دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827904
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
 

به دنبال تو میگردم

به دنبال تو می گردم نمی یابم نشانت را
بگو باید کجا جویم مدار کهکشانت را

تمام جاده را رفتم غباری از سواری نیست
بیابان تا بیابان جسته ام رد نشانت را

نگاهم مثل طفلان زیر باران خیره شد بر ابر
ببیند تا مگر در آسمان رنگین کمانت را

کهن شد انتظار اما به شوقی تازه, بال افشان
تمام جسم و جان لب شد که بوسد آستانت را

کرامت گر کنی این قطره ناچیز را شاید
که چون ابری بگردم کوچه های آسمانت را

الا ای آخرین طوفان! بپیچ از شرق آدینه
که دریا بوسه بنشاند لب آتش نشانت را

حسین اسرافیلی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه سیم 7 1388

تو بیایی...


بی‌تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سال‌ها، هجری و شمسی، همه بی‌خورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم‌های نگران، آینة تردیدند
نشد از سایة خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گِرد خودشان چرخیدند
چون به جز سایه ندیدند کسی در پیِ خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند، ولی ماهی‌وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند
در پیِ دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه، به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجیدند
تو بیایی، همه ساعت‌ها، ثانیه‌ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

 دکتر قیصر امین پور

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه سیم 7 1388

گوش دادن به غیبت
امام على (علیه السلام):
السَّامِعُ لِلغَیبَةِ کَالْمُغتابِ.
شنونده غیبت، مانند غیبت کننده است.
The listener to backbiting is the same as the backbiter.
غرر الحکم، ص 307
دسته ها : مذهبی - احادیث
پنج شنبه سیم 7 1388

قبر بابای بعضی‌ها

شهرام شکیبا - تفاوت‌ قطعات عمومی و مقبره‌های خصوصی از تفاوت قیمت‌های حمام عمومی و نمره‌های قدیم هم بیشتر است و قیمت بعضی‌هایشان آنقدر صفر دارد که خواندن عددش از سواد ما خارج است.

دیروز روزنامه «خبر» گزارشی داشت از قبرستان تهران بزرگ و اینکه اختلاف قیمت‌ قبرهای اغنیا و فقرا چیزی حدود 17 میلیون تومان است. یعنی تقریبا 8، 9 برابر وام ازدواجی که صندوق مهررضا اعطا می‌کند. طبیعتاً این قیمت‌ها مربوط به قطعه‌های عمومی است و ربطی به مقبره‌های خصوصی و خانوادگی ندارد. تفاوت‌ قطعات عمومی و مقبره‌های خصوصی از تفاوت قیمت‌های حمام عمومی و نمره‌های قدیم هم بیشتر است و قیمت بعضی‌هایشان آنقدر صفر دارد که خواندن عددش از سواد ما خارج است.

به هر حال اختلاف طبقاتی اموات موقعیت‌های گوناگون و جالبی را پدید می‌آورد.

موقعیت اول: بهشت زهرا

زری‌خانوم‌جون: این‌جا بودا. دقیقاً همین‌جا. من که می‌گم وضع خونواده‌شون توپه. قبر باباش اقلاً 20 میلیون می‌ارزه.

پری‌خانوم‌جون: تو چقدر ساده‌ای خواهر؟! هنوز این ثریارو نشناختی. اینا نون ندارن بخورن. غصه‌شون بود که چرا باباشون بعد مردن باد کرد، ‌کفنش نیم‌متر چلوار بیشتر برد.

زری‌خانم‌جون: به جون خودم، همین‌جا از ماشین ما پیاده شد. آقاجوادم گفت این جا قطعه مایه‌داراس. دو، سه تا از کله‌گنده‌های مملکتم این جا دفنن.

پری‌خانوم‌جون: این ثریا فیلمیه که نگو. یه دفه ما داشتیم می‌رسوندیمش. دم یه برج باکلاس پیاده شد. کوچه رو عوضی رفتیم، برگشتیم که دور بزنیم، دیدیم توی کوچه پایینی دم یه دونه از این آپارتمانای قدیمیه لونه موشی داره کلید می‌ندازه توی در. این باباش طبقه اول یکی از همین قبرای دوطبقه 320 هزار تومنی دفنه. الکی دم قطعه پولدارا پیاده شده.

موقعیت دوم: آرایشگاه

شهین‌جون: عکسشم دارم. جوون رعنا و خوش‌تیپیه. درسم خونده.

