مـرده ام؛ این نـفس تازهی مـن فـلـسفـه دارد
روی پـا بودن این برج کـهن فلسفه دارد
سنگ این است که من فکر کنم "قسمتم این بود"
تیشه بر سر زدن «سنگ شکن» فلسفه دارد
دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی،حیف...
و هـمـین "حیـف" خودش مـطـمـئـنـا فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم ، نـشد از قـبر در آیم
تازه فهمیدهام این بـند کـفن فـلسفه دارد
* کاظم بهمنی
خوبی این اسلامشناس برجسته این است که هر جا دعوتش میکنند میرود و درباره دین و قد بوعلی سینا نظرات صادر میکند. ای کاش دوستان در «خبرآنلاین» یکبار از ایشان دعوت کنند تا به دفترمان بیاید و کمی نظرات صادر کند. دلمان پوسید بس که آدم تکراری دیدیم توی این دفتر. مگر ما حق زندگی و نشاط و شادی و دیدار با اسلامشناسان برجسته را نداریم؟!
اسفندیار رحیممشایی، اسلامشناس برجسته: «شاید بوعلی سینا در عصر خود قامتی برجسته داشته، اما قرار نیست افتخار هزار سال بعد آدمیان نیز باشد و این نشانه فقر انسانها در دهههای بعدی است ... اگر قرار باشد طی چند هزار سال فقط چند بوعلی سینا به وجود آید افتخارآمیز نیست.»
1ـ بالاخره ما باید به بوعلی سینا افتخار بکنیم یا نه؟ زودتر بگویید که افتخارمان همین جوری معلق بینالارض و السما مانده.
2ـ بالاخره دههها یا هزارها سال؟ لطفاً تکلیف سیستم سنجش زمان در بررسی افتخارات را روشن کنید.
3ـ امکانات هم مسئله است. دولت امکاناتش را فراهم کند، خود من حاضرم اقلاً به وجود آوردن 20 بوعلی سینا را تا آخر عمرم تضمین کنم. سایر دوستان نیز به شرح ایضاً.
4ـ تورو خدا این قدر فروتنی نکنید. پس شما چی هستین؟ ما دیگه بوعلی سینا میخوایم چیکار؟
اسفندیار رحیممشایی، اسلامشناس برجسته: «حضرت نوح با 950 سال عمر نتوانست مدیریت جامع کند. چرا که عدالت را ایجاد نکرده است. آمدن پیامبران در طول تاریخ برای تمام شدن دورههای قبلی پیامبری بوده است. اگر هر پیامبر مدیریت درستی میکرد، عدالت برقرار میشد. این را من از خودم نمیگویم قرآن میگوید.»
1ـ خب بنده خدا حضرت نوح (ع) با آن سن و سال نمیتوانسته 150 کیلومتر سرعت داشته باشد. این طبیعی است. شما باید با خدا صحبت میکردید یک پیامبر تازه نفس و جوان میفرستاد.
2ـ ای کاش خداوند متعال برای هر کدام از پیامبران یک رئیس دفتر خوب هم میفرستاد تا بتوانند مدیریت جامع بکنند.
3ـ ایکاش این اسلامشناس برجسته میگفت که چرا خداوند که «علیم» است، با توجه به این که میدانست پیامبرانش نمیتوانند مدیریت جامع کنند باز هم آنها را مبعوث میکرد تا در برقراری عدالت شکست بخورند.
4ـ ایکاش هرکس هر چه به دهنش میآمد، نمیگفت. ایکاش ...
منبع : خبر آن لاین
علت اصلی آن هم دقت نظر خاصی است که در تعیین مدیریت این سازمان به کار بسته میشود. مثلاً همین آقای حمید بقایی که جای اسلامشناس برجسته اسفندیار رحیم مشایی به این سازمان آمده، در همایش بینالمللی راه ابریشم یک دقت نظرهایی در سخنانش به خرج داده که من حیث المجموع بینظیر است.
رئیس سازمان میراث فرهنگی: «سفر مارکوپولو جنبه سیاسی داشته و هدف او این بوده که غرب را در برابر شرق مطرح کند و شاید بتوان گفت سفر مارکوپولو جنبه جاسوسی داشته و هدف او جمعآوری اطلاعات برای غربیها بوده است.»
1ـ مرگ بر مارکوپولوی جاسوس.
2ـ مارکوپولوی جاسوس اعدام باید گردد.
3ـ مارکوپولو، BBC پیوندتان مبارک.
4ـ حالا که دستمان به خود مارکوپولو نمیرسد، از جانب همه ملت قهرمان و غیور از قوه قضاییه میخواهیم که با جدیت تمام شخص موسوم به «بهرام زند» را که صدایش مثل صدای «نیکولوپولو» بابای جاسوس مذکور است دستگیر کنند و به اشد مجازات برسانند.
