دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827886
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
گمان نیک
امام على (علیه السلام):
مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ.
هر که به تو گمان نیک بُرد، {در عمل} گمان او را تصدیق کن.
If a person thinks well of you, confirm his supposition.
نهج البلاغه: کلمات قصار 248
دسته ها : مذهبی - احادیث
سه شنبه بیست و ششم 8 1388
سخنی با طائفه به حج رفته
محمد هادی تسخیری
اکنون که خدای سبحان بر شما منت گذاشت و شما را به خانه خود دعوت کرد و از میان میلیونها مسلمان شما را برای انجام این عبادت عظیم برگزید، تلاش کنید ابراهیم وار به عبادت او بپردازید و همچون خلیل الله(ع) به پروردگار رحیم و مهربان خود بگویید؛ وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِ اجْعَلْ هذا بَلَداً امِناً وَاجْنُبْنی وَ بَنِیَّ اَنْ نَعْبُدَ الْاَصْنام یعنی هنگامی که ابراهیم گفت: خدایا این سرزمین را محلی امن قرار بده و من وفرزندانم را از پرستش بتها دور کن.

 و آنچنان مراسم حج را اجرا کنید که مطلوب خدا باشد و همان طوری که خدا از شما می خواهد نفس خود را قربانی کنید و با خود دیگری به میان اهل و عیال خود باز گردید و مانند کسانی نباشید که به قول شیخ بهایی همه اعمال واجب حج را کامل انجام بدهند اما در مرحله پایانی و در روز عید به جای اینکه نفس خود را در راه خدا قربانی کنند، دیگری را به جای خود به قربانگاه بفرستند.

حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست
 وز سعی و طواف، هرچه کرده است نکوست
 تقصیر وی آن است که آرد دگری
 قربان سازد، به جای خود، در ره دوست
(رباعی شماره 16 - دیوان شیخ بهایی)

و کاری کنید که مایه شرف و زینت مسلمانان و شیعیان باشد نه آنکه مانند برخی از حاجیان بی خبر که سفرهای قبل آنها را دیده بودم، به جای رفتن به عبادتگاه هایی مانند مسجد نبوی شریف و یا بیت الله الحرام، اکثر وقت خود را در بازارها می گذراندند و با نامحرمان بر سر یک یا دو ریال بیش یا کم مدتها چانه بزنند و نا خود آگاه مرتکب فعل حرام می شوند نباشید و به قول امام معصوم: با کارهایتان برای ما زینت و اعتبار باشید و برای ما باعث سرافکندگی و بد شدن نباشید.

و کاری کنیم که موجب وحدت مسلمانان و نزدیک شدن دلهای آنها به همدیگر شود و بیشتر پیرامون مشترکات بین مسلمانان سخن بگوییم و مطلقاً به مسائل خلافی که موجب جدایی بیشتر مسلمانان از همدیگر می شود نپردازیم تا اسلام از حج ما قوت بگیرد نه شکست دیگری بر شکستهای دیگر در این دوران اضافه کنیم.

در خانه کعبه دل به دست آوردم
 دل بردم و گبر و بت پرست آوردم
زنار ز مار سرِ زلفش بستم
 در قبلهء اسلام شکست آوردم
(رباعی شماره 61 - دیوان شیخ بهایی)

آنها که ربوده الستند
از عهد الست باز مستند
تا شربت بیخودی چشیدند
از بیم و امید باز رستند
چالاک شدند، پس به یک گام
از جوی حدوث باز جستند
اندر طلب مقام اصلی
 دل در ازل و ابد نبستند
خالی زخود و ز دوست باقی
 این طرفه که نیستند و هستند
این طایفه اند اهل توحید
باقی، همه خویشتن پرستند
(یکی از غزلیات شیخ بهایی)

در پایان ضمن آرزوی حجی مقبول و سعیی مشکور و گناهی مغفور بر همه حجاج گرامی سراسر جهان به ویژه برای حاجیان مؤمن و پرهیزگار ایرانی، از خداون منان خواستاریم که نام ما را با نام حجاج خودش و زایران بارگاه ملکوتی پیامبر گرامیش قرار دهد. آمین رب العالمین.
منبع : تابناک
دسته ها : مذهبی - مقالات
دوشنبه بیست و پنجم 8 1388

 

 رهبر فرزانه انقلاب اسلامی در بسیاری از ملاقات هایی که با اهالی فرهنگ و قلم داشته اند از منظر زاویه دید خود به مقوله کتاب  و کتابخوانی  حاضرین را شگفت زده کرده اند. عمق بینش ایشان به مساله فرهنگ و به ویژه کتابخوانی  همواره  یکی از نکاتی بوده است که زبانزد خاص و عام بوده است. به مناسبت آغاز هفته کتاب نگاهی داریم به مقوله کتاب و کتابخوانی از منظر ایشان

الف) اهالی قلم
گزیده ای از سخنان ایشان در ارتباط با شخصیت جلال آل احمد

1ـ دقیقاً یادم نیست که کدام مقاله یا کتاب مرا با آل‌احمد آشنا کرد. دو کتاب «غربزدگی و دست‌های آلوده» جزو قدیمی‌ترین کتاب‌هایی است که از او دیده و داشته‌ام. اما آشنایی بیشتر من بوسیله و برکت مقاله «ولایت اسرائیل» شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوان‌های امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران (البته نه اختصاصاً برای این کار) تلفنی با او تماس گرفتم. و مریدانه اعتراض کردم. با اینکه جواب درستی نداد از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من بسیار خاطره‌انگیز است. در حرف‌هایی که رد و بدل شده هوشمندی، حاضر جوابی، صفا و دردمندی که آن روز در قلّه‌ی «ادبیات مقاومت» قرار داشت، موج می‌زد. جلال قصه‌نویس است (اگر این را شامل نمایشنامه‌نویسی هم بدانید) مقاله‌نویسی کار دوّم او است. البته محقّق و عنصر سیاسی هم هست. اما در رابطه با مذهب؛ در روزگاری که من او را شناختم به هیچ‌وجه ضد مذهب نبود، بماند که گرایش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضی از نمودارهای برجسته‌ی آن به‌عنوان سنت‌های عمیق و اصیل جامعه‌اش، دفاع هم می‌کرد. اگرچه به اسلام به چشم ایدئولوژی که باید در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمی‌نگریست. اما هیچ ایدئولوژی و مکتب فلسفی شناخته‌شده‌‌ای را هم به این صورت جایگزین آن نمی‌کرد. تربیت مذهبی عمیق خانوادگی‌اش موجب شده بود که اسلام را ــ اگرچه به‌صورت یک باور کلی و مجرد ــ همیشه حفظ کند و نیز تحت تأثیر اخلاق مذهبی باقی بماند. حوادث شگفت‌انگیز سال‌های 41 و 42 او را به موضع جانبدارانه‌تری نسبت به اسلام کشانیده بود. و این همان چیزی است که بسیاری از دوستان نزدیکش نه آن روز و نه پس از آن، تحمّل نمی‌کردند و حتی به رو نمی‌آوردند!