مهین‌جون: خب بده ببینم شاید قسمت بود.

شیرین‌جون: بعله، علف باید به دهن بزی شیرین باشه.

مهین‌جون: دستت درد نکنه. حالا دیگه من شدم بُز؟! آخ! شیرین‌جون تورو خدا دقت کن. پوست صورتمو کندی با این بندانداختنت.

شهین‌جون: ایناهاش ببین.

مهین‌جون: چه خوش‌تیپه!

شیرین‌جون: ببینم.

مهین‌جون: آخ! تو چرا امروز دستت این جوریه؟ باز گاز گرفت. برو نخت رو عوض کن نمی‌خواد توی نخ عکس شوهر آینده من باشی.

شهین‌جون: شوهر آینده؟ پس قبول کردی خدارو شکر.

مهین‌جون: حالا وضعش چه‌طوره؟

شهین‌جون: هرچی از مال و منال‌شون بگم کم گفتم. باباش توی قطعه 20 میلیون‌تومنی‌یا دفنه.

مهین‌جون: راس‌ می‌گی؟! بگو پنج‌شنبه بیان خواستگاری. آخ! شیرین چیکار می‌کنی آخه؟!‍ 

منبع : خبر آن لاین

دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
چهارشنبه بیست و نهم 7 1388

ذات آفتاب

عیب از کجاست؟ غیبت او بی‌دلیل نیست

چون ذاتاً آفتاب، به مردم بخیل نیست

ما فرع خاک پای تو هستیم ـ ای حبیب! ـ

خاکی که سر به سجده نیارد، اصیل نیست

باید میان کوره بسوزد که گُل کند

دل تا میان شعله نیفتد، خلیل نیست

جایی که جای پای عروج محمّد(ص) است

راهی برای پر زدن جبرئیل نیست

بعد از دو نیم کردن دل، پا بر آن گذار

این سینه کمتر از وسط رود نیل نیست

رضا جعفری

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه بیست و نهم 7 1388

جسارت
این جشن‌ها برای من «آقا» نمی‌شود
شب با چراغ عاریه، فردا نمی‌شود
خورشیدی و نگاه مرا می‌کنی سفید
می‌خواستم ببینمت؛ امّا نمی‌شود
شمشیرتان کجاست؟ بزن گردن مرا
وقتی که کور شد گرهی، وا نمی‌شود
یوسف! به شهر بی‌هنران وجه خویش را
عرضه مکن؛ که هیچ تقاضا نمی‌شود
اینجا، همه من‌اند؛ منِ بی‌خیالِ تو
اینجا کسی برای شما، ما نمی‌شود
آقا! جسارت است؛ ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی‌شود
تا چند فرسخی خودم، ایستاده‌ام
تا مرز یأس، تا به عدم، تا «نمی‌شود»
می‌پرسم از خودم: غزلی گفته‌ای؛ ولی
با این همه ردیف، چرا با «نمی‌شود»؟

 

رضا جعفری

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه بیست و نهم 7 1388

« اللهم عجل لولیک الفرج »

گر چه آتشکده ی شیشه و سنگ است دلم
نفسی با دل من باش که تنگ است دلم

اوج تنهایی من خلسه آواز کسی است
دل طوفانی من عاشق دریا نفسی است

چه کنم با که بگویم که چه دردی است مرا
یا چرا واهمه از سایه ی مردی است مرا

آن که می آید و تیغی به کف اندر دارد
ذوالجناح دگر و هیبت دیگر دارد

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه بیست و نهم 7 1388

شهردار تهران در آیین وداع با سردار شهید رجبعلی محمد‌زاده گفت: نباید طوری عمل کنیم که با ضعف ، غفلت و حرکت نکردن به سوی وحدت و همدلی کارآمدی نظام از بین نرود. 

محمدباقر قالیباف که به عنوان یکی از همرزمان سردار شهید رجبعلی محمد‌زاده در مصلی شهر بجنورد در میان همزرمام و مردم شهید پرور بجنورد سخن می گفت؛ افزود:وحدت گرانبهاترین گوهری است که نزد ماست و دشمنان تلاش می کنند ما را از این مدار خارج کنند. 

