در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم
تا به کی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم
شب هجران تو اخر نشود رخ ننمایی
در همه دهر تو در نازی و ما گرد نیازیم
آید آن روز که در بازکنی پرده گشایی
تا به خاک قدمت جان و سر خوش بیازیم
به اشارت اگرم وعده دیدار دهد یار
تا پس از مرگ به وجد آمده در ساز و نواییم
گر به اندیشه بیاید که پناهی سا به کویت
نه سوی بتکده رو کرده ونه راهی حجازیم
ساقی از آن خم پنهان که ز بیگانه نهان است
باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیم
حضرت امام خمینی (ره)
از شنبه بیزارم
دیروز هنگام بازدید مهدی کروبی از نمایشگاه مطبوعات به او حمله شد. یک نفر هم کفشش را به سمت او پرتاب کرد که به استناد عکس خبرگزاری فارس، کفش مذکور به هدف مزبور (سرکروبی) اصابت کرده است.
خوشبختانه در کمال ناباوری کروبی از حمله فیزیکی و شیمیایی فوق جان نسبتاً سالم به دربرد. کارشناسان بخش شیمیایی حمله فوق را بسیار خطرناکتر و سهمگینتر از بخش فیزیکی داستان دانستهاند. چرا که ضارب خیلی راه رفته بوده و کفشش به طرز فجیعی بو میداده است.
حالا مغروضات زیر پیش میآید:
1- ضارب از کجا آمده بوده؟
2- شماره پای ضارب بیشتر از 44 بوده یا کمتر؟
3- عکاس خبرگزاری «فارس» با یک دوربین عکاسی چقدر آمادگی داشته که درست لحظه اصابت کفش با سر کروبی را عکس گرفته؟
4- آیا عکاس مزبور از اتفاق مذکور با خبر بوده؟
5- به نظر شما چه کسی از مصلی بدون کفش بیرون رفته؟
6- آیا میشود از روی اندازه کفش، ضارب را شناسایی کرد؟
7- آیا تاریخ واقعاً تکرار میشود؟ اگر چنین است، این سیندرلای مذکر، کجا پیدا خواهد شد؟
8- بعد از پیدا شدن سیندرلای مذکر مذکور، چه کسی با وی ازدواج خواهد کرد؟
مدتی است که ماجرای پرتاب کفش باب شده است. اخیراً هم در جلسه پرسش و پاسخ در دانشکده فنی دانشگاه تهران، جوانی کفشش را به سمت صفارهرندی پرتاب کرد، که ظاهراً صفارهرندی کفش را روی هوا گرفته بود. عکسش را خود ما هم چاپ کردیم. فقط خوب است که آقایان کفشپرت میکنند، چون کفش پاشنهدار زنانه، خطرناک است.
ماجرای پرتاب کفش از پرتاب خبرنگار عراقی به سمت جورج بوش شروع شد. در یک مقایسه کوچک درمییابیم که صفارهرندی، سرعت عمل کافی دارد. جرج بوش بلد است جاخالی بدهد، ولی کروبی به هیچکدام از این دو هنر آراسته نیست و درست وقتی که همه جاخالی میدهند او جاخالی نمیدهد.
یادداشت امروز را میخواهم کاملاً به پیروی از یک خواهش کودکانه بنویسم. خواهشی که مرا وادار میکند تا در این روزهای پرالتهاب و پرمسئله، چشم بر روی همه ناملایمات زندگی و مشکلات عدیده سیاسی و اجتماعی ببندم و به جای حرفهای همیشگی، چند سطری در باره قصههای کودکانه بنویسم. غریبهای اگر یادداشت امروز را بخواند، بیتردید در جوابم خواهد گفت: «دل خوش سیری چند؟» آن که ادیبتر باشد نیز پوزخندی خواهد زد و زیر لب خواهد گفت: «. . . خواجه در بند نقش ایوان است».
