گل نرگس
بهار آرام می آید به دیدار گل نرگس
نسیم فتح و پیروزی ز گلزار گل نرگس
صبا بر صحن باغستان سرود مهر می خواند
گلاب از عرش می ریزد به دربار گل نرگس
گل ناهید می سوزد زهجران دل عاشق
ستاره کام می گیرد ز دیدار گل نرگس
رواق ابروی احمد، فروغ دیده آدم
توان نور خورشیدی ز رخسار گل نرگس
قرار زورق نوح، و حجاب نیل موسایی
عروج قامت عیسی ز انوار گل نرگس
بهاران، مژده میلاد مهدی را بیان دارد
تمام قدسیان دیگر پرستار گل نرگس
گل نرگس ز چشم عاشقان پنهان نمی ماند
خوشا چشمی که می ماند وفادار گل نرگس
خوشا چشمی که می گرید به شوق دیدن رویش
خوشا قلبی که می باشد گرفتار گل نرگس
بگو ای جلوه سینا بگو ای عروة الوثقی
جهان آرام می گیرد ز گفتار گل نرگس
بگو ای زاده زهرا، بگو ای صاحب دلها
بگو ای آخرین معصوم و مهیار گل نرگس
منم فرزند مکه، جان احمد، وارث حیدر
یدالله فوق ایدیهم بود یار گل نرگس
منم مصلح، منم منجی، منم هادی، منم مهدی
منم غمخوار محرومان و دلدار گل نرگس
گل سوسن، گل مریم، گل اختر، گل لاله
گل امید می روید ز گلزار گل نرگس
گل دیگر نمی خواهم بجز باغ گل زهرا
دل مشتاق آشفته خریدار گل نرگس
(آشفته تهرانی)
اخیراً جماعت سینماگر، خواستهاند بروند مسافرت ولی متوجه شدهاند که خروجان از کشور ممنوع است. لذا عارض شدهاند به خانه سینما. از خانه سینما کاغذ فرستادهاند برای وزیر بابت تظلم. وزیر قضیه را احاله داده به «جواد شمقدری» که اجله ارباب ارشاد اهل سینماتوگراف است.
جواد هم کاغذ نوشته به «علیرضا سجادپور» که در اسرع وقت یک آییننامه منظم کند از بابت «حفظ و پاسداری از منزلت هنر و هنرمند» تا هر کس بیجهت عریضه روانه وزارتخانه نکند که چرا ممانعت شده است از خروج و ورود و کارش. منتها من باب تذکر 9 مورد را یادآوری کرده که در تنظیم آییننامه منظور نظر باشد، از قرار ذیل:
1- تبیین حریم هویت ملی و فرهنگی
2- تحکیم منافع ملی کشور.
3- تأکید بر عزت و حیثیت و غیرت ایرانی و اسلامی.
4- تنظیم روابط اجتماعی و اخلاقی.
5- پاسداری از منزلت و اعتبار هنرمندان.
6- رعایت امنیت شغلی و حرفهای.
7- تأکید بر حفظ خلاقیتهای زیباشناسی حوزه هنر و اثر هنرمند.
8- تأکید بر باورهای دینی و ملی.
9- رعایت حقوق مردم و هنرمند.
***
حالا ببینیم قضیه از چه قرار است.
1- بندهایی که باید مدنظر قرار بگیرد به ترتیب با این شروع میشود: تبیین، تأکید، تنظیم، پاسداری، رعایت، تأکید، تأکید و رعایت. با این حساب این آییننامه برای گردان توپخانه از یک لشکر زرهی تدوین میشود یا جماعت هنرمند؟
2- واقعاً کسانی که ورود و خروجشان از کشور یا کارکردنشان در سینما ممنوع میشود فاقد موارد مورد تأکید در این آییننامهاند؟ با این حساب که دستکم باید هر کدامشان به هزاران ضربه شلاق، 120 سال حبس با اعمال شاقه و سهبار اعدام در ملاء عام محکوم شوند. این چه کشوری است که این افراد آزادانه و راست راست در آن راه میروند؟
3- بهتر نیست جماعتی اینچنینی را اجازه بدهیم، خارج شوند و بعد از ورودشان به کشور جلوگیری کنیم و پس از افشای اسناد مربوط به جرمهایشان، اساساً ملیتشان را تکذیب کنیم. با این کار هر چه خائن و فاسق و فاجر در مملکت هست، میروند و کشورمان جولانگاه گل و بلبل میشود. در عوض غرب که به بنبست اخلاقی، سیاسی، مذهبی، اجتماعی و غیره رسیده و ایضاً منزوی هم شده، اوضاعش بدتر هم میشود.