5ـ حالا که دست این جاسوس غربی با دقت نظر حمید بقایی این سرباز نامدار ایرانی رو شد، بد نیست یک کمیته ویژه هم برای بررسی نقش مارکوپولو در اغتشاشات اخیر تشکیل شود.
6ـ اگر مرحمت کنند و دست «یاقوت حموی»، «تاورنیه»، «دلاواله»، «ادوارد براون»، «نیک براون»، «نمایندگی محصولات براون» و بقیه را هم رو کنند ممنونیم.
7ـ کی فکر میکرد مارکوپولو جاسوس از آب در بیاید؟ با این وضع حتماً الباقی جماعت خارجی کلبی مسلک و بینماز هم تویشان جاسوس زیاد است. لذا پیشنهاد میکنم سازمان میراث فرهنگی و بالاخص گردشگری در کلیه مبادی ورودی کشور نمایندگان غیوری را مستقر کند تا قلم پای هر خارجی را با دسته بیلهای نصف شده متحدالشکل به شدت خرد نمایند و برگ زرین دیگری بر سایر برگهای زرین موجود بیفزایند.
منبع: خبر آن لاین ادمه دارد ...
یکم ـ در باب اهمیت سرعت عمل در میان ملل.
دویم ـ در باب دقت نظر و خاک گهر پرور.
سیم ـ در باب عجائب المخلوقات فی سایت و المطبوعات.
***
یکم ـ محمود احمدینژاد در مراسم افتتاح کارخانه آلومینیوم. هرمزال خطاب به متخصصان و مدیران گفت: «اگر در دولت نهم با 120 کیلومتر سرعت کار میکردید، در دولت دهم این باید 150 کیلومتر سرعت بشود. آنها میدانند که ایران کشوری با 73 میلیون جمعیت، ثروتهای عظیم خدادادی و موقعیت جغرافیایی، ایران یعنی چه؟ ایران 5 سال دیگر، 10 سال دیگر قدرت بلامنازع در جهان است. فکر میکنند این را عقب بیندازند، سرعتش، انرژی و نفس آن را میگیرند. اما اشتباه میکنند.»
1ـ 150کیلومتر در ساعت یا 150 کیلومتر در دقیقه، لطفاً دقیقتر مشخص کنید، میخواهیم باد لاستیکها را تنظیم کنیم، لازم است بدانیم.
2ـ این سخنرانی رئیسجمهور در مراسم افتتاح کارخانه آلومینیوم بوده یا فدراسیون اتومبیلرانی؟
3ـ خب ما 73 میلیون جمعیت داریم. این چه چیز مهمی است؟ چند میلیون از این جمعیت شغل مفید دارند و چند میلیون شغل کاذب و چند میلیون اساساً بیکارند؟ آیا «آنها» اینها را هم میدانند یا فقط ما میدانیم؟
4ـ ما 73 میلیون جمعیت داریم. این که چیزی نیست! کشور دوست و برادر و کمونیست، چین، یک میلیارد و خردهای جمعیت دارد. که همان خردهاش میشود هفت برابر ما، یعنی حدود 350 میلیون.
5ـ رئیسجمهور گفتهاند ما دارای «ثروتهای عظیم خدادادی و موقعیت جغرافیایی» هستیم. کدام کشور است که ثروت خدادادی نداشته باشد؟ حالا ثروتش به کنار. این که یک کشوری «موقعیت جغرافیایی» دارد، مهم است؟ کدام کشور فاقد موقعیت جغرافیایی است؟ موقعیت جغرافیایی یعنی جای هر کشور روی زمین. خب اگر کشوری روی زمین نباشد که اصلاً نیست.
6ـ چرا 5 سال دیگر؟ فقط 4 سال از دوره ریاست جمهوری ایشان مانده اگر ممکن است یک کمی سرعت را بیشتر کنید که به همین 4 سال قد بدهد «قدرت بلامنازع» شدنمان. لذا محاسبه کردیم دیدیم با سرعت حدود 165 کیلومتر ماجرا سر 4 سال فیصله مییابد.
7ـ دشمنان میخواهند ما را عقب بیندازند. درست هم هست. کار دشمن دشمنی کردن است. حالا که آنها برای عقب انداختن ما دارند اشتباه میکنند، چکار داریم که اشتباهشان را گوشزد کنیم؟! بگذارید آنها «اشتباه» کنند و ما هم پیشرفت. دشمن را که نباید راهنمایی کرد. مثل این است که یک کسی میخواهد به ما تیراندازی کند و ما هی بگوییم «اشتباه نشانه گرفتهای، درست نشانه بگیر!»
منبع : خبر آن لاین ادامه دارد...
مولای سبز پوش ...