وی با نام بردن از تعدادی از سرداران شهید دوران دفاع مقدس از شهرستان بجنورد ادامه داد:در زمان جنگ ریاست مطرح نبود ، شهید رمضانی به شید محمدزاده می گفت تو فرمانده باش و شهید محمدزاده می گفت تو فرماندهی را برعهده بگیر ! همان چیزی که متاسفانه از جامعه ما رخت بربسته است.
قالیباف افزود: جهاد تنها اسلحه به دست گرفتن نیست و امروز جهاد ما کارآمد نشان دادن دین در اداره کشور است. 

وی خاطرنشان کرد: نکند با ضعف و غفلت و حرکت نکردن به سوی وحدت و همدلی کارآمدی نظام از بین برود و جوانان باورشان را به انقلاب از دست بدهند.
وی با بیان این مطلب که"شهید محمد‌زاده در دفاع از نظام هرگز کوتاه نیامد"افزود:این سردار شهید یک مجاهد واقعی در راه حفظ ارزش‌های اسلامی و انقلاب بود و با وجود آنکه در دوران جنگ تحمیلی به شدت مجروح شده بود لیکن در راه مقابله با دشمنان سر از پای نمی‌شناخت. 

وی اظهار داشت: ما مدیون خون شهدا هستیم و شهدا همواره آحاد مردم و جامعه را به وحدت و اطاعت از ولایت مطلقه فقیه سفارش کردند. 

شهید سردار شهید محمد زاده فرماندهی سپاه سلمان سیستان و بلوچستان را بر عهده داشت که در عملیات تروریستی به همراه سردار شوشتری و بیش از 30 نفر دیگر به شهادت رسید.

مرجع : ایلنا
چهارشنبه بیست و نهم 7 1388

ماجرای قهر باحاتمی کیا درفینال«به رنگ ارغوان»

شب با کابوس خوابیدم. خواب دیدم فیلمم مزخرف شده. پلان‌های گل و گشادش گیجم کرده بود. من که از این اداو اطوارها نداشتم. چه مرگم شده. نمی‌دانم.به درک! دنیا که به آخر نرسیده، این حال غریب دیگر چیست که خرم را گرفته؟ نمی‌گذارم این روزهای آخر زهر بشود. اعوذبالله من‌الشیطان الرجیم.

 یادداشتهای روزانه ابراهیم حاتمی کیا در دوره فیلمبرداری «به رنگ ارغوان» منتشر شده و نگرانیها و مصائب و درگیریها و دیگر حالات این کارگردان را نشان می دهد.

در این روز شمار که در نشریه مثلث چاپ شده، وی می نویسد:

 28 دی 1382: کلید فیلم زیر مه و باران و برف زده شد. الحمدالله رب‌العالمین خوب آغاز شد. امید که به همین پاکی ادامه یابد. شب برف می‌بارد و ما مثل کشاورزان خوشحالیم. تلفن مستقیم قطع شده و من رابطه‌ام با تهران قطع شده، حالم خوش است. نارسایی کم نیست، ولی گرم هستیم و پرشور.

29 دی: صبح 6 برخاستیم و 5/11 شب بیهوش افتادیم. به هر زوری بود بالاخره پلان - سکانس درگیری بهزاد - محسن را گرفتیم. سکانس بی‌نهایت سختی بود، آن هم به خاطر دوربین روی دست. دلم برای حسن کریمی فیلمبردار می‌سوزد. دوربین 537 واقعا سنگین است. برف دیروز کجا و آفتاب امروز کجا؟ همه چیز آبکی شده. خدا کند فیلم به این بلا دچار نشود.

30 دی: 6 برپا و 11 برخواب. کمی کسر خواب دارم. اوضاع خوب است. به حمید توصیه کردم بیشتر توی لاک نقش‌اش باشد. در نتیجه امروز خیلی عصبی بود و حتی سر پانته‌آ داد کشید. من خوشحالم بچه‌ها خوبند. یک ترانه شنیدم. جدیدترینش عالی بود. گریه‌ام گرفت. چه قدر زیباست. شب خواب سروش را دیدم. جوان‌تر بود. آمده بود امتحان در دانشگاه آزاد بدهد. من هم آمدم. خاتمی رئیس‌جمهور هم آمد. چیز عجیبی بود. همه می‌‌خواستند امتحان بدهند.

2 بهمن: برپا 6 صبح و خواب 5/12. کمی گیج هستم. چشم ارغوان به لنز حساس شده. خدا کند مشکل جدی نشود. کارها خوب پیش می‌رود. برنامه‌ریزی آینده را انجام دادیم.

