دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827902
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم

تا به کی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم

شب هجران تو اخر نشود رخ ننمایی

در همه دهر تو در نازی و ما گرد نیازیم

آید آن روز که در بازکنی پرده گشایی

تا به خاک قدمت جان و سر خوش بیازیم

به اشارت اگرم وعده دیدار دهد یار

تا پس از مرگ به وجد آمده در ساز و نواییم

گر به اندیشه بیاید که پناهی سا به کویت

نه سوی بتکده رو کرده ونه راهی حجازیم

ساقی از آن خم پنهان که ز بیگانه نهان است

باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیم

حضرت امام خمینی (ره)

شنبه دوم 8 1388
روایت زیبای مجیدی از ساخت یک فیلم
مجید مجیدی کار گردان مطرح سینمای ایران که هم اکنون برای حضور در مراسم بزرگداشت خود در فرانسه به این کشور سفر کرده ، فیلم مستندی باعنوان رضای رضوان موضوع خادمین حرم حضرت امام رضا( ع )تولید کرد.
شفاف: فیلم مستند رضای رضوان ساخته مجید مجیدی یکی از فیلمهای مطرحی است که در بخش جنبی پنجمین جشنواره فیلم رضوی به نمایش در می آید .در این جشنواره علاوه برنمایش فیلمی از مجیدی ،فیلمهای مطرحی از پرویز کیمیاوی ،خسرو سینایی ،حسین ترابی ،فرشاد فداییان و.... به نمایش در خواهد آمد.

مجید مجیدی کار گردان مطرح سینمای ایران که هم اکنون برای حضور در مراسم بزرگداشت خود در فرانسه به این کشور سفر کرده ، فیلم مستندی باعنوان رضای رضوان موضوع خادمین حرم حضرت امام رضا( ع )تولید کرد.

پنجمین جشنواره فیلم رضوی طی روزهای 30 مهر الی 3 آبان‌ماه 1388 در سینما فلسطین شهر تهران برگزار خواهد گردید.

آدم‌های مختلفی از استاد دانشگاه گرفته تا افرادی دیگر در میان خادمان حرم امام رضا(ع) وجود دارند که این برای مجیدی بسیار جالب بوده است. مجید مجیدی»در سالهای اخیر فیلمهای مستند قابل توجهی با موضوعات مذهبی تولید کرده است .همین سال گذشته بود که در آستانه ماه محرم فیلمبرداری مستندی با عنوان «نجوای عاشورایی» را با موضوع عزاداری عاشورایی به پایان رساند
نجوای عاشورایی» را مجیدی در حسینه‌ کربلائی‌ها با حضور با «نزار قطری» فیلمبرداری کرد و در شش قسمت از شبکه‌های مختلف تلویزیون پخش شد.

عوامل اصلی فیلم رضای رضوان عبارتند از :

«رضای رضوان»
کارگردان: مجید مجیدی
دستیار کارگردان و برنامه ریز: رامیار رسوخ
تصویربردار: سیروس عبدلی
تدوین‌گر: سهراب خسروی
امور صدا: محمدرضا دلپاک
مدیر تولید: جواد قلی زاده
مجری طرح: جواد نوروزبیگی
تیتراژ: سالار خسروجردی
تهیه کننده: محمود عاطفی (تهیه شده در گروه تلویزیونی بسیج)

رضای رضوان" روایت مردانی است که بی مُزد و منت در حرم امام رضا (ع) مشغول امر کفشداری زائران هستند. این روایت در نهایت به جایگاه این امام بزرگ در دل و جان ایرانیان می پردازد.

مجیدی درزمان نمایش این فیلم یادداشتی درباره این فیلم نوشته بود که درزیر می آید:

این یک قاعده است، معشوق همیشه خودش را پنهان می کند تا عاشق، تشنه و تشنه تر دنبال‌اش بگردد، و در یک حالت متعالی به او برسد. اولین قدم در طریق عشق،‌ از دست دادن همة آن چیزهایی است که عاشق به دست آورده؛ باید به صفر برسد و با خاک برابر شود تا ...

