عزیز زهرا بیا ...
دو چشم خیس من امشب به ابرها مانده ست
که از نظاره ماه این زمان جدا مانده ست
نگاه خیره من خسته از پلیدی ها
در انتظار تماشای ماه وا مانده ست
تو ای سخاوت آبی! اگر که می دانی
بگو ترا بخدا ماه من کجا مانده ست
زمین اسیر سیاهی و ظلم و گمراهی است
چنان که وضع جهان در کسوف جا مانده ست...
کجاست وارث بر حق ذوالفقار علی؟!
که داغ فاطمه بر سینه های ما مانده ست
کجاست طالب خون های انبیا که هنوز؟!
به قلب منتظران داغ کربلا مانده ست
کجاست قائم هستی که از صلابت اوست ؟!
اگر زمین و زمان قرص و روی پا مانده ست
جمال روی شما از حجاب بیرون است
قلوب قاصر ما غایب از شما مانده است
بیا که چشمه چشمت دوباره زنده کند
قلوب تیره ما را که بی صفا مانده ست
به کام خسته دلان انتظار شیرین است
هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست
سوار کشتی عشقیم و غرق بحر امید
که در میانه امواج ناخدا مانده ست
سخن زعشق شما رفت زین میان تنها
سکوت قافیه ها بهت واژه ها مانده ست
احسان
سوار سبز پوش من...
ای آخرین ستاره به فردا! تو ماندهای
خورشید ناپدید شد، اما تو ماندهای
مُردند غازیان یمین و یسارمان
سردار خستۀ شبِ هیجا! تو ماندهای
السابقون مصادره شد، کاخ سبز شد
تنها تو، ای اباذر! تنها تو ماندهای
ما گم نمیشویم که سکان به دست توست
ای ناخدای ورطۀ دریا! تو ماندهای
ما هم جگر به گوشۀ دندان گرفتهایم
زیرا تو ـ ای شریفِ شکیبا! ـ تو ماندهای
پایین نگاه میکنم و جمله رفتهاند
رو میکنم به جانب بالا: تو ماندهای
تعظیم میکنم به بلندای حضرتت
آری، برای عرض تولّا تو ماندهای
تنها تویی و ما به جماعت نشستهایم
مشکور نیست سعی فرادا، تو ماندهای
ما ماندهایم و معرکه، ما ماندهایم و تیغ
الّا همین بهانه که: آقا! تو ماندهای
امید مهدی نژاد
قبله گل ها
می آید آنکه دلش با ماست
دنیا به خاطر او برپاست
آن کس که قامت رعنایش
قد قامت همه گل هاست
یک بی نهایت بی تفسیر
یک بی شباهت بی همتاست
اینجا و هرچه به هر جا هست
با یک اشاره او زیباست
پایان این شب بی مهری
حبل المتین جهان آراست
می آید آن که به شهر عشق
از عاشقان جهان پیماست
نامش همیشه و تا تاریخ
شورآفرین و امید افزاست
مهدی تقی نژاد
آفتاب سبز زمین
هر نفس آینه روی تو را می طلبم
از گلستان جهان بوی تو را می طلبم
ای بهشت همه دلهای خداجوی بیا
عطر گلچهره مینوی تو را می طلبم
گیسوانت شب یلدا و رخت ماه تمام
ماه در ظلمت گیسوی تو را می طلبم
دشت در دشت بدیدار تو مشتاق شدم
کو به کو ناله کنان کوی تو را می طلبم
افق صبح دل افروز تو را خواهانم
آفتاب رخ نیکوی تو را می طلبم
زمزم اشک تو و زمزمه یارب تو
ذکر روشنگر یاهوی تو را می طلبم
بی خبر از توام ای عشق کجا منزل توست
هر قدم جاده رهپوی تو را می طلبم
گلشن خاطره ام تا که نگردد پاییز
دفتر سبز ثناگوی تو را می طلبم
آفتاب دل من چهره برون آر و بتاب
«یاسرم» سایه دلجوی تو را می طلبم
محمود تاری «یاسر»
رنگ دریا
گرچه رخسار مهر پیدا نیست
شام هجران همیشه یلدا نیست
تا که مجنون نگشته ای، خامی
هر دلی جای عشق لیلا نیست
موج باش و به رنگ دریا شو