3 بهمن: ارغوان بهتر شده، خیلی. حمید دیالوگ‌ها را دقیق حفظ نمی‌کند. من دلیلش را می‌دانم. می‌خواهد طراوت لحظه ضبط حفظ بشود. ولی ما را به دردسر می‌‌اندازد. کسر خواب چند شب کمی خواب‌آلودم کرده.

4 بهمن: سکانس سخت ارغوان و بهزاد در کنار درخت مقدس فیلمبرداری شد. ارغوان خوشبختانه خودش را کشید. خیلی خسته‌ام. یک روز وقت برگشت خوشیم و یک روز ناخوش. امروز ناخوشیم. دلیلش را هم نمی‌دانم.

5 بهمن: شب عکس‌های صحنه و پشت صحنه گلاره را دیدم. به نظرم پلان‌های متفاوت کم نگرفته‌ایم.

6 بهمن: چشم‌هایم می‌سوزد. بدنم درد می‌‌کند، ولی باید کار را پیش برد.

7 بهمن: از صبح تمرین سکانس دانشجوها توی کلاس آزاد جنگل انجام شد. برگشتیم و من سکانس 47 همین کلاس را گرفتم. دیدن راش‌های ویدئویی شده با فیلمبرداری مرتب برقرار است. برف شیرین می‌بارد و ما باید برنامه‌ریزی‌های جدیدی انجام دهیم.

8 بهمن: صبح‌ بچه‌ها دیر حاضر شدند. گرد و خاک راه‌انداختیم. حبیب با یک فنجان کاپوچینوی گرم به اتاقم آمد. حبیب را دوست دارم، ولی کار بعضی وقت‌ها خودش را تحمیل می‌کند.

 

10 بهمن: صبح ناامید سر صحنه رفتیم ولی با همت بچه‌ها توانستیم برف‌روبی کنیم. فقط ماند یک مشکل و آن نیامدن دانشجویان بود که عملا بخش مهمی از کار معلق ماند و تا خودمان را جمع کنیم، کار از کار گذشته بود و سکانس ناقص ماند.

11 بهمن: به نظرم کمی کار شل شده و اگر اعتنا نکنیم کنترل از دستمان خارج می‌شود.

13 بهمن: امروز کار خوابید. صحنه، کار را عقب انداخت. محسن شاه‌ابراهیمی نمی‌گذاشت اتاق درحال آماده شدن ارغوان را ببینم. آنها تا صبح فردا کار کردند و من فقط از نفوذی‌هایم خبر می‌گرفتم که کار پیش می‌رود. وقتی صبح اتاق را دیدم فقط یک چیز می‌توانستم بگویم: محسن بهترین است. خانم توکلی آمد. کمی از لهجه نقشش می‌ترسم.

14 بهمن: خیلی خسته‌ام. کسر خواب دارم. دوبار توی صحنه خوابم گرفت. دیگر جای تمرین شبانه نداشتم و بعد از نماز مغرب خوابیدم.

17 بهمن: شب کاری بود و بالطبع تا ظهر خوابیدم و بعدازظهر تمرین سکانس شلوغ ساز زدن توی قهوه‌خانه بود. می‌دانم که کار سختی است. فردین خلعتبری از تهران آمده تا سر اجرای آن باشد. صبح دانشجو‌ها از تولید گله داشتند. کار داشت بیخ پیدا می‌کرد. مجبور شدم دخالت کنم.

18 بهمن: امروز از آن روزهایی است که حالم خیلی بد بود. هوا بارانی است و من حال بی‌کسی دارم. بهم جفا شده. می‌خواستیم تمرین کنیم و کردیم. ولی حالم خوش نبود. نگرانم. دلم می‌خواست تهران بودم. دلم می‌خواست سرکار نبودم. چه‌قدر این موسیقی آوایی تسکینم می‌دهد. مشکل از کیست؟ من؟ دستیارهایم؟ فشار کار؟ نمی‌دانم. نای نوشتن ندارم. فکر می‌کنم وقتش شده که با فاطمه حرف بزنم. دل شکسته‌ام. همین! حالم منقلب است. پشت پلک‌هایم داغ شده.

19 بهمن: حالم خوش است. دیروز کجا و امروز کجا. چند روز است با اسماعیل و یوسف و نیره و فاطمه تماس ندارم. کمبودشان اذیتم می‌کند.