اما توده‌‌ای بودن یا نبودنش؛ البته روزی توده‌ای بود. روزی ضد توده‌ای بود. و روزی هم نه این بود و [نه] آن. بخش مهمی از شخصیت جلال و جلالت قدر او همین عبور از گردنه‌ها و فراز و نشیب‌ها و متوقّف نماندن او در هیچکدام از آنها بود. کاش چند صباح دیگر هم می‌ماند و قله‌های بلندتر را هم تجربه می‌کرد.

اگر هر کس را در حال تکامل شخصیت فکری‌اش بدانیم و شخصیت حقیقی او را آن چیزی بدانیم که در آخرین مراحل این تکامل بدان رسیده است، باید گفت «در خدمت و خیانت روشنفکران» نشان دهنده و معیّن کننده‌ی شخصیت حقیقی آل احمد است. در نظر من، آل‌احمد، شاخصه‌ی یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان، کار مشکل و محتاج تفصیل است. امّا در یک کلمه می‌شود آن را «توبه‌ی روشنفکری» نامید. با همه‌ی بار مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه «توبه» هست.

جریان روشنفکری ایران که حدوداً صد سال عمر دارد با برخورداری از فضل «آل‌احمد» توانست خود را از خطای کج‌فهمی، عصیان، جلافت و کوته‌بینی برهاند و توبه کند: هم از بدفهمی‌ها و تشخیص‌های غلطش و هم از بددلی‌ها و بدرفتاری‌هایش.

آل‌احمد، نقطه‌ی شروع «فصل توبه» بود. و کتاب «خدمت و ...» پس از غربزدگی، نشانه و دلیل رستگاری تائبانه. البته این کتاب را نمی‌شود نوشته‌ی سال 43 دانست. به گمان من، واردات و تجربیات روز به روز آل‌احمد، کتاب را کامل می‌کرده است. در سال 47 که او را در مشهد زیارت کردم؛ سعی او در جمع‌آوری مواردی که «کتاب را کامل خواهد کرد» مشاهده کردم. خود او هم همین را می‌گفت.

البته جزوه‌‌ای که بعدها به نام «روشنفکران» درآمد، با دو سه قصه از خود جلال و یکی دو افاده از زید و عمرو، به نظر من تحریف عمل و اندیشه‌ی آل‌احمد بود. خانواده آل‌احمد حتی در «نظام نوین اسلامی» هم، تاکنون موفق نشده‌اند ناشر قاچاقچی آن کتاب را در محاکم قضایی اسلامی محکوم یا تنبیه کنند. این کتاب مجمع‌الحکایات نبود که مقداری از آن را گلچین کنند و به بازار بفرستند. اثر یک نویسنده‌ی متفکر، یک «کل» منسجم است که هر قسمتش را بزنی، دیگر آن نخواهد بود. حالا چه انگیزه‌‌ای بود و چه استفاده‌‌ای از نام و آبروی جلال می‌خواستند ببرند بماند. ولی به هر صورت گل به دست گلفروشان رنگ بیماران گرفت...

به نظر من سهم جلال بسیار قابل ملاحظه و مهم است. یک نهضت انقلابی از «فهمیدن» و «شناختن» شروع می‌شود. روشنفکر درست آن کسی است که در جامعه‌ی جاهلی، آگاهی‌های لازم را به مردم می‌دهد و آنان را به راهی‌نو می‌کشاند. و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است؛ با طرح آن آگاهی‌ها، بدان عمق می‌بخشد.

برای این کار، لازم است روشنفکر اولاً جامعه‌ی خود را بشناسد و ناآگاهی او را دقیقاً بداند. ثانیاً آن «راه نو» را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پیشامدها نهراسد. در این صورت است که می‌شود: العلماء ورثة الانبیاء.

آل‌احمد، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش). از دوّم و سوّم هم بی‌بهره نبود. وجود چنین کسی برای یک ملّت که به سوی انقلابی تمام‌عیار پیش می‌رود، نعمت بزرگی است. و آل‌احمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل، یک نسل را او آگاهی داده است. و این برای یک انقلاب، کم نیست.

این شایعه (باید دید کجا شایع است. من آن را از شما می‌شنوم و قبلاً هرگز نشنیده بودم.) باید محصول ارادت به شریعتی باشد و نه چیز دیگر. البته حرف فی حد نفسه، غلط و حاکی از عدم شناخت است. آل‌احمد کسی نبود که بنشیند و مسلمانش کنند. برای مسلمانی او همان چیزهایی لازم بود که شریعتی را مسلمان کرده بود. و ای کاش آل‌احمد چند سال دیگر هم می‌ماند.

آن روز هر پدیده‌ی ناپسندی را به شاه ملعون نسبت می‌دادیم. درست هم بود. امّا از اینکه آل‌احمد را چیز‌خور کرده باشند، من اطلاعی ندارم، یا از خانم دانشور بپرسید یا از طبیب خانوادگی.

مسکوت ماندن جلال، تقصیر شماست ـ شمایی که او را می‌شناسید و نسبت به او انگیزه دارید. از طرفی مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب، حکم پرچم را داشتند. همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل «مردم» (و نه خواص) از آنها پر است. و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. اگر جلال هم چند سال دیگر می‌ماند ... افسوس.

گزیده‌ی سخنان رهبر معظم انقلاب درباره‌ی کتاب "خاک‌های نرم کوشک"
الان چند سالى است که کتاب‌هایى درباره‌ى سرداران و فرماندهان جنگ باب شده و مى‌نویسند و بنده هم مشترى این کتاب‌هایم و مى‌خوانم. با این‌که بعضى از این‌ها را من خودم از نزدیک مى‌شناختم و آنچه را هم که نوشته، روایت‌هاى صادقانه است- این هم حالا آدم مى‌تواند کم و بیش تشخیص دهد که کدام مبالغه‌آمیز است و کدام صادقانه است- بسیار تکان‌دهنده است. آدم مى‌بیند این شخصیت‌هاى برجسته، حتى در لباس یک کارگر به میدان جنگ آمده‌اند؛ این اوستا عبدالحسین بُرُنسى، یک جوان مشهدى بنّا که قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشته‌اند و من توصیه مى‌کنم و واقعاً دوست مى‌دارم شماها بخوانید. من مى‌ترسم این کتاب‌ها اصلاً دست شماها نرسد. اسم این کتاب "خاک‌هاى نرم کوشک" است؛ قشنگ هم نوشته شده.

ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبرى نداشتم. بعد از شهادتش، بعضى از دوستان ما که به مجموعه‌هاى دانشگاهى و بسیج رفته بودند و با این جوان بى‌سواد- بى‌سواد به معناى مصطلح؛ البته سه، چهار سالى درس طلبگى خوانده بوده، مختصرى هم مقدمات و ابتدایى و این‌ها را هم خوانده بوده- صحبت کرده بودند، مى‌گفتند آن‌چنان براى این‌ها صحبت مى‌کرده و حرف مى‌زده که دل‌هاى همه‌ى این‌ها را در مشت مى‌گرفته. به‌‌خاطر همین که گفتم؛ یک معرفت درونى را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک فهم از عالم وجود را منعکس مى‌کرده؛ بعد هم بعد از شجاعت‌هاى بسیار و حضور در میدان‌هاى دشوار، به شهادت مى‌رسد؛ که حالا کارى به جزئیات آن ندارم. این زیبایی‌هایى که آدم در زندگى یک چنین آدمى یا شهید همت و شهید خرازى مى‌تواند پیدا کند و یا این‌هایى که حالا هستند، نظیرش را شما کجا مى‌توانید پیدا کنید؟ کجا مى‌شود پیدا کرد؟

ب) بیانات مقام معظم رهبری در ارتباط با اهمیت کتاب و کتابخوانی
ارتباط مردم با کتاب، باید بیش از این باشد. من مى‏بینم که متأسفانه کتاب در جامعه ما، آن مقدار که شأن این جامعه اقتضا مى‏کند، رواج ندارد. اگر ما یک جامعه بى‏فرهنگ و تاریخ بودیم؛ جامعه‏اى بودیم که گذشته و کسان فرهنگىِ با معرفت و برجسته‏اى ندارد؛ انسانهاى بااستعداد و فهیم و داراى بینش و طرز فکر بالا ندارد (مثل بعضى از جوامع گوناگونى که در گوشه و کنار دنیا هستند) بى‏رغبتى به کتاب قابل توجیه بود؛ امّا در جامعه ما با این همه انسانهاى فرهنگى، برجسته، والا، اساتید، مؤلّفین، آشنایان با کتاب، شعرا، نویسندگان، علماى بزرگ، دانشگاهیان برجسته و عناصر فرهنگى و عالِم، چرا باید اُنس با کتاب این‏طور باشد؟! سابقه فرهنگى و تاریخى ما خیلى زیاد است. جامعه ما اساساً جامعه‏اى پخته و بالغ شده است؛ یک جامعه ابتدایى و بدوى نیست. مردم ما باید بیش از این با کتاب آشنا باشند.

منزل خودِ من، همه افراد، بدون استثنا، هرشب در حال مطالعه خوابشان مى‏برد. خود من هم همین‏طورم. نه این‏که حالا وسط مطالعه خوابم ببرد. مطالعه مى‏کنم؛ تا خوابم مى‏آید، کتاب را مى‏گذارم و مى‏خوابم. همه افراد خانه ما، وقتى مى‏خواهند بخوابند حتماً یک کتاب کنار دستشان است. من فکر مى‏کنم که همه خانواده‏هاى ایرانى باید این‏گونه باشند. توقّع من، این است. باید پدرها و مادرها، بچه‏ها را از اوّل با کتاب محشور و مأنوس کنند. حتّى بچه‏هاى کوچک باید با کتاب اُنس پیدا کنند. باید خریدِ کتاب، یکى از مخارج اصلى خانواده محسوب شود. مردم باید بیش از خریدن بعضى از وسایل تزییناتى و تجمّلاتى - مثل این لوسترها، میزهاى گوناگون، مبلهاى مختلف و پرده و... -، به کتاب اهمیّت بدهند. اوّل کتاب را مثل نان و خوراکى و وسایل معیشتى لازم بخرند؛ بعد که این تأمین شد به زواید بپردازند. خلاصه، باید با کتاب اُنس پیدا کنند. در غیر این صورت، جامعه ایرانى به هدف و آرزویى که دارد - که حقّ او هم هست - نخواهد رسید.

متأسفانه کتابخوانى، جز در بین یک عده از اهل علم و اهل تحصیل و کسانى که به طور قهرى با کتاب سر و کار دارند، یک کار رایج و روزمره به حساب نمى‏آید؛ در حالى که کتابخوانى باید مثل خوردن و خوابیدن و سایر کارهاى روزانه، در زندگى مردم وارد بشود.

چرا ما وقتى که یک کتاب خوب را نگاه مى‏کنیم، مى‏بینیم که مثلاً ده هزار نسخه از آن چاپ شده است؛ بعد اگر خیلى استقبال شده باشد، به چاپ دوم و سوم مى‏رسد و مجموعاً چهل، پنجاه هزار نسخه در ظرف چند سال چاپ مى‏شود؟ در حالى که کشور ما با بیش از پنجاه میلیون نفوس - که اگر بچه‏ها و بى‏سوادان را از اینها خارج کنیم - شاید بیش از بیست میلیون نفر هستند که مى‏توانند از کتاب استفاده کنند. چرا باید پنج هزار، ده هزار و حداکثر پنجاه هزار نسخه کتاب چاپ بشود؟ اصلاً یعنى چه؟ معلوم مى‏شود که در بین مردم ما، کتابخوانى رایج نیست. این، خیلى تأسف‏آور است.

من مى‏گویم بایستى جوانان، پیران، مردان، زنان، شهریها، روستاییها و هر کسى که با کتاب مى‏تواند ارتباط برقرار کند، باید کتاب را در جیبش داشته باشد و تا یک‏جا بى‏کار نشست - مثل اتوبوس، تاکسى، مطب پزشک، اداره، درِ دکان وقتى که مشترى نیست، در خانه به هنگام اوقات فراغت - کتاب را دربیاورد و بخواند.


--------------------------------------------------------------------------------


منبع: سایت مقام معظم رهبری

دسته ها : سخنرانی - فرهنگی
دوشنبه بیست و پنجم 8 1388
استاد عصر استادان


سهند صادقی‌بهمنی: علامه سید محمدحسین طباطبایی، فیلسوف و مفسر آشنای عصر ما، خود در روزگار اساتید بزرگ و بی‌بدیل، روزگار تلمذ و تعلم را گذرانید

استوانه‌های فقه و فلسفه و اصول که هر یک صاحب سبک و مشرب خاص خویش بودند و محل رجوع هزاران شاگرد مجتهد یا نزدیک به اجتهاد. علامه طباطبایی گذشته از حس قدرتمند زمان‌شناسی و درک ژرف گذشتگان، هنر بزرگش رهایی از سایه سنگین آن بزرگان بود که البته جز به مدد ژرفای اندیشه و وسعت فکر برای او میسر نشد. او از اساتید بنام و مشهور خویش فقط فلسفه و عرفان و فقه و اصول را فرا نگرفت، از ایشان صرف اندیشه را به میراث نبرد، بل اندیشیدن اندیشه، تراث گرانبهای او بود. فکرکردن فکر و تفلسف فلسفه بود که علامه را در چشم شاگردانش بی‌بدیل و برای چشندگان مکتب فکری‌اش رفیع ساخت.

