و نزدیک به مرز «شاهکار» هستند. البته او در قالب‎های دیگر شعری نیز طبع‎آزمایی کرده و احیانا موفق بوده است. شعر نیمایی «کدام استقلال، کدام پیروزی» را از او به‎خاطر داریم که مسعود ده‎نمکی مستندی به همین نام درباره شهرآورد پایتخت ساخت و در آن از شعر نیمایی اسفندقه بهره برد.

 دو غزل «حر» هم از او بر سر زبان‎هاست. او دانش‎آموخته کارشناسی ارشد ادبیات است و کارمند وزارت آموزش و پرورش. بیست سالی معلم بوده و سالیانی دراز، در کانون ادبی فرزندان شاهد با نسلی از فرزندان شهید هم‎نفسی کرده و به آن‎ها قلم‎زدن و سرودن آموخته است. اما این‎ها همه او نیست. همسرش در لابه‎لای مصاحبه، یک‎بار که چای آورد، گفت: دایما شعر می‎گوید، باران می‎آید شعر می‎گوید، برف می‎آید شعر می‎گوید، می‎رود خیابان و برمی‎گردد. با شعر می‎آید، دعوایی در کوچه می‎بیند، برمی‎گردد به خانه و شعر می‎گوید، گریه می‎کند و شعر می‎گوید...

با یک سئوال بی‎پرده شروع می‎کنم، شما روزگاری جزو شاعران مذهبی بودید که با سینه برهنه از آقای خاتمی حمایت کردید، حتی شعر برای آقای خاتمی گفتید که همان زمان منتشر شد. الان در این جریانات اخیر به گونه دیگری موضع گرفته‎اید و راه خودتان را ظاهرا از راه خیلی از دوستان دوم خردادی جدا کرده‎اید. اخیرا در جلسه دیدار شاعران با رهبر انقلاب قصیده‎ای خوانده‎اید ناظر بر انتخابات و به نوعی حاوی موضع‎گیری سیاسی از جانب شما. این دو را چگونه باید با هم جمع کرد؟ آیا این نوعی دم‎دمی مزاجی است یا به تحلیل جدیدی رسیده‎اید؟

حالا این‎ پرسش و پاسخ قرار است چاپ شود؟

قرار است که چاپ شود با همین صراحت، شما هم به صراحت حرفتان را بزنید.

چاپ این‎ها چه نفعی برای خوانندگان دارد؟

این یک سوژه است، من روزنامه‎نگارم و کارم این است. بالاخره مرتضای امیری اسفندقه، الان فقط قائم به خودش نیست. کسی است که بار یک میراث، امانت یک یادگار عزیز یعنی قصیده بردوش اوست. او جزو معدود قصیده‎سرایان معاصر ماست. مسئله سلوک شاعر در گذرگاه جامعه و سیاست، مسئله مهمی است. این کنش و واکنش‎های شاعری مثل شما که در شاعری و بزرگی شأن او در عالم شعر، تردیدی نیست، طبعا حساسیت بیشتری ایجاد می‎کند.

من هیچ وقت شعری را برای این‎که چاپ بکنم نگفته‎ام اصلا و ابدا. مثلا در این دوره‎ای که آمریکای جهان‎خوار، (بهترین نام همین است: آمریکای جهانخوار) به عراق حمله کرد، من بیش از شش دفتر شعر در همین حول و حوش عراق و شیعیان آن‎جا و بلای آمریکا برای آن‎ها و ما، برای همه جهان، گفته‎ام ولی چاپ نکرده‎ام. شاعر ناگزیر از گفتن است. نمی‎تواند نگوید، به حکم این‎که شاعر است. تا بیایی به خودت بجنبی و تحلیل کنی که چه شد، چه نشد، شعرش را گفته‎ای؛ تو عقلت آن موقع کار نمی‎کند به حکم این‎که شاعر هستی و اگر هم عقلت کار می‎کند، یک عقل منجمد نیست، یک عقل گر گرفته است. عقل، حیرت کرده که چه خبر است:

همسنگران به جان هم افتاده‎اند و تلخ
در تو مباد حمله به همسنگر آورند

وقتی می‎گویید شاعر به خودش نیست و تصمیم نمی‎گیرد که شعر بگوید یا نگوید، دارید وصف حال خودتان را می‎گویید؟

بله، دارم حال خودم را وصف می‎کنم. خب، امروز دارد این اتفاق می‎افتد: از خیابان ولیعصر دارم رد می‎شوم، می‎بینم که یک عده سبز به یک عده قرمز حمله کرده‎اند، قرمز می‎زند تو گوش سبز، سبز می‎زند توی گوش قرمز. ممکن است شاعری باشد که ببیند و بگذرد و شب توی خانه سیگاری روشن بکند، نسکافه‎ای بخورد، بعد خیلی کارهای دیگری که باید بکند را بکند و بعد از همه این‎ها بنشیند فکر بکند که حق با کی بود یا حق با کی نبود؟ بعد هم شعرش را بگوید ولی من نتوانستم و نمی‎توانم. من اگر ببینم که چنین اتفاقی دارد می‎افتد، همان‎جا به دهانم می‎آید. از بچگی این‎طور بودم، چون همین حال است که مرا زنده نگه داشته است. در آن لحظه‎ای که می‎بینم دو نفر ایرانی در ملأعام، به جان هم افتاده‎اند، ناخودآگاه می‎گویم و می‎گویم و نمی‎توانم در برابر این‎چنین اتفاقاتی، طبع شعر خودم را در آب‎نمک بخوابانم، وقتی می‎بینم که بسیج و بسیجی و حرمت آن این‎طور ملکوک می‎شود، نمی‎توانم ساکت بنشینم. اگر از خودگذشتگی بسیجی‎ها نبود، ما الان چه بودیم و کجا سیر می‎کردیم؟

آن بسیج یا این بسیج؟ برخی می‎گویند بسیجی دوران جنگ که مظلوم شهر و شهید جبهه لقب داشت یا این بسیجی که الان هست، کدام یک؟ آیا به نظر شما این‎ها یک تعریف دارند و با هم هیچ فرقی ندارند؟

نه، چه فرقی می‎کند، تفاوت را ما درست کرده‎ایم. این‎ها که معتقدند بسیج الان با بسیج دوران جنگ فرق کرده، یک نفرشان یک شب تا صبح، با یک شیمیایی سر کرده‎اند؟ کدامشان با آن بسیجی که هنوز در بدنش ترکش است نشسته‎اند که وقتی دارد با تو صحبت می‎کند در نیم‎ساعت صحبت باید سه مرتبه نفسش را تازه ‎کند.

بعضی از آن‎هایی که می‎گویند این بسیج با آن بسیج فرق می‎کند، خودشان بسیجی آن روزگارند، جنگ دیده‎اند، جانبازند و خودشان روزگاری در کسوت بسیجی برای این جمهوری جنگید‎ه‎اند.