24 بهمن: قرار شد محوطه میدانگاهی را فیلمبرداری کنیم. حالم گرفته بود که دیدم ساده‌ترین پلان‌هایی که باید محیط آبادی را معرفی کند، این قدر سهل از بغلش می‌گذریم. یکهو توی خودم ریختم و سکوت کردم. صدا، دوربین، حرکت را از خودم محروم کردم و گروه کارگردانی مجبور به ادامه شد. فاطمه و یوسف آمدند.

اسماعیل سرمای شدید خورده و نتوانسته بیاید و نیره هم رفته بود تبریز سر دانشگاه. این دو رایحه، حالم را عوض کرد.

27 بهمن: همه کار می‌کنند، ولی من فکر می‌کنم کار پیش نمی‌رود. حبیب می‌گوید روال برنامه‌ریزی و صحنه‌هایی که شوت کردیم نشان می‌دهد که خوب پیش رفتیم. الحمدالله.

28 بهمن: تعداد کاست‌ها به 80 رسید و من هنوز نمی‌دانم فیلم با چند کاست دیگر جمع می‌شود. سرصحنه خوابم می‌گیرد. میانگین خوابم به پنج ساعت رسیده. خدایا کمکم کن.

30 بهمن: صبح سرماخوردگی، تن دردی. ساعت 8 سرصحنه و تمرین چند باره. بدن درد امانم را بریده. یک ساعت خوابیدم. پر از کابوس و از خواب پریدن.

1 اسفند: تب و سرما حمید را از پا انداخت و امروز ازش محروم شدیم. تنها بازیگرمان لپ‌تاپ بود که بازیگردانی‌اش با گلاره بود که بهش مسلط است. به نظر ساده میآمد ولی دمار از روزگارمان درآورد. از ساعت 1 تا 9 شب. واقعا وحشتناک است. فقط صفحه LCD و تعداد قُبُل منقل روی کلید و صفحه. دلم لک زده برای یک پلان از صورت آدمیزاد.

2 اسفند: وسوسه تعطیل شدن یا نشدن روزهای عاشورا و تاسوعا به جان همه افتاده. من که کار نمی‌کنم. بقیه گروه‌ها خودشان می‌دانند.

4 اسفند: حبیب سرما خورده و کز کرده. دلم برای غربت هردومان گرفته. توحال خودش بود که ماچش کردم.

5 اسفند: محرم رسید. دلم می‌‌خواهد حال محرمی داشته باشم. خدایا نصیبم کن. مصرف نگاتیو به مرز 100 رسیده است. نگرانم. دلم نمی‌خواهد بالا برود، ولی بین شتاب و کندی یکی را باید انتخاب کرد.

8 اسفند: خسته‌ام ولی خوشم. سکانس سنگینی مثل مرشد و بهزاد را گرفتیم. باور نمی‌کردم آقای بابک با این دقت کار کند. همه عالی‌اند. من و کریمی سر فیلمبرداری سختگیر شدیم. نه من فشار می‌آورم و نه او خستگی نشان می‌دهد. من از قاب‌های فیلم راضی‌ام. این فیلم اگر هیچی نداشته باشد رنگ و نور خوبی دارد.

9 اسفند: عشق رفتن. دیگر خداحافظی‌ها شروع شده. حمید این حالش را زود نشان می‌دهد. سعی می‌کنم نرم باشم و مهربان. خدایا این فیلم خاطره بدی برای بچه‌ها نشود.

13 اسفند: نگرانم از فینال فیلم. شب با کابوس خوابیدم. خواب دیدم که فیلمم مزخرف شده. پلان‌های گل و گشادش گیجم کرده بود. من که از این اداو اطوارها نداشتم. چه مرگم شده. نمی‌دانم. از پلان‌های پایانی راضی نیستم. آقا به درک! دنیا که به آخر نرسیده، اتفاق عجیب و غریب نمی‌افتد. این حال غریب دیگر چیست که خرم را گرفته؟ نمی‌گذارم این روزهای آخر زهر بشود. اعوذبالله من‌الشیطان الرجیم.

18 اسفند: الحمدلله سکانس سخت فینال و تظاهرات دانشجویان فیلمبرداری شد. البته پیش‌بینی هوای باز و آزاد را داشتیم ولی برف، مه و باران و گل و شل به استقبال‌مان آمد. اول وحشت کردم، ولی کم‌کم خودم را با شرایط تطبیق دادم. گرفتیم، حالا چی شده الله‌اعلم.