/روایتی دیگر از مجیدی/

مجید مجیدی همچنین پیش از این مطلبی را درباره این فیلم نوشته است که در ادامه می آید:
تا چشم کار می‌‌کرد بیابان بود. در جاده خاکی به دنبال یافتن توتستان به راه افتادیم. دقایقی بعد از دور درخت‌های توتستان را یافتیم. که در آن دل کویر زیبایی خاصی به آنجا داده بود، نسیم در میان شاخه‌های درختان می‌‌وزید. در باغ باز بود. بوی نعنا کنار جویبار فضا را عطرآگین کرده بود.

درخت‌های سیب و گیلاس و آلبالو و همچنین تاکستان انگور در باغ خودنمایی می‌‌کرد. نگاهی به اطراف انداختم تا کسی را ببینم، نوشته‌ای بر روی دیوار دو اطاق کنار باغ توجهم را جلب کرد.

بر روی دیوار نوشته شده بود: دزد محترم به خودتان زحمت ندهید داخل اتاق چیزی برای بردن پیدا نمی‌شود اگر واقعاً محتاج هستید با شماره تلفن زیر تماس بگیرید، بنده در خدمتتان هستم هر کمکی که از دستم بر بیاید برایتان انجام خواهم داد. لبخندی زدیم و به راه ادامه دادیم. صدای زمزمه دعایی از دور توجه ما را جلب کرد.

جلوتر رفتیم و صدا لحظه به لحظه وضوح بیشتری پیدا می‌‌کرد. سه نفر در کنار جویبار ایستاده و مشغول خواندن زیارت «امین الله» بودند، زیارت که تمام شد صلوات فرستادند، ما هم با آنها صلوات فرستادیم.

از صدای صلوات ما متوجه حضور ما شدند، برگشتند و به ما خوشامد گفتند. دو کارگر در کنار بوته های سیر مشغول کار شدند و پیرمرد با لبی خندان به استقبال ما آمد، ما را به چای دعوت کرد، در کنار جویبار نشستیم سینی چای را به گروه تعارف کرد. من استکان چای را که برداشتم بدون معطلی سئوال کردم: «... آقای حسینی کفش شما را یاد چی می‌‌اندازه؟»

لبخندی زد و گفت: «خب کفش برای پیاده روی خیلی خوبه، کفش برای کار، برای اینکه پا راحت باشد خیلی خوبه» و مرتب لبخندی می‌‌زد.

انگار منظور مرا فهمیده بود ولی نمی‌خواست به صراحت بگوید: گفتم: «خب اینا که خیلی معمولیه، دیگه شما رو یاد چی می‌‌اندازه؟» کمی به فکر فرو رفت سرش را پایین انداخت و انگشت دستش را به روی زمین به حرکت در آورد قطره‌ای اشک از گونه‌اش سرازیر شد و با لهجه شیرین مشهدی گفت: «کفش مورو یاد زیارت می‌‌اندازه یاد زائر آقا امام رضا(ع) یاد کفشداری حرم آقا می‌‌اندازه».

گفتم «برای چی؟» گفت: «خب مو کفشدار زائر آقا هستم.» پرسیدم چند ساله؟ گفت ۱۴ ساله که آقا به من این توفیق رو داده که خادم زائرش باشم. پیرمرد حال خوبی داشت. گفتم برای ما تعریف کن کار اصلی شما چیه و هفته ای چند روز برای کفشداری حرم میری؟ گفت، کارمو که معلومه کشاورزم، هفته ای یکبار ۱۲ ساعت برای کفشداری میرم.

اصلا به عشق کفشداری آقا، هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌هارو می‌‌گذرونم به عشق آقا کشاورزی می‌‌کنم، این باغ رو که می‌‌بینی همش به عشق آقا امام رضا(ع) است مخصوصا این بوته های انگور، آخه آقا انگور خیلی دوست داشتند، موقع محصول انگور بخش زیادی از آنها رو برای زائرین آقا می‌‌برم. توتستان تو جاده رو که به طول سه کیلومتر همه رو خودم کاشتم وقف آقا امام رضا(ع) کردم.