من نظرم این است که فرق نکرده است. شاید بشود گفت که بسیجی‎های دیروز، بسیجی‎های امروز را تنها گذاشته‎اند:

ای بی‎خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

بالاخره، بسیجی‎های امروز اگر باید استاد بشوند، کدام بسیجی‎ها باید دستشان را بگیرند؟ بسیجی‎های قدیم باید کردار بسیجی‎های امروز را سامان بدهند. من خودم ادعایی ندارم، چون من رزمنده نبود‎ه‎ام، اگرچه جنگ در خانه ما همواره حضور داشت، به حکم این‎که برادر دو شهیدم و به حکم این‎که یک فرزند شهید در خانواده ما بزرگ شده و بالیده است، آن هم از پدری که پنج سال منتظر فرزند بود و خدا به او نداد و درست بعد از قطعنامه رفت و شهید شد. پس من با جنگ بیگانه نیستم ولی رزمنده هم نبوده‎ام. برخی از دوستانم هم شاعرند، هم بسیجی هم رزمنده. اما من در همین شاعری هم اما و اگر برای خودم دارم چه رسد به این‎که خودم را بسیجی قلمداد بکنم. البته در آن روزهای نوجوانی عضو بسیج محل بودم، می‎رفتیم و گشت می‎دادیم ولی هیچ وقت برادرانم نگذاشتند به جبهه بروم، به‎جز دو روز که زود مرا از جبهه منتقل کردند به مشهد و گفتند: برو که خانواده بی‎سرپرست مانده‎اند، چون همزمان پدرمان هم جبهه بود.

پدر نظامی مردی غریب بود و فقیر... بله، این مطلع یکی از قصاید من است، چند تا قصیده دیگر هم برایش گفته‎ام، او اصلا تمام عمرش را در جبهه گذراند؛ به مجرد این‎که جنگ شروع شد با ما خداحافظی کرد و رفت.

ارتشی بود؟

بازنشسته بود ولی داوطلبانه رفت جبهه و کل آن هشت سال را در جبهه ماند، رفت بانه، کردستان، جنوب، شرهانی؛ هرجا که برادرانم بودند او هم پا به پای آن‎ها رفت و به آن‎ها سر زد.او بود، برادران شهیدم بودند، ولی من نبودم:

روشن شود هزار چراغ از فتیله ‎ای
یک داغ دل بس است برای قبیله‎ای

من نرفتم پس نمی‎توانم ادعای بسیجی بودن بکنم.

پرانتزی باز کنم و این سئوال را بپرسم، این برادرزاده شما همان است که درباره‎اش گفته‎اید:
اینک پسری از تو یتیم است در این‎جا
در حسرت یک شب که پدر داشته باشد

بله، همان است، قصیده‎‎ای با این مطلع:

تا کی دل من چشم به در داشته باشد
ای‎کاش کسی از تو خبر داشته باشد

بچه را پدرتان بزرگ کرد؟

بچه پیش مادرش بزرگ شد، مادر من معتقد بود که گوشت و استخوان را نمی‎توان از هم جدا کرد؛ می‎گفت که من هرچقدر هم مادربزرگ خوبی باشم، سرانجام مادربزرگ خوبی هستم اما بچه‎ای که پدرش رفته، باید مادر بالاسرش باشد.

اسمش چیست؟

اسمش علی‎رضا است. برادرم فرهاد در آخرین نامه گفته بود که اگر بچه به دنیا آمد و من زنده بودم، اسمش را می‎گذاریم رضا اما اگر به دنیا آمد و من نبودم، اسمش را می‎گذاریم علی‎رضا؛ رضا برادر اولم بود و علی برادر دومم البته در شناسنامه فرهاد بود و ما علی صدایش می‎زدیم. بچه که به دنیا آمد، علی شهید شده بود و ما به یاد دو برادر شهیدم و به خاطر وصیت پدرش، اسمش را علی‎رضا گذاشتیم؛ یعنی دو اسم دو شهید را در خودش دارد.

الان بیست‎ویکی دو سالش باید باشد...

بله، ازدواج کرده است.

برگردیم به بحثمان؛ شما می‎گویید بسیجی‎های زمان جنگ، بسیجی‎های امروز را تنها گذاشته‎اند؟

من می‎گویم که اگر اشتباهی رخ داده است، بسیجی‎های دیروز و امروز، همدیگر را خوب می‎فهمند. بنشینند با همدیگر در یک فضای سالم صحبت بکنند تا ببینیم کدام دست پلیدی میان ما تفرقه انداخته است. آن دست را شناسایی بکنید و همدیگر را محکوم نکنید. خیلی از بسیجی‎ها فرهنگی و اهل کتاب شدند، خوش‎تیپ شدند و تیپ هنری می‎زدند. ولی خیلی از بسیجی‎ها هم نمی‎توانند خوش‎تیپ باشند، چون همان حال و هوای جنگ را دارند؛ این‎ها را ما باید امّل بنامیم؟ باید عقب‎افتاده بنامیم؟!

شما دارید یک طرفه به قاضی می‎روید.

چطور؟

وقتی که امر به معروف و نهی از منکر تقلیل داده می‎شود به برخی از ظواهر شرعی و همین تعریف سطحی و ناقص از این فریضه بنیادین، به یک سنت در بین یک‎سری از بروبچه‎های بسیج بدل می‎شود، تصویر بدی از بسیجی‎ها در ذهن نسل جوان شکل می‎گیرد.

این‎ها دروغ است.

نه دروغ نیست؛ برادر بنده چندبار به خاطر تیپ هنری‎اش کتک خورده است؛ او گرافیست است و در صنف گرافیک هم اعتباری برای خودش دارد، در عین‎حال بچه هیئتی است و هیئت حاج منصور هم می‎رود. می‎دانید چندبار کتک خورده به‎خاطر تیپش؟

من جواب شما را با یک مثال می‎دهم. همین محله‎ای که من دارم زندگی می‎کنم، اصلا حال و هوای جبهه را دارد، می‎بینی که؟ این‎جا همه خانواده شهدا هستند. در همین محله، جوان‎هایی هستند که تیپ امروزی می‎زنند و با بسیجی‎ها هم دوست هستند. هستند دخترهایی که مانتو تنشان می‎کنند و زلفی بیرون می‎اندازند و از جلوی همین بسیجی‎ها رد می‎شوند و این بسیجی‎ها سلام‎علیک دارند با این‎ها، چون همسایه‎اند و هیچ‎کدام یقه همدیگر را نمی‎گیرند؛ چرا نمی‎گیرند؟

چون با هم دوست شده‎اند. رفاقت، آن‎ چیزی است که از میان ما رخت بربسته است و ربطی هم به بسیجی و غیربسیجی ندارد. ما یادمان رفته که همه با هم رفیقیم. این جمله که: «مشکل خودت است» و ما در پاسخ‎ خیلی‎ها همین جمله را می‎گوییم، یک شعار بیگانه است که وارد سرزمین ما شده است. مشکل تو مشکل من است، مشکل من هم مشکل توست. این شعار را کی به بقال‎های ما آموخته که بنویسند: «نسیه داده نمی‎شود» و بعد اضافه بکنند: «نسیه داده نمی‎شود حتی به شما» و بعدتر اضافه کنند: «نسیه داده نمی‎شود حتی به شما دوست عزیز» من یادم است که پدرم مرا به بقالی محل می‎فرستاد، مهمان می‎آمد خانه و هیچ آه در بساط نداشت؛ می‎گفت: برو پیش آقای دشتی و بگو یک کیلو برنج، یک کیلو لوبیا و... بدهید و بگذارید به حساب...