19 اسفند: از صبح تا غروب در خوف و رجاء بودیم که بالاخره سکانس درگیری را خواهیم گرفت یا نه. اخبار ضد و نقیض از وضعیت هوای محل می‌رسید. عده‌ای مثل من کوله‌بارشان را بسته بودند تا همین که کات دادم راهی تهران بشوند. گفته بودم اگر برف بیاید، اگر آفتاب تو شب بزند، اگر مه سنگین باشد، باز هم می‌گیریم.

همه چیز آماده شد. جز تدارکات اسلحه. جیغم درآمد. خبر نداشتم که امشب روز تنبیه من بود. داد زدن همان و اعلام تعطیلی از طرف گروه تولید همان. توی عمر کاری‌ام تا حالا همچین سیلی نخورده بودم. آه کدام ظلم دامنم را گرفت، نمی‌دانم. دست از پا درازتر به سمت تهران راهی شدم. ساعت 1 نصف شب در تهران بودم. فیلمبرداری به رنگ‌ارغوان: کات.

ابراهیم حاتمی‌کیا

 فصلی از فیلمنامه

داخلی، اتاق بهزاد، شب

صدای موسیقی غمناک سازدهنی از اتاق ارغوان به گوش می‌رسد. بهزاد در حال پانسمان جدید سینه‌اش است. هنوز محل زخم تازه است. دردی در چهره بهزاد. او به نرمی ریتم‌ساز ارغوان کار می‌کند که صدای زنگ تلفن ارغوان به گوش می‌رسد. بهزاد دکمه ضبط را می‌زند.

صدای ارغوان: بله، (سکوت تلفنی) بفرمایید. الو؟ (سکوت تلفنی) می‌تونستم حدس بزنم این کار، کار توئه. مطمئنم که پاسگاه بدش نمیاد که من از یه دزدی شکایت کنم که لباس دانشجویی تنشه. تو نشون دادی که به اندازه کافی استعداد پست شدن داری. بذار یه اعترافی برات بکنم. امشب دلم برات سوخت. می‌شنوی؟ دلم برات سوخت. تو چقدر ذلیل شدی. نمی‌دونستم تا این حد مستعدی بهت تبریک می‌گم.

صدای مرد جوان: بهتره به خودت تبریک بگی. این آدمی که ازش حرف می‌زنی تو ساختیش. تو اونو به این روز انداختی.

ارغوان: ساکت باش. تو دیگه روح و روانت باتلاقی شده. هرچه بیشتر تلاش کنی، بیشتر فرو می‌ری.

صدای‌مرد جوان: این باتلاق ارغوانیه. هرچی بیش‌تر توش فرو می‌رم، بوی تو رو می‌فهمم. خیلی مست....

ارغوان: .... خفه شو محسن.

صدای محسن: نمی‌تونم. چون قسم خوردم تا تو رو با خودم غرق نکنم دست از سرت بر نمی‌دارم. همه بروبچه‌ها رابطه منو با تو می‌دونن. همه می‌دونن که ارغوان یه ماده عنکبوت عاشق‌کش خوش‌خط‌وخاله، ولی من تا تو رو نکشم خودم نمی‌میرم. من همه جور پستی رو انجام می‌دم تا پستی تو دیده بشه.

ارغوان: پس ادامه بده. من تماشاچی بدی نیستم.

محسن: نه دیگه تو باید هم بیای تو بازی. بد نیست بروبچه‌ها یه کم از پدر و مادرت بدونن. نظر تو چیه؟ (سکوت ارغوان) نشنیدم. چیزی گفتی؟ (سکوت ارغوان) پس تو موافقی. بهتره بقیه هم بدونن که این ماده عنکبوت ضدسیاست، الان بابا ننه‌اش کجان و دارن چه خدمتی به هموطنان‌شون می‌کنن؟

ارغوان: تو این کار رو نمی‌کنی.

محسن: جدی؟ پس بهتره از فردا آماده باشی..

ارغوان: تو این قدرت پست نیستی.

محسن: هستم. دیگه وقتشه رئیس دانشکده هم از بابا جونت چیزایی بدونه. بالاخره هرچی باشه...

ارغوان: .... می‌کشمت.

محسن: احمق تو خیلی وقته که منو کشتی.

ارغوان: من دیگه اونا رو فراموش کردم. محسن تو دیگه زنده‌اش نکن.

محسن: امکان نداره. بالاخره هرچی باشه اونا پدر و مادرتن.