4- جماعت سینما اینقدر ناجور و درب و داغون هستند که تازه باید این چیزها را بینشان کنترل کرد؟ تو رو خدا مراقب فرجآلله سلحشور و مسعود دهنمکی و محمدرضا شریفینیا و جمال شورجه و سایر بچه مسلمانها باشید که یک وقت واگیر نداشته باشد اینها هم بگیرند و سرمایههایمان به هدر برود.
5- ... و غیره.
منبع : خبر آن لاین
دکتر علیاکبر ولایتی، پزشک متخصص اطفال، وزیر سابق امور خارجه و پژوهشگر تاریخ تمدن ایران و اسلام، مدتهاست در برنامه «دو قدم مانده به صبح» در شبکه 4 سیما درباره یک چیزهایی حرف میزند که گویا اهل فن به آنها فرهنگ و هنر و تاریخ و اینها میگویند که این روزها جزو علوم غریبه به حساب میآید.
اینکه تخصص پزشکی ایشان چه ربطی به این مباحث دارد و اینکه ایشان که سالها وزیر بوده، کی وقت کرده این همه چیز یاد بگیرد و چنین جامعالاطراف شود نیز بحثی غریب است. البته نه برای ما ایرانیان که برای خارجیها. وگرنه ما عادت داریم مسئولان سابقمان پژوهشگر روزگارمان در عرصههای گوناگون باشند. فقط نمیدانم چرا تا وقتی کسی مسئولیت دارد، جز تاریخ اسلام و البته آن هم بحث طلحه و زبیر و خوارج و قاسطین و ناکثین و مارقین، از چیزی سخن نمیگوید اما وقتی مسئول مذکور تغییر کاربری میدهد و پژوهشگر میشود، عرق ملی از اطراف و اکنافش بیرون میزند.
به هر روی دکتر ولایتی در برنامه فوقالذکر یک تجلیل حسابی کرده از دو شخصیت نهچندان مفید تاریخی که اسمشان هم قرار است به زودی از تاریخ مدارس زدوده شود. این دو شخصیت کماهمیت همانا «کورش کبیر» و «خشایارشاه» هستند که نه سهام عدالت دادهاند، نه در مناظره تلویزیونی مفسدان اقتصادی را معرفی کردهاند، نه یارانهها را هدفمند کردهاند و نه سفر استانی رفتهاند. حالا با این حساب به چه دردی میخورند؟ الله اعلم.
کاش عوض دکتر ولایتی دستکم یک اسلامشناس برجسته و یک دینپژوه کامل و یک عالم علوم ماورایی مثل اسفندیار رحیممشایی را میآوردند که هم مفرح ذات باشد، هم مردم دو قران چیز یاد بگیرند که به درد آخرتشان بخورد. حیف و صدحیف.
غُر زدن ممنوع
وحید نوروزی، مدیرعامل ستاد مرکزی معاینه فنی طی بخشنامهای از کارکنان خواسته تا از «غُر زدن» خودداری کنند. در مفاد دیگر این بخشنامه از خوشرویی، عصبانی نشدن و داشتن حوصله، تسریع در پاسخگویی، راهنمایی صحیح مراجعهکنندگان و انجام دقیق و کامل تستهای معاینه به عنوان حداقلهای رفتار با شهروندان یاد شده است.
بعد از خواندن این خبر، تصاویر درهم و جالبی در ذهنم نقش بست و ساعتهاست که دارم به این فکر میکنم که مگر پیش از این با جماعت مراجعهکننده چه میکردهاند در ستاد معاینه فنی خودرو؟!
فرض کنید اگر قبلاً اینها رعایت نمیشده، چه اتفاقاتی میافتاده است.
ارباب رجوع: ببخشید قربان من این کاغذ رو باید چکار کنم؟
کارمند: چه میدونم مرتیکه مسخره؟! لولهاش کن بزن توی سر جد و آبادت!
اربابرجوع: شما چرا اعصاب ندارین؟
کارمند: ندارم که ندارم! به درک که ندارم. حیوونِ عوضی!
اربابرجوع: من تا کی باید اینجا وایستم؟
کارمند: تا وقتی که دندونات مثل موهای سرت سیاه بشه یا بالعکس!
اربابرجوع: بعدش باید کجا برم؟
کارمند: سر قبر بابای بغلدستیات.
آیا چنین بخشنامههایی برای سایر نهادها و ادارات دولتی هم لازم است یا نه؟ قطعاً نه! چون در سایر ادارات و بالاخص بعضیهاشان که خیلی ویژه هستند، با دُمِ نرم و نازکشان فقط چشم اربابرجوع را سرمه میکشند و بس. فقط گاهی جایش خیلی درد میگیرد و دردش به جاهای دیگر هم سرایت میکند، همین.