افسانه هم نیست؛ نهایتا مربوط به سه دهه پیش است.

بله، افسانه نیست توی بقالی می‎رفتیم می‎دیدیم که نوشته: «هذا من فضل ربی»، می‎دیدی شعر حافظ را که نوشته:
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

حالا می‎روی و می‎بینی که نوشته: «مزاحمت بی‎جا مانع کسب است» یعنی اگر آمدی این‎جا، باید پولی بدهی و چیزی بخری و بروی، دیگر «سلام و حالت چطور است و بچه‎ام مریض است و مادرت خوب شد» را بگذار در کوزه... کی این‎ها را یاد ما داده است؟ همان‎هایی که این‎ها را به ما یاد داده‎اند، بین بسیجی‎های امروز و دیروز فاصله انداخته‎اند. من رفیق بسیجی دارم. خودم که بسیجی نبوده‎ام، گفتم این را، اوایل جنگ در بسیج محل ثبت‎نام کردم. دوست داشتم برنو بگیرم دستم و گشت بزنم. شب دوم گفتند که تو برنو دست گرفتن بلد نیستی. اسلحه از دست ما گرفتند و قلم به دستمان دادند.

من هم واقعا اسلحه بگیر نبودم. آن دو روزی هم که جبهه رفته‎ام، امدادگر بودم، دوره‎ امدادگری هم دیدم که راهم بدهند به آن‎جا و سرانجام هم بیرونم کردند. داشتم می‎گفتم این رفیق بسیجی من، یک‎بار که داشتم تند می‎رفتم، در آمد که: «تو که ترکش نخورده‎ای، تو که تا صبح توی بغل شهید نخوابیده‎ای، تو که با رفیقت ننشسته‎ای قرمه‎سبزی بخوری، بعد رفیقت برای پر کردن پارچ آب برود بیرون، بعد صدای توپ بیاید، بعد از چادر بیایی بیرون و ببینی رفیقت افتاده و قرمه‎سبزی‎ها که هنوز هضم نشده‎اند ریخته بیرون. تو یکی حرف نزن!» دیدم که راست می‎گوید.

کی هست این رفیق دوران جنگ شما؟

از دوستان خودم است در مشهد. گاهی وقت‎ها هم از دیدن بعضی چیزها خیلی ناراحت می‎شد. عصبانی می‎شد و می‎خواست برود یقه طرف را توی همان خیابان بگیرد. به حکم این‎که می‎دانستم ناراحتی‎اش از چیست می‎گفتم، نه، یقه نگیر، صدایش بزن تا بیاید و با همدیگر صحبت کنید، حرف بزنید؛ گفت‎وگو می‎کنیم و طرف روشن می‎شود. چطور این کسانی که می‎خواستند گفت‎وگوی تمدن‎ها را در جهان علم بکنند، بلد نیستند با رفیق‎های بسیجی‎ خودشان گفت‎وگو بکنند.

الان بحث‎مان رسیده به جایی که شما مسئله را دارید از دید فرهنگی نگاه می‎کنید. دست روی نقطه خیلی خوبی هم گذاشته‎اید. من درباره بسیج یک اختلاف‎ نظرهایی با شما دارم. من اعتقاد دارم تعریفی که از بسیجی شد بعد از جنگ، به تجدیدنظرهایی نیاز دارد.

تعریف بسیج چیست؟ اصلا تعریفی از بسیج داده شده تا به حال؟

این هم یک بحث جدایی است.

خود شما چه تعریفی از بسیج دارید؟

بسیجی‎ها نوجوان‎های مؤمن و پرشوری هستند که به شوق امام و به خاطر علاقه بسیار به رهبر انقلاب، عضو پایگاه‎ها می‎شوند و ذهنشان را نوستالژی جنگ درست می‎کند. متأسفانه برنامه مدون و درازمدت برای مجهز کردن و مسلح کردن این نسل به فرهنگ و مأنوس کردن آن‎ها با کتاب و قلم، وجود ندارد. ممکن است در یک پایگاه خاصی این‎طور باشد اما به‎طور عمومی وجود ندارد. کارویژه‎ای هم که برای این‎ها تعریف شده است، کارویژه‎ای که از جنس برقراری امنیت در محله یا کمک به نیروهای انتظامی در مواقع خطر است. این فی‎نفسه نه‎تنها بد نیست بلکه باید هم این‎گونه باشد اما نباید همه ماجرا به این‎جا ختم شود. مسئولیت این کاستی‎ها به گردن بسیجی‎ها نیست بلکه باید متولیان امر برای خود تعریف داشته باشند که اگر می‎خواهیم نوجوان مردم را تحت عنوان بسیج جذب کنیم، برایش چه برنامه‎ فرهنگی داریم.

من از یک زاویه دیگر نگاه می‎کنم. می‎پرسم آن بسیجی که دیروز در جبهه بوده و الان یک شخصیت فرهنگی یا سیاسی شده، یک حوزه نفوذ اجتماعی یا حتی اقتصادی پیدا کرده، او مسئولیتش در قبال این بر و بچه‎ها چیست؟ تویی که رزمنده زمان جنگی، بیش از هرکس دیگری مسئولیت داری که فرهنگ بسیجی ناب را که خلاصه می‎شد در از خود گذشتن به نسل‎های بعدی انتقال بدهی. تو از این‎ها فاصله گرفته‎ای و اصلا این‎ها را داخل آدم حساب نمی‎کنی، پس حالا چه گله‎ای داری؟

آیا در قبال همان نسل بچه‎های جنگ هم برنامه‎ای درست و حسابی در کار بود که برای اداره پایگاه‎ها ازشان استفاده شود؟

این‎طورها هم نیست که شما می‎گویید. من خودم با این ریش تیغ زده که داری می‎بینی، هم با بسیجی‎ها همکلاسی بوده‎ام، هم 10 سال معلم فرزندان شهدا بوده‎ام.

ما داریم درباره پایگاه‎های بسیج صحبت می‎کنیم. شما در مدرسه هم‎کلاسی بسیجی‎ها بوده‎اید یا در کانون ادبی فرزندان شاهد، معلم بچه‎های شهید بوده‎اید، ربطی به بحث ما ندارد.

