دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827887
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
 

گل نرگس

 

 

بهار آرام می آید به دیدار گل نرگس

نسیم فتح و پیروزی ز گلزار گل نرگس

 

صبا بر صحن باغستان سرود مهر می خواند

گلاب از عرش می ریزد به دربار گل نرگس

 

گل ناهید می سوزد زهجران دل عاشق

ستاره کام می گیرد ز دیدار گل نرگس

 

رواق ابروی احمد، فروغ دیده آدم

توان نور خورشیدی ز رخسار گل نرگس

 

قرار زورق نوح، و حجاب نیل موسایی

عروج قامت عیسی ز انوار گل نرگس

 

بهاران، مژده میلاد مهدی را بیان دارد

تمام قدسیان دیگر پرستار گل نرگس

 

گل نرگس ز چشم عاشقان پنهان نمی ماند

خوشا چشمی که می ماند وفادار گل نرگس

 

خوشا چشمی که می گرید به شوق دیدن رویش

خوشا قلبی که می باشد گرفتار گل نرگس

 

بگو ای جلوه سینا بگو ای عروة الوثقی

جهان آرام می گیرد ز گفتار گل نرگس

 

بگو ای زاده زهرا، بگو ای صاحب دلها

بگو ای آخرین معصوم و مهیار گل نرگس

 

منم فرزند مکه، جان احمد، وارث حیدر

یدالله فوق ایدیهم بود یار گل نرگس

 

منم مصلح، منم منجی، منم هادی، منم مهدی

منم غمخوار محرومان و دلدار گل نرگس

 

گل سوسن، گل مریم، گل اختر، گل لاله

گل امید می روید ز گلزار گل نرگس

 

گل دیگر نمی خواهم بجز باغ گل زهرا

دل مشتاق آشفته خریدار گل نرگس

 

(آشفته تهرانی)

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه بیست و سوم 8 1388
بازیگر سریال دلنوازان قهر کرد و رفت
پرویز فلاحی‌پور که درسریال دلنوازان در نقش "جهان" را بازی می‌کرد در اعتراض به کمرنگ بودن نقش خود از ادامه بازی صرف نظر کرد.

بییندگان این سریال شب گذشته به هنگام تماشای تلویزیون با داستان گم شدن جهان روبرو شدند. حال آن که این اتفاق در متن اصلی فیلمنامه وجود ندارد و کارگردان به دلیل قهر فلاحی‌پور داستان را تغییر داده است.

به گزارش همشهری جوان ، پرویز فلاحی‌پور از ابتدای سریال تاکنون به خاط کمرنگ بودن نقش خود بارها با سهیلی‌زاده ،کارگردان دلنوازان جرو بحث کرده و چون موفق به کرسی نشاندن حرف خود نشده ترجیح داده است از ادامه کار منصرف شود.

پرویز فلاحی‌پور پیش از این در سریال‌های شب‌دهم و گل‌های گرمسیری و یوسف بازی کرده است.
منبع : تاتبناک
دسته ها : خبر - هنری
شنبه بیست و سوم 8 1388
10حقیقت شگفت انگیز و عجیب علم فیزیک
10 حقیقت شگفت انگیز علم فیزیک با کمک تعدادی از کاربران توئیتر انتخاب شده و با همکاری یک کیهان شناس تشریح شده است. خورشید می‌توانست از موز ساخته شده باشد، تقریبا همه جهان گم شده است و سیاهچاله‌ها سیاه نیستند سه نمونه از این حقایق شگفت انگیز هستند.

به گزارش مهر، فیزیک بدون شک علمی شگفت انگیز است، ذراتی که وجود ندارند در احتمالات به حساب می‌آیند، و زمان متناسب با سرعت حرکت شیئی تغییر می‌کند. نشریه تلگراف 10 پدیده عجیب از این عجایب در علم فیزیک را با کمک تعدادی از کاربران توئیتر و کیهان شناسی به نام مارکوس چاون ارائه کرده است که در ادامه ارائه خواهد شد.

خورشید می‌توانست از موز ساخته شده باشد: خورشید بسیار پر حرارت است زیرا وزن چند میلیارد میلیارد میلیارد تنی آن گرانش عظیمی به وجود می‌آورد که در نتیجه هسته ستاره را تحت فشاری غیر قابل تصور گذاشته و در نتیجه فشار بالا حرارت فوق‌العاده تولید می‌کند. در صورتی که به جای گاز هیدروژن از میلیاردها میلیارد میلیارد تن موز استفاده می‌شد نیز همان میزان فشار و در نتیجه همان مقدار حرارت در خورشید به وجود می‌آمد. با این حال با افزایش حرارت، اتمها با بخشهای مختلف ساختار ستاره‌ای برخورد کرده و انرژی اتمی را به وجود می‌آورند که در اینجا تفاوت میان حضور هیدروژن و موز در ساختار خورشید آشکار خواهد شد.

تمام ماده‌ای که نسل بشر را به وجود آورده است در یک حبه قند جا می‌گیرد: اتمها 99.9999999999999 درصد فضای خالی هستند و به همین دلیل در صورتی که تمامی اتمها را به گونه‌ای به هم بفشاریم که فضای خالی میان آنها از بین برود، یک قاشق چای خوری یا حجمی برابر یک حبه قند از این ماده در حدود پنج میلیارد تن وزن خواهد داشت، وزنی 10 برابر مجموع وزن تمامی انسانهایی که در حال حاضر در جهان حضور دارند. این در واقع همان پدیده‌ای است که در ستاره‌های نوترونی رخ می‌دهد و وزن آنها را تا حد غیر قابل باوری افزایش می‌دهد.