منبع : خبر آن لاین
کوچ
در دلم افتاده روزی این قفس پر می شـود
در دلم افتاده کوچ عشق هـم سـر مـی شود
در دلـم افتـاده روزی آسمـان در آسمان
پهنه پـرواز را خوش سایه گستر مـی شـود
در دلـم افتـاده روزی واژه بیـداد هـم
در میــان گــامهای نــور پرپر مـی شود
در دلـم افتـاده روزی بـا ظـهور آفتاب
خلــوت تاریــک شبهــایم منــور می شود
در دـم افتاده روزی ایـن خزان بـی نصیب
با ظهــور مهــدی مــوعود پر بر می شود
مریم خدادادیان
| وقتی باران نبارید وقتی باران نبارید، همه چشمها به چشمهها، قناتها و چاهها دوخته شد و زندگی هر روزی اگر چه کمی سخت بود اما ادامه یافت تا تابستان و پاییز هم آمدند و رفتند و زمستان؛ اما ابری به آسمان نیامد و بارانی نبارید. وقتی باران نبارید، بهار به سختی، مثل جوانهای که تنه شاخهای را میشکافد و بیرون میزند. مثل دانهای که پوستهها را کنار میزند تا سر برآورد، از راه رسید. کمی سبزی بر صحن دشت و دامن صحرا نشست. همه دل نگران و منتظر، دل به باقی مانده آب چاه و قنات خوش کردند، شاید روزی ابری بیاید و بارانی ببارد اما ابری به آسمان نیامد و بارانی نبارید. وقتی باران نبارید تابستان هم زودتر از همیشه از راه رسید و همه سبزههای لاغر و کمبنیه نشسته بر صحن دشت و دامن را سوخت، بر گریزانی زود هنگام، برگهای خشک و پلاسیده را فرش زمین کرد و گرد و خاک، رنگ خاکی خود را بر صحن و سرای مردم زد اما، ابری نیامد بارانی نبارید. هر روز وقتی مردم پنجره خانههایشان را به روی صبح میگشودند در دل امید دیدن ابر و بارش باران داشتند اما، هر روز آسمان، داغی و سوزش خورشید را بیش از روز قبل به رخ آدمها میکشید. زمستان آن سال را هم، همه در حسرت و اندوه پشت سر گذاشتند و بهاری خشکتر را تاب آوردند، مثل این بود که اصلاً بهار نیامده است. به تابستان داغ بیشتر شباهت داشت تا بهار. چشمهها نجوشیدند؛ رودخانهها رو به خشکی گذاشتند؛ بیدهای کنار جویبار رنگ پریده و خشک مثل اسکلتی ایستاده چشم به آسمان دوخته بودند. گرد و غبار بر در و دیوار شهر و روستا نشسته بود و مردم، همچنان چشم به آسمان داشتند. اما، ابری نیامد و بارانی نبارید. آدمها در جستجوی آب از روستاها کوچ کردند، زمینها و مزرعهها، بیآب و علف تن به داغی آفتاب سپردند. خبر بارش باران و جوشیدن چشمهای در شهری دور، حتی اگر دروغ هم بود همه آنهایی را که دست و پایی قدرت حرکتی داشتند آواره شهر و روستا و کوه و دشت میکرد. سکوت سنگینی چون بختک بر سر همه ساکنان شهرها و روستاها فرو افتاده بود. زمین داغ و آسمان داغتر دیگر گوسفندی نبود و چوپانی که در میانه کوه و دشت سکوت را بشکند، دیگر رودی نبود و غلغل آبی در میان صخرهها و سنگها که غم از دل دخترکان ببرد. دیگر پرندهای نبود که در میان شاخسار درختی بخواند. آب که رفت آبادانی هم رفت. تازه مردم فهمیده بودند، وقتی باران نبارد یعنی چه؟ دریافته بودند که وقتی باران نبارد هیچ چیز نمیبارد. آبادانی از آسمان میبارد اما چه فایده؟ سالها آمدند و پشت سر هم رفتند، بهار و تابستان و پاییز و زمستان اما، ابری نیامد و بارانی نبارید. تا اینکه یک روز که همه سر در گریبان فرو کرده و نومید در پناه دیوارها و زیر سقفها نشسته بودند صدایی شنیده شد. معلوم نبود صدا از کجا میآمد و به کجا میرفت. مثل این بود که از زیر گبند یا طاقی آمده باشد. صدایی که تنها برخی از آدمها آن را شنیدند، شاید آنها که بیشتر از همه تشنگی آتش به جانشان انداخته بود. تا بارانی نشوید. باران نمیبارد! صدا این را گفته بود و فقط یکبار گفته بود. گوشها تیز شده بود. آنها که شنیده بودند به دنبال منبع آن بودند و کسانی که خبر آن را از دیگران شنیده بودند هاج و واج به هم نگاه میکردند، جمله خیلی کوتاه بود: «تا بارانی نشوید، باران نمیبارد!» همه از هم میپرسیدند یعنی چه؟ برخی هم با کنایه و از روی بیحوصلگی میگفتند: هذیان تشنگی است! اما، تشنگی و نباریدن باران نه هذیان بود و نه شایعه. بهتر بگویم، «نباریدن باران» واقعیتی بود که همه تمنا و تقاضای داشتنش را در جانشان احساس میکردند. مثل همه درختها، رودخانههای خشک، پرندههایی که دیگر خواندن را هم از یاد برده بودند، ناودانهای شکسته و حوضهای بیآب. جوابی برای این پرسش نداشتند: «تا بارانی نشوید» یعنی چه؟ این جمله کوتاه برای شاعران جذاب بود و شاید در کنار مجموعهای از سرودههایشان که در وصف باران سروده بودند جا میگرفت. اما چه فایده؟ دیگر کسی شعر نمیخواند تازه، شعر شاعران و سخن سخنوران هم باعث باریدن باران نمیشد. صدا چیز دیگری داشت. بچهها درماندگی بزرگترها را میدیدند اما به روی خود نمیآوردند. زنها چیزی دور و مبهم در دل احساس میکردند اما زبان بیانش را نداشتند. گوئیا، آنقدر از «باران» و «بارانی شدن» دور افتاده بودند که مزه آن را فراموش کرده بودند. و شاید هم... کسی چه میداند؟ روزها پشت سر هم آمدند و رفتند. تا اینکه یک روز؛ شاعری پیر که هیچوقت شعرهایش را نفروخته بود و اصلاً برای فروختن شعر نسروده بود و به همین خاطر هم او را نمیشناختند و یا به حساب نمیآوردند، در خستگی و خمیدگی قلم بیرمق خود را به دست گرفت و نوشت: «تا بارانی نشوید، بارانی نمیبارد!» و کاغذ را در میانه قابی شکسته و رنگ و رو رفته اما باقی مانده از سالهای دور، سالهایی که آسمان از باریدن دریغ نمیکرد قرار داد و با نخی بر گردن آویخت و از خانه محقر و کوچک خود بیرون زد. برای کسی حوصله و حال و رمق تماشا نمانده بود. اما، گویا جمله نوشته در قاب فریاد میکرد. در سکوت فریاد بلندی بود که شنیده میشد. شاید به این خاطربود که شاعر پیر یکی از کسانی بود که آن ندا را شنیده بود. چشمها در کاسه سر میچرخید اما پیرمرد کوچهها و محلهها را پشت سر هم طی میکرد. در سکوت او و فریاد تابلو چیزی نمودار بود. «بارانی شدن!» کم کم، غوغایی در دلها پیدا شد. گویا یکی یکی چیزی را به یاد میآوردند. چیزی که سالها بود از یادشان رفته بود. «بارانی شدن»، «یعنی برای دیگران از آسمان باریدن». چشم پیرمرد که به صورت مردم میافتاد هر کس چیزی در مییافت. بارانی شدن، بیتقاضا وسؤال باریدن. بارانی شدن، با خاکنشینان و خاک در آمیختن. تبسم آرام پیرمرد، تاییدی بر درک و دریافت کسانی بود که ناگهان در دلشان اتفاقی میافتاد و از چشمشان برقی میجهید. بارانی شدن، بر صحرا و دشت و کوه و بیابان یکسان باریدن. بارانی شدن، زلال و شفاف شدن.... شاعر پیر کوچهها را پشت سر میگذاشت. از محلهها میگذشت و پشت سر خود غوغایی به پا میکرد. کم کم مردم باران را به یاد میآوردند، تازه باران را میفهمیدند. بارانی شدن، جاری شدن، نایستادن. آسمانی شدن، آبی شدن. دیگر صدا از زیر گنبد یا طاقی نبود، در دلها بود که غوغا میکرد. اتفاقی در جان مردم شهر بود. مردم بارانی شدن را سالها پیش از یاد برده بودند. همان وقتی که آسمانی بودن را از یاد میبردند، باران هم از آنان دور میشد. همان وقتی که باران را به هیچ میگرفتند، آسمان را از یاد میبردند... حالا دیگر صدا همه حجم جسم و جانشان را پر میکرد. چشمها به آسمان دوخته بود. همه از خانه بیرون زده و پا برهنه راهی دشت و صحرا شده بودند. از هم خجالت میکشیدند و از آسمان اما، جملگی «بارانی شدن» را میخواستند، «بارانی شدن» را طلب میکردند، باران را صدا میکردند، باران را صدا میکردند، و باران باریدن گرفت. اسماعیل شفیعی سروستانی |