من صحبتم درباره میراث جنگ است. از جنگ یک مشت ویرانه ماند که باید ساخته می‎شد. اما غیر از این ویرانه‎های ظاهری در خرمشهر و آبادان، بسیاری فرزند شهید باقی مانده بود، بسیاری همسر شهید باقی مانده بود؛ همسری که تازه ازدواج کرده و بچه در شکم دارد، جنگ تمام شده و همسرش هم رفته، حالا او باید بچه را به دنیا بیاورد و خود به تنهایی بزرگش کند. خب این میراث جنگ را خود بچه‎های جنگ می‎بایست برایش آستین بالا بزنند. آن‎ها بیش از هرکس دیگری نسبت به این میراث مسئولیت داشتند و دارند.

بحث خانواده شهدا و تربیت معنوی بچه‎های شهدا ربطی به بحث ما ندارد، بحث ما بسیج است.

بسیج هم یکی از همین میراث‎های معنوی جنگ بود. همه حرف من این است. باید به این میراث احترام گذاشته می‎شد. من اولین حکم آموزش و پرورشم برای تدریس در مدرسه شبانه صادر شد. این کلاس شبانه 5 نفر دانش‎آموز بزرگسال داشت که همه یادگاران جبهه بودند. جبهه رفته‎اند و ترک تحصیل کرده‎اند و حالا جنگ تمام شده است؛ می‎خواهند جایی استخدام شوند و گفته‎اند که اگر دیپلم داشته باشید بهتر است. آمده‎اند دیپلمشان را بگیرند. یکی از این‎ها گونه‎اش زیر چشمش رفته بود. پرسیدم و گفت که در عملیات بدر ترکش خورده‎‎ام. خب، من در برابر او یک خاکسارم نه یک معلم. در برابر او، اول سرم پایین است. درست است که معلمم و می‎توانم بیست را بکنم 18، 18 را بکنم 19، می‎توانم به یکی صفر بدهم و بگویم که «برو خانه، تو اصلا آدم نیستی که توی خیابان‎ها جلوی مردم را می‎گیری به زلف و یا پاچه خلق‎ا... گیر می‎دهی.» اما من در برابر چنین آدم‎هایی اول سرم را می‎اندازم پایین و احترام می‎گذارم.

زیر شمشیر غمش رقص‎کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

این بیت را که در کتاب‎های درسی آن زمان بود، باید سر کلاس معنی می‎کردم ولی می‎دیدم برای کسی باید معنی بکنم که از رقص شمشیر برگشته است. آخر من به او چه بگویم. همین که به او می‎گویم «من در برابر تو هیچ نیستم» او هم سر صحبتش را باز می‎کند و با من دوست و رفیق می‎شود. در این رفاقت و تنها در این زمینه‎ای که رفاقت ایجاد می‎کند، گفت‎وگو و رشد فرهنگی شکل می‎گیرد. خلاصه‎ این‎که ما یادمان رفته که با هم دوست شویم.

مثال‎هایتان همه درباره بسیجی‎های زمان جنگ است. این نسل جدید که امروز موضوع بحث ما و دلسوزان دیگر شده است، خیلی‎هایشان پس از جنگ به دنیا آمده‎اند.

من می‎گویم که اصلا از انتخابات بیا بیرون؛ کشور ایران را در نظر بگیر که انبوهی جوان بسیجی جنگ ندیده دارد، آیا این انبوه جوان بسیجی جنگ ندیده در کنارشان انبوهی بسیجی جنگ دیده هست یا نه؟

سئوال من از شما این است: این انبوه بسیجی جنگ دیده آیا برنامه‎ای هدفمند، منسجم و کلان در کار بود برای این‎که ضمن حفظ عزت و تأمین معیشت‎شان، بتوانند تجربیات زمان جنگشان را انتقال دهند به بسیجی‎های نسل بعد از جنگ؟

بله، برنامه بوده است.

من می‎گویم نبوده است.

اگر هم نبوده، مقصر من و شماییم، اولا و بالذات.

آخر آن برنامه کلان برای دخالت دادن نسل آرمان‎خواه جنگ در پرورش نسل‎های بعد بسیج وظیفه‎ای نیست که بر عهده من و شما باشد، خیلی کلان‎تر از این حرف‎هاست.

چرا، هست؛ مثال می‎زنم. ما در دهلاویه کنگره شعر دفاع مقدس برگزار کردیم اما فقط شعر خواندیم، آیا نمی‎توانستیم غیر از شعر، شعرهای مجسم را هم دعوت کنیم؟ آن‎جا، رزمنده‎هایی بودند که نه بلد بودند شعر بگویند نه بلد بودند حرف‎های قلمبه سلمبه بزنند، نمی‎توانستیم آن‎ها را هم دعوت کنیم و به آن‎ها بگوییم شما اصلا لازم نیست شعر بگویید بلکه ما هم اگر به کنگره شعر دفاع مقدس آمده‎ایم، به‎خاطر شما آمده‎ایم. ولی ما باورمان شد که شاعریم و آن‎ها، بودن با آن‎ها و رفاقت با آ‎ن‎ها را فراموش کردیم.

 این فاصله یک روزه و دو روزه درست نشده است. ما می‎توانستیم در این کنگره‎های شعر، بسیجیان به اصطلاح فرهنگی را با بسیجیان غیرفرهنگی کنار هم بنشانیم. این را هم بگویم که من آن‎ها را هم غیر فرهنگی نمی‎بینم، چون اصل فرهنگ انقلاب، دفاع از دین و آیین و فرهنگ این سرزمین بود؟ هرکس این حس را داشت و دارد، می‎تواند بگوید که من ایرانی‎ام. هرکس این حس را نداشت یا ندارد، به نظر من ایرانی نیست. البته با او هم می‎شود رفیق شد. ما سرانجام، از این انقلاب می‎خواهیم به سمت «انسان بما هو انسان» پیش برویم.

 یک مثال دیگر می‎زنم. اگر یک روز وزیر آموزش عالی بیاید از وزیر آموزش و پرورش گلایه کند که تو معلم‎هایت بی‎سواد هستند، وزیر آموزش و پرورش باید بگوید این معلم‎ها را خودت تحویل من دادی، پس از خودت گلایه بکن. ای بسیجی ترکش خورده دیروز، خاکریز دیده دیروز، جبهه رفته دیروز! امروز کدام لذت برای تو بالاتر که یک عده جنگ ندیده و جبهه نرفته می‎خواهند کسوت بسیجی تو را تنشان کنند؟ خب، استاد این کار شما هستید، پس با این‎ها گفت‎وگو کنید و آن تجربه‎ دوره جنگ را به آن‎ها انتقال بدهید.

 این‎ها هموطن شما هستند، دوست‎های شما هستند؛ وقتی شما فاصله بگیری، طبیعی است که روزی آن‎ها پس‎رفت کنند، روزی تجربه تو را ناقص فراگیرند و یک مشت دشمن دوست‎نما، آن‎ها را در ذهن مردم لولوهایی تصویر کنند که فقط بلدند چماق دست بگیرند تا به مردم بزنند. آن‎وقت توی رزمنده کجای این معرکه هستی که دارند به مردم تلقین می‎کنند که این افراد ریش و سبیل‎دار، چفیه به گردن انداخته، کفش کتانی پاره پا کرده، بسیجی نیستند، بسیجی‎های دیروز، امروز کت و شلوار بر تن دارند، لباسشان تمیز است، ادکلن می‎زنند، خط ریش‎شان آنکادر شده است، اشکال ندارد، اگر تو آراسته‎ای و به سنت پیغمبر عمل می‎کنی، یا علی مدد! ولی اگر این بسیجی‎های امروزی، تو را نمی‎فهمند و حرکت نمی‎کنند، خودت هم مقصری، فقط از دیگران گلایه نکن.

