شکر خدا که بوی محرم گرفته ام
در کوچه های سینه زنی دم گرفته ام
شکر خدا عبادت من روضه های توست
در دل دوباره هیئت ماتم گرفته ام
گاهی کنار روضه ات از دست می روم
با چشمهای پر شفق و غم گرفته ام
این آبروی نوکری هیئت تو را
از دستمال مشکی اشکم گرفته ام
دیگر هراس روز قیامت نمی برم
وقتی دخیلی از پر پرچم گرفته ام
با تربت تو کام دلم را گشوده اند
عمری اگر که بوی محرم گرفته ام
گفتم میان روضه از اعجاز چشمهات
دیدم رسیده ام به حوالی کربلات
یوسف رحیمی
هرجا که سرزدم همه در مرز بودن است
کو مرز تازه ای که فراتر ز بودن است
پروانه وار بال و پر گُر گِرفته ام
پروانه عبور من از مرز بودن است
خاموش می شویم و فراموش می شویم
ما را اگر که وسوسه در سر ز بودن است
کو عمر خضر رو طلب مرگ سرخ کن
کاین شیوه جاودانه ترین طرز بودن است
هان ای گیاه هرزه که با لاله همدمی
رو خار باش خار به از هرزه بودن است
قیصر امین پور
شعر عاشورا
سرش به نیزه به گل های چیده می ماند
به فجر از افق خون دمیده می ماند
یگانه بانوی پرچم به دوش عاشورا
به نخل سبز ز ماتم تکیده می ماند
میان خیمه ی آتش گرفته، طفل دلم
به آهویی که ز مردم رمیده می ماند
شب است گوش یتیمان ز ضربت سیلی
به لاله های ز حنجر دریده می ماند
رقیه طفل سه ساله که حوری حرم است
به آن که رنج نود ساله دیده می ماند
امام صادق حق پشت ناقه ی عریان
به زیر یوغ چو ماه خمیده می ماند
شوم فدای شهیدی که در کنار فرات
به آفتاب به خون آرمیده می ماند
هلال یک شبه ی من، ز چیست خونینی؟
نگاه تو به دل داغ دیده می ماند
حکایت احد و اشک چشم خونینش
به اختران ز گردون چکیده می ماند
حاج احد ده بزرگی
سوار سبز پوش من ...
خوشحالم از اینکه باید در انتظار تو باشم
فصل تو را گل بخندم، بوی بهار تو باشم
هر جمعه نرگس بچینم از کوچه باغ خیالت
گل بو شوم از خیالت، تا بیقرار تو باشم
مانند پروانه گرد مهر منیرت بگردم
در بزم نورت برقصم، آیینهدار تو باشم
بر مَرکبی از سپیده بر بوی ظلمت بتازم
فردا که عدل تو گل کرد، با ذوالفقار تو باشم
یک آرزو مانده بر دل، میدانی آقا خودت چیست
پیش از ظهورت نمیرم، در روزگار تو باشم
هر جمعه چشمم به راه است، شاید تو این جمعه شاید ...
عجّل علیٰ، قبلة عشق، تا در کنار تو باشم
میدانم امّا چه تلخ است تقدیر من غیر از این نیست
یا از فراقت بمیرم، یا بیقرار تو باشم
رضا اسماعیلی
مـرده ام؛ این نـفس تازهی مـن فـلـسفـه دارد
روی پـا بودن این برج کـهن فلسفه دارد
سنگ این است که من فکر کنم "قسمتم این بود"
تیشه بر سر زدن «سنگ شکن» فلسفه دارد
دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی،حیف...
و هـمـین "حیـف" خودش مـطـمـئـنـا فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم ، نـشد از قـبر در آیم
تازه فهمیدهام این بـند کـفن فـلسفه دارد
* کاظم بهمنی
مولای سبز پوش ...
من در ظهور رب زمین شک نمیکنم
اصلا بههیچوجه به این شک نمیکنم
قبلاً زیاد پیش میآمد که شک کنم
حالا رسیدهام به یقین، شک نمیکنم
ذهنیت نبودن تو شک میآورد
تو هستی و برای همین شک نمیکنم
حافظ که گفت میرسی و هیچوقت من
بر فالهای آینهبین شک نمیکنم (1)
با شعر هم نمیشود ابراز حال کرد
اصلا خودت بیا و ببین شک نمیکنم
1) حافظ: زدهام فالی و فریادرسی میآید
* رضا جعفری
سوار سبز پوش من مولا ...