آنچه آینده است می‌تواند آنچه گذشته بوده است را تغییر دهد: شگفتی جهان کوانتوم به اثبات رسیده است، آزمایش دو جداره که نور را در دو حالت موج و ذره به اثبات می‌رساند به‌اندازه کافی عجیب و غیر قابل تصور هست. به خصوص زمانی که اعلام شود مشاهده نور می‌تواند آن را از موج به ذره و یا برعکس تبدیل کند. اما پدیده‌های عجیب‌تر این جهان پس از آزمایش جان ویلر فیزیکدان در سال 1978 خود را نمایان کرد. آزمایش وی نشان داد مشاهده یک ذره در حال می‌تواند سرنوشت ذره مشابه دیگری در گذشته را متحول سازد.

طبق آزمایش دو جداره در صورتی که هر یک از پرتوهای نوری خارج شده از یکی از شکاف‌های صفحه آزمایش را مشاهده کنید، در واقع پرتو را مجبور کرده اید خصوصیات ذره‌ای به خود بگیرد و اگر به هدف برخورد پرتو چشم بدوزید خصوصیت موج گونه به پرتو نور بخشیده اید. اما در صورتی که پس از عبور پرتو نور از شکاف به مسیری که از آن ناشی شده است چشم بدوزید آنگاه است که پرتو نور می‌تواند در هر دوحالت شکل بگیرد. به بیانی دیگر زمان حال بر گذشته پرتو نوری تاثیر گذاشته است. این آزمایش در آزمایشگاه تنها چند صد هزارم ثانیه به طول می‌انجامد اما در مشاهده نورهای ناشی از ستاره‌های دوردست نیز صدق می‌کند. در واقع مشاهده اکنون ستاره‌های دوردست می‌تواند گذشته چند هزار یا میلیون ساله آنها را تغییر دهد.

تقریبا همه جهان گم شده است: می‌توان به جرات گفت در حدود 100 میلیارد کهکشان در جهان هستی وجود دارد که هر یک از آنها از 10 میلیون تا 10 تریلیون ستاره را در خود گنجانده‌اند. خورشید زمین در مقایسه با این ستاره‌های یکی از کوچکترین و ضعیفترین ستاره‌ها به شمار می‌رود و حتی می‌توان نام کوتوله زرد رنگ را بر روی آن گذاشت. در واقع در جهان هستی مقادیر ترسناک و عظیمی از ماده مرئی وجود دارد که انسان تنها قادر به مشاهده دو درصد از آن است. وجود این حجم ماده به واسطه نیروی گرانش آنها پیش بینی می‌شود و ماده تاریک نیز که مقدار آن 6 برابر جرم ماده مرئی تخمین زده می‌شود، نیز بخش نامرئی جهان را تشکیل داده است. به گزارش مهر، وجود انرژی تاریک به عنوان بخشی دیگر از جهان که در واقع مابقی جهان را تشکیل داده است، موضوع را پیچیده‌تر خواهد کرد، انرژی که با گسترش سریع جهان در ارتباط است و به همراه ماده تاریک همچنان ناشناخته باقی مانده است.

جسم می‌تواند سریعتر از نور حرکت کند و نور همیشه بسیار سریع حرکت نمی‌کند: سرعت نور در خلا 300 هزار کیلومتر بر ساعت است با این حال نور همیشه در خلا حرکت نمی‌کند. برای مثال نور در آب با سرعتی یک سوم سرعت گفته شده حرکت می‌کند. در واکنشهای اتمی برخی از ذرات به سرعتهای بسیار بالایی دست پیدا می‌کنند که بخشی از سرعت نور است و در صورتی که از میان رابطی که سرعت نور را خواهد کاست عبور کنند، در واقع می‌توانند سریعتر از نور حرکت کنند. چنین پدیده‌ای درخششی آبی رنگ از خود به وجود می‌آورد که به «تشعشعات شرنکوف» شهرت داشته و با بمبهای صوتی قابل مقایسه است. کمترین سرعتی که تا کنون برای نور به ثبت رسیده است 17 متر بر ثانیه یا 61 کیلومتر بر ساعت بوده که به واسطه عبور از میان روبیدیوم منجمد با حرارتی برابر صفر مطلق ایجاد شده است. در این حرارت این ماده حالتی به نام میعان «بوز ـ انشتین» را تجربه می‌کند.