اما تو خواننده خوب و آشنا، با من همراه میشوی و در میان این همه اخبار و تحلیلی که مثل آوار روی سرمان ریخته، به من حق میدهی که یک این بار، دل به خواهش کودکانه بسپارم و برای شنیدن یک قصه خوب و ساده، ابراز دلتنگی کنم. قصه؟ حق داری اگر بپرسی که «چه شد که یک باره فیلت یاد هندوستان کرد؟ و در این قحطی سوژه و آشفتهبازار یاد قصه و عاطفه افتادی؟» لابد فکر میکنی که کودک مرده درونم یکباره جان گرفته و طالب شنیدن قصهای شده که قصهگویی شیرین سخن، بنشیند و از سیر تا پیازش را تعریف کند؟ کودک درون کجا بود؟ کودکان بیرونش، دیگر مدتهاست که از عالم کودکی جدا افتادهاند و وارد مناسبات حوصله سربر بزرگترها شدهاند، درونیها که زیر خروارها تمنای مادی دفن شدهاند. پس یک باره سر و کله قصه از کجا پیدایش شد؟ کمی صبور باشید تا بگویم.
کانال دوی تلویزیون را دیدم که هر شب یکی از این خالههای رنگ و وارنگ را با لباسی پر زرق و برق میآورد تا برای بچهها قصه بگوید و «کوچولوهای عزیز» را آماده خواب کند. مخاطب برنامه بیتردید من نبودم، اما ذوق شنیدن قصه چنان در دلم خانه کرده که نشستم و دقایقی چند، این برنامه غیر جذاب را دیدم.
قصد جسارت ندارم؛ این خالهها شاید مجریهای خوبی باشند و در بر قراری رابطه عاطفی با بچهها به توفیقات خوبی رسیده باشند، اما بیتردید قصهگوی خوبی نیستند و آداب قصهگویی را نیاموختهاند. آیا واقعاً بچهها مینشینند و این -با عرض معذرت- لوس بازی را در این حجم کثیر قربان صدقه رفتنِهای بیحاصل میشنوند؟ اگر این طور باشد، باید نگران شویم و به خود آییم که با ذوق سلیم بچهها چه کردهایم که بیچارهها مشتاق این «دختران شاهپریان مصنوعی» شدهاند؟ یاد زمان بچگی خودم افتادم؛ یادم هست اول توی رادیو، بعدش هم توی تلویزیون، یک خانمی میآمد به اسم. . . - از سردبیر و دبیر صفحه و ممیز روزنامه تقاضا میکنم که زود قضاوت نکنند و این سطور را به قلم قهر نراند. به خدا حواسم هست که چه میگویم- بله، خانم عاطفی، قصه گوی شیرین دوره کودکی من و همنسلان من، متأسفانه دچار خطای سیاسی شد و یک باره بعد از انقلاب سر از رادیوهای معاند درآورد.
اشتباهات سیاسی او دلیل نمیشود تا فضل او را در قصهگویی منکر شویم. لابد شنیدهاید شما هم که از حضرت امیر (ع) پرسیدند که «شاعر برتر عرب کدام است؟» حضرت فرمودند: «فلانی بود، به شرطی که جزو کفار نمیبود». یعنی حتی کفر هم موجب نشد تا مولا، فضل او را در مقام شاعری نادیده بگیرند. اینجا هم بحث همین است، خانم عاطفی قصه گوی خوبی بود، اما متأسفانه راهی رفت که کاش نمیرفت. چیزی که باعث میشود که حتی پس از قریب به چهل سال صدا و قصههای او را از یاد نبرم، این بود که پیرزن یک گوشهای سنگین و رنگین مینشست و قصهاش را با صدای گرم -بدون ادا بازی و لوس حرف زدن- تعریف میکرد. اصلاً قصه را باید بدهید به کسی که اگر مادربزرگ نیست، لااقل سرد و گرم چشیده روزگار باشد و سنی از او گذشته باشد و مخاطب، باور کند که اینها را همه، قصهگو خود به چشم خود دیده و تجربه کرده. از سن و سال مهمتر آداب قصهگویی و شیرین سخنی است.