تلاش آن بزرگمرد هم همین راستا را نشانه رفته بود. بدایه‌اش، به‌راستی آغاز آموختن اندیشه بود و نهایه‌اش پایان آن و تعلیقاتش بر اسفار و بحار خود آغاز سفری طول و دراز در دریاهایی بود که پیشینیان به سلامت از آن بازنگشته بودند. نوشته‌های فارسی او نیز چنین بود. «اصول فلسفه و روش رئالیسم» که استاد شهید مطهری، یکی از شاگردانش آن را به خواست و اراده استاد شرح کرد، تکرار مکررات نبود، بل آغاز و سنگ‌بنای معرفت‌شناسی و ارائه آموزه‌های نوین و ناب فلسفه اسلامی بود که البته چنان که گفته آمد حاصل حس قوی زمان‌شناسی او بود در عصر و زمانه‌ای که ماتریالیسم دیالکتیک و منطق علمی که از فلسفه هگل بازتولید شده بود، فضا را برای تنفس خداباوران، سخت آلوده کرده بود. به هر روی در این جستار که به مناسبت سالروز بزرگداشت آن بزرگمرد اندیشه فراهم آمده، تلاش داریم تا بارقه‌ای از اندیشه ژرف او را بیان کنیم.

تمام اندیشه نو و ژرف علامه که برخی از آن با عنوان حکمت نوصدرایی یاد کرده‌اند بر روش خاص ایشان در فلسفه استوار است. هرچند علامه پردامنه و گسترده به روش خویش نپرداخته اما بیان مختصر و مفید ایشان در ابتدای «نهایه‌الحکمه» را می‌توان به حد کفایت بیانگر این روش ابتکاری دانست. بنیان این روش بر نفی دو نوع از براهین رایج در فلسفه و کلام اسلامی استوار است؛ دو نوع برهانی که از آن با نام برهان انی و لمی یاد می‌کنند. در برهان نخست یعنی برهان انی، مستدل تلاش می‌کند تا از راه معلول، علت مورد نظر خویش را ثابت کند. اثبات خداوند در کلام از راه برهان علیت نمونه واضحی از این شیوه استدلال است.

به این لحاظ می‌توان از این بیان بهره جست که در این نوع از براهین، «اوسط» معلول «اکبر» ‌است برای وجودش در «اصغر». به عنوان مثال در برهانی‌ اِنّی: «این آهن منبسط است و هر آهنی که منبسط است حرارتش بالا رفته است و در نتیجه این آهن حرارتش بالا رفته است». حد وسط برهان یعنی «انبساط» معلول افزایش حرارت است. البته افزایش حرارت به نحو مطلق سبب انبساط نشده است بلکه سبب انبساط آهن که یک فلز خاص است شده است. بنابراین حد وسط در جهان خارجی حقیقتا معلول اکبر یعنی افزایش حرارت است؛ در نتیجه علت ثبوت آن نیست بلکه نشانه آن است. از این‌رو «اوسط» را در این نوع از براهین تنها واسطه در اثبات می‌دانند نه ثبوت.

در نگاه علامه استفاده از این نوع براهین در فلسفه و کلام که به ترتیب موضوعشان، هستی و ذات‌باری است، دارای اشکالات اساسی است زیرا اگر تلاش کنیم تا از معلول پی به این دو موضوع ببریم، باید این لازمه را پذیرا باشیم که در عین پذیرش ثبوت معلول لااقل در مرحله قبل از اثبات علت، در وجود علت موضوع شک و تردید داریم و قصد داریم تا از راه معلول براین شک و تردید فائق آییم. این امر از سویی، به واقع کاستن از جایگاه و شأن باری‌تعالی و هستی است و از سوی دیگر با یک تناقض آشکار منطقی روبه‌روست؛ چرا که پذیرش معلول در حال شک‌داشتن در علت، پذیرش چیزی تحت عنوان معلول را نیز ناممکن می‌سازد زیرا هیچ معلولی بدون وجود علت ثبوت ندارد. گذشته از آن مفهوم هستی یا ذات باری به عنوان موضوع قضیه آنچنان واضح و بدیهی هستند که اصولا اثبات آنها غیر مفید بل ناممکن است. این بداهت از نگاه علامه، علاوه بر مفهوم، شامل تصدیق هم می‌شود.

اشکال وارد بر براهین لمی، اما مقداری پیچیده‌تر است و به‌سادگی نمی‌توان بدان واقف شد. شاید به همین سبب است که بسیاری از فلاسفه بزرگ چون ابن‌سینا و فارابی و ملاصدرا از آن در فلسفه خویش بهره می‌گرفتند و البته در برخی وجوه برهان لمی نیز حق با ایشان بوده است.

تمرکز علامه بر برهان لمی مطلق است؛ برهانی که در آن از وجود علت به وجود معلول پی می‌بریم. این نوع از برهان به هنگام استعمال در فلسفه و کلام دارای یک اشکال اساسی است. به عنوان مثال در برهان لمی مطلق: «این آهن حرارتش بالا رفته است و هر آهنی که حرارتش بالا رود منبسط می‌شود؛ بنابراین این آهن منبسط شده است».

حد وسط یعنی «افزایش یا ارتفاع حرارت» علت خارجی انبساط یعنی اکبر به شمار می‌رود و سبب ثبوت آن در اصغر یعنی آهن نیز شده است. بنابراین در این نوع برهان حد وسط، هم علت ثبوت و هم علت اثبات اکبر برای اصغر است؛ هرچند علت فاعلی خود اصغر نیست بلکه تنها صفتی را در آن ثابت می‌کند. با این حال اگر هستی یا ذات باری به عنوان موضوع قضیه یا اصغر در نظر گرفته شود این اشکال وجود خواهد داشت که در صفتی از صفات خویش، معلول موجود دیگری هستند. بنابراین هستی را دیگر نمی‌توان قائم بالذات و باری‌تعالی را نمی‌توان واجب‌الوجود به شمار آورد که این البته با بدیهیات در تناقض است.

شیوه پیشنهادی علامه، روش ملازمات عامه است که در آن حد وسط، رابطه عینیت با اصغر و اکبر دارد؛ یعنی حد وسط هرچند به لحاظ مفهومی با اصغر و اکبر متفاوت است اما مصداقا با آن دو عینیت در وجود دارد؛ به سخن دیگر حمل آن حمل شایع صناعی است. براین اساس علامه تلاش می‌کند تا ساختار فلسفه خویش را بر ملازمات عامه استوار سازد و مسائل فلسفی را از دل این شیوه حل‌وفصل کند. یکی از این مسائل که البته مهم‌ترین آنها نیز به شمار می‌رود مسئله «اثبات واجب» ‌است؛ مسئله‌ای که هر یک از فلاسفه تلاش کرده تا با روش خاص خویش به مصاف آن رود؛ ابن‌سینا تلاش می‌کند تا از راه «امکان» آن را حل کند و ملاصدرا از حد وسط «فقر وجودی» برای پاسخگویی به آن بهره جسته است.

علامه اما براساس روش خاص خود تلاش می‌کند تا آن را بدیهی و بی‌نیاز از علت و استدلال نشان دهد. در واقع استفاده از ملازمات عامه، علامه را قادر ساخته تا اثبات واجب را بی‌حد وسطی که مصداقا خارج از ذات باری باشد، برای همیشه حل‌وفصل کند. ایشان از این طریق، این امر را که شیخ‌الرئیس بر آن پای می‌فشرد- که مسئله «اثبات واجب» از نظریات است نه بدیهیات- نیز مخدوش می‌سازد. شیخ‌الرئیس در ابتدای فصل اول مقاله اولی الهیات شفا بر این امر که ممکن نیست واجب تعالی موضوع فلسفه باشد، اینگونه استدلال می‌کند که «وجود خدا نه بین و بدیهی است بنفسه و نه از اثبات آن مأیوس و ناامید هستیم؛ بنابراین نظری است، چرا که ما بر آن دلیل داریم؛ بنابراین چون موضوع هر علمی مسلم است و وجود خدا مسلم نیست نمی‌تواند موضوع این فن یعنی مابعدالطبیعه باشد»(الهیات شفا، ص6).

