دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827888
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
 

وقتی باران نبارید

وقتی باران نبارید، همه چشمها به چشمه‌ها، قناتها و چاهها دوخته شد و زندگی هر روزی اگر چه کمی سخت بود اما ادامه یافت تا تابستان و پاییز هم آمدند و رفتند و زمستان؛ اما ابری به آسمان نیامد و بارانی نبارید. وقتی باران نبارید، بهار به سختی، مثل جوانه‌ای که تنه شاخه‌ای را می‌شکافد و بیرون می‌زند. مثل دانه‌ای که پوسته‌ها را کنار می‌زند تا سر برآورد، از راه رسید. کمی سبزی بر صحن دشت و دامن صحرا نشست.

همه دل نگران و منتظر، دل به باقی مانده آب چاه و قنات خوش کردند، شاید روزی ابری بیاید و بارانی ببارد اما ابری به آسمان نیامد و بارانی نبارید. وقتی باران نبارید تابستان هم زودتر از همیشه از راه رسید و همه سبزه‌های لاغر و کم‌بنیه نشسته بر صحن دشت و دامن را سوخت، بر گریزانی زود هنگام، برگهای خشک و پلاسیده را فرش زمین کرد و گرد و خاک، رنگ خاکی خود را بر صحن و سرای مردم زد اما، ابری نیامد بارانی نبارید. هر روز وقتی مردم پنجره خانه‌هایشان را به روی صبح می‌گشودند در دل امید دیدن ابر و بارش باران داشتند اما، هر روز آسمان، داغی و سوزش خورشید را بیش از روز قبل به رخ آدمها می‌کشید. زمستان آن سال را هم، همه در حسرت و اندوه پشت سر گذاشتند و بهاری خشک‌تر را تاب آوردند، مثل این بود که اصلاً بهار نیامده است. به تابستان داغ بیشتر شباهت داشت تا بهار.

چشمه‌ها نجوشیدند؛ رودخانه‌ها رو به خشکی گذاشتند؛ بیدهای کنار جویبار رنگ پریده و خشک مثل اسکلتی ایستاده چشم به آسمان دوخته بودند. گرد و غبار بر در و دیوار شهر و روستا نشسته بود و مردم، همچنان چشم به آسمان داشتند. اما، ابری نیامد و بارانی نبارید. آدمها در جستجوی آب از روستاها کوچ کردند، زمینها و مزرعه‌ها، بی‌آب و علف تن به داغی آفتاب سپردند. خبر بارش باران و جوشیدن چشمه‌ای در شهری دور، حتی اگر دروغ هم بود همه آنهایی را که دست و پایی قدرت حرکتی داشتند آواره شهر و روستا و کوه و دشت می‌کرد. سکوت سنگینی چون بختک بر سر همه ساکنان شهرها و روستاها فرو افتاده بود. زمین داغ و آسمان داغ‌تر دیگر گوسفندی نبود و چوپانی که در میانه کوه و دشت سکوت را بشکند، دیگر رودی نبود و غلغل آبی در میان صخره‌ها و سنگها که غم از دل دخترکان ببرد. دیگر پرنده‌ای نبود که در میان شاخسار درختی بخواند. آب که رفت آبادانی هم رفت.

تازه مردم فهمیده بودند، وقتی باران نبارد یعنی چه؟ دریافته بودند که وقتی باران نبارد هیچ چیز نمی‌بارد. آبادانی از آسمان می‌بارد اما چه فایده؟

سالها آمدند و پشت سر هم رفتند، بهار و تابستان و پاییز و زمستان اما، ابری نیامد و بارانی نبارید. تا اینکه یک روز که همه سر در گریبان فرو کرده و نومید در پناه دیوارها و زیر سقفها نشسته بودند صدایی شنیده شد. معلوم نبود صدا از کجا می‌آمد و به کجا می‌رفت. مثل این بود که از زیر گبند یا طاقی آمده باشد. صدایی که تنها برخی از آدمها آن را شنیدند، شاید آنها که بیشتر از همه تشنگی آتش به جانشان انداخته بود. تا بارانی نشوید. باران نمی‌بارد!