تعداد نامحدودی نویسنده مطلب را نوشته و تعداد نامحدودی خواننده آن را می‌خوانند: بر اساس مدلهای استاندارد کیهان شناسی جهان مرئی با تمامی میلیاردها کهکشان و تریلیون تریلیون ستاره هایش تنها یکی از بی نهایت جهانهایی است که مانند حبابهای صابون در یک اسفنج در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. به دلیل بی نهایت بودن آنها می‌توان هر تاریخچه ممکنی را برایشان در نظر گرفت. اما تعداد تاریخچه‌های ممکن برای این جهانها متناهی است زیرا تعداد محدودی پدیده و تعداد محدودی نتیجه در بر داشته‌اند. تعداد این پدیده‌ها بسیار زیاد اما متناهی است پس همین پدیده عینی و کنونی که نویسنده این مطلب را نوشته و شما آن را می‌خوانید، باید بی نهایت بار در زمان رخ داده باشد. شگفت‌انگیزتر از آن این است که بدانیم نزدیکترین همتای ما در چه فاصله‌ای از ما قرار گرفته است. این فاصله عددی برابر 10 به توان 10 به توان 28 متر تخمین زده شده است که در صورت علاقمندی به محاسبه آن می‌توانید از عدد یک و 10 میلیارد میلیارد میلیارد صفر در برابر آن استفاده کنید!

سیاهچاله‌ها سیاه نیستند: به طور حتم سیاهچاله‌ها بسیار تاریکند اما سیاه نیستند زیرا این پدیده‌ها درخشان بوده و به آرامی نور خود را در تمامی طیفهای نوری از جمله نور مرئی به اطراف منتشر می‌کنند. این تشعشعات که «تشعشعات هاوکینگ» نام دارد نور خود و جرم سیاهچاله‌ها را به تدریج کاهش داده و با از دست دادن منبع جرم سیاهچاله‌ها تبخیر می‌شوند. به گزارش مهر، سیاهچاله‌های کوچک در مقایسه با جرمشان و نسبت به سیاهچاله‌های بزرگتر با سرعتی بالاتر از خود نور منتشر می‌کنند و بر همین اساس در صورتی که برخورد دهنده بزرگ هادرون بر اساس برخی نظریه‌ها از خود میکروسیاهچاله‌هایی تولید کند، آنها به سرعت تبخیر خواهند شد و دانشمندان پس از آن قادر خواهند بود بقایای تابشهای آنها را مشاهده کنند.

تصور بنیادین از جهان مسئول گذشته، حال و آینده آن نیست: بر اساس نظریه نسبیت خصوصی چیزی به نام اکنون، گذشته یا آینده وجود ندارد و قالبهای زمانی به یکدیگر وابسته‌اند زیرا همه هستی در سرعتی برابر در حرکت است. در صورتی که انسان با سرعتی کاملا متفاوت در حرکت بود شاهد پیر شدن زودهنگام یکی از نزدیکان و یا دیر پیر شدن وی نسبت به دیگران می‌بود.

ذره‌ای در اینجا می‌تواند به صورت آنی بر روی ذره‌ای در آن طرف جهان تاثیر بگذارد: زمانی که یک الکترون همتای ضد ماده خود یا پوزیترون را ملاقات می‌کند، هر در درخشش کوچکی از انرژی خنثی می‌شده و دو فوتون از این برخورد متولد می‌شوند. ذرات ساب اتمیکی مانند فوتونها یا کوارکها از ویژگی به نام اسپین برخوردارند که به مفهوم چرخش است، اما این ذرات در واقع حرکت چرخشی ندارند اما به گونه‌ای رفتار می‌کنند که انگار در حال چرخشند. جهت اسپین فوتونها در زمان تولد در برابر یکدیگر بوده و در نتیجه خنثی می‌شوند. با توجه به رفتارهای غیر قابل پیشبینی کوانتومی گفتن اینکه کدام فوتون در مسیر چپگرد و کدام یک در مسیر راستگرد حرکت خواهد داشت غیر ممکن است و در واقع تا زمانی که یکی از آنها مشاهده نشود، هر دو در هر دو جهت حرکت خواهند داشت اما به محض اینکه یکی از آنها مشاهده شود جهت راست یا چپگرد را به خود گرفته و به هر جهتی که حرکت کند، همتایش در مسیر متضاد آن حرکت خواهد کرد. این واقعیتی است که در آزمایشها به اثبات رسیده است.

هرچه سریعتر حرکت کنید سنگین‌تر می‌شوید: در صورتی که بسیار سریع بدوید به صورت لحظه‌ای و نه دائم، سنگین وزن خواهید شد. سرعت نور مرز سرعت در جهان است در این صورت زمانی که جسمی با سرعتی نزدیک به نور در حرکت است و شما به آن نیرویی وارد کنید، به سرعت آن نخواهید افزود بلکه تنها به آن انرژی اضافی وارد کرده اید که این انرژی باید در جایی قرار بگیرد. بهترین مکان برای قرارگیری این انرژی جرم جسم است. بر اساس قانون نسبیت جرم و انرژی با یکدیگر برابرند پس هر چه انرژی وارد شده بیشتر باشد جرم افزایش پیدا خواهد کرد. البته این افزایش وزن در انسان قابل چشم پوشی بوده و درعین حال غیر قابل انکار است.
منبع : تابناک
دسته ها : خبر - علمی - مقالات
شنبه بیست و سوم 8 1388
فرمانده جدید سپاه محمد رسول‌الله کیست؟
سردار سرتیپ پاسدار حسین همدانی، در عنفوان جوانی با تفکرات حضرت امام (ره) آشنا شده و از محضر درس مکارم اخلاق و احکام شهید محراب آیت‌الله مدنی که در همدان تبعید بودند، بهره‌ای بسزا برده و پس از پیروزی انقلاب اسلامی ...پایه‌گذاری و تأسیس سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی، استان همدان را آغاز و خود نیز به عنوان یکی از ارکان اصلی شورای عالی فرماندهی سپاه استان همدان، فعالیتش را آغاز کرد و با کمک همرزمان و پاسداران آن خطه، به پاکسازی عناصر طاغوت و عوامل فساد و نفاق برآمده و از آنجایی که چندین بار به دست ساواک دستگیر شده و مورد تعقیب بود، عوامل طاغوت را به خوبی می‌شناخت.