اصلا من زندگی می‌‌کنم به عشق آقا و بعد سرش را دوباره پائین انداخت. در همان دقایق اولیه که کنار او قرار گرفتیم کاملا این عشق در چهره و کلام او موج می‌‌زد، همه وجود او عشق امام رضا بود.به سختی حرف می‌‌زد مدام باید از او سئوال می‌‌کردم تا کلمه ای حرف از او بیرون بیاید. گفتم از کفشداری برایم بگو، از زائرین، از اینکه کفش‌های زائر را می‌‌گیری چه احساسی داری، اگر کفش تمیز یا کثیف و غبارگرفته و مندرس باشد تا کفشی که تمیز است، چه رابطه ای با آنها داری آیا در طول سال برایت این کار عادی نشده؟

نفس عمیقی کشید و گفت. هر بار که به کفشداری میرم انگار که بار اول اومدم مثل همه زائرهای آقا که از راه دور اومدن برای زیارت آقا ما برای گرفتن کفش زائر در کفشداری حرم با دوستان رقابت می‌‌کنیم. هر چقدر که کفش بیشتر می‌‌گیریم خوشحال تر و راضی تر هستیم
/کفش غبار گرفته تر عزیز تر است/.

هر چقدر هم که کفش مندرس تر و غبارگرفته تر باشد نزد ما عزیزتره. البته کفش‌های نو و تمیز هم برای ما عزیزه ، ولی کفش‌های غبارگرفته برای ما لذت بیشتری داره. آخه اون کفش‌ها از راه دور اومدن .بیشتر هم کشاورزها هستن. سنتی هم بین اهل دل هست که چند کیلومتر به مشهد مقدس مانده از اتوبوس پیاده میشن و مسیر ۵ تا ۱۰ کیلومتر ،بعضی وقتها اگر هوا مناسب باشد تا ۳۰ کیلومتر زائر به احترام آقا پیاده طی مسیر می‌‌کند تا به حرم برسد، اونوقت اون کفش‌ها برای ما از ارزش و منزلت خاصی برخورداره، با لبخندی توأم با حس غریبی می‌‌گفت: کفش این زائر پیاده کشاورز رو با دستمال پاک کنی خیلی قیمت داره، بعد غبار اون کفش و جمع می‌‌کنیم آخه اون غبار خیلی مقدسه.

می‌‌گفت: حاصل همه عمر من و سرمایه زندگی من ۲ کیلو خاک غبار کفش زائر آقا امام رضا(ع) است. با تعجب گفتم خب این خاک رو می‌‌خوای چیکار کنی؟ لبخندی زد و گفت اون خاک رو توی پلاستیک در صندوقچه خونه گذاشتم و وصیت کردم که روزی که سفر به جهان اصلی کردم اون خاک رو داخل قبر من پهن کننده و بدن مرا بر روی آن خاک قرار بدن. می‌‌گفت. فصل زمستان رو خیلی دوست دارم چون عمدتا کفش زائر خیس و گفلیه. رونق کار کفشداری تو زمستونه.

بعضی وقتها دلم می‌‌خواد فرصت داشته باشیم تا بتونم همه کفش‌ها رو قشنگ خشک و تمیز کنم، وقتی زائر از زیارت آقا برمی گرده کفش خوب و مرتب تحویلش بدم، وقتی رضایت رو تو چهره زائر آقا می‌‌بینم. همه وجودم پر از عشق میشه، البته در یک کلام کار کفشداری حرم آقا کار عشق و همه آرزوی من اینه که در طی این سال‌ها یه روزی کفش آقا امام زمان(عج) بدست من رسیده باشد. دوباره چشمانش از اشک پر می‌‌شود، بغض گلویش را می‌‌گیرد و دیگر قادر به ادامه سخن نیست.
منبع : تابناک
دسته ها : خاطرات - فرهنگی
شنبه دوم 8 1388