موج دریا جدا زدریا نیست
غایب از خویش بوده ای یک عمر
دل حریم حضور آیا نیست؟
دل به خورشید بسته ام، آیا
هر غروبی نشان فردا نیست؟
حسن یعقوبی
ترانه انتظار
اگرچه از غم دوری شکسته ام، سردم
و مثل بغض خزان، در درون خود زردم
مباد خسته ببینم نگاه خوبت را
مباد درد تو آید به روی صد دردم
تو نور قبله پروانه های جان سوزی
که من به دور وجودت همیشه می گردم
بخوان که بشکفد احساس این غزل امشب
ببین! برای گلویت ترانه آوردم
اگرچه غم زده هستم و می روم از دست
نبود، گر غم عشقت بگو، چه می کردم
تمام گریه من، نذر اینکه بازآیی
وبشکفد غزل از قلب زار شب گردم
منیره هاشمی- مشهد
آن یار که ما راست، به جان خواستنی است
جنت به جمال وجهش آراستنی است
ای قائم بالحق، ای امام مطلق
نام تو حقیقتاً به پا خاستنی است
محمدسعید عطارنژاد
... او که جمعه می آید
برای آمدنت دیر می شود، برگرد
زمان ز پرسه زدن سیر می شود، برگرد
در انتظار تو با کوله باری از وحشت
زمین دوباره زمین گیر می شود، برگرد
برای روشنی چشم آسمان، خورشید
میان چشم تو تکثیر می شود، برگرد
همیشه جای تو در لحظه هایمان خالیست
غروب جمعه که دلگیر می شود، برگرد
و جمعه ای که بیایی، تمام عرش خدا
به سمت خاک سرازیر می شود، برگرد
نگار جمشیدنژاد
یا ابا صالح ...
تو بعد از آنکه آتش زد به خود ققنوس می آیی
هزاران سال بعد از مرگ دقیانوس می آیی
نشان های تورا روی زمین چندیست می بینم
که تو در قحطی آیینه و طاووس می آیی
شبی در خواب دیدم یک صدا در دشت پیچیده است
و تو بر اسب خود از روی اقیانوس می آیی
تو آواز رهایی بخش و وسرسبز خداوندی
گه از حلق بلال و گاه از ناقوس می آیی
تمدن راه را گم کرده و چشم انتظار توست
و تو از گوشه تاریخ با فانوس می آیی
تمدن راه را گم کرده و تو رستم مایی
که برمی خیزی و در عصر کیکاووس می آیی
حسین بخشی
***
بازاریان کوفه چه قیمت نهاده اند
آیا ، نگین خونی انگشتر تو را ؟!
***
ای من فدای بر سر نی خوش زبانیت
با دختر سه ساله خود هم سخن بگو !
***
در حسرت لبان تو و کودکان تو
آب فرات تشنه لب از کربلا گذشت !
***
اینها چقدر نامه برایت نوشته اند
معلوم می شود ته دل عاشق تو اند !!
***
این شیرخوار می شود از تشنگی هلاک
آخر به تیر حرمله او را چه حاجت است ؟!
***
هر روز کربلای تو تکرار می شود
اما شبیه روز تو چشمی ندیده است !
***
این نابرادران که برادر نمی شوند
این کوفیان برای تو یاور نمی شوند
***
وقتی حسین رفت تو را همدمی نماند
من داغ آن دمم که تو را محرمی نماند !
***
می سوخت در شرارهّ اندوه ، خیمه ها
نذری خوران در آتش جان سوز قیمه ها !!
***
این اشک اگر به داد دل من نمی رسید
قدّم به زیر بار گناهان خمیده بود
محمد رضا ترکی
عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی
یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی
وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی
گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟
آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟
حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی
مهدی فرجی