 
با آغاز جنگ تحمیلی، لحظه‌‌ای درنگ نکرده و راه کردستان را در پیش گرفت و از آنجا که پیش از جنگ نیز به کمک مردم محروم کردستان شتافته و با دیگر دوستان و همرزمان در آنجا نیز گروهک‌های ضدانقلاب را می‌شناخت، دیری نپایید که به صف دشمن‌ستیزان پیوست و فرماندهی عملیات‌های مطلع‌الفجر را با پیروزی کامل تجربه کرد. فرماندهی جبهه میانی سرپل ذهاب هم از دیگر گام‌‌هایی بود که در راستای مبارزه با دشمن بعثی برداشته و پس از مدتی کوتاه به همراه حاج احمد متوسلیان و شهید همت و شهید شهبازی در تشکیل و سازماندهی لشکر 27 محمد رسول الله (ص) نقش بسزایی داشت. عملیات فتح‌المبین و بیت‌المقدس آن هم با مسئولیت فرماندهی محورهای عملیاتی، تجربه‌ای نو در قالب هدایت تیپ و لشکر بوده که از فاتحان خرمشهر، سهمی را از آن خود کرد و سپس از تشکیل یگان‌های رزم سپاه به عنوان بانی و نخستین فرمانده لکشر 32 انصارالحسین (ع) استان همدان، وارد میدان نبرد علیه دشمن بعثی شد.

 
دیری نپایید که هدایت و فرماندهی لشکر 16 قدس گیلان را به او واگذار کردند و عملیات‌‌های مهم و حیاتی همچون کربلای 4 و کربلای 5 را با شیرمردان گیلکی به سرانجام رساند. معاونت اطلاعات و عملیات قرارگاه عملیاتی قدس که چندین لشکر و تیپ مستقل را تحت امر داشت، از فرماندهای زبده همچون دیگر فرماندهان سپاه اسلام آماده ساخت و تا آخرین عملیات موفق سپاه اسلام با منافقین کوردل که با نام مرصاد به نتیجه رساند، لحظه‌ای آرام نگرفت و پس از دفاع مقدس به دانشگاه فرماندهی و ستاد رفته و تحصیل تئوریک و آکادمیک هدایت یگان‌ها را هم به تجربیات ارزنده‌اش افزود و با انتصاب به عنوان فرمانده قرارگاه نجف اشرف و لشکر 4 بعثت در غرب کشور، کارنامه‌ای موفق از خود به جای گذاشت.

 
معاون هماهنگ‌کننده نیروی زمینی و جانشینی نیروی مقاومت بسیج در دو دوره و فرماندهی لشکر 27 محمد رسول‌الله و به همراه آن، جانشینی قرارگاه ثارالله، از دیگر مسئولیت‌های ایشان بود و معاون مرکز راهبردی سپاه و مشاور عالی فرمانده کل سپاه و جانشینی سازمان بسیج مستضعفان از او فرمانده‌ای کهنه‌کار با کوله‌باری تجربه و شناخت ساخته که سبب شده است تا حساس‌ترین و مهمترین سپاه کشور که دارای ویژگی‌های خاص است، بر عهده ایشان گذاشته شود.

مسئولیت‌های سردار سرتیپ حسین همدانی در هشت سال دفاع مقدس:
1 ـ فرمانده لشکر 32 انصارالحسین استان همدان
2 ـ فرمانده لشکر 16 قدس استان گیلان
3 ـ معاونت عملیات قرارگاه قدس
مسئولیت‌های پس از دفاع مقدس:
1 ـ فرمانده قرارگاه نجف اشرف و فرمانده لشکر 4 بعثت
2 ـ رئیس ستاد نیروی زمینی سپاه پاسداران
3 ـ جانشینی فرمانده نیروی مقاومت بسیج سپاه (دو دوره)
4 ـ مشاور عالی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
5 ـ جانشین سازمان بسیج مستضعفان
گفتنی است، سردار سرتیپ همدانی، مفتخر به دریافت دو نشان فتح از دست مقام معظم رهبری و فرمانده کل قواست که به خاطر هدایت و فرماندهی موفق لشکرهای تحت امر در دوران دفاع مقدس بوده است.
منبع : تابناک
دسته ها : خبر - سیاسی - جبهه و جنگ
شنبه بیست و سوم 8 1388

طنز / تبیین، تحکیم، تأکید، تنظیم، پاسداری، رعایت، شمقدری

 شکیبا، شهرام  - بهتر نیست جماعتی این‌چنینی را اجازه بدهیم، خارج شوند و بعد از ورودشان به کشور جلوگیری کنیم و پس از افشای اسناد مربوط به جرم‌هایشان، اساساً ملیت‌شان را تکذیب کنیم؟

اخیراً جماعت سینماگر، خواسته‌اند بروند مسافرت ولی متوجه شده‌اند که خروجان از کشور ممنوع‌ است. لذا عارض شده‌اند به خانه سینما. از خانه سینما کاغذ فرستاده‌اند برای وزیر بابت تظلم. وزیر قضیه را احاله داده به «جواد شمقدری» که اجله ارباب ارشاد اهل سینماتوگراف است.

