رهبر فرزانه انقلاب اسلامی در بسیاری از ملاقات هایی که با اهالی فرهنگ و قلم داشته اند از منظر زاویه دید خود به مقوله کتاب و کتابخوانی حاضرین را شگفت زده کرده اند. عمق بینش ایشان به مساله فرهنگ و به ویژه کتابخوانی همواره یکی از نکاتی بوده است که زبانزد خاص و عام بوده است. به مناسبت آغاز هفته کتاب نگاهی داریم به مقوله کتاب و کتابخوانی از منظر ایشان
الف) اهالی قلم
گزیده ای از سخنان ایشان در ارتباط با شخصیت جلال آل احمد
1ـ دقیقاً یادم نیست که کدام مقاله یا کتاب مرا با آلاحمد آشنا کرد. دو کتاب «غربزدگی و دستهای آلوده» جزو قدیمیترین کتابهایی است که از او دیده و داشتهام. اما آشنایی بیشتر من بوسیله و برکت مقاله «ولایت اسرائیل» شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوانهای امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران (البته نه اختصاصاً برای این کار) تلفنی با او تماس گرفتم. و مریدانه اعتراض کردم. با اینکه جواب درستی نداد از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من بسیار خاطرهانگیز است. در حرفهایی که رد و بدل شده هوشمندی، حاضر جوابی، صفا و دردمندی که آن روز در قلّهی «ادبیات مقاومت» قرار داشت، موج میزد. جلال قصهنویس است (اگر این را شامل نمایشنامهنویسی هم بدانید) مقالهنویسی کار دوّم او است. البته محقّق و عنصر سیاسی هم هست. اما در رابطه با مذهب؛ در روزگاری که من او را شناختم به هیچوجه ضد مذهب نبود، بماند که گرایش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضی از نمودارهای برجستهی آن بهعنوان سنتهای عمیق و اصیل جامعهاش، دفاع هم میکرد. اگرچه به اسلام به چشم ایدئولوژی که باید در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمینگریست. اما هیچ ایدئولوژی و مکتب فلسفی شناختهشدهای را هم به این صورت جایگزین آن نمیکرد. تربیت مذهبی عمیق خانوادگیاش موجب شده بود که اسلام را ــ اگرچه بهصورت یک باور کلی و مجرد ــ همیشه حفظ کند و نیز تحت تأثیر اخلاق مذهبی باقی بماند. حوادث شگفتانگیز سالهای 41 و 42 او را به موضع جانبدارانهتری نسبت به اسلام کشانیده بود. و این همان چیزی است که بسیاری از دوستان نزدیکش نه آن روز و نه پس از آن، تحمّل نمیکردند و حتی به رو نمیآوردند!
اما تودهای بودن یا نبودنش؛ البته روزی تودهای بود. روزی ضد تودهای بود. و روزی هم نه این بود و [نه] آن. بخش مهمی از شخصیت جلال و جلالت قدر او همین عبور از گردنهها و فراز و نشیبها و متوقّف نماندن او در هیچکدام از آنها بود. کاش چند صباح دیگر هم میماند و قلههای بلندتر را هم تجربه میکرد.
اگر هر کس را در حال تکامل شخصیت فکریاش بدانیم و شخصیت حقیقی او را آن چیزی بدانیم که در آخرین مراحل این تکامل بدان رسیده است، باید گفت «در خدمت و خیانت روشنفکران» نشان دهنده و معیّن کنندهی شخصیت حقیقی آل احمد است. در نظر من، آلاحمد، شاخصهی یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان، کار مشکل و محتاج تفصیل است. امّا در یک کلمه میشود آن را «توبهی روشنفکری» نامید. با همهی بار مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه «توبه» هست.
جریان روشنفکری ایران که حدوداً صد سال عمر دارد با برخورداری از فضل «آلاحمد» توانست خود را از خطای کجفهمی، عصیان، جلافت و کوتهبینی برهاند و توبه کند: هم از بدفهمیها و تشخیصهای غلطش و هم از بددلیها و بدرفتاریهایش.
آلاحمد، نقطهی شروع «فصل توبه» بود. و کتاب «خدمت و ...» پس از غربزدگی، نشانه و دلیل رستگاری تائبانه. البته این کتاب را نمیشود نوشتهی سال 43 دانست. به گمان من، واردات و تجربیات روز به روز آلاحمد، کتاب را کامل میکرده است. در سال 47 که او را در مشهد زیارت کردم؛ سعی او در جمعآوری مواردی که «کتاب را