براین اساس ابن‌سینا تلاش می‌کند تا از طریق یک امر امکانی به ضمیمه امتناع و استحاله دور و تسلسل امر واجب را ثابت کند. در واقع او از شیوه‌ای استفاده می‌کند که علامه آن را نوعی برهان اِنّی می‌داند و استعمال آن را در فلسفه جایز نمی‌شمرد. برهان امکان و وجوب شیخ البته مورد انتقاد فلاسفه بعدی هم قرار گرفت. ملاصدرا تلاش کرد تا حد وسط برهان را از امکان به فقر وجودی تغییر دهد؛ زیرا در دستگاه فلسفی او امکان صفت ماهیت خالص بود و او اصولا اعتقادی به اصالت ماهیت نداشت؛ بنابراین از وجود و فقر برخی وجودات یعنی وجودهای معمول بهره گرفت. این برهان البته تفاوت صوری با برهان سینوی نداشت؛ چراکه حد وسط آن، آن را به یک برهان انی مبدل می‌ساخت. صدرالمتألهین نام برهان خود را که در همان ابتدای جلد اول اسفار اربعه مطرح شده، به تبعیت از تسمیه شیخ‌الرئیس، برهان صدیقین نامید و برهان صدیقین در نظر او، برهانی بود که در آن از نفس وجود بر وجود ره برده می‌شد؛ البته در وجود معلولی به وجود علی. علامه اما چندان به این دو نوع برهان که هر دو هم در نظر او انی بودند، رضایتی نداد.

او بحث خود را بر ارائه تصویر بداهت تصدیقی وجود باری براساس شیوه‌ ملازمات عامه مبتنی ساخت. علامه نخستین‌بار در حواشی و تعلیقات خویش براسفار که به احتمال فراوان در نجف فراهم آمده، به این بیان اشاره می‌کند؛«آن واقعیت که با آن، سفسطه دفع می‌شود و آن واقعیت که در ذی‌شعور [دارای فهم و آگاهی] ناگزیر از اذعان به آن است، عدم و بطلان را ذاتا نفی می‌کند؛ به این معنا که دارای وجوب ذاتی فلسفی و ضرورت ازلی(منطقی) است؛ چنان‌که از فرض بطلان آن، اثبات و اقرار به آن لازم می‌آید. بنابراین اگر به طور مطلق یا در زمانی خاص، بطلان واقعیت را فرض کنیم به این معنا که به بطلان واقعیت، واقعا معتقد شویم نه صورتا، ثبوت واقعیت را پذیرفته‌ایم» (حواشی و تعلیقات اسفار، ج6، ص14).
علامه همین بیان را در جلد پنجم «اصول فلسفه و روش رئالیسم» تکرار و تکمیل می‌کند.

عبارات ایشان در این کتاب اینگونه است: «واقعیت هستی که در ثبوت وی هیچ شک نداریم، هرگز نفی نمی‌پذیرد و نابودی برنمی‌دارد. به عبارت دیگر، واقعیت هستی بی‌هیچ قید و شرط [حتی شرط نفی موضوع قضیه] واقعیت هستی است و با هیچ قید و شرطی لاواقعیت نمی‌شود و چون جهان‌گذران و هرجزء از اجزای جهان، نفی را می‌پذیرد پس عین همان واقعیت نفی‌ناپذیر نیست بلکه با آن واقعیت، واقعیت‌دار و بی‌آن از هستی بهره‌ای نداشته و منفی است؛ البته نه به این معنا که واقعیت با اشیاء یکی شود یا در آنها نفوذ و حلول کند یا پاره‌هایی از واقعیت جدا شده و به اشیاء بپیوندد بلکه مانند نور که اجسام تاریک با وی روشن و بی‌ وی تاریک می‌باشند؛ در عین حال همین مثال نور در بیان موجود خالی از قصور نیست. و به عبارت دیگر: او (= ذات باری‌تعالی) خودش عین واقعیت است. و جهان و اجزای جهان با او واقعیت‌دار و بی‌او هیچ و پوچ می‌باشند.»(اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج5، ص77 و مجموعه آثار شهید مطهری، ج 6، صص 983-982، بیان اول).

برای توضیح این برهان که پیش از علامه مورد استفاده هیچ‌یک از فلاسفه واقع نشده و در واقع از ابتکارات خاص فلسفی علامه است، تنها باید چند اصطلاح را بررسی کرد؛ چرا که این بیان در واقع قصد ارائه تصدیقی بدیهی از وجود واجب را دارد. اصل برهان را اینگونه می‌توان صورت‌بندی کرد: «واقعیت هستی واقعیت دارد.» منظور از موضوع یعنی «واقعیت هستی» ذات واجب است و واقعیت دوم وجود محمولی است. علامه با این بیان قصد دارد نشان دهد واقعیت هستی یا ذات واجب دارای ضرورت فلسفی است؛ یعنی وجود آن برایش ضروری است و محال است که وجودش از آن منتفی شود. اما رابطه میان موضوع و محمول در این قضیه، به بیان ایشان در حاشیه اسفار، ضرورت ازلی است.

ضرورت ازلی، اصطلاحی در منطق است که به بیان نوعی از ضرورت متعالی نسبت به ضرورت ذاتی می‌پردازد. در ضرورت ذاتیه، محمول تا زمانی که موضوع وجود دارد، چه در ذهن و چه در خارج وجود دارد؛ مانند «انسان حیوان ناطق است». در ضرورت ازلیه محمول حتی با فرض انتفاء موضوع نیز برای آن ثابت است! به این بیان که اگر ما واقعیت هستی را یعنی ذات واجب را که در واقع همان حاق واقع است انکار کنیم، باید اینگونه قضیه خود را صورت‌بندی کنیم: «واقعیت هستی، واقعیت ندارد.» در نتیجه واقعیت مورد تاکید واقع می‌شود؛ چرا که برای انکار آن نیاز به اثبات آن داریم!

علامه با این بیان، قصد ارائه یک برهان بر اثبات وجود باری را ندارند. بلکه تنها می‌خواهند نشان دهند که ضرورت موجود در قضیه مورد بحث، ازلی است و چون موفق به نشان دادن این امر می‌شود بداهت وجود خدا و محال‌بودن استدلال به او را ثابت می‌کند. تا این مرحله از بیان، ایشان وجود واجب را امری ثابت نشان می‌دهند اما در مرحله بعدی که در بیان اول «اصول فلسفه» آمده است و ایشان به بیان صفات واجب که عموما سلبی هستند می‌پردازند، به نظر از روش پیش‌گفته عدول می‌کنند. به عنوان مثال در بیان اینکه این «واقعیت هستی» مادی نیست، ایشان اینگونه استدلال می‌کنند که چون جهان متغیر است و متغیر، حادث، بنابراین آن واقعیت هستی که وجود برایش ضروری است، نمی‌تواند هیچ‌یک از اجزای این جهان گذران باشد. این نوع استدلال بی‌تردید بازگشت به استدلال‌های انی است که علامه- رضوان‌الله‌تعالی‌علیه- پیش از آن، انتقادهای تن‌خویش را نثار آنها کرده بود.