جواد هم کاغذ نوشته به «علیرضا سجادپور» که در اسرع وقت یک آیین‌نامه منظم کند از بابت «حفظ و پاسداری از منزلت هنر و هنرمند» تا هر کس بی‌جهت عریضه روانه وزارتخانه نکند که چرا ممانعت شده است از خروج و ورود و کارش. منتها من باب تذکر 9 مورد را یادآوری کرده که در تنظیم آیین‌نامه منظور نظر باشد، از قرار ذیل:

1- تبیین حریم هویت ملی و فرهنگی

2- تحکیم منافع ملی کشور.

3- تأکید بر عزت و حیثیت و غیرت ایرانی و اسلامی.

4- تنظیم روابط اجتماعی و اخلاقی.

5- پاسداری از منزلت و اعتبار هنرمندان.

6- رعایت امنیت شغلی و حرفه‌ای.

7- تأکید بر حفظ خلاقیت‌های زیباشناسی حوزه هنر و اثر هنرمند.

8- تأکید بر باورهای دینی و ملی.

9- رعایت حقوق مردم و هنرمند.


***

حالا ببینیم قضیه از چه قرار است.

1- بندهایی که باید مدنظر قرار بگیرد به ترتیب با این شروع می‌شود: تبیین، تأکید، تنظیم، پاسداری، رعایت، تأکید، تأکید و رعایت. با این حساب این آیین‌نامه برای گردان توپخانه از یک لشکر زرهی تدوین می‌شود یا جماعت هنرمند؟

2- واقعاً کسانی که ورود و خروج‌شان از کشور یا کارکردنشان در سینما ممنوع می‌شود فاقد موارد مورد تأکید در این آیین‌نامه‌اند؟ با این حساب که دستکم باید هر کدامشان به هزاران ضربه شلاق، 120 سال حبس با اعمال شاقه و سه‌بار اعدام در ملاء عام محکوم شوند. این چه کشوری است که این افراد آزادانه و راست راست در آن راه می‌روند؟

3- بهتر نیست جماعتی این‌چنینی را اجازه بدهیم، خارج شوند و بعد از ورودشان به کشور جلوگیری کنیم و پس از افشای اسناد مربوط به جرم‌هایشان، اساساً ملیت‌شان را تکذیب کنیم. با این کار هر چه خائن و فاسق و فاجر در مملکت هست، می‌روند و کشورمان جولانگاه گل و بلبل می‌شود. در عوض غرب که به بن‌بست اخلاقی، سیاسی، مذهبی، اجتماعی و غیره رسیده و ایضاً منزوی هم شده، اوضاعش بدتر هم می‌شود.

4- جماعت سینما اینقدر ناجور و درب و داغون هستند که تازه باید این چیزها را بینشان کنترل کرد؟ تو رو خدا مراقب فرج‌آلله سلحشور و مسعود ده‌نمکی و محمدرضا شریفی‌نیا و جمال شورجه و سایر بچه مسلمان‌ها باشید که یک وقت واگیر نداشته باشد اینها هم بگیرند و سرمایه‌هایمان به هدر برود.

5- ... و غیره.

منبع : خبر آن لاین

دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
شنبه بیست و سوم 8 1388
یک شاعر انقلاب پیشکسوت به کما رفت
وی یکی از مشهورترین چهره‌های شعر آیینی پس از انقلاب است که سال‌ها، هم در شعر انقلاب و هم در شعر جنگ فعال بوده است.
فارس: محمود شاهرخی شاعر پیشکسوت انقلاب، که 82 سال دارد، صبح امروز پس از انجام دو عمل جراحی در بیمارستان عرفان تهران به کما رفت.

شاهرخی روز دوشنبه برای انجام عمل جراحی روده به بیمارستان منتقل شد و روز گذشته نیز عمل دیگری روی او انجام شد، اما صبح امروز به علت ایست قلبی و ضعف به کما رفت.

محمود شاهرخی متولد 1306 بم است.

وی یکی از مشهورترین چهره‌های شعر آیینی پس از انقلاب است که سال‌ها، هم در شعر انقلاب و هم در شعر جنگ فعال بوده است.

از جمله آثار او می‌توان به درسی را که از قرآن آموخته‌ام، در غبار کاروان، نسیم وصل، ز اشک پرس حکایت، امام علی (ع) روح بی‌نهایت، شمیمی از گلزار معرفت، امام حسین (ع) تجلی جلال و جمال، بر آستان جانان، کیمیای احسان و ترجیعات توحیدی اشاره کرد.
دسته ها : خبر - حوادث - فرهنگی
شنبه بیست و سوم 8 1388
خاطراتی از شیوه زندگی شهید بهشتی(ره)
از پلکان حرام نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