برمی‎گردیم به سر بحث، شما در ایام دوم خرداد برای چه از خاتمی حمایت کردید و شعر گفتید؟ آن موقع انگیزه‎تان چه بود؟

دوم خرداد، قیصر امین‎پور زنده بود. قیصر شاعری بود که تحت هیچ شرایطی شاعرانگی‎اش را از دست نداد، با وجود این‎که عده‎ای تلاش می‎کردند او را منتسب به جناحی بکنند. در روزگارانی که ایران مدت‎ها بود شاعر زنده‎ای به خود ندیده بود، او قیصر امین‎پور شاعر بود و ماند. حسین منزوی زنده بود، شاملو زنده بود، اخوان زنده بود، این‎ها همه زنده بودند و شاعران بزرگی هم بودند اما از میان شاعران نسل انقلاب هیچ شاعری سر بر نکرده بود به اندازه قیصر، قیصر یک سر و گردن از همه بلندتر بود و حکم ارشاد برای شاعر جوانی مثل من داشت. در کنار قیصر و از هم‎نسلان او از سیدحسن حسینی و یوسفعلی میرشکاک و علی‎رضا قزوه هم می‎توان نام برد.

من این شعر را به اشارت هیچ‎‎کسی جز دلم نگفتم. درباره بعضی از شعرهایم حتی می‎توانم ادعا کنم که آن را به اشارت دلم هم نگفته‎ام، چون اصلا تا دلم آمده بجنبد و به من چیزی بگوید، شعر گفته شده است. آن‎هایی که با من زندگی کرده‎اند و از نزدیک مرا می‎شناسند، این را تأیید می‎کنند که من خود را در اختیار حس خودم قرار می‎دهم نه هیچ‎چیز دیگر، خود را به دست حساسیت شاعرانه می‎سپارم. سید محمد خاتمی حرف‎های بدی نزده بود. گفت‎وگوی تمدن‎ها مگر بد بود؟ این‎که به دنیا بگوییم، اگر شما موشک کروز دارید، ما هم کلمه داریم، آن‎قدرها زیبایی داشت که یک شاعر ولو این‎که در دام زیبایی این کلام افتاده باشد، به پاس آن شعر بگوید:

با تو بگذار که بی‎فاصله صحبت بکنیم
از غم و غربت این قافله صحبت بکنیم

اما من در قطعه‎ای که هفته پیش سروده‎ام آن شعر را پس گرفتم.حالا چرا آن غزل را پس گرفته‎ام؟ آیا این پس گرفتن یک حرکت سیاسی است؟ مگر من سیاسی شعر گفته بودم که سیاسی پس بگیرم؟ شاید اصلا آقای خاتمی آن شعر را نخوانده باشد. حاج آقای دعایی که من هرگز ایشان را ندیده‎ام، تا من بیایم متوجه شوم، این شعر را در روزنامه اطلاعات چاپ کردند، چون رفیق مشترکی داشتیم که این شعر را برایش خوانده بودم و آقای دعایی از طریق همان رفیق مشترک شعر را شنید و پسندید و منتشر کرد و بلافاصله افتاد بر سر زبان‎ها.حالا چرا آن غزل را پس گرفتم؟

 برای این‎که دوست می‎داشتم در این شلوغی بازار، سید محمد خاتمی که پرسش مهر را راه انداخته بود، بیاید خیلی راحت و بدون در نظر گرفتن سرخ و سبز بگوید: دانش‎آموزان! اول مهر مبارک! تابستانتان را ما خراب کردیم! ما فاتحه خواندیم بر تابستان شما. تا آمدید سه‎ماه نفس بکشید، افتادید در دام انتخابات و فتنه سبز و قرمز. از سید محمد خاتمی توقع داشتم که نه مثل آن دو نفر دیگر بلکه مثل خودش باشد، مثل کسی که یک شاعر گمنام یک برادر شهیدی در یک تاریخی برایش شعر گفته بود، دوست داشتم او بیاید و بگوید که آقا! ما می‎توانیم در صلح و صلاح و امنیت و امان و آرامش گفت‎وگو کنیم؛ ما که گفت‎وگوی تمدن‎ها را راه انداختیم؛ خودمان هم با خودمان صحبت می‎کنیم. غرض این‎که هم آن غزل و هم این قطعه حرف دل من بوده است.من بسیار از این و آن درباره خودم شنیدم که فلانی شاعر درباری است، در صورتی که همان‎ موقع اثاثیه خانه مرا داشتند به خیابان می‎ریختند.

بد نیست ماجرای تخلیه خانه‎تان را هم بگویید.

گفتن ندارد.

برای ثبت در تاریخ بد نیست.

می‎دانید چرا دوست ندارم؟ من شاید با برادرم خیلی دعواها داشته باشم ولی دوست ندارم دیگران از آن باخبر شوند. اخوان آدم بسیار بزرگی بود. هم در کلام هم در مرام. زمانی احمد شاملو رفت آمریکا سخنرانی کرد و در آن‎جا فردوسی بزرگ را به‎زعم خودش، فرو مالید و او را یک دروغ‎زن بزرگ نامید. مدتی بعد از آن اخوان به آلمان سفر کرده بود. در آلمان در جمع ایرانیان برنامه‎ای برایش گذاشته بودند. یک نفر از او سئوال کرد که نظرتان راجع به سخنرانی شاملو درباره فردوسی چیست؟ می‎دانید اخوان چه پاسخ داد؟ گفت: «این یک مشکل درونی است و ما خودمان در درون حل می‎کنیم.» برای این‎که گزک به دست چهار تا آدمی که دوست ندارند ایرانی‎ها را با هم رفیق ببینند نداده باشد. این می‎شود مرامی که از معلمی مثل اخوان باید یاد بگیریم. چرا باید کاری کنیم که یک اختلاف داخلی، مایه خنده اجنبی‎ها به ما شود؟

آیا واقعا فکر می‎کنید در این ماجرای تلخ چند ماهه، همه تقصیرها به گردن سید محمد خاتمی یا یک جناح خاص بوده است؟

نه، من از او به‎عنوان یک سید روحانی خوش‎پوش، خوش‎تیپ، خوش فکر، این توقع را داشتم که در این شلوغی حرفی بزند و دستی برآورد، کاری که در خورند اوست از او سر بزند. من در خورند او این را می‎دیدم که وقتی می‎بیند وطن در چنین التهابی دارد به‎سر می‎برد، بیاید و محترمانه اصول و مبانی را به رخ همه به‎ویژه دوستانش بکشد. اصول و مبانی هم به قول ناصر عزیزخانی در آن نامه‎اش که به فرزندان شهید همت نوشته، آن‎قدرها تاریک نیست.