در هر صورت صرف ارائه این بیان را باید شاهکار فلسفه ایشان به حساب آورد چرا که فضل تقدم از آن ایشان است. علامه با این بیان وعده هزارساله فلاسفه‌ای را محقق ساخت که هیچ یک به‌رغم ادعای ارائه برهان صدیقین موفق نشده بودند آن را عملا نشان دهند. بی‌تردید میراث جاودان ایشان، چراغ راه آیندگانی است که با تاسی به روش ایشان، مسائل را بر این مبنا استوار خواهند ساخت.

منبع: همشهری
دسته ها : مذهبی - علمی - مقالات
دوشنبه بیست و پنجم 8 1388

سیره ‌تفسیری‌ صاحب ‌المیزان

سیدجواد میرخلیلی: یکی از آثار ماندگار و جاودانه علامه طباطبایی، کتاب شریف تفسیرالمیزان فی تفسیر القرآن است که آیت‌الله جوادی آملی درباره آن می‌فرماید: المیزان در میان تفاسیر چون کتاب قیم جواهر الکلام است در بین کتاب‌های فقه که هم کمبود گذشتگان را جبران نمود و هم زمینه تحقیق آیندگان را فراهم کرد. (شناختنامه علامه طباطبایی، ج 2، ص 73)

یکی از ویژگی‌های مهمی ‌که باعث برتری کتاب تفسیرالمیزان بر دیگر کتب تفسیری شده است، شیوه و سیره تفسیری علامه طباطبایی در سرتاسر این کتاب ارزشمند است که از آن به تفسیر قرآن به قرآن یاد می‌شود و در نوع خود، کم‌نظیر یا حتی به تعبیر برخی بی‌نظیر است. شیوه‌ای که علامه در تفسیر شریف المیزان از آن بهره گرفته، شیوه تفسیر قرآن به قرآن است یا همان تفسیر آیات به آیات. بدین معنا که قرآن را با خود قرآن تفسیر می‌کند. این شیوه هر چند میان مفسران چنان که گفته شد، کم‌نظیر یا بی‌نظیر است، اما با این حال در صدر اسلام و در دوران ائمه معصومین(ع)‌ سابقه داشته است؛ به گونه‌ای که پیامبر اسلام(ص)، اولین پرچمدار این روش بوده که در تفسیر بعضی آیات از آیات دیگر کمک می‌گرفته است یا حضرت علی(ع) نیز وقتی در نهج‌البلاغه قرآن را توصیف می‌کند، می‌‌گوید: بعضی از آیات به وسیله بعضی دیگر به سخن می‌آیند و بعضی بر بعضی دیگر شهادت می‌دهند و حتی بعدها نیز مفسّرانی همچون زمخشری، محکم‌ترین معانی قرآن را آن دانستند که از خود قرآن فهمیده شود؛ هر چند این راه، ادامه‌دار نبود، اما علامه در دوره معاصر و در طول حدود 20 سالی که این تفسیر را نوشتند، این مساله را رعایت کرده و منهج ائمه معصومین(ع)‌ در به‌کارگیری این شیوه از تفسیر را رعایت کردند. اما پرسش مهم این است که چرا با توجه به این که پیش از علامه هم چنین شیوه‌ای از تفسیر رایج بوده یا در میان برخی مفسران وجود داشته است، علامه می‌گوید تفسیر من، قرآن به قرآن است؟ آیت‌الله استادی پاسخ روشن و قانع‌کننده‌ای برای این پرسش دارند. این که علامه طباطبایی، عنایت بسیار فراوانی روی این روش داشته است، اما در تفاسیر دیگر شاید چند مورد بیشتر پیدا نکنیم که از این روش استفاده کرده باشند. به تعبیر ایشان، بنای تفسیرالمیزان بر این است که در هر آیه، چنین روشی پیاده شود؛ بنابراین می‌توان گفت پایبندی علامه به این روش در طول تفسیرالمیزان باعث شده تفسیر ایشان به این عنوان، یعنی تفسیر قرآن به قرآن شهره گردد. به هر حال، می‌توان ادعا کرد که شاید اساس این شیوه، همان باشد که قرآن کریم نیز بدان اشاره می‌کند: آیات قرآن، محکمات و متشابهاتی دارد... . در نتیجه، این اسلوب ایجاب می‌کند که بعضی از قرآن، بعضی دیگر را تفسیر کند و یک مفهوم در مجموعه‌ای از آیات و مناسبت‌ها تعریف و تبیین شود.

علامه طباطبایی نیز این اسلوب زیبا و روش نمونه در تفسیر را اساس کار خود در بیان معانی آیات قرار داده و در این تفسیر به گونه‌ای، روش قرآنی را پیش گرفته که بیشترین استناد و استنباط از آیات و تعمق و تدبر در آنها برای کشف معانی قرآن و آگاهی از مضامین یا مفاهیم آن را داشته است. به گونه‌‌ای که خود علامه طباطبایی، روش خود در تفسیر را چنین بیان می‌کند: تفسیر آیات با تدبر و دقت در آنها و در آیات دیگر و با استفاده از احادیث، روش اساسی‌ای است که ما بدان تمسک جسته‌ایم و این همان روشی است که پیغمبر اکرم(ص) و اهل بیت او در احادیث خود بدان ترغیب نموده‌اند. (قرآن در اسلام، ص 65) همچنین ایشان در جای دیگری و در مقدمه کوتاه خود بر کتاب شریف تفسیرالمیزان درباره روش تفسیری خود می‌نویسد: روشی که ما در پیش گرفته‌ایم، این است که قرآن را با قرآن تفسیر کنیم و آیه را با تدبر در نظیر آن روشن کنیم و مصادیق را به وسیله خواصی که خود آیات به دست می‌دهند، بشناسیم. در ادامه، ایشان با بیان آیه شریفه 89 سوره نحل: انا انزلنا علیک الکتاب تبیاناً لکل شی می‌فرماید: چگونه می‌شود پذیرفت که قرآن، بیان همه چیز باشد و بیانگر خودش نباشد.