در تنگنای حوصله آتش گرفته ام
چندی است بوی زخم سیاوش گرفته ام
بی تو مجال سرعت پرواز من نبود
پایان عشق نقطه آغاز من نبود
چندی است از هوای سرودن بریده ام
از این تب همیشه بودن بریده ام
چون شمع ذره ذره به پایان رسیده ام
از خویش تا جنون بیابان رسیده ام
هر شب به ناله های خودم می رسم چو شمع
دارم به انتهای خودم می رسم چو شمع
انگار رنگ عاطفه در باد مرده است
با من شکوه تیشه فرهاد مرده است
در تنگنای حوصله آتش گرفته ام
چندی است بوی زخم سیاوش گرفته ام
شب گریه های احمد مختار در من است
تخصیص زخم حیدر کرار در من است
آواز لحظه هاست فراسوی راه من
پژواک سایه هاست شکست نگاه من
ترسی نشسته بر دلم از صورت ز حنجره
مثل عبور یک شبح از پشت پنجره
ای بغض سرخ فاطمه! با من سخن بگو
در این غرور همهمه با من سخن بگو
من با هوای سرد خیابان غریبه ام
با لحظه های بی سر و سامان غریبه ام
بی تو به یاد ساقه مریم دلم خوش است
در انتظار خنده شبنم دلم خوش است
این لحظه های فاصله از ما بریده باد
این تنگنای حوصله از ما بریده باد
از زمهریر حادثه سرد است زخم من
آری شکاف خنده درد است زخم من
چندی است در فراق تو تنها نشسته ام
شمشیر را به گرده مهتاب بسته ام
در انتظار دست تو آتش گرفته ام
چندی است بوی زخم سیاوش گرفته ام
این زخمها مقدمه گام سبز توست
سوز جگر تبسمی از نام سبز توست
زخمی است باز سینه آتش ضمیر من
این تا همیشه سرخ جراحت پذیر من
ای صاحب زمین و زمان، منتظر بیا
ای جمعه خیز آینه ها در نظر بیا
ای لحظه های غربت دلها کبود تو
ای زخمی نگاه زمین در نبود تو
در خشکسال گرم عطش بغض رود باش
ای خنده های صاعقه در چشم، زود باش
بی تو شکسته ساحت لا تقنطوی دل
خون است از فراق رخت در سبوی دل
بی تو لبی به سوی تبسم گشاده نیست
چشمان خیس و خسته مردم گشاده نیست
بی تو بهار بوی طراوت نمی دهد
خود را به باغ خاطره عادت نمی دهد
آتش کشید روح عطش در گلوی دل
پر شد ز بده های تعلق سبوی دل
هر جلگه ای به مرز خیابان رسیده است
انگار عمر عشق به پایان رسیده است
ای کاش از نگاه تو بیرون نبود دل
در حسرت حضور تو دلخون نبود دل
ای انعکاس آینه ها در صدای تو
نور نگاه خسته دلان خاک پای تو
ای انحنای خنجرت آبروی آفتاب
خندیدنت همیشه فراسوی آفتاب
ما عشق را به عشق علی برگزیده ایم
درد تو را به قیمت ایمان خریده ایم
ای چشم تو شبیه دو ابروی احمدی
ای آخرین تبسم آل محمدی
الیاس بوی بارش ابر تو بود و بس
ایوب هم خلاصه صبر تو بود و بس
موسی به یاد نام تو زد در شکاف نیل
معنی گرفت از تو پر و بال جبرئیل
تاب تو را نداشت به عشقت تب زمان
ذوق سماع حضرت عیسی است آسمان
ای یکه تاز عرصه طاها، شروع کن
از مشرق تجلی ایمان طلوع کن
از خون لاله شام عطش صبح عید شد
چشمان عاشقان به حضورت سفید شد
خوب است در حریم تو ظهر نماز عشق
گرم حضور حضرت چشمت نیاز عشق
خوب است در رکاب تو زخم غرور ما
عشق است در حریم تو بی سر حضور ما
طاووس ناز آل علی در چمن، بیا
آیینه پر شد از تب یابن الحسن بیا
در ما پر است ذوق عطش در میان خون
شوق به سجده رفتن بی سر میان خون
ای دادخواه خسته دلان، داد ما برس
بی تو شکسته ایم، به فریاد ما برس
شاعر ؟؟
پنجره گلها
گوش کن می شنوی همهمه ی دریا را
تپش واهمه خیز نفس صحرا را
نور بی حوصله در پنجره می آشو بد
باز کن پنجره ی بسته گلدان ها را
واژه ها در شعف شور شدن می رقصند
دیدی آنک به افق،چرخش مولانا را
شیهه ی اسب کسی در نفس توفان است
گوش کن میشنوی همهمه ی دریارا
سبزپوش اسب سواری،گل وقرآن دردست
آب می پاشد یک مرقد نا پیدا را
قنبر علی تابش
سوار سبز پوش من ...