به نظر شما، آن مبانی که واضح است، چیست؟

بنده یک شاعرم و در مقام تشریح و تفسیر مبانی نیستم. البته بعضی‎ها فکر می‎کنند شاعر یعنی کسی که برای مردم یا درباره مردم شعر می‎گوید؛ در حالی که شاعر کسی است که بین مردم است و از آن فراتر عین مردم است، ولو این‎که از مردم توگوشی بخورد. یک‎ جایی یک نفر به من می‎گفت «تو ابله هستی!» در صورتی که همان فرد برای نامزدش نامه نوشته بود و در آن نامه شعر مرا آورده بود. جواب دادم که: مرد حسابی! من این‎که روبه‎روی تو نشسته است،‎ نیستم، من همانم که از قولش برای نامزدت نوشته‎ای:

کشیده‎ است به رسوایی و جنون کارم
میان جمع بگویم که دوستت دارم؟

من آنم. تو بخو‎اهی یا نخواهی مرا دوست داری چون برای بهترین عزیزت مرا ارسال کرده‎ای، آره رفیق! این‎‎طوری‎هاست... .

از دیدگاه یک شاعر با همین تعریف خاصی که شما از شاعری دارید، مبانی انقلاب که روشن و واضح است، چیست؟

آدم نباید بی‎‎پیر شود. بی‎پیری فحش است. تحت هیچ شرایطی نباید بی‎پیر بشویم. بالاخره انقلاب پیر دارد یا ندارد؟ امام خمینی، پیر انقلاب بود.آیا با فوت پیر این سلسله تداوم پیدا نمی‎کند؟ تداوم پیدا می‎کند. تو یا بی‎پیر شده‎ای یا گمان می‎کنی که خودت باید پیر باشی که صدالبته این فرض دوم، یک مسئله دیگری است. وگرنه اول و آخرش را بگیری، بی‎پیری زشت است.

اتفاقا ممالک به اصطلاح راقیه، بی‎پیرند؛ حتی من معتقدم که هند با تمام‎توجهی که به عرفان داشته بی‎پیر است؛ چرا؟ چون ناگهان می‎بینی یک نفر پانزده سال بالای یک درخت نشسته و دستش را رو به آسمان گرفته است؛ خب، این زیبا نیست، این جالب نیست، تأسف‎آور است، این‎که انسان برای رسیدن به یک مرتبه بالا، پانزده سال بالای یک درخت به یک حالت بنشیند، ناامیدکننده است.

 اگر پیری در کار بود و اگر نگاه آن‎ها به یک نگاه علوی می‎خورد، به یک نگاه نبوی می‎خورد، می‎گفت که بیا پایین و او مثل یک پرنده می‎آمد پایین و می‎شد یک انسان معمولی.خب، تقصیری هم ندارد، ندیده آن نظر را، ندیده است؛ اشاره پیر به او نخورده است. خلاصه سخن این‎که بی‎پیری به قول قدیمی‎ها شگرد ما نیست. شیوه ما نیست، در این خرابات ما را بی‎پیر راه نداده‎اند.

تیتر این گفت‌وگو برگرفته از این بیت سروده امیری اسفندقه است:

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند

تهیه و تنظیم: زهیر توکلی

منبع: هفته نامه پنجره
دسته ها : گفتگو - سیاسی - فرهنگی
دوشنبه بیستم 7 1388
پیتزا چلوکباب هم آمد!
یک خانم ایتالیایی در حالی که با فرزند خود سرگرم خوردن این پیتزا بود گفت: من و پسرم پیتزاچلوکباب را خیلی دوست داریم و چند بار به ایران سفر کرده ایم و از نزدیک با غذاهای خوشمزه و مردم مهمان نواز این کشور اشنا هستیم.
واحد مرکزی خبر: یک پیتزافروش خوش ذوق ایتالیایی پس از سفر به ایران ، با تلفیق دو غذای ملی ایتالیایی و ایرانی ، پیتزاچلوکباب را ابداع کرد.

استفانو کوپارونی که در شهر ساحلی انکونا رستوران دارد ، با افزودن برنج زعفرانی و کباب به پیتزا ، مشتریان خود را با این غذای جدید آشنا کرد.

یک خانم ایتالیایی در حالی که با فرزند خود سرگرم خوردن این پیتزا بود گفت: من و پسرم پیتزاچلوکباب را خیلی دوست داریم و چند بار به ایران سفر کرده ایم و از نزدیک با غذاهای خوشمزه و مردم مهمان نواز این کشور اشنا هستیم.

وی تاکید کرد: با خوردن این غذا ، خاطرات خوب ایران را زنده می کنیم.

یکی دیگر از مشتریان این رستوران گفت واقعا غذای خوشمزه ای است. من حداقل هفته ای یک بار برای خوردن پیتزاچلوکباب این جا می ایم.

استفانو کوپارونی رییس این رستوران هم گفت چلوکباب یکی از لذیذترین غذاهایی بود که من در ایران در اصفهان خوردم و به همین علت چند ماه پیش از یکی از دوستان ایرانی ام به نام اکبر قربانعلی راد که در شهر انکونا زندگی می کند خواهش کردم تا به من در تهیه پیتزاچلوکباب کمک کند.

خوشبختانه ایتالیایی ها به خوبی از این غذا استقبال کردند.

قربانعلی راد هم گفت: مشتریان ایتالیایی ما خیلی پیتزاچلوکباب دوست دارند مخصوصا با زعفران ایرانی که روی برنجش می ریزیم.

یکی دیگر از مشتریان این رستوران در حال خوردن دومین پیتزا خود بود گفت من برای نخستین بار است که پیتزاچلوکباب می خورم و باید بگویم واقعا غذای بسیار لذیذی است.

به این ترتیب پس از پیتزاقرمه سبزی در ایتالیا ، پیتزا چلوکباب ایرانی هم به یکی از پرطرفدارترین پیتزاها در این کشور تبدیل شده است.
منبع : فردا
دسته ها : خبر - اجتماعی
دوشنبه بیستم 7 1388
به یاد تصویر کودکی در قاب سینما
برخلاف کپل، نارنجی، دم باریک و کلاه قرمزی و پسر خاله که صدسال دیگر هم بگذرد، باز هم کودک‌ می‌مانند، بخش عظیمی از خاطرات کودکی ما، با زمان رشد می‌کنند، قد می‌کشند و چهره عوض می‌کنند. این چهره‌های معصوم و با نمک که با ذات پاکشان جلوی دوربین رفته‌اند، امروز یا از سینما و صفحه شیشه‌ای تلویزیون دور شده‌اند، یا آنقدر بزرگ شده‌اند که فقط با دیدن اسمشان در تیتراژها بشود، پیدایشان کرد.