ارغوان: من احمق فکر می‌کردم دارم اسرار زندگی‌مو به یه آدم امین می‌گم. یه احترامی برا اون روزهامون قائل باش.

محسن: خفه شو! تو امشب سقوط منو تماشا کردی، حالا نوبت منه که بشینم تماشا کنم.

ارغوان: اگه مردی، مردونه بجنگ، انصاف نیست پای خانواده رو وسط بکشیم.

محسن: جنگ، جنگ. مهم پیروزیشه. بقیه شو بریز دور.

ارغوان: پس بهتره از فردا یه لچک سرت کنی. تو مرد نیستی.

محسن: هرچی تو بگی عزیزم. فردا می‌بینمت. خواب‌های خوب ببینی.

ارغوان: محسن!

تلفن قطع می‌شود. ارغوان شروع به گرفتن شماره می‌کند. تلفن بوق اشغال می‌زند. دوباره می‌گیرد. بهزاد شماره را یادداشت می‌‌کند.

بهزاد: خیلی احمقی آقا محسن!

ارغوان دست از شماره‌گیری می‌کشد و پشت پنجره می‌آید. آن را باز می‌کند نفسی تازه می‌کند. بهزاد او را زیرنظر دارد. شانه‌های ارغوان می‌لرزد. گریه‌ای ساکت در تاریک روشنای شب. بهزاد حین تماشای ارغوان شروع به گرفتن شماره تلفن می‌کند.

صدای محسن: بفرمایید. (سکوت بهزاد) تویی؟

بهزاد: آقای یوسفی؟

محسن: بله بفرمایید.

بهزاد: من می‌خواستم با شما یه ملاقاتی داشته باشم.

محسن: ببخشید، شما؟

بهزاد: اگه جایی مطرح نشه، می‌تونم راحت بهتون بگم.

محسن: راحت باشید.

بهزاد: بسیار خب، من از حراست دانشگاه تماس می‌گیرم.

محسن: حراست؟ چی شده؟

بهزاد: چیز خاصی نیست. یه ملاقات معمولیه.

محسن: الان؟‌

بهزاد: نه فردا. البته تو دانشگاه وعده گذاشتن برای دانشجو خوب نیست. یه جایی همین اطراف جنگل.

محسن: ببخشید من تا حالا شما رو دیدم؟

بهزاد: نمی‌دونم، شاید آدرس رو یادداشت می‌کنین؟

محسن: بفرمایید.

 

منبع : آینده

دسته ها : خاطرات - فرهنگی
چهارشنبه بیست و نهم 7 1388

 

خسته ام از ارتباطات اداری

از عناوین مجازی ، استعاری

پست های آن چنانی میزهای این چنانی

شغل های انحصاری

از رکود عشق در خدمت به مردم

رونق خمیازه در ساعات کاری

شیوه مرسوم زیر آب

خود عزیزی ، چاپلوسی ، پاچه خواری

دائما تخریب کردن ، زیر پا خالی نمودن

در امید ماندگاری

روبرو تعظیم و تکریم

پشت سر بد گفتن و تهمت نگاری

چشم و هم چشمی ، حسادت

درطریق اوت کردن ، رهگذاری

خویشتن را نخبه دیدن

دیگران را بی سواد و در خور بستن به گاری

خسته ام از این منم ها از غرور از خود گرفتن

تکیه بر یک مدرک بالا ولیکن افتخاری

خسته ام از این روابط

خسته ام از شیوه های رایج بی اعتباری .

 

دسته ها : ادبی - طنز - شعر - اجتماعی
چهارشنبه بیست و نهم 7 1388
خاطره ای جالب از شهید شوشتری
یکی از کاربران "تابناک" در پیامی آورده است:

شهادت سردار رشید و بی نظیر را تبریک و تسلیت می گویم

این خاطره مربوط به زمانی است که سردار شوشتری فرمانده ارشد سپاه پاسدران خراسان بود.

در آن زمان من آپارتمانی از یکی از بچه های سپاه خریداری کردم. تعداد 8 واحد از آن مجموعه آپارتمانی در اختیار بچه های سپاه از جمله شهید کاوه و دیگران بود که ظاهرا چند دست هم گشته بود.

وقتی برای صدور سند به قسمت املاک آستان قدس رضوی مراجعه نمودم با این مشکل مواجه شدم که هریک از واحد های فوق از سالها قبل، بین 50 تا 60 هزار تومان بابت شارژ ماهیانه بدهکار می باشند.

