دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827623
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
 

نغمه ظهور

 

 

فصل رویش گلهاست، فصل سبز باران است

از نوازش خورشید کوچه ها چراغان است

 

بر لب شقایق ها، شعر زندگی جاری است

در دل صنوبرها، جوش سبز توفان است

 

در نگاه آیینه، هر چه هست زیبایی ست

در کمال زیبایی، هر چه دیده حیران است

 

مژده شکوفایی می رسد دل ما را

مژده ها ترا ای دل! نوبت بهاران است

 

از نهایتِ آبی عطر لاله می بارد

جاری دل صحرا، عطر لاله زاران است

 

اشک شوق میجوشد، بویعشق می آید

کو دلی که از غم ها خسته و پریشان است؟

 

شام غم به سر آمد، مژده سحر آمد

درد غربت ما را، این بهانه درمان است

 

بهر شادمانی ها، دست عشق در کار است

در پناه عشق آری، کار ما به سامان است

 

عید سبز میلاد است، چشم عاشقان روشن

خانه خانه گلباران، آسمان گل افشان است

 

قاصدی زنور آمد، نغمه ظهور آمد

نغمه ظهور او، او که مژده جان است

 

از قبیله خورشید، از سلاله عشق است

از تبار آیینه، از نژاد باران است

 

این طلوع زیبا را، عاشقانه باور کن!

فصل باورعشق است،فصل سبزایمان است

 

شاعر ؟؟

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه نوزدهم 10 1388

 چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

 «حسین منزوی »

شنبه نوزدهم 10 1388

 شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم
خانه به خانه در به در جستمت و نیافتم

 آه که تار و پود آن رفت به باد عاشقی
جامه تقویی که من در همه عمر بافتم

بر دل من زبس که جا تنگ شد از جدائیت
بی تو به دست خویشتن سینه‌ی خود شکافتم

از تف آتش غمم صدره اگر چه تافتی
آینه‌سان به هیچ سو رو ز تو برنتافتم 

« هاتف اصفهانی »

دسته ها : ادبی - شعر
شنبه نوزدهم 10 1388

خوش به حال غنچه های نیمه باز

 بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار! 
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکویی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

                                     
                                                           

                                   « فریدون مشیری »

دسته ها : ادبی - شعر
شنبه نوزدهم 10 1388

همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن،‌ به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن 

« شیخ بهایی »

دسته ها : ادبی - شعر
پنج شنبه هفدهم 10 1388

آب آرزو نداشت به غیر از روان شدن
دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن

می خواست بال و پر زدن از خویشتن قفس
چندانکه تن رها شدن از خویش و جان شدن

آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید
در رنجبونه های زمان امتحان شدن

تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت
همچون نسیم در چمن گل چمان شدن

آنانکه کینه ور به گروه بدی زدند
قصدی نداشتند به جز مهربان شدن

باران من ! گدایی هر قطره ی تو را
باید نخست در صف دریادلان شدن

با خاک آرزوی قدح گشتن است و بس
و آنگه برای جرعه ای از تو دهان شدن

 

« حسین منزوی »

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
پنج شنبه هفدهم 10 1388

مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت


مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت


مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم


مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت


مرا نوری بدان و یاری ام کن تا در آویزم


به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت


کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم


کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت


خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی


به هر نامه که خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت


اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی


نه عذرا را دوست دارم نه شیرین و نه لیلایت


که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه


خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت


اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی


کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت


کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد


شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت


کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم


رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت


مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان


که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت

 

« حسین منزوی »

دسته ها : ادبی - شعر
پنج شنبه هفدهم 10 1388

ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت

یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست

ای شب تار عدم شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت

خبری مختصر از حادثه کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز

که درخشید خدا در همه ی آینه‌هایت

کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو ابوالفضل

می‌فشاندیم سبکتر ز کفی آب به پایت

  

 « محمدرضا محمدی‌نیکو  »

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
پنج شنبه هفدهم 10 1388

دست های روشن

 

با هرچه عشق

نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود

 راه تو را می توان سرود

 بیم از حصار نیست

که هر قفل کهنه را

با دست های روشن تو

می توان گشود

 

محمد رضا عبد الملکیان

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه شانزدهم 10 1388
  خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام

همسفر بادها ، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام

خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بری
بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزانی ام

سایهّ اهریمن است ، یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام

کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام ، یکسره بارانی ام...

                                          مهر ۷۰

محمد رضا ترکی

دسته ها : ادبی - شعر
چهارشنبه شانزدهم 10 1388

 عزیز زهرا بیا ...

 

دو چشم خیس من امشب به ابرها مانده ست
که از نظاره ماه این زمان جدا مانده ست

نگاه خیره من خسته از پلیدی ها
در انتظار تماشای ماه وا مانده ست

تو ای سخاوت آبی! اگر که می دانی
بگو ترا بخدا ماه من کجا مانده ست

زمین اسیر سیاهی و ظلم و گمراهی است
چنان که وضع جهان در کسوف جا مانده ست...

کجاست وارث بر حق ذوالفقار علی؟!
که داغ فاطمه بر سینه های ما مانده ست

کجاست طالب خون های انبیا که هنوز؟!
به قلب منتظران داغ کربلا مانده ست

کجاست قائم هستی که از صلابت اوست ؟!
اگر زمین و زمان قرص و روی پا مانده ست

جمال روی شما از حجاب بیرون است
قلوب قاصر ما غایب از شما مانده است

بیا که چشمه چشمت دوباره زنده کند
قلوب تیره ما را که بی صفا مانده ست

به کام خسته دلان انتظار شیرین است
هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست

سوار کشتی عشقیم و غرق بحر امید
که در میانه امواج ناخدا مانده ست

سخن زعشق شما رفت زین میان تنها
سکوت قافیه ها بهت واژه ها مانده ست

احسان

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه شانزدهم 10 1388
X