آن زمان‌های دور که قهرمان‌ها، معصومتر از امروز بودند و تماشاگر با پیچش‌های داستانی اندکی جذب می‌شد، بی‌شمار قهرمان روی پرده سینما می‌آمد و می‌رفت و بی‌شمار خاطره به جا می‌گذاشت و بی‌شمار تعجب از دیدن دوباره‌شان.
در این سینمای 30 ساله، جوان‌های بسیاری سن و سال‌دار شدند و حالا فارغ از دویدن به دنبال خانه دوستشان، دیگر خانه و زندگی به هم زده‌اند.

* مجید جوزانی
کمی که به گذشته برگردی، یا لابه لای فرهنگ فیلم‌های ایرانی، اسم «جاده‌های سرد» را جستجو کنیم، حتما تصویر کودکی را به خاطر می‌آورید که اسمش رحمان بود و برای تهیه دارو برای پدر بیمارش با معلم مدرسه (علی نصیریان) راهی شهر می‌شود. در این فیلم که مسعود جعفری جوزانی در سال 64 کارگردانی کرد، مجید جوزانی، نقش رحمان را بازی کرد.
مجید جوزانی که دکترای تئاتر دارد، در طول این سال‌ها، همچنان در حوزه سینما و به خصوص تئاتر فعالیت می‌کند و امروز مدیر خانه هنرمندان ایران است.

* مژی‌لانگ دانش‌پوی
به گزارش فارس، سال 64 فیلم دیگری با عنوان «مادیان» ساخته شد که علی ژکان آن را کارگردانی کرد. در این فیلم که همچنان در اذهان سینمادوستان باقی مانده، کاراکتری به اسم گلبوته داشت که نقش آن مژی‌لانگ دانش‌پوی بازی می‌کرد. این دختر 12-13 ساله که شمار بسیاری از منتقدان سینما بازی‌اش را ستوده‌اند، امروز در خارج از کشور و در انگلستان زندگی می‌کند و تنها چندی پیش در فیلم مستندی که درباره مادیان ساخته شده بود، با وی گفت‌وگویی شد.

* مهدی اسدی
مهدی اسدی، بازیگر شماری از فیلم‌های به نمایش در نیامده ابوالفضل جلیلی است. او در: یک داستان واقعی، مرد ناتمام، شیرک، گال و بهار بازی کرده است. این چهره که در آثار جلیلی شناخته شد، هنوز در عرصه سینما فعال است، ولی دیگر به سراغ بازیگری نمی‌رود.

اسدی در این باره می‌گوید: آخرین کارم یک فیلم مستند کوتاه به اسم هومیان است که درباره نگاره‌های صخره‌ای ساختم.
او که صدابرداری را به صورت حرفه‌ای پی ‌می‌گیرد، افزود: من هنوز با آقای جلیلی کار می‌کنم و در فیلم گل یا پوچ به عنوان دستیار کارگردان فعالیت کردم.
اسدی می‌گوید: سینما را دوست دارم ولی نمی‌خواهم بازیگری کنم، چون از مطرح شدم، بدم می‌آید.

* حامد کلاهداری / شهنام شهابی
حامد کلاهداری، که این روزها خبر کارگردانی نخستین فیلم سینمایی‌اش با عنوان شکلات داغ منتشر شده، بازیگری را از فیلم شاخ گاو کاری از کیانوش عیاری شروع کرده است، آن هم در سن 9 سالگی.
کلاهداری به فارس می‌گوید: خانه ما روبه‌روی دانشگاه تهران بود، یک روز یک دانشجوی تئاتر به من پیشنهاد داد که در فیلمش بازی کنم، بعد از همین طریق به آقای عیاری معرفی شدم.
او می‌افزاید: از سن 11 سالگی کارگردانی می‌کنم و حدود 57 سریال بازی کرده‌ام و 6-7 فیلم سینمایی. به موازات بازی هم مرتبا فیلم ساختم که در جشنواره مختلفی هم جایزه کسب کردند.
این بازیگر کودک دیروز و کارگردان امروز گفت: بازیگری دغدغه من نیست و همیشه کارگردانی را دوست داشته‌ام.

او که با شهنام شهبازی در فیلم تعطیلات تابستانی همبازی بود، در پاسخ به خبرنگار فارس از وضعیت کنونی او، اظهار بی‌اطلاعی می‌کند و می‌گوید: حدود 15 سال است که از او بی‌ خبرم. ما همسایه و دوست بودیم و در تعطیلات تابستانی، خودم معرفی‌اش کردم که با هم بازی کنیم.
وی گفت: حدود 15 سال است که از او بی‌خبرم، فقط یک شماره تماس دارم که از خانه‌شان است و فکر می‌کنم هنوز هم همان جا باشند.

* شاهد احمدلو
شاهد احمدلو، بازیگر نقش کوتاهی در سرب مسعود کیمیایی بود. او که پسر محمدولی احمدلو، مدیر تدارکات سینما است، دیگر به عنوان یک کارگردان سینما شناخته شده. او که فارغ التحصیل رشته نقاشی از دانشکده هنر و معماری است، پس از ساخت چند فیلم کوتاه و مستند، فیلم‌های بلند موش، اگه می تونی منو بگیر ، چند میگیری گریه کنی را کارگردانی کرد.
احمدلو در ایام کودکی‌اش در فیلم‌های دندان مار، گروهبان، دره شاپرک ها، چاووش بازی کرد و باج خور، حریف دل، فردا روز دیگری است، پاییز بلند، قافله دیگر فیلم‌های او در سمت بازیگر هستند.

* بابک بادکوبه
بابک بادکوبه، یکی از کودکان سریال مشهور «خانه ما» است که در سال 69 در فیلم سفر جادویی ساخته ابولحسن داوودی، کودکی‌های اکبر عبدی را بازی کرد. او که در تلویزیون فعالیت می‌کند، دو سال پیش، آخرین بار در فیلم همخانه (1386) بازی کرد.
او چندین بار نیز به عنوان مجری، در برنامه‌های تلویزیونی جلوی دوربین رفت.

* مهدی باقربیگی
مهدی باقربیگی یکی از آشناترین چهره‌های کودکی است که هنوز که هنوز است، گه‌گاه که تلویزیون قسمت‌هایی از قصه‌های مجید را پخش می‌کند، همه مشتاق تماشای شیطنت و هوش کودکانه‌اش هستند.
باقربیگی که به عنوان مجید شناخته شده، در مجموعه 9 قسمتی قصه‌های مجید در سال 71 به کارگردانی کیومرث پوراحمد بازی کرد. این پسر‌بچه اصفهانی که در کل ایران، شناخته شده است، پس از سالها دوباره در سریال سرنخ به کارگردانی پوراحمد بازی می‌کند.

او که در رشته مهندسی کشاورزی تحصیل کرده، مدتها در فیلمی بازی نکرد ولی در جشنواره‌های کودک و نوجوان به عنوان میهمان افتخاری حاضر می‌شد.
باقربیگی یادگاری از شخصیت فراموش نشدنی مجید است که در کنار پروین دخت یزدانیان (بی بی) هر جمعه کودک و پیر منتظر تماشایش بودند.