از شنبه بیزارم


مرا از جمعه ها آغاز کن , از شنبه بیزارم

که از حس غریب و مبهم آدینه سرشارم



من از تعطیل چشمان شما نه بر نمی گردم

خدا هم خواسته , پس من کیم تا دست بردارم ؟



و اعجاز شما در جمکران , معراج شعری شد

که بعد قله اش هرگز نخواهد شد پدیدارم



غروب و انتظار و پنجره شد مال من آقا

کمی تعجیل کن , آشفته از این جمعه بازارم



به شوقت چشم های خسته را تا عشق می آرم

از اینجا می رسی ؟ باشد ... بگو تا چند بشمارم؟



گلاب و عطر خاک و ضجه ضجه آیه قرآن

و نرگس در مسیر خالی پروانه می کارم



برایم هفته از دیدار تو , آغاز می گردد

مرا از جمعه ها آغاز کن , از شنبه بیزارم

 

 

 

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه دوم 8 1388

مشکل اصلی کروبی

شهرام شکیبا  - صفارهرندی، سرعت عمل کافی دارد. جرج بوش بلد است جاخالی بدهد، ولی کروبی به هیچ‌کدام از این دو هنر آراسته نیست و درست وقتی که همه جاخالی می‌دهند او جاخالی نمی‌دهد.

دیروز هنگام بازدید مهدی کروبی از نمایشگاه مطبوعات به او حمله شد. یک نفر هم کفشش را به سمت او پرتاب کرد که به استناد عکس خبرگزاری فارس،‌ کفش مذکور به هدف مزبور (سرکروبی) اصابت کرده است.

خوشبختانه در کمال ناباوری کروبی از حمله فیزیکی و شیمیایی فوق جان نسبتاً سالم به دربرد. کارشناسان بخش شیمیایی حمله فوق را بسیار خطرناک‌تر و سهمگین‌تر از بخش فیزیکی داستان دانسته‌اند. چرا که ضارب خیلی راه رفته بوده و کفشش به طرز فجیعی بو می‌داده است.

حالا مغروضات زیر پیش می‌آید:

1- ضارب از کجا آمده بوده؟

2- شماره پای ضارب بیشتر از 44 بوده یا کمتر؟

3- عکاس خبرگزاری «فارس» با یک دوربین عکاسی چقدر آمادگی داشته که درست لحظه اصابت کفش با سر کروبی را عکس گرفته؟

4- آیا عکاس مزبور از اتفاق مذکور با خبر بوده؟

5- به نظر شما چه کسی از مصلی بدون کفش بیرون رفته؟

6- آیا می‌شود از روی اندازه کفش، ضارب را شناسایی کرد؟

7- آیا تاریخ واقعاً تکرار می‌شود؟ اگر چنین است، این سیندرلای مذکر، کجا پیدا خواهد شد؟

8- بعد از پیدا شدن سیندرلای مذکر مذکور، چه کسی با وی ازدواج خواهد کرد؟

مدتی‌ است که ماجرای پرتاب کفش باب شده است. اخیراً هم در جلسه پرسش و پاسخ در دانشکده فنی دانشگاه تهران، جوانی کفشش را به سمت صفارهرندی پرتاب کرد، که ظاهراً صفارهرندی کفش را روی هوا گرفته بود. عکسش را خود ما هم چاپ کردیم. فقط خوب است که آقایان کفش‌پرت می‌کنند، چون کفش پاشنه‌دار زنانه،‌ خطرناک است.

ماجرای پرتاب کفش از پرتاب خبرنگار عراقی به سمت جورج بوش شروع شد. در یک مقایسه کوچک درمی‌یابیم که صفارهرندی، سرعت عمل کافی دارد. جرج بوش بلد است جاخالی بدهد، ولی کروبی به هیچ‌کدام از این دو هنر آراسته نیست و درست وقتی که همه جاخالی می‌دهند او جاخالی نمی‌دهد.