بعضیها مثل من دهانشان گرم نیست و نمیتوانند دیگران را حتی برای دقیقهای پای صحبتشان بنشانند. متأسفانه این خالههای بزرگوار از این جنسند. شاید مجری باشند، اما با هیچ معیاری قصهگو نیستند. هر کلمهای که از دهان قصهگو در میآید عیناً تیری است که رها میشود و خیلی زود به دل مخاطب مینشیند. چنان مینشیند که من حتی پس از سی و چند سال هم، نقش آن قصهها از لوح دلم پاک نشده است. درست است که بچهها با قصه میخوابند، اما قصه که برای خواباندن نیست. قصه برای آدم شدن و تربیت شدن و آموختن است. برای همین است که نباید سرسری گرفت و مثل برنامههای شبانه بزرگسالان که همینطوری الکی برای پرکردن آنتن ساخته میشوند، قصهها را هم بسازند و کوچولوها را بخوابانند که مزاحم آسایش بزرگترها نباشند.
منبع : خبر آن لاین
مثل باران بیریا و سادهای
چون دعا، مهمان هر سجادهای
باز هم میآیی از یک راه دور
شهر را پر میکنی از عطر و نور
سبز میرویی میان قلبها
عطر گلها را تو میبخشی به ما
چشم خواب آلوده را تر میکنی
غصهها را زود پرپر میکنی
میشوی همصحبت پروانهها
مینشانی عشق را در خانهها
با تهیدستان محبت میکنی
شادمانی را تو قسمت میکنی
پیشوازت ماه میآید ز اوج
نور میریزد به پایت موج موج
انتظارت همدم دیرین ماست
حرفهایت صحبت شیرین ماست
زودتر ای کاش بازآیی ز راه
گل میکنی چون ماه در باغ نگاه
از مقابل دلم عبور کن
زخم های کهنه را مرور کن
باز هم بیا سری به ما بزن
خانه را پر از نشاط و شور کن
خوب من بیا و با حضور خود
شهر را دوباره غرق نور کن
از میان کوچههای قلب من
ـ عاشقانه ـ باز هم عبور کن
مثل صاعقه ولی بلندتر
در شب خیال من خطور کن
من که روسیاه این قبیلهام
تو به خاطر خدا ظهور کن
عبد الرحیم سعیدی راد
کرامات نورانى
هلا روز و شب فانى چشم تو
دلم شد چراغانى چشم تو
به مهمان، شراب عطش مى دهد
شگفت است مهمانى چشم تو
بنا را بر اصل خمارى نهاد
ز روز ازل بانى چشم تو
پر از مثنویهاى رندانه است
شب شعر عرفانى چشم تو
تویى قطب روحانى جان من
منم سالک فانى چشم تو
دلم نیمه شب ها قدم مى زند
در آفاق بارانى چشم تو
شفا مى دهد آشکارا به دل
اشارات پنهانى چشم تو
هلا توشه راه دریادلان
مفاهیم طولانى چشم تو
مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانى چشم تو
از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنى چشم تو !
دکتر سید حسن حسینی
به دنبال تو میگردم
به دنبال تو می گردم نمی یابم نشانت را
بگو باید کجا جویم مدار کهکشانت را
تمام جاده را رفتم غباری از سواری نیست
بیابان تا بیابان جسته ام رد نشانت را
نگاهم مثل طفلان زیر باران خیره شد بر ابر
ببیند تا مگر در آسمان رنگین کمانت را
کهن شد انتظار اما به شوقی تازه, بال افشان
تمام جسم و جان لب شد که بوسد آستانت را
کرامت گر کنی این قطره ناچیز را شاید
که چون ابری بگردم کوچه های آسمانت را
الا ای آخرین طوفان! بپیچ از شرق آدینه
که دریا بوسه بنشاند لب آتش نشانت را
حسین اسرافیلی