* میرفرخ هاشمیان و بهاره صدیقی
میرفرخ هاشمیان و بهاره صدیقی بازیگران فیلم بچه‌های آسمان ساخته مجید مجیدی هستند. آنها با خلق دنیایی که فقر نتوانسته است، آن را تخریب کند، فراتر از مرزهای ایران رفتند. رضا ناجی که در این فیلم همبازی آنها بوده، درباره این دو بازیگر می‌گوید: من همچنان از حال همه همبازی‌هایم باخبرم. میرفرخ هاشمیان که نقش علی را بازی می‌کرد، کودک با استعدادی بود و بعد از بچه‌های آسمان نیز در فیلم کوتاهی به اسم کیف بازی کرد، ولی دیگر متاسفانه پیشنهادی دریافت نکرد.
وی ادامه می دهد: میرفرخ حالا کارمند یک شرکت است و دلش می‌خواهد که دوباره فیلم بازی کند. بهاره صدیقی هم که نقش زهرا را بازی می‌کرد، حالا برای خودش دختر بزرگی شده و دانشجو است. اما دیگر فیلمی بازی نکرد.
ناجی می‌گوید: آنها گلچینی هستند که مجیدی کشفشان کرد و استعداد خیلی شگرفی هم دارند. مثلا حسین عابدینی (بازیگر فیلم پدر) هم یکی از همین کشف‌های مجیدی است که بازیگری را ادامه داد و در سریال از یادرفته ساخته فریدون حسن‌پور بازی می‌کند.

* محمد شعبان‌نوری
در این لیست بلند، بازیگرانی چون محمد شعبان‌نوری هم دیده می‌شوند، که در فیلم درخت گلابی در سال 76 بازی کرد و سال بعد در عشق طاهر نیز جلوی دوربین رفت. در طی این سالها او، در یکی‌، دو سریال تلویزیونی با چهره‌ای بزرگتر از قبل ایفای نقش کرد و گویا کم و بیش نیز در عرصه سینما فعال است و فیلم کوتاه می‌سازد.

* مهراوه شریفی‌نیا و شروین نجفیان
مهراوه شریفی‌نیا اولین بار، سال 68 در دزد عروسک‏ها ساخته محمدرضا هنرمند بازى کرد و با اکبر عبدى و مادرش (آزیتا حاجیان) همبازى شد. او در این فیلم، در کنار شروین نجفیان، دو بازیگر کودک این فیلم بودند.
او بعدها در نقش کوتاهی در سریال امام علی (ع) بازی کرد و در هجده سالگى براى رخشان بنى‏اعتماد در فیلم سینمایی «زیر پوست شهر» ایفای نقش نمود. دخترى به نام تندر، پرنده‌ از قفس پرید و بازی در چند فیلم کوتاه حاصل بخشی از فعالیت‌های شریفی‌نیا بود که در نهایت در سریال ساعت شنی (بهرام بهرامیان)، حضور پررنگ و قابل تأملی یافت. او اکنون یکی از بازیگران شناخته شده در تلویزیون محسوب می‌شود که آخرین کارش در سینما اخراجی‌ها 2 بود.
نکته قابل توجه این است که بازیگر نقش مقابل، شریفی‌نیا، یعنی شروین نجفیان در کار موسیقی فعالیت می‌کند و آخرین حضورش در عرصه بازیگری فیلم هفت ترانه بود.

* ملیکا شریفی‌نیا
ملیکا شریفی نیا بازی در سینما را از سال 1370 با فیلمی به نام «اوینار» به کارگردانی «شهرام اسدی» شروع کرد و سپس با دیدار در استانبول، دایان باخ، اشک و لبخند و ... ادامه داد.
وی در سال‌های اخیر بیشتر به عنوان بازیگر سریال‌های تلویزیونی فعالیت داشته و از کارهای اخیر او می‌توان به سریال «شمس‌العماره» اشاره کرد.

* عطیه معصومی
عطیه معصومی بازیگر فیلم «پرنده کوچک خوشبختی» (پوران درخشنده)، است که آخرین بار در سریال بزنگاه به کارگردانی رضا عطاران بازی کرد. این دختربچه ناشنوا که حالا دیگر ازدواج کرده و صاحب یک کودک شده، تصویر معصوم و کودکانه‌اش در پرنده کوچک خوشبختی، با نامش عجین شده است.

* عمار تفتی، امید آهنگر، سعید شیخ‌زاده و دیگران
براساس این گزارش، به جز عمار تفتی بازیگر فیلم‌های ایلیا نقاش جوان و نون و گلدون، که دیگر بازیگر مطرحی شده، امید آهنگر بازیگر مجموعه تلویزیونی علی کوچولو که در سریال‌های تلویزیونی ادامه کار می‌دهد، سعید شیخ‌زاده بازیگر دره شاپرک‌ها، حسنک، علی و غول جنگل، خوش خیال که هر از چند گاهی شاهد بازی‌اش در تلویزیون هستیم، بازیگران کودک فیلم‌های اسب‌های چوبی، نان و کوچه، مسافر جنوب، ننه لالا و فرزندانش، خانه دوست کجاست؟، بی‌بی چلچله، رابطه، نیاز، مدرسه پیرمردها، دونده و... هستند که یاد و خاطره‌شان با ماست و هنوز تصویر کودکی‌هایشان برای مخاطب پررنگ‌ است.

نویسنده: آزاده کریمی
منبع : تابناک
دسته ها : خبر - هنری - فرهنگی
دوشنبه بیستم 7 1388

 اینجا
از نور روی ماه تو هرگز
در ماهواره‌ها اثری نیست
صد آه،
از نام و از نشانِ تو اینجا
حتی
    «در روزنامه هم خبری نیست»...
امّا
    فردا که ماهِ روی تو تابید
دیگر
    از ماهواره‌ها اثری نیست
فردا
    با روشنایی همه عالم
    از گام‌های سبز عبورت،
    با مُژده‌های پیک ظُهورت
        دیگر
        از روزنامه‌ها خبری نیست.
٭ ٭ ٭
به طلوع می‌نگرم؛
به غروب می‌نگرم؛
خورشید،
گلِ آفتابگردانِ روی توست.
٭ ٭ ٭
به طلوع می‌نگرم
به غروب می‌نگرم
وقتی تو گریه می‌کنی؛
خورشید کاسة خون می‌شود٭
٭ ٭ ٭
آنهایی که به جای تو برای همه تصمیم می‌گیرند؛
به همه ظلم می‌کنند.
آنهایی که غافل از تو به زندگی خویش می‌پردازند،
به خویش ظلم می‌کنند.
امروز، ظلم همه جای زمین را فراگرفته است؛
بیا!

 

 

پی‌نوشت:
٭ اشاره به: «لأندبنّ علیک صباحاً و مساءاً»
    و «لأبکینّ علیک بدل الدموع دما».
حسین بیاتانی

 

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
دوشنبه بیستم 7 1388
X