بنابراین می‌توان از فرمایش‌های علامه طباطبایی چنین برداشت کرد که نقطه اوج کتاب المیزان، شیوه تفسیر قرآن به قرآن موجود در آن است که علامه به شایستگی از عهده آن بر آمده است. علاوه بر این ویژگی ممتاز در تفسیر شریف المیزان، یکی دیگر از مختصات بارز آن، اهتمام و توجه گسترده به نقل احادیث و اخبار صحیح از پیامبر و ائمه معصومین(ع)‌ است، به گونه ای که در این تفسیر، پس از نقل آیات و توضیح لغوی و ادبی بیان مراد هر آیه با شیوه قرآن به قرآن، فصلی تحت عنوان بحث روایی دارد که علامه طباطبایی به نقل و نقد تیزنگرانه روایات در پرتوی قرآن پرداخته و از این راه به تبیین و تفسیر احادیث در پرتوی قرآن دست زده است. این ویژگی، چنان در این بزرگوار برجسته می‌نماید که یکی از شاگردان بزرگ علامه نقل می‌کند علاوه بر این که استاد بزرگوار ما در هر آیه به آیات مشابه استدلال می‌کرد، خداوند این خصیصه بزرگ را هم به ایشان عنایت فرموده بود که تأویل حدیث می‌کرد. گفتنی است خصیصه تأویل احادیث، یکی از معجزات حضرت یوسف صدیق است. تأویل حدیث، یعنی روایت و حدیث را به ریشه‌اش برگرداندن. به تعبیر شاگرد علامه، ایشان تأویل حدیث داشتند؛ یعنی روایاتی را که از بیت رسول‌الله صادر شده بود به قرآن باز می‌گرداندند و این کمال عجیبی بوده است که غیر از ائمه، در دیگر صلحا و فقها به حدی که علامه طباطبایی در این ارتباط علم داشت، کسی نداشته است.

از دیگر ویژگی‌های تفسیر قرآن به قرآن علامه طباطبایی می‌توان به مواردی همچون شناسایی آیات کلیدی و ریشه‌ای در قرآن اشاره کرد، به گونه‌ای که در پرتوی آن آیات کلیدی، درهای بسیاری از آیات دیگر گشوده و با شناخت آن آیات ریشه‌ای این شجره طوبی، تفسیر بسیاری از آیات شاخه‌ای روشن می‌شود، در ضمن جداسازی آیات ریشه‌ای که ظواهر را تغذیه می‌کند از آیات کلیدی که بواطن قرآن را می‌گشاید و همچنین شناسایی آیات زیربنایی و آشنایی با آیات روبنایی و کیفیت ظهور آن آیات پایه‌ای در این آیات و نحوه رجوع این آیات روبنایی به آن آیات. (آیت‌الله جوادی آملی در شناختنامه علامه طباطبایی، ج 3، ص 291 و 292)

منبع: جام جم
دسته ها : مذهبی - علمی - مقالات
دوشنبه بیست و پنجم 8 1388

دو جیحون جاری

 

 

زسوز عشق خود خاکسترم کن

سپس آواره بحر و برم کن

 

دلم بیچاره عشق تو گشته

عزیز من، تو بیچاره ترم کن

 

نمی‌بیند کسی داغ دلم را

بسوزان، شعله‌ور پا تا سرم کن

 

به شمع روی تو پروانه‌ام من

بی از سوز عشقت پرپرم کن

 

صدای سوزش دل با تو گوید

مکن خاموش مرا، سوزان‌ترم کن

 

متاعی نیست جان و سر که گویم

به بازار غمت سوداگرم کن

 

دو چشمم را دو جیحون کن دوباره

پر از خون سینه پر آذرم کن

 

جنون عشق سامانی ندارد

چنان مجنون، تو بی پا و سرم کن

 

دل من، دلبر من، مهدی من

به وصل روی خود عاشق‌ترم کن

 

سید حسین هاشمی‌نژاد

 
دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
دوشنبه بیست و پنجم 8 1388

عطر انتظار

گـرچه خسته ام گـرچه دلشکسته ام بـاز هـم گشـوده ام دری به روی انتظار تـا بگـویمت هنـوز هـم به آن صـدای آشنا امیـد بسته ام.

ای تو صاحب زمان! ای تو صاحب زمیـن! دل جدا ز یاد تو آشیانه ای خـراب وبی صفاست یاد سبز و روح بخـش تـو یاد لطف بـی نهایت خـداست کـوچه باغ سینه ام ای گل محمدی به عطر نامت آشناست آنکه در پی تـو نیست کیست؟ آنکه بـی بهانه تـو زنـده است در کجاست؟

ای کرامت وجود! باد غربتی که می وزد به کوچه های بی تـو بـوی مرگ مـی دهـد بـوی خستگی فسـردگـی کـوچه ها در انتظار یک نسیـم روح بخـش یک پیـام آشنـا و دلنـواز سینه را گشـوده انـــد. کـوچه هـای مـا همیشه عاشق تـو بـوده انـد.

ای کبوتر دلـم هوایی محبتت! سینه ام آشنای نعمت غم است گر هزار کـوه غم رسـد هنـوز هـم کـم است از درون سینه ام نـاله های مـرغ خسته ای به گـوش مـی رسـد. بالهای زخمـی ام نیازمنـد مـرهـم است.

صبحگاه جمعه ها آفتاب یاد تـو ز «نـدبه»های ما طلـوع مـی کنـد. آنکه شب پـس از دعا با سرود اشتیاق و نغمه امید با دلـی سفید خـواب رفته است روز را به شـوق دیدنت شروع مـی کند ای تـو معنی امیـد و آرزو! ای بـرای انتظار عاشقانه آبـرو! عشقهای پاک در میان خنده ها و گریه های عاشقان پیـش عصمت الهی ات خضـوع می کند.

ای بهانه ای برای زیستـن! اشتیاق همچو سبزه بهاره هر طرف دمیده است. جمکران جلوه ای از انتظار و شـوق ماست ای بهار جاودان ای بهار آفـریـن مـا در انتظار مقـدم تـوییـم ای امیـد آخـریـن!

ای عزیز دل پناه شیعیان ای فـروغ جـاودان! سـایه بلنـد نام و یاد تـو از سر و سرای عاشقان بیقرار کـم مباد قامت بلند شوق جز بـر آستـان پـرشکـوه انتظار خـم مبـاد

 
دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
دوشنبه بیست و پنجم 8 1388

طنز/ همه‌چیز درباره مردن

 شکیبا، شهرام  - حتماً باید مخترعان دستگاه در هسته گزینش یکبار امتحان بدهند که ببینیم تفاوت کفن‌ زن و مرد را می‌دانند یا نه

اول این سه خبر را بخوانید تا بعد توضیح بدهم. هر سه خبر از سایت «خبرآنلاین» است.

خبر اول: رضا‌ علی‌محمدی، مدیر آرامستان بهشت رضای مشهد گفت: «در دو سال آینده کفن و دفن اموات در مشهد مکانیزه می‌شود.»

خبر دوم: مهندس فاضل مدیرعامل سازمان بهشت‌زهرا(س) موضوع پذیرش نکردن قربانیان آنفلوآنزای خوکی در بهشت‌زهرا(س) را اساساً نادرست خواند و آن را به شدت تکذیب کرد.

خبر سوم: محمود احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهوری اسلامی ایران گفت: «برخی گفتند این مسئله [احداث قبرستان در محلات تهران] خلاف بهداشت است. در صورتی که در همه شهرهای دنیا قبرستان‌ها در محلات است و این مسئله آثار فرهنگی مثبت دارد و روح را لطیف می‌کند.»