بر اساس مقررات آستانه، برای صدور سند بایستی بدهی آن واحد را تسویه می کردم و آن هم در شرایطی بود که هرچه در اختیار داشتم برای خرید آپارتمان فوق داده بودم و آن مبلغ هم که بیش از شش ماه از حقوقم بود، خارج از توان مالی ام بود.

از مسئولین املاک آستانه کمک خواستم، آنها رابط قدیمی خود و سپاه را به من معرفی کردند، اتفاقا او در حوزه مدیریت سردار مشغول به کار بود. به او مراجعه کرده و شرح ماوقع را دادم. او کاملا در جریان بود؛ در آنجا متوجه شدم که آن رشته سر دراز دارد چراکه اختلاف شدید و مشکلی طولانی و پر از کش و قوس های مالی در بین بود. رابط شرح مفصلی از مسائل گذشته و اختلافات طرفین را بازگو کرد و از من خواست تا از آستانه بخواهم که فعلا از مطالبه صرف نظر کند.

از آن طرف (در آستانه) نیز نیاز به مکاتبه مسئولین املاک با مدیران آستانه و طرح در جلسات و ارائه طریق می بود که آنهم فرآیندی طولانی و مبهم داشت.

به ناچار دو روز بعد به محل دفتر سردار مراجعه کرده و از همان آقای رابط خواستم که با سردار ملاقات کنم. او با جدیت جواب منفی داد و گفت در این خصوص کمکی به من نمی کند.

از محل فرماندهی سردار به طبقه هم کف آمده و غمگین و مستاصل روی صندلی جا خوش کرده سر در گریبان از خداوند استغاثه می کردم تا مشکلم حل شود، واقعا درمانده شده بودم، در این حین صدای اذان بلند شد، از سربازی پرسیدم نمازخانه کجاست؟ یکباره به ذهنم رسید که احتمالا سردار برای نماز می آید از همان فرد پسوال کردم سردار کی برای نماز می آید، او به طرف پله ها برگشت و گفت: سردار آمد، او سردار است. پایین پله ها به او سلام کردم و گفتم سردار درمانده شده ام، از شما کمک می خواهم. با روی باز و بسیار صمیمانه گفت: چه شده عزیزم.

کوتاه و مختصر شرح دادم و در پایان گفتم آن عزیزان در آن واحدهای آپارتمانی وضو گرفته اند، نماز خوانده اند و من هم توان مالی ندارم.

او با مهربانی گفت الان مسئله را حل می کنم و بعد از نماز بیا دفترم.
گفتم: راهم نمی دهند
گفت: با خودم بیا
بعد از نماز به نزد او رفتم، جالب اینکه دستم راگرفت و با خود به دفتر کارش برد.
پرسید چقدر بدهکار هستیم. گفتم واحد من یا کل 8 واحد.
گفت: کل هشت واحد چقدر بدهکار می باشد.
گفتم کل هشت واحد ..... ریال (رقم دقیق یادم رفته ولی حول و حوش 500 هزار تومان بود)
به حسابداری تلفن زد و دستور داد از حساب تنخواه خودش چک صادر شود.
در پایان جمله ای گفت که نشان از عمق شخصیت والا و ذات و طینت پاکش داشت.

گفت: احتمالا اذیت شده ای و از شما می خواهم که از دست ما و شهیدانی که در آنجا ساکن بوده اند ناراحت نباشی و ما را ببخشی.

اشک در چشمانم جمع شد، او را در بغل گرفتم، پیشانی اش را بوسیدم، گفتم سردار شما باید من را ببخشید. نمی خواستم مزاحمتان شوم.

صمیمانه از هم خدا حافظی کردیم؛ تا نزدیکی پله ها مرا همراهی کرد.

وقتی چک را به قسمت املاک دادم با تعجب گفتند عجب، مشکل ده ساله حل شد.
من از آن زمان هر وقت به یاد آن واقعه می افتادم و یا نام سردار را می شنیدم دعایش می کردم.
حالا او به خیل شهیدانمان پیوسته و به درجه والای شهادت رسیده، اما او براستی عزیز و ارزشمند بود، پاک و بی آلایش بود، وارسته و جان برکف.

وقتی خبر شهادت آن رادمرد به همراه سرداران دیگر را شنیدم به یاد حرف امام عزیزمان افتادم
بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می شود. انشاءالله

روحش شاد.
منبع : تابناک
چهارشنبه بیست و نهم 7 1388
X