***
از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

***
صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.

***
بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.

***
به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.

تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

***
الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

***
بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.

***
همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.

 
***
به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...

***
مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

***
گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

***
رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت...

***
با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.

***
اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

منبع: کتاب صد دقیقه تا بهشت/ وبلاگ کشکول
شنبه بیست و سوم 8 1388

طنز / مشایی را بیاورید دو قدم مانده به صبح

 شکیبا، شهرام  - 
کاش عوض دکتر ولایتی دست‌کم یک اسلام‌شناس برجسته وو یک عالم علوم ماورایی مثل اسفندیار رحیم‌مشایی را می‌آوردند که هم مفرح ذات باشد، هم مردم دو قران چیز یاد بگیرند

 دکتر علی‌اکبر ولایتی، پزشک متخصص اطفال، وزیر سابق امور خارجه و پژوهشگر تاریخ تمدن ایران و اسلام، مدت‌هاست در برنامه «دو قدم مانده به صبح» در شبکه 4 سیما درباره یک چیزهایی حرف می‌زند که گویا اهل فن به آنها فرهنگ و هنر و تاریخ و این‌ها می‌گویند که این روزها جزو علوم غریبه به حساب می‌آید.

اینکه تخصص پزشکی ایشان چه ربطی به این مباحث دارد و اینکه ایشان که سال‌ها وزیر بوده، کی وقت کرده این همه چیز یاد بگیرد و چنین جامع‌الاطراف شود نیز بحثی غریب است. البته نه برای ما ایرانیان که برای خارجی‌ها. وگرنه ما عادت داریم مسئولان سابقمان پژوهشگر روزگارمان در عرصه‌های گوناگون باشند. فقط نمی‌دانم چرا تا وقتی کسی مسئولیت دارد، جز تاریخ اسلام و البته آن هم بحث طلحه و زبیر و خوارج و قاسطین و ناکثین و مارقین، از چیزی سخن نمی‌گوید اما وقتی مسئول مذکور تغییر کاربری می‌دهد و پژوهشگر می‌شود، عرق ملی از اطراف و اکنافش بیرون می‌زند.

به هر روی دکتر ولایتی در برنامه فوق‌الذکر یک تجلیل حسابی کرده از دو شخصیت نه‌چندان مفید تاریخی که اسمشان هم قرار است به زودی از تاریخ مدارس زدوده شود. این دو شخصیت کم‌اهمیت همانا «کورش کبیر» و «خشایارشاه» هستند که نه سهام عدالت داده‌اند، نه در مناظره تلویزیونی مفسدان اقتصادی را معرفی کرده‌اند، نه یارانه‌ها را هدفمند کرده‌اند و نه سفر استانی رفته‌اند. حالا با این حساب به چه دردی می‌خورند؟ الله اعلم.

کاش عوض دکتر ولایتی دست‌کم یک اسلام‌شناس برجسته و یک دین‌پژوه کامل و یک عالم علوم ماورایی مثل اسفندیار رحیم‌مشایی را می‌آوردند که هم مفرح ذات باشد، هم مردم دو قران چیز یاد بگیرند که به درد آخرتشان بخورد. حیف و صدحیف.

غُر زدن ممنوع

وحید نوروزی، مدیرعامل ستاد مرکزی معاینه فنی طی بخشنامه‌ای از کارکنان خواسته تا از «غُر زدن»‌ خودداری کنند. در مفاد دیگر این بخشنامه از خوش‌رویی، عصبانی نشدن و داشتن حوصله، تسریع در پاسخگویی، راهنمایی صحیح مراجعه‌کنندگان و انجام دقیق و کامل تست‌های معاینه به عنوان حداقل‌های رفتار با شهروندان یاد شده است.

بعد از خواندن این خبر، تصاویر درهم و جالبی در ذهنم نقش بست و ساعت‌هاست که دارم به این فکر می‌کنم که مگر پیش از این با جماعت مراجعه‌کننده چه می‌کرد‌ه‌اند در ستاد معاینه فنی خودرو؟!
فرض کنید اگر قبلاً این‌ها رعایت نمی‌شده، چه اتفاقاتی می‌افتاده است.

ارباب رجوع: ببخشید قربان من این کاغذ رو باید چکار کنم؟

کارمند: چه می‌دونم مرتیکه مسخره؟! لوله‌اش کن بزن توی سر جد و آبادت!

ارباب‌رجوع: شما چرا اعصاب ندارین؟

کارمند: ندارم که ندارم! به درک که ندارم. حیوونِ عوضی!

ارباب‌رجوع: من تا کی باید این‌جا وایستم؟

کارمند: تا وقتی که دندونات مثل موهای سرت سیاه بشه یا بالعکس!

ارباب‌رجوع: بعدش باید کجا برم؟

کارمند: سر قبر بابای بغل‌دستی‌ات.

آیا چنین بخشنامه‌هایی برای سایر نهادها و ادارات دولتی هم لازم است یا نه؟ قطعاً نه! چون در سایر ادارات و بالاخص بعضی‌هاشان که خیلی ویژه هستند، با دُمِ نرم و نازکشان فقط چشم ارباب‌رجوع را سرمه می‌کشند و بس. فقط گاهی جایش خیلی درد می‌گیرد و دردش به جاهای دیگر هم سرایت می‌کند، همین.