من در ظهور رب زمین شک نمیکنم
اصلا بههیچوجه به این شک نمیکنم
قبلاً زیاد پیش میآمد که شک کنم
حالا رسیدهام به یقین، شک نمیکنم
ذهنیت نبودن تو شک میآورد
تو هستی و برای همین شک نمیکنم
حافظ که گفت میرسی و هیچوقت من
بر فالهای آینهبین شک نمیکنم (1)
با شعر هم نمیشود ابراز حال کرد
اصلا خودت بیا و ببین شک نمیکنم
1) حافظ: زدهام فالی و فریادرسی میآید
* رضا جعفری
سوار سبز پوش من مولا ...
در تنگنای حوصله آتش گرفته ام
چندی است بوی زخم سیاوش گرفته ام
بی تو مجال سرعت پرواز من نبود
پایان عشق نقطه آغاز من نبود
چندی است از هوای سرودن بریده ام
از این تب همیشه بودن بریده ام
چون شمع ذره ذره به پایان رسیده ام
از خویش تا جنون بیابان رسیده ام
هر شب به ناله های خودم می رسم چو شمع
دارم به انتهای خودم می رسم چو شمع
انگار رنگ عاطفه در باد مرده است
با من شکوه تیشه فرهاد مرده است
در تنگنای حوصله آتش گرفته ام
چندی است بوی زخم سیاوش گرفته ام
شب گریه های احمد مختار در من است
تخصیص زخم حیدر کرار در من است
آواز لحظه هاست فراسوی راه من
پژواک سایه هاست شکست نگاه من
ترسی نشسته بر دلم از صورت ز حنجره
مثل عبور یک شبح از پشت پنجره
ای بغض سرخ فاطمه! با من سخن بگو
در این غرور همهمه با من سخن بگو
من با هوای سرد خیابان غریبه ام
با لحظه های بی سر و سامان غریبه ام
بی تو به یاد ساقه مریم دلم خوش است
در انتظار خنده شبنم دلم خوش است
این لحظه های فاصله از ما بریده باد
این تنگنای حوصله از ما بریده باد
از زمهریر حادثه سرد است زخم من
آری شکاف خنده درد است زخم من
چندی است در فراق تو تنها نشسته ام
شمشیر را به گرده مهتاب بسته ام
در انتظار دست تو آتش گرفته ام
چندی است بوی زخم سیاوش گرفته ام
این زخمها مقدمه گام سبز توست
سوز جگر تبسمی از نام سبز توست
زخمی است باز سینه آتش ضمیر من
این تا همیشه سرخ جراحت پذیر من
ای صاحب زمین و زمان، منتظر بیا
ای جمعه خیز آینه ها در نظر بیا
ای لحظه های غربت دلها کبود تو
ای زخمی نگاه زمین در نبود تو
در خشکسال گرم عطش بغض رود باش
ای خنده های صاعقه در چشم، زود باش
بی تو شکسته ساحت لا تقنطوی دل
خون است از فراق رخت در سبوی دل
بی تو لبی به سوی تبسم گشاده نیست
چشمان خیس و خسته مردم گشاده نیست
بی تو بهار بوی طراوت نمی دهد
خود را به باغ خاطره عادت نمی دهد
آتش کشید روح عطش در گلوی دل
پر شد ز بده های تعلق سبوی دل
هر جلگه ای به مرز خیابان رسیده است
انگار عمر عشق به پایان رسیده است
ای کاش از نگاه تو بیرون نبود دل
در حسرت حضور تو دلخون نبود دل
ای انعکاس آینه ها در صدای تو
نور نگاه خسته دلان خاک پای تو
ای انحنای خنجرت آبروی آفتاب
خندیدنت همیشه فراسوی آفتاب
ما عشق را به عشق علی برگزیده ایم
درد تو را به قیمت ایمان خریده ایم
ای چشم تو شبیه دو ابروی احمدی
ای آخرین تبسم آل محمدی
الیاس بوی بارش ابر تو بود و بس
ایوب هم خلاصه صبر تو بود و بس
موسی به یاد نام تو زد در شکاف نیل
معنی گرفت از تو پر و بال جبرئیل
تاب تو را نداشت به عشقت تب زمان
ذوق سماع حضرت عیسی است آسمان
ای یکه تاز عرصه طاها، شروع کن
از مشرق تجلی ایمان طلوع کن
از خون لاله شام عطش صبح عید شد
چشمان عاشقان به حضورت سفید شد
خوب است در حریم تو ظهر نماز عشق
گرم حضور حضرت چشمت نیاز عشق
خوب است در رکاب تو زخم غرور ما
عشق است در حریم تو بی سر حضور ما
طاووس ناز آل علی در چمن، بیا
آیینه پر شد از تب یابن الحسن بیا
در ما پر است ذوق عطش در میان خون
شوق به سجده رفتن بی سر میان خون
ای دادخواه خسته دلان، داد ما برس
بی تو شکسته ایم، به فریاد ما برس
شاعر ؟؟
پنجره گلها
گوش کن می شنوی همهمه ی دریا را
تپش واهمه خیز نفس صحرا را
نور بی حوصله در پنجره می آشو بد
باز کن پنجره ی بسته گلدان ها را
واژه ها در شعف شور شدن می رقصند
دیدی آنک به افق،چرخش مولانا را
شیهه ی اسب کسی در نفس توفان است
گوش کن میشنوی همهمه ی دریارا
سبزپوش اسب سواری،گل وقرآن دردست
آب می پاشد یک مرقد نا پیدا را
قنبر علی تابش
سوار سبز پوش من ...