چنان پیچیده در دشت دلم امشب طنین سبز آوایت
که دیگردل نمیبندم به چیزی جزبه آهنگ غزلهایت
تورا میخواهم ازجان بیشتر،بالا بلند آسمان درمشت!
بیا از پرده، بیرون یک تبسّم تا شوم محو تماشایت
بیا، ای چشمهایت جنت المأوا، که در دنیای وانفسا
پریشانم، پریشانم، پریشانتر از آن زلف چلیپایت
شب آمد، سایه گستر شد،کبوتر در دل آیینه پرپر شد
بیا تا عالم و آدم ببیند ضرب شست حیدر آسایت
یقین دارم که میآیی;نسیمی سبزپوش این را بشارت داد
ولی آخربه کشتن میدهد ما را،همین امروز وفردایت!
بهار پر تپش درسینه ات،نبض زمان دردست تو،افسوس
ـ نمی فهمند این دجّال باورها، بهار بکر معنایت
هلا، زیبا تر و بشکوه تر از ماه و اقیانوس نا آرام
بیا تامن ببوسم،دستها،آن شاخه ی سرسبز طوبایت
هزاراللّه اکبر برتو،ای معنای ناب سورهی والشّمس!
صراط المستقیم است آن نگاه دلنشین روح افزایت
صلاحت می چکد از آیه ی خال لبت در شهر آیینه
چه عطری میوزد ای نازنین از مصحف رخسار زیبایت!
«چه خوش باشد که بعد از انتظاری »ناگهان در جمعه ای روشن»
«به امیدی رسد امیدواری» چون ببیند ماه سیمایت
جلیل دشتی مطلق
| آیه تنزیل
چه غوغا میکند آیینه و قندیل در چشمت اگر روزی بخشکدموج رود نیل درچشمت
تو را زیبا از آن کردند، تا در آسمان باشی و من هر شب بخوانم آیه ی تنزیل درچشمت
کسی تورات رابا لهجه ی سبز نگاهت خواند گل مریم، بهار آورده با ا نجیل در چشمت
لبت قرآنی و موج صدایت آسمان خیزست به آهنگی که میروید گل ترتیل در چشمت
هزاران دشنه میریزد به خاک ازبوی تو،آنگاه مُسجل می شود خونخواهی هابیل درچشمت
ازآن هنگامه میترسم،که روزی مثل من حتیّ بسوزد از حیا بال و پر جبریل در چشمت
من از طرز نگاهت، پشت این دیوار دانستم که فردا میشکوفد صور اسرافیل درچشمت
حسین دارند |
نغمه ظهور
فصل رویش گلهاست، فصل سبز باران است
از نوازش خورشید کوچه ها چراغان است
بر لب شقایق ها، شعر زندگی جاری است
در دل صنوبرها، جوش سبز توفان است
در نگاه آیینه، هر چه هست زیبایی ست
در کمال زیبایی، هر چه دیده حیران است
مژده شکوفایی می رسد دل ما را
مژده ها ترا ای دل! نوبت بهاران است
از نهایتِ آبی عطر لاله می بارد
جاری دل صحرا، عطر لاله زاران است
اشک شوق میجوشد، بویعشق می آید
کو دلی که از غم ها خسته و پریشان است؟
شام غم به سر آمد، مژده سحر آمد
درد غربت ما را، این بهانه درمان است
بهر شادمانی ها، دست عشق در کار است
در پناه عشق آری، کار ما به سامان است
عید سبز میلاد است، چشم عاشقان روشن
خانه خانه گلباران، آسمان گل افشان است
قاصدی زنور آمد، نغمه ظهور آمد
نغمه ظهور او، او که مژده جان است
از قبیله خورشید، از سلاله عشق است
از تبار آیینه، از نژاد باران است
این طلوع زیبا را، عاشقانه باور کن!
فصل باورعشق است،فصل سبزایمان است
شاعر ؟؟