منبع : خبر آن لاین

دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
شنبه بیست و سوم 8 1388
 

کوچ

 

 

در دلم افتاده روزی این قفس پر می شـود

در دلم افتاده کوچ عشق هـم سـر مـی شود

 

در دلـم افتـاده روزی آسمـان در آسمان

پهنه پـرواز را خوش سایه گستر مـی شـود

 

در دلـم افتـاده روزی واژه بیـداد هـم

در میــان گــامهای نــور پرپر مـی شود

 

در دلـم افتـاده روزی بـا ظـهور آفتاب

خلــوت تاریــک شبهــایم منــور می شود

 

در دـم افتاده روزی ایـن خزان بـی نصیب

با ظهــور مهــدی مــوعود پر بر می شود

 

مریم خدادادیان

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
شنبه بیست و سوم 8 1388
بیماری مؤمن
پیامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله):
أنِینُ المُؤمِنِ المَریضِ تَسبِیحٌ، و صِیاحُهُ تَهلِیلٌ، و نَومُهُ عَلَی الفِراشِ عِبادَةٌ،
نالۀ مؤمن بیمار، تسبیح خداست و فریادش، ذکر لا اله الا الله و خوابیدنش در بستر، عبادت است.
The groan of a sick believer is God’s praise, his shout is the mention of La ilaha illa Allah and his resting in the bed is prayer.
بحار الأنوار، ج 77، ح 57

دسته ها : مذهبی - احادیث
شنبه بیست و سوم 8 1388
 

وقتی باران نبارید

وقتی باران نبارید، همه چشمها به چشمه‌ها، قناتها و چاهها دوخته شد و زندگی هر روزی اگر چه کمی سخت بود اما ادامه یافت تا تابستان و پاییز هم آمدند و رفتند و زمستان؛ اما ابری به آسمان نیامد و بارانی نبارید. وقتی باران نبارید، بهار به سختی، مثل جوانه‌ای که تنه شاخه‌ای را می‌شکافد و بیرون می‌زند. مثل دانه‌ای که پوسته‌ها را کنار می‌زند تا سر برآورد، از راه رسید. کمی سبزی بر صحن دشت و دامن صحرا نشست.

همه دل نگران و منتظر، دل به باقی مانده آب چاه و قنات خوش کردند، شاید روزی ابری بیاید و بارانی ببارد اما ابری به آسمان نیامد و بارانی نبارید. وقتی باران نبارید تابستان هم زودتر از همیشه از راه رسید و همه سبزه‌های لاغر و کم‌بنیه نشسته بر صحن دشت و دامن را سوخت، بر گریزانی زود هنگام، برگهای خشک و پلاسیده را فرش زمین کرد و گرد و خاک، رنگ خاکی خود را بر صحن و سرای مردم زد اما، ابری نیامد بارانی نبارید. هر روز وقتی مردم پنجره خانه‌هایشان را به روی صبح می‌گشودند در دل امید دیدن ابر و بارش باران داشتند اما، هر روز آسمان، داغی و سوزش خورشید را بیش از روز قبل به رخ آدمها می‌کشید. زمستان آن سال را هم، همه در حسرت و اندوه پشت سر گذاشتند و بهاری خشک‌تر را تاب آوردند، مثل این بود که اصلاً بهار نیامده است. به تابستان داغ بیشتر شباهت داشت تا بهار.

چشمه‌ها نجوشیدند؛ رودخانه‌ها رو به خشکی گذاشتند؛ بیدهای کنار جویبار رنگ پریده و خشک مثل اسکلتی ایستاده چشم به آسمان دوخته بودند. گرد و غبار بر در و دیوار شهر و روستا نشسته بود و مردم، همچنان چشم به آسمان داشتند. اما، ابری نیامد و بارانی نبارید. آدمها در جستجوی آب از روستاها کوچ کردند، زمینها و مزرعه‌ها، بی‌آب و علف تن به داغی آفتاب سپردند. خبر بارش باران و جوشیدن چشمه‌ای در شهری دور، حتی اگر دروغ هم بود همه آنهایی را که دست و پایی قدرت حرکتی داشتند آواره شهر و روستا و کوه و دشت می‌کرد. سکوت سنگینی چون بختک بر سر همه ساکنان شهرها و روستاها فرو افتاده بود. زمین داغ و آسمان داغ‌تر دیگر گوسفندی نبود و چوپانی که در میانه کوه و دشت سکوت را بشکند، دیگر رودی نبود و غلغل آبی در میان صخره‌ها و سنگها که غم از دل دخترکان ببرد. دیگر پرنده‌ای نبود که در میان شاخسار درختی بخواند. آب که رفت آبادانی هم رفت.

تازه مردم فهمیده بودند، وقتی باران نبارد یعنی چه؟ دریافته بودند که وقتی باران نبارد هیچ چیز نمی‌بارد. آبادانی از آسمان می‌بارد اما چه فایده؟

سالها آمدند و پشت سر هم رفتند، بهار و تابستان و پاییز و زمستان اما، ابری نیامد و بارانی نبارید. تا اینکه یک روز که همه سر در گریبان فرو کرده و نومید در پناه دیوارها و زیر سقفها نشسته بودند صدایی شنیده شد. معلوم نبود صدا از کجا می‌آمد و به کجا می‌رفت. مثل این بود که از زیر گبند یا طاقی آمده باشد. صدایی که تنها برخی از آدمها آن را شنیدند، شاید آنها که بیشتر از همه تشنگی آتش به جانشان انداخته بود. تا بارانی نشوید. باران نمی‌بارد!

صدا این را گفته بود و فقط یکبار گفته بود.