1- پس مشکلی نیست. می‌توانید با خیال راحت و در کمال آرامش بمیرید.

2- مردن از شما، کفن و دفن از ما.

3- به احتمال زیاد دستگاه‌ها چینی است و احتمالاً در سال‌های آینده دستگاه مکانیزه تلقین و تدفین هم از کشور دوست و برادر چین کمونیست وارد می‌شود.

4- آیا مکانیزه شدن تأثیری هم در آمرزش دارد یا نه؟

5- حتماً باید مخترعان دستگاه در هسته گزینش یکبار امتحان بدهند که ببینیم تفاوت کفن‌ زن و مرد را می‌دانند یا نه. تا یک وقت بنده را با کفن اشتباه (زنانه) به بخش نسوان برزخ نفرستند و یا بالعکس.

6- همه‌ جای تهران مزار من است. (فردوسی)

 

منبع : خبر آن لاین
دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
دوشنبه بیست و پنجم 8 1388
بینش
امام على (علیه السلام):
فَقْدُ البَصَرِ أهْوَنُ مِنْ فِقْدانِ البَصِیرَةِ.
نداشتن بینایی آسان‌تر (و کم اهمیت‌تر) از نداشتن بینش است.
Losing one’s eyesight is easier than losing one’s insight.
غرر الحکم، ص 6536
دسته ها : مذهبی - احادیث
دوشنبه بیست و پنجم 8 1388

محمود شاهرخی، شاعر معرفت‌پیشه

سهیل محمودی

‌استاد زنده‌یاد محمود شاهرخی با وجوه گوناگون ادبی و شخصیتی، یکی از ماندگاران فرهنگ روزگار ماست. اول از ویژگی‌های شعری و ادبی‌اش یاد کنم. سبک و شیوه او به اسالیب پیشینیان بود. به قالب‌های شعر گذشته ما تسلطی ستودنی داشت.

در غزل و قصیده و مثنوی از آداب‌ سخنوری به نیکو‌ترین شکل بهره می‌برد و البته در همه این قالب‌ها توجه‌اش به شعر معرفتی و ادب عرفانی بود، عرفان و ادبیات عرفانی را عمیقاً می‌شناخت و از همه ظرایف این عوالم در شعر و نثر خود بهره می‌گرفت. کافی بود بیتی را از بزرگانی چون سنایی و عطار و مولانا و... نقل کنی تا او در همراهی با تو ادامه شعر را زمزمه کند.

استاد دیده بود و درس خوانده حوزه علمیه نجف. اگر چه بعد از چند سال اقامت در نجف به خاطر بیماری به ایران بازگشته و تا پیش از انقلاب به کار آزاد پرداخته بود، خاطرات‌ بسیاری از فضای علمی و معنوی نجف یاد می‌کرد و همین طور گفتنی‌های فراوانی از سال‌های نهضت‌ ملی که او از طرفداران و دوستداران شادروان دکتر مصدق بود، با خود به همراه داشت.

آنچه در حوزه ادب‌ عرفانی و شرح و بسط آن از او به شکل مکتوب یا برنامه‌های رادیویی باقی‌مانده، معرف اُنس بسیار او با حکمت اسلامی و معارف معنوی است.

شخصیت استاد محمود شاهرخی، سرشار از جذابیت و سعه‌صدر و سلوک همراه با مهربانی بود. شاید به خاطر همین روحیه بود که در شعر «جَذْبه»‌ تخلص می‌کرد. من از اواخر سال 1358 که جوانی هجده، نوزده ساله بودم، به حضور او ارادت پیدا کرده و در سفر و حضر دیده بودم که به آیین مسلمانی عمیقاً پایبند بود و بی‌تظاهر و خودنمایی و بی‌هیجان‌زدگی و تند‌روی، از هر فرصتی برای توجه دادن مخاطبان و شاگردان به معارف اعتقادی، دوستی اهل بیت و سکوک همراه با سلامت نفس و به دور از دافعه، استفاده می‌کرد.

آخرین دیدار ما، همین یکشنبه پیش بود، با گروهی از دوستان و اهالی فرهنگ رخصت طلبیده و به دیدار و عیادتش رفته بودیم. عزیزان: سید‌حسام‌الدین سراج، هادی آزرم، احمد مسجد‌جامعی، حسین شمسایی، سید‌حمید شاهنگیان، فاطمه سالاروند، کامران کاظم‌زاده، افشین علا، ساعد باقری... استاد رنجور بیماری بود و با دیدن دوستان یادها و خاطره‌ها زنده شده بود.

حسین، نواده ایشان که از پدربزرگ پرستاری می‌کرد و از مهمانان پذیرایی، مثنوی فاخر و والایی را از پدربزرگ در ستایش حضرت رضا(ع) برای جمع روایت کرد. هریک از دوستان نکته‌ای می‌گفتند. این بنده یاد کرد از سال‌های اواخر دهه پنجاه و دهه شصت. اینکه دو تن از پیشکسوتان در تشویق و آموزش نسل ما سهمی بسزا دارند.

یکی زنده‌یاد استاد مهرداد اوستا شاعر بزرگ و دیگر استاد شاهرخی. این دو بزرگوار از فضل و دانش و مهربانی و حسن سلوک توأمان برخوردار بودند و جوانپروری که نشانه‌ای و نمادی از جوانمردی است در وجود شریف ایشان به خوبی نمایان بوده است.

همگان دیدند که استاد شاهرخی از این یادآوری و قدرشناسی لبخند رضایت در چهره‌اش نشسته است.

منبع: خبر آن لاین

يکشنبه بیست و چهارم 8 1388
 

برو بباغ و به گل‌ها سلام ما برسان

 

 

برو بباغ و به گل‌ها سلام ما برسان

به نسترن! به شقایق پیام ما برسان

 

به سروها، به سمن‌ها، به یاس‌های سپید

درود و تهنیت و احترام ما برسان

 

به ضیمران که زندچنگ در سلاسل بید

اطاعت و ادب و التزام ما برسان

 

به هرکجا شنوا گوش التفاتی بود

به وجه خیر و سلامت کلام ما برسان

 

به خوشه‌های اقاقی، به شاخه‌های تمشک

به اعتبار سخن،‌اهتمام ما برسان

 

بگو به دختر باران برقص بر در و دشت

نمی به کام «بهار صیام» ما برسان

 

بگو به ابر محبت، طراوش شعفی

از آن سحاب مودت به کام ما برسان

 

ببار بر سر باغ و گشای «ستر ربیع»

به حد لذت درکش مقام ما برسان

 

زلال آب روان را بچشمه سار بگو

نمی ز کوثر عرفان به جام ما برسان

 

بخوان بگوش جلودار تا رود به وفاق

به سالک سفر «دل» زمام ما برسان

 

اسیر سلطه خاریم و شب، خدای طرب

به صبح سلطنت «گل» دوام ما برسان

 

بیا و تشنگی ما «خمار مردم» را!

به گوش «ساقی غایب» امام ما برسان

 

ببین که «خون شقایق» گرفته دامن دشت

به «نور دیده نرگس» سلام ما برسان

 

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
يکشنبه بیست و چهارم 8 1388
X