چنان پیچیده در دشت دلم امشب طنین سبز آوایت
که دیگردل نمیبندم به چیزی جزبه آهنگ غزلهایت
تورا میخواهم ازجان بیشتر،بالا بلند آسمان درمشت!
بیا از پرده، بیرون یک تبسّم تا شوم محو تماشایت
بیا، ای چشمهایت جنت المأوا، که در دنیای وانفسا
پریشانم، پریشانم، پریشانتر از آن زلف چلیپایت
شب آمد، سایه گستر شد،کبوتر در دل آیینه پرپر شد
بیا تا عالم و آدم ببیند ضرب شست حیدر آسایت
یقین دارم که میآیی;نسیمی سبزپوش این را بشارت داد
ولی آخربه کشتن میدهد ما را،همین امروز وفردایت!
بهار پر تپش درسینه ات،نبض زمان دردست تو،افسوس
ـ نمی فهمند این دجّال باورها، بهار بکر معنایت
هلا، زیبا تر و بشکوه تر از ماه و اقیانوس نا آرام
بیا تامن ببوسم،دستها،آن شاخه ی سرسبز طوبایت
هزاراللّه اکبر برتو،ای معنای ناب سورهی والشّمس!
صراط المستقیم است آن نگاه دلنشین روح افزایت
صلاحت می چکد از آیه ی خال لبت در شهر آیینه
چه عطری میوزد ای نازنین از مصحف رخسار زیبایت!
«چه خوش باشد که بعد از انتظاری »ناگهان در جمعه ای روشن»
«به امیدی رسد امیدواری» چون ببیند ماه سیمایت
جلیل دشتی مطلق
| آیه تنزیل
چه غوغا میکند آیینه و قندیل در چشمت اگر روزی بخشکدموج رود نیل درچشمت
تو را زیبا از آن کردند، تا در آسمان باشی و من هر شب بخوانم آیه ی تنزیل درچشمت
کسی تورات رابا لهجه ی سبز نگاهت خواند گل مریم، بهار آورده با ا نجیل در چشمت
لبت قرآنی و موج صدایت آسمان خیزست به آهنگی که میروید گل ترتیل در چشمت
هزاران دشنه میریزد به خاک ازبوی تو،آنگاه مُسجل می شود خونخواهی هابیل درچشمت
ازآن هنگامه میترسم،که روزی مثل من حتیّ بسوزد از حیا بال و پر جبریل در چشمت
من از طرز نگاهت، پشت این دیوار دانستم که فردا میشکوفد صور اسرافیل درچشمت
حسین دارند |
نغمه ظهور
فصل رویش گلهاست، فصل سبز باران است
از نوازش خورشید کوچه ها چراغان است
بر لب شقایق ها، شعر زندگی جاری است
در دل صنوبرها، جوش سبز توفان است
در نگاه آیینه، هر چه هست زیبایی ست
در کمال زیبایی، هر چه دیده حیران است
مژده شکوفایی می رسد دل ما را
مژده ها ترا ای دل! نوبت بهاران است
از نهایتِ آبی عطر لاله می بارد
جاری دل صحرا، عطر لاله زاران است
اشک شوق میجوشد، بویعشق می آید
کو دلی که از غم ها خسته و پریشان است؟
شام غم به سر آمد، مژده سحر آمد
درد غربت ما را، این بهانه درمان است
بهر شادمانی ها، دست عشق در کار است
در پناه عشق آری، کار ما به سامان است
عید سبز میلاد است، چشم عاشقان روشن
خانه خانه گلباران، آسمان گل افشان است
قاصدی زنور آمد، نغمه ظهور آمد
نغمه ظهور او، او که مژده جان است
از قبیله خورشید، از سلاله عشق است
از تبار آیینه، از نژاد باران است
این طلوع زیبا را، عاشقانه باور کن!
فصل باورعشق است،فصل سبزایمان است
شاعر ؟؟
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی
«حسین منزوی »