 

منبع : خبر آن لاین
دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
شنبه دوم 8 1388

قصه گوهای مصنوعی

 هر کلمه‌ای که از دهان قصه‌گو در می‌آید عیناً تیری است که رها می‌شود و خیلی زود به دل مخاطب می‌نشیند

یادداشت امروز را می‌خواهم کاملاً به پیروی از یک خواهش کودکانه بنویسم. خواهشی که مرا وادار می‌کند تا در این روزهای پرالتهاب و پرمسئله، چشم بر روی همه ناملایمات زندگی و مشکلات عدیده سیاسی و اجتماعی ببندم و به جای حرف‌های همیشگی، چند سطری در باره قصه‌های کودکانه بنویسم. غریبه‌ای اگر یادداشت امروز را بخواند، بی‌تردید در جوابم خواهد گفت: «دل خوش سیری چند؟» آن که ادیب‌تر باشد نیز پوزخندی خواهد زد و زیر لب خواهد گفت: «. . . خواجه در بند نقش ایوان است».

اما تو خواننده خوب و آشنا، با من همراه می‌شوی و در میان این همه اخبار و تحلیلی که مثل آوار روی سرمان ریخته، به من حق می‌دهی که یک این بار، دل به خواهش کودکانه‌ بسپارم و برای شنیدن یک قصه خوب و ساده، ابراز دلتنگی کنم. قصه؟ حق داری اگر بپرسی که «چه شد که یک باره فیلت یاد هندوستان کرد؟ و در این قحطی سوژه و آشفته‌بازار یاد قصه و عاطفه افتادی؟» لابد فکر می‌کنی که کودک مرده درونم یک‌باره جان گرفته و طالب شنیدن قصه‌ای شده که قصه‌گویی شیرین سخن، بنشیند و از سیر تا پیازش را تعریف کند؟ کودک درون کجا بود؟ کودکان بیرونش، دیگر مدتهاست که از عالم کودکی جدا افتاده‌اند و وارد مناسبات حوصله سربر بزرگ‌ترها شده‌اند، درونی‌ها که زیر خروارها تمنای مادی دفن شده‌اند. پس یک باره سر و کله قصه از کجا پیدایش شد؟ کمی صبور باشید تا بگویم.
کانال دوی تلویزیون را دیدم که هر شب یکی از این خاله‌های رنگ و وارنگ را با لباسی پر زرق و برق می‌آورد تا برای بچه‌ها قصه بگوید و «کوچولوهای عزیز» را آماده خواب کند. مخاطب برنامه بی‌تردید من نبودم، اما ذوق شنیدن قصه چنان در دلم خانه کرده که نشستم و دقایقی چند، این برنامه غیر جذاب را دیدم.

قصد جسارت ندارم؛ این خاله‌ها شاید مجری‌های خوبی باشند و در بر قراری رابطه عاطفی با بچه‌ها به توفیقات خوبی رسیده باشند، اما بی‌تردید قصه‌گوی خوبی نیستند و آداب قصه‌گویی را نیاموخته‌اند. آیا واقعاً بچه‌ها می‌نشینند و این -با عرض معذرت- لوس بازی را در این حجم کثیر قربان صدقه رفتنِ‌های بی‌حاصل می‌شنوند؟ اگر این طور باشد، باید نگران شویم و به خود آییم که با ذوق سلیم بچه‌ها چه کرده‌ایم که بیچاره‌ها مشتاق این «دختران شاه‌پریان مصنوعی» شده‌اند؟ یاد زمان بچگی خودم افتادم؛ یادم هست اول توی رادیو، بعدش هم توی تلویزیون، یک خانمی می‌آمد به اسم. . . - از سردبیر و دبیر صفحه و ممیز روزنامه تقاضا می‌کنم که زود قضاوت نکنند و این سطور را به قلم قهر نراند. به خدا حواسم هست که چه می‌گویم- بله، خانم عاطفی، قصه گوی شیرین دوره کودکی من و هم‌نسلان من، متأسفانه دچار خطای سیاسی شد و یک باره بعد از انقلاب سر از رادیوهای معاند درآورد. 