گوشها تیز شده بود. آنها که شنیده بودند به دنبال منبع آن بودند و کسانی که خبر آن را از دیگران شنیده بودند هاج و واج به هم نگاه می‌کردند، جمله خیلی کوتاه بود: «تا بارانی نشوید، باران نمی‌بارد!»

همه از هم می‌پرسیدند یعنی چه؟ برخی هم با کنایه و از روی بی‌حوصلگی می‌گفتند: هذیان تشنگی است! اما، تشنگی و نباریدن باران نه هذیان بود و نه شایعه. بهتر بگویم، «نباریدن باران» واقعیتی بود که همه تمنا و تقاضای داشتنش را در جانشان احساس می‌کردند. مثل همه درختها، رودخانه‌های خشک، پرنده‌هایی که دیگر خواندن را هم از یاد برده بودند، ناودانهای شکسته و حوضهای بی‌آب.

جوابی برای این پرسش نداشتند: «تا بارانی نشوید» یعنی چه؟

این جمله کوتاه برای شاعران جذاب بود و شاید در کنار مجموعه‌ای از سروده‌هایشان که در وصف باران سروده

بودند جا می‌گرفت. اما چه فایده؟ دیگر کسی شعر نمی‌خواند تازه، شعر شاعران و سخن سخنوران هم باعث باریدن باران نمی‌شد. صدا چیز دیگری داشت. بچه‌ها درماندگی بزرگ‌ترها را می‌دیدند اما به روی خود نمی‌آوردند. زنها چیزی دور و مبهم در دل احساس می‌کردند اما زبان بیانش را نداشتند. گوئیا، آنقدر از «باران» و «بارانی شدن» دور افتاده بودند که مزه آن را فراموش کرده بودند. و شاید هم... کسی چه می‌داند؟

روزها پشت سر هم آمدند و رفتند. تا اینکه یک روز؛ شاعری پیر که هیچوقت شعرهایش را نفروخته بود و اصلاً برای فروختن شعر نسروده بود و به همین خاطر هم او را نمی‌شناختند و یا به حساب نمی‌آوردند، در خستگی و خمیدگی قلم بی‌رمق خود را به دست گرفت و نوشت:

«تا بارانی نشوید، بارانی نمی‌بارد!»

و کاغذ را در میانه قابی شکسته و رنگ و رو رفته اما باقی مانده از سالهای دور، سالهایی که آسمان از باریدن دریغ نمی‌کرد قرار داد و با نخی بر گردن آویخت و از خانه محقر و کوچک خود بیرون زد.

برای کسی حوصله و حال و رمق تماشا نمانده بود. اما، گویا جمله نوشته در قاب فریاد می‌کرد. در سکوت فریاد بلندی بود که شنیده می‌شد. شاید به این خاطربود که شاعر پیر یکی از کسانی بود که آن ندا را شنیده بود. چشمها در کاسه سر می‌چرخید اما پیرمرد کوچه‌ها و محله‌ها را پشت سر هم طی می‌کرد. در سکوت او و فریاد تابلو چیزی نمودار بود. «بارانی شدن!» کم کم، غوغایی در دلها پیدا شد. گویا یکی یکی چیزی را به یاد می‌آوردند. چیزی که سالها بود از یادشان رفته بود. «بارانی شدن»، «یعنی برای دیگران از آسمان باریدن». چشم پیرمرد که به صورت مردم می‌افتاد هر کس چیزی در می‌یافت. بارانی شدن، بی‌تقاضا وسؤال باریدن. بارانی شدن، با خاک‌نشینان و خاک در آمیختن. تبسم آرام پیرمرد، تاییدی بر درک و دریافت کسانی بود که ناگهان در دلشان اتفاقی می‌افتاد و از چشمشان برقی می‌جهید. بارانی شدن، بر صحرا و دشت و کوه و بیابان یکسان باریدن. بارانی شدن، زلال و شفاف شدن....

شاعر پیر کوچه‌ها را پشت سر می‌گذاشت. از محله‌ها می‌گذشت و پشت سر خود غوغایی به پا می‌کرد. کم کم مردم باران را به یاد می‌آوردند، تازه باران را می‌فهمیدند. بارانی شدن، جاری شدن، نایستادن. آسمانی شدن، آبی شدن. دیگر صدا از زیر گنبد یا طاقی نبود، در دلها بود که غوغا می‌کرد. اتفاقی در جان مردم شهر بود. مردم بارانی شدن را سالها پیش از یاد برده بودند. همان وقتی که آسمانی بودن را از یاد می‌بردند، باران هم از آنان دور می‌شد. همان وقتی که باران را به هیچ می‌گرفتند، آسمان را از یاد می‌بردند...

حالا دیگر صدا همه حجم جسم و جانشان را پر می‌کرد. چشمها به آسمان دوخته بود. همه از خانه بیرون زده و پا برهنه راهی دشت و صحرا شده بودند. از هم خجالت می‌کشیدند و از آسمان اما، جملگی «بارانی شدن» را می‌خواستند، «بارانی شدن» را طلب می‌کردند، باران را صدا می‌کردند، باران را صدا می‌کردند، و باران باریدن گرفت.

اسماعیل شفیعی سروستانی

دسته ها : ادبی - مهدی نامه
پنج شنبه بیست و یکم 8 1388
X