صدا این را گفته بود و فقط یکبار گفته بود.

گوشها تیز شده بود. آنها که شنیده بودند به دنبال منبع آن بودند و کسانی که خبر آن را از دیگران شنیده بودند هاج و واج به هم نگاه می‌کردند، جمله خیلی کوتاه بود: «تا بارانی نشوید، باران نمی‌بارد!»

همه از هم می‌پرسیدند یعنی چه؟ برخی هم با کنایه و از روی بی‌حوصلگی می‌گفتند: هذیان تشنگی است! اما، تشنگی و نباریدن باران نه هذیان بود و نه شایعه. بهتر بگویم، «نباریدن باران» واقعیتی بود که همه تمنا و تقاضای داشتنش را در جانشان احساس می‌کردند. مثل همه درختها، رودخانه‌های خشک، پرنده‌هایی که دیگر خواندن را هم از یاد برده بودند، ناودانهای شکسته و حوضهای بی‌آب.

جوابی برای این پرسش نداشتند: «تا بارانی نشوید» یعنی چه؟

این جمله کوتاه برای شاعران جذاب بود و شاید در کنار مجموعه‌ای از سروده‌هایشان که در وصف باران سروده

بودند جا می‌گرفت. اما چه فایده؟ دیگر کسی شعر نمی‌خواند تازه، شعر شاعران و سخن سخنوران هم باعث باریدن باران نمی‌شد. صدا چیز دیگری داشت. بچه‌ها درماندگی بزرگ‌ترها را می‌دیدند اما به روی خود نمی‌آوردند. زنها چیزی دور و مبهم در دل احساس می‌کردند اما زبان بیانش را نداشتند. گوئیا، آنقدر از «باران» و «بارانی شدن» دور افتاده بودند که مزه آن را فراموش کرده بودند. و شاید هم... کسی چه می‌داند؟

روزها پشت سر هم آمدند و رفتند. تا اینکه یک روز؛ شاعری پیر که هیچوقت شعرهایش را نفروخته بود و اصلاً برای فروختن شعر نسروده بود و به همین خاطر هم او را نمی‌شناختند و یا به حساب نمی‌آوردند، در خستگی و خمیدگی قلم بی‌رمق خود را به دست گرفت و نوشت:

«تا بارانی نشوید، بارانی نمی‌بارد!»

و کاغذ را در میانه قابی شکسته و رنگ و رو رفته اما باقی مانده از سالهای دور، سالهایی که آسمان از باریدن دریغ نمی‌کرد قرار داد و با نخی بر گردن آویخت و از خانه محقر و کوچک خود بیرون زد.

برای کسی حوصله و حال و رمق تماشا نمانده بود. اما، گویا جمله نوشته در قاب فریاد می‌کرد. در سکوت فریاد بلندی بود که شنیده می‌شد. شاید به این خاطربود که شاعر پیر یکی از کسانی بود که آن ندا را شنیده بود. چشمها در کاسه سر می‌چرخید اما پیرمرد کوچه‌ها و محله‌ها را پشت سر هم طی می‌کرد. در سکوت او و فریاد تابلو چیزی نمودار بود. «بارانی شدن!» کم کم، غوغایی در دلها پیدا شد. گویا یکی یکی چیزی را به یاد می‌آوردند. چیزی که سالها بود از یادشان رفته بود. «بارانی شدن»، «یعنی برای دیگران از آسمان باریدن». چشم پیرمرد که به صورت مردم می‌افتاد هر کس چیزی در می‌یافت. بارانی شدن، بی‌تقاضا وسؤال باریدن. بارانی شدن، با خاک‌نشینان و خاک در آمیختن. تبسم آرام پیرمرد، تاییدی بر درک و دریافت کسانی بود که ناگهان در دلشان اتفاقی می‌افتاد و از چشمشان برقی می‌جهید. بارانی شدن، بر صحرا و دشت و کوه و بیابان یکسان باریدن. بارانی شدن، زلال و شفاف شدن....

شاعر پیر کوچه‌ها را پشت سر می‌گذاشت. از محله‌ها می‌گذشت و پشت سر خود غوغایی به پا می‌کرد. کم کم مردم باران را به یاد می‌آوردند، تازه باران را می‌فهمیدند. بارانی شدن، جاری شدن، نایستادن. آسمانی شدن، آبی شدن. دیگر صدا از زیر گنبد یا طاقی نبود، در دلها بود که غوغا می‌کرد. اتفاقی در جان مردم شهر بود. مردم بارانی شدن را سالها پیش از یاد برده بودند. همان وقتی که آسمانی بودن را از یاد می‌بردند، باران هم از آنان دور می‌شد. همان وقتی که باران را به هیچ می‌گرفتند، آسمان را از یاد می‌بردند...

حالا دیگر صدا همه حجم جسم و جانشان را پر می‌کرد. چشمها به آسمان دوخته بود. همه از خانه بیرون زده و پا برهنه راهی دشت و صحرا شده بودند. از هم خجالت می‌کشیدند و از آسمان اما، جملگی «بارانی شدن» را می‌خواستند، «بارانی شدن» را طلب می‌کردند، باران را صدا می‌کردند، باران را صدا می‌کردند، و باران باریدن گرفت.

اسماعیل شفیعی سروستانی

دسته ها : ادبی - مهدی نامه
پنج شنبه بیست و یکم 8 1388
 

نوح زمانه

 

 

دعا کنید رسد آن زمان که یار بیاید

خزان باغ جهان را زنو، بهار بیاید

 

دعا کنید، دعایی که آفتاب درخشان

به سرپرستی گلهای روزگار بیاید

 

زند به گرده شب زخم، گام توسن عزمش

چو از فراز زمان، مهر شب شکار بیاید

 

هزار اختر تابنده در سپهر دو دستش

هزار مهر منیرش به کوله‌بار، بیاید

 

قیامتی کند از قامتش، بیا که تو گویی

معاد رویش انسان درین دیار بیاید

 

دمد به گلشن گیتی، بلوغ صبح رهایی

بهار خنده زند، گل به شاخسار بیاید

 

اگر زموج پرآشوب عشق، نوح زمانه

به ساحلی که مرا باشد، انتظار، بیاید

 

هزار اختر نور از فلک زشوق و زشادی

برا دیدن آن یار گلعزار بیاید

 

جمال را بنماید اگر زپرده غیبت

قرار بر دل یاران بیقرار بیاید

 

کتاب عشق گشایید و «ان یکاد» بخوانید

دعا کنید که آن یار غمگسار بیاید

 

سیمین دخت وحیدی

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه بیست و یکم 8 1388
700 گرم میخ در شکم بیمار
پزشکان در پرو در یک جراحی از شکم یک بیمار 700 گرم میخ و فلز خارج کردند .

به گزارش واحد مرکزی خبر ، پزشکان در شهر کاجامارکا در شمال پرو از شکم یک مرد 26 ساله حدود 700 گرم میخ و سکه و سیم های مسی خارج کردند .

این مرد که ریکلمه آبانتو نام دارد یک کارگر ساختمانی است به دنبال اعلام درد در ناحیه شکم خود به بیمارستان منتقل شد و پزشکان احتمال عفونت آپاندیس را برای وی می دادند اما بررسی های بیشتر نشان داد شکم وی حاوی مقادیر زیادی میخ ، سکه وسیم های مسی است که سبب ایجاد درد شده است.

کارلوس دلگادو جراح بیمارستان شهر کاجامارکا اعلام کرد در تمام مدت حرفه پزشکی خود همچنین موردی را مشاهده نکرده است.
منبع : تابناک
دسته ها : خبر - حوادث
پنج شنبه بیست و یکم 8 1388

 عزیز دل زهرا ...

 

چشمها، پرسش بی پاسخ حیرانی ها

دستها، تشنه ی تقسیم فراوانی ها

 

با گل زخم، سر راه تو آذین بستیم

داغ های دل ما جای چراغانی ها

 

حالیا دست کریم تو برای دل ما

سرپناهیست دراین بیسروسامان ها

 

وقت آن شدکه به گل،حکم شکفتن بدهی!

ای سرانگشت توآغاز گل افشانی ها

 

فصل تقسیم گل وگندم و لبخند رسید

فصل تقسیم غزل ها وغزل خوانی ها...

 

سایه ی امن کسای تومرا بر سر،بس!

تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها

 

چشم تو لایحه ی روشن آغاز بهار

طرح لبخند تو پایان پریشانی ها

 

قیصر امین پور

پنج شنبه بیست و یکم 8 1388
 

در جمعه ای روشن

 

 

چنان پیچیده در دشت دلم امشب طنین سبز آوایت

که دیگردل نمیبندم به چیزی جزبه آهنگ غزلهایت

 

تورا میخواهم ازجان بیشتر،بالا بلند آسمان درمشت!

بیا از پرده، بیرون یک تبسّم تا شوم محو تماشایت

 

بیا، ای چشمهایت جنت المأوا، که در دنیای وانفسا

پریشانم، پریشانم، پریشانتر از آن زلف چلیپایت

 

شب آمد، سایه گستر شد،کبوتر در دل آیینه پرپر شد

بیا تا عالم و آدم ببیند ضرب شست حیدر آسایت

 

یقین دارم که میآیی;نسیمی سبزپوش این را بشارت داد

ولی آخربه کشتن میدهد ما را،همین امروز وفردایت!

 

بهار پر تپش درسینه ات،نبض زمان دردست تو،افسوس

ـ نمی فهمند این دجّال باورها، بهار بکر معنایت

 

هلا، زیبا تر و بشکوه تر از ماه و اقیانوس نا آرام

بیا تامن ببوسم،دستها،آن شاخه ی سرسبز طوبایت

 

هزاراللّه اکبر برتو،ای معنای ناب سورهی والشّمس!

صراط المستقیم است آن نگاه دلنشین روح افزایت

 

صلاحت می چکد از آیه ی خال لبت در شهر آیینه

چه عطری میوزد ای نازنین از مصحف رخسار زیبایت!

 

«چه خوش باشد که بعد از انتظاری »ناگهان در جمعه ای روشن»

«به امیدی رسد امیدواری» چون ببیند ماه سیمایت

 

جلیل دشتی مطلق

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
پنج شنبه بیست و یکم 8 1388

در ملاقات زن کرمانی با میرزای شیرازی چه گذشت؟


خبر دیدار یک زن کرمانی با میرزای شیرازی در روز 29 ربیع الاول سال 1310
این زن پس از سفر حج به عتبات رفت و در سامرا وارد خانه میرزای شیرازی شد و مثل یک خبرنگار آنچه را دیده بیان نوشت.
از این شرح کوتاه، می توان نکات آموزنده ای را به دست آورد.


امروز که روز جمعه بیست و نهم است، صبحی مشرّف شدم به حرم مطهر، واز آنجا رفتم خانة جناب میرزا. تا ظهر نشستم، خدمت ایشان نرسیدم. آمدم منزل، نهار خوردم. باز عصری رفتم خدمت ایشان. چون ناخونشان را گرفته بودند، بریده بودند، به واسطة خون آمدن نماز ظهر [و] عصرشان دور شده بود. تعارفی با من کردند، برخاستند برای نماز. تا نماز کردند، دیروقت شد. فرمودند ما که درست خدمت شما نرسیدیم، فردا تشریف بیاورید اینجا. بنده عرض کردم: فردا صبح مرخّص می‌شویم. چون زمستان در پیش است، زوّار روانه هستند. بایست همراه باشیم. فرمودند: امشب بمانید. آمدم به حرم مشرّف شدم، برگشتم. نماز مغرب و عشا را اقتدا کردم. قدری صحبت کردم. مگر مردم می‌گذارند آسوده باشند. گویا قرارشان این است: از صبح تا سه ساعت به غروب مانده بیرون می‌نشینند. بعد می‌آیند اندرون. آن وقت زن‌ها می‌آیند، تا سه ساعت از شب رفته کار آنها را رواج می‌دهند. امشب که من بودم، سی نفر زن عرب و عجم مجاور آمدند. بیشتر اینها هم چیز می‌خواستند. بعد شام آوردند، چلو و خورش به و خربزه. فرمودند: من غذای ظهر را دیر می‌خورم. شب‌ها شش هفت از شب رفته شام می‌خورم، شما بخورید. من شام خوردم همراه علویه [همسر میرزا]. خبر کردند که ده بیست نفر مرد آمدند. من برخاستم، خداحافظی کردم، مرخّص شوم. دو دانه اشرفی و قدری تربت التفات فرمودند. آمدم منزل، ولی در منزل جناب میرزا چای و قلیان باب نیست.

(به نقل از سفرنامه مکه از بانو علویه کرمانی)

منبع : آینده

دسته ها : مذهبی - خاطرات
پنج شنبه بیست و یکم 8 1388
مسواک
پیامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله):
لَوْلا أنْ أشُقَّ عَلی اُمَّتی لَأمَرْتُهُمْ بِالسِّواکِ مَعَ کُلِّ صَلاةٍ.
اگر ترس از سخت‌گیرى بر امّتم نبود، دستور مى‌دادم که با هر نمازى مسواک بزنند.
If it were not hard upon my Ummah, I would enjoin them to brush (their teeth) with every prayer.
بحار الأنوار، ج 76، ص 126
دسته ها : مذهبی - احادیث
پنج شنبه بیست و یکم 8 1388

طنز/ کاری مکن نگاه به دمپایی‌ات کنند

 شکیبا، شهرام  - وقتی با ماسک هم آنها را می‌شناسیم، یعنی اینکه از چشم و ابرویشان می‌فهمیم. خُب از این به بعد علاوه بر ماسک، عینک هم می‌زنند.

سردار اسماعیل احمدی‌مقدم، فرمانده نیروی انتظامی در مراسم رونمایی از پروژه تحقیقاتی تطبیق چهره گفت: «اغتشاشگران حتی اگر ماسک هم بزنند، شناسایی می‌شوند.»

1- هماهنگی چیز خوبی است. باید همه مملکت هماهنگ باشند که متأسفانه نیست. اغتشاش و مهار آن باید با آنفلوآنزای خوکی و مهار آن هماهنگ باشد. «مهارش» به «مهارش» در، می‌ماند لزوم هماهنگی آنفلوآنزای خوکی و اغتشاش. با این حال و اوضاع، دیگر نمی‌شود «ماسک» زد که آنفلوآنزا نگیریم. چون بعید نیست بگیرندمان. این دستگاه‌ها جدید است و هنوز جواب پس نداده. لذا بعید نیست بی‌جهت گرفتارمان کنند.

2- اگر ما واقعاً یک دستگاه و شیوه تازه داریم تا اغتشاشگران را حتی اگر ماسک هم بزنند، شناسایی کنیم که نباید بگوییم و اعلام عمومی کنیم. باید به کسی نگوییم و با آن روش بگیریم اغتشاشگر جماعت را. پلیس که نباید ابزار امنیتی‌اش را لو بدهد.

3- مگر اینکه بخواهیم اغتشاشگران دستگیر نشوند و همین‌جوری راست راست راه بروند.

4- وقتی با ماسک هم آنها را می‌شناسیم، یعنی اینکه از چشم و ابرویشان می‌فهمیم. چیز به این سادگی را اغتشاشگرانی که می‌گوییم سرویس‌های اطلاعاتی امنیتی پیشرفته خارجی آنها را مدیریت می‌کنند، نمی‌فهمند؟ خُب از این به بعد علاوه بر ماسک، عینک هم می‌زنند.

5- البته بعید نیست از روی یک جاهای دیگری جماعت را شناسایی کنند. مثلاً چه می‌دانم، شست پا! گفتم شست پا، یاد دوست شاعر طنزپردازم ناصر فیض افتادم که شعری در همین رابطه دارد. البته منظورم رابطه شست پا و شناسایی است، وگرنه آن بنده خدا این شعر را یکی، دو سال پیش‌تر از اغتشاشات اخیر گفته. من این شعر را دوست دارم. شما هم بخوانید و سعی کنید دوست داشته باشید:

کاری مکن نگاه به دمپایی‌ات کنند
از روی شست پا شناسایی‌ات کنند

با دایی‌ات به پارک محله برو، ولی
کاری مکن نگاه به زن‌دایی‌ات کنند

هشدار، بوی دایی خود را به خود مگیر
کافی‌ست این بهانه که بودایی‌ات کنند

هرجا مرو برای فقط لوح یادبود
تا در هوای کنگره هرجایی‌ات کنند

هرگز به بستری شدن خویش تن مده
بگذار تا معالجه سرپایی‌ات کنند

در بخش گوش و حلق بعید است دکتران
کاری برای مشکل بینایی‌ات کنند

با قهوه قَجَر که شنیدی چه کرده‌اند
ترسم همین معامله با چایی‌ات کنند

هرگز به شغل عاریتی اعتنا مکن
حتی اگر ضمانت اجرایی‌ات کنند

تنها نمی‌شوی تو اگر دلبران شهر
فکری برای معضل تنهایی‌ات کنند

با مجریان مسکن شهرت فقط بگو
کاری برای مشکل بی‌جایی‌ات کنند

آری شروع مفسده از شست پای توست
کافی‌ست یک نگاه به دمپایی‌ات کنند

منبع : خبر آن لاین

دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
چهارشنبه بیستم 8 1388

یا امیر دلها ...

 

دلم به عشق وصل تو خمار شد نیامدی

و آسمان شهر ما غبار شد نیامدی

غروب خسته ی دلم چه شد طلوع روشن

و ماه هم در آسمان چه تار شد نیامدی

امیر بی قرینه ام کجاست روز وصل تو

و دل بدون عشق تار و مار شد نیامدی

کلام ناب مرتضی چه دیر شد ظهور تو

و روز هجر بی شمار شد نیامدی

سلام صبح فاطمه به آن دو چشم مست تو

و دوری ات بلند مثل روزگار شد نیامدی

:: سیده شریفه کریمی نژاد

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه بیستم 8 1388
همدانی ،فرمانده جدید سپاه تهران بزرگ
سردار حسین همدانی با حکم سرلشکر جعفری، فرمانده سپاه محمد رسول‌الله(ص) تهران بزرگ شد.

به گزارش خبرگزاری فارس، سردار حسین همدانی با حکم سردار سرلشکر محمدعلی جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان فرمانده جدید سپاه محمد رسول‌الله(ص) تهران بزرگ، جانشین سردار عبدالله عراقی شد.

سردار حسین همدانی از فرماندهان عالیرتبه سپاه بوده و مسئولیتهایی چون فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله(ص)، معاون مرکز راهبردی سپاه، مشاور عالی فرمانده کل سپاه و نیز جانشینی فرمانده نیروی مقاومت بسیج را بر عهده داشته است.

در سال 1387 و به دنبال تغییرات ایجاد شده در ساختار سپاه پاسداران و تشکیل سپاه‌های استانی، لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص) و منطقه مقاومت بسیج تهران بزرگ در یکدیگر ادغام و به سپاه محمد رسول‌الله(ص) تهران بزرگ تغییر نام یافت.
منبع : تابناک
دسته ها : خبر
چهارشنبه بیستم 8 1388
در واکنش به کشتار شیعیان یمن
نامه سرگشاده آیت‌الله العظمی صافی‌گلپایگانی
حضرت آیت‌الله صافی‌گلپایگانی با ارسال نامه سرگشاده‌ای به رییس و اعضای سازمان کنفرانس اسلامی خواستار اقدام جدی جهت جلوگیری از کشتار شیعیان مظلوم یمن شدند.

به گزارش مرکز خبر حوزه متن نامه معظم‌له بدین شرح است.

بسم الله الرحمن الرحیم

مقام محترم برادران ریاست و اعضای محترم سازمان کنفراس اسلامی

قال رسول الله صلی الله علیه و آله:

«من سمع منادیاً ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم»

السلام علیکم و رحمة الله

برادران عزیز که مسند حفظ امانات اسلامی، امانات قرآن، امانات الهی دارید و بزرگ‌ترین مسئولیت‌ها در پاسداری از حیثیات مقدسه مسلمانان و شرف و عزت آنها و حراست از خون و مال و نفوس یک میلیارد و نیم و بیشتر انسان‌های موحد بر عهده شما می‌باشد؛ انسان‌های موحدی که کلمه توحید و توحید کلمه، آنها را در مصالح کلی و منافع و موجودیت و هویت اصلی مشترک نموده و مانند ید واحده در برابر خطرات و تلاش‌های استکباری قرار داده و همه به امت واحده و اخوت ایمانی افتخار دارند.

به شما عرض می‌کنم امروز ما مسلمانان به وحدت و همگامی و پشتیبانی از یکدیگر و صلح و اصلاح فی ما بین بیش از هر زمانی نیازمند می‌باشیم و ضعف مسلمانان در یک کشور ضعف همه مسلمین است. سازمان کنفرانس اسلامی مسئولیت‌های بزرگی را در خاموش کردن آتش فتنه‌ها و نا‌امنی‌ها عهده‌دار است و اگر کمترین کوتاهی داشته باشد خیانت به اسلام است. سازمان نمی‌تواند از جوّ اسلام‌ستیزانه‌ای که در دنیا پیش آمده چشم بپوشد و اقدام مقتضی و جدی به عمل نیاورد، نباید اختلافات کمرشکنی را که در عالم اسلام بین مسلمانان به اسم اسلام است نادیده بگیرد. مسلمان کشی در پاکستان، افغانستان، عراق و در نقاط دیگر به دست خود مسلمانان آن هم به صورت‌های بسیار وحشتناک و غیر انسانی، اسلام و مسلمانی را از نظر مردم جهان زیر سؤال برده است. چهره‌ مسلمانان را چهره قساوت و بی‌رحمی و تروریسم نشان می‌دهند و به عکس آنچه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مخاطب به خطاب (و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین) دعوتش را بر رحمانیت و رحیمیت استوار فرمود، بی‌باکی در قتل عام مسلمانان و مردم بی‌گناه و اطفال معصوم آن حقیقت را محجوب می‌کند.

ما از سازمان کنفرانس اسلامی سؤال می‌کنیم که در جنگ و برادرکشی در یمن چرا سکوت کرده و وارد عمل نمی‌شود؟

چرا حکومتی که بر پایه ظلم و قتل عام و سلب حقوق اولیه شهروندان عمل می‌کند و از زمین و هوا ملت بی‌دفاع خود را می‌کشد و مذهب ولایی آنها را که اصل و اساس قرآنی دارد و از عصر رسالت تا امروز در آنجا سابقه موجودیت دارد تحمل نمی‌کند و پیروان آنها را تار و مار و جمعی از آنان را به قتل می‌رساند، مورد بازخواست قرار نمی‌دهد؟ و اگر در مثل این فاجعه بزرگ اسلامی در یمن به وظیفه خود عمل نمی‌کند پس در کجا عمل می‌کند و اصلاً فلسفه پیدایش این سازمان و فایده آن چه می‌باشد؟

با کمال تأسف در این جنایات فجیع بعضی از کشورهای همسایه هم با آنها همیاری و همکاری می‌کنند.

اینجانب با محکوم کردن سکوت مجامع بین المللی به اصطلاح حقوق بشر که وابسته به استکبار و دشمنان اسلام هستند از سازمان کنفرانس اسلامی می‌خواهم سکوت خود را شکسته و مجدانه وارد عمل شده و جلوی ستم و تجاوز ارتش یمن به شیعیان مظلوم یمن را گرفته و به حکام یمن شدیداً اعتراض نموده و جنایات آنها را محکوم نماید.

و لا حول و لا قوة الله بالله العلی العظیم

و السلام علکیم و علی عباد الله الصالحین

22 ذی القعده 1430

لطف الله صافی
منبع : تابناک
دسته ها : مذهبی - سیاسی - بیانیه
چهارشنبه بیستم 8 1388
X