اشتباهات سیاسی او دلیل نمی‌شود تا فضل او را در قصه‌گویی منکر شویم. لابد شنیده‌اید شما هم که از حضرت امیر (ع) پرسیدند که «شاعر برتر عرب کدام است؟» حضرت فرمودند: «فلانی بود، به شرطی که جزو کفار نمی‌بود». یعنی حتی کفر هم موجب نشد تا مولا، فضل او را در مقام شاعری نادیده بگیرند. اینجا هم بحث همین است، خانم عاطفی قصه گوی خوبی بود، اما متأسفانه راهی رفت که کاش نمی‌رفت. چیزی که باعث می‌شود که حتی پس از قریب به چهل سال صدا و قصه‌های او را از یاد نبرم، این بود که پیرزن یک گوشه‌ای سنگین و رنگین می‌نشست و قصه‌اش را با صدای گرم -بدون ادا بازی و لوس حرف زدن- تعریف می‌کرد. اصلاً قصه را باید بدهید به کسی که اگر مادربزرگ نیست، لااقل سرد و گرم چشیده روزگار باشد و سنی از او گذشته باشد و مخاطب، باور کند که اینها را همه، قصه‌گو خود به چشم خود دیده و تجربه کرده. از سن و سال مهم‌تر آداب قصه‌گویی و شیرین سخنی است.

بعضی‌ها مثل من دهانشان گرم نیست و نمی‌توانند دیگران را حتی برای دقیقه‌ای پای صحبتشان بنشانند. متأسفانه این خاله‌های بزرگوار از این جنسند. شاید مجری باشند، اما با هیچ معیاری قصه‌گو نیستند. هر کلمه‌ای که از دهان قصه‌گو در می‌آید عیناً تیری است که رها می‌شود و خیلی زود به دل مخاطب می‌نشیند. چنان می‌نشیند که من حتی پس از سی و چند سال هم، نقش آن قصه‌ها از لوح دلم پاک نشده است. درست است که بچه‌ها با قصه می‌خوابند، اما قصه که برای خواباندن نیست. قصه برای آدم شدن و تربیت شدن و آموختن است. برای همین است که نباید سرسری گرفت و مثل برنامه‌های شبانه بزرگسالان که همین‌طوری الکی برای پرکردن آنتن ساخته می‌شوند، قصه‌ها را هم بسازند و کوچولوها را بخوابانند که مزاحم آسایش بزرگ‌ترها نباشند.

منبع : خبر آن لاین

دسته ها : علمی - مقالات - فرهنگی
شنبه دوم 8 1388
برنامه‌ریزی در منزل
امام سجاد (علیه ‌السلام):
کانَ [رسولُ الله] إذا أوَى إلىَ مَنْزِلِهِ، جَزَّءَ دُخُولَهُ ثَلاثَةَ أجْزَاءٍ: جُزْءاً لِلَّهِ، وَجُزْءاً لِأهْلِهِ، وَجُزْءاً لِنَفْسِهِ.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) وقت خود را در منزل به سه قسمت می‌کرد: بخشی برای (عبادت) خدا، بخشی برای خانواده و بخشی برای خویش.
The holy Prophet (p.b.u.h.) divided his time at home into three parts; a part for (worshipping) Allah, a part for his family and a part for himself.
مکارم الأخلاق، ج 1، ص 44
دسته ها : مذهبی - احادیث
شنبه دوم 8 1388
ققنوس ترین پرنده ها
به مناسبت شهادت جمعی از فرماندهان سپاه و سران طوایف
از عشق دچار بی قراری شده اید
از جبهه و جنگ مرد کاری شده اید
ققنوس ترین پرنده هایید هنوز
کز آتش خون خویش جاری شده اید

از جاری خونین بلا می آیید
بر شانه ی گریه های ما می آیید
تا داغ حسین در قلب شماست
هر لحظه ز دشت کربلا می آیید

پر خاطره از عشق و بلا می آیید
آیینه تر از آینه ها می آیید
ای عشق که با توسن دل همسفرید
از ساحت سرخ کربلا می آیید

گل بانگ سحر صفای تکبیر شماست
آواز ظفر دعای شبگیر شماست
در لحظه ی انفجار ، ای ترکش نور
خورشید عروج ناب تصویر شماست

حبیب اله بهرامی "شهنی"
منبع : تابناک
پنج شنبه سیم 7 1388
 کاش باز آیی


مثل باران بی‌ریا و ساده‌ای
چون دعا، مهمان هر سجاده‌ای

باز هم می‌آیی از یک راه دور
شهر را پر می‌کنی از عطر و نور

سبز می‌رویی میان قلب‌ها
عطر گل‌ها را تو می‌بخشی به ما

چشم خواب آلوده را تر می‌کنی
غصه‌ها را زود پرپر می‌کنی

می‌شوی هم‌صحبت پروانه‌ها
می‌نشانی عشق را در خانه‌ها

با تهی‌دستان محبت می‌کنی
شادمانی را تو قسمت می‌کنی

پیشوازت ماه می‌آید ز اوج
نور می‌ریزد به پایت موج موج

انتظارت همدم دیرین ماست
حرف‌هایت صحبت شیرین ماست

زودتر ای کاش بازآیی ز راه
گل می‌کنی چون ماه در باغ نگاه

رابعه راد
دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه سیم 7 1388
 

از مقابل‌ دلم‌ عبور کن‌

زخم های‌ کهنه‌ را مرور کن‌

 

باز هم‌ بیا سری‌ به‌ ما بزن‌

خانه‌ را پر از نشاط‌ و شور کن‌

 

خوب‌ من‌ بیا و با حضور خود

شهر را دوباره‌ غرق‌ نور کن‌

 

از میان‌ کوچه‌های‌ قلب‌ من‌

ـ عاشقانه‌ ـ باز هم‌ عبور کن‌

 

مثل‌ صاعقه‌ ولی‌ بلندتر

در شب‌ خیال‌ من‌ خطور کن‌

 

من‌ که‌ روسیاه‌ این‌ قبیله‌ام‌

تو به‌ خاطر خدا ظهور کن‌

 

عبد الرحیم سعیدی راد

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه سیم 7 1388

کرامات نورانى


  هلا روز و شب فانى چشم تو

 دلم شد چراغانى چشم تو
 به مهمان، شراب عطش مى دهد
 شگفت است مهمانى چشم تو
 بنا را بر اصل خمارى نهاد
 ز روز ازل بانى چشم تو
 پر از مثنویهاى رندانه است
 شب شعر عرفانى چشم تو
 تویى قطب روحانى جان من
 منم سالک فانى چشم تو
 دلم نیمه شب ها قدم مى زند
 در آفاق بارانى چشم تو
 شفا مى دهد آشکارا به دل
 اشارات پنهانى چشم تو
 هلا توشه راه دریادلان
 مفاهیم طولانى چشم تو
 مرا جذب آیین آیینه کرد
 کرامات نورانى چشم تو
 از این پس مرید نگاه توام
 به آیات قرآنى چشم تو !

 

دکتر سید حسن حسینی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه سیم 7 1388
 

به دنبال تو میگردم

به دنبال تو می گردم نمی یابم نشانت را
بگو باید کجا جویم مدار کهکشانت را

تمام جاده را رفتم غباری از سواری نیست
بیابان تا بیابان جسته ام رد نشانت را

نگاهم مثل طفلان زیر باران خیره شد بر ابر
ببیند تا مگر در آسمان رنگین کمانت را

کهن شد انتظار اما به شوقی تازه, بال افشان
تمام جسم و جان لب شد که بوسد آستانت را

کرامت گر کنی این قطره ناچیز را شاید
که چون ابری بگردم کوچه های آسمانت را

الا ای آخرین طوفان! بپیچ از شرق آدینه
که دریا بوسه بنشاند لب آتش نشانت را

حسین اسرافیلی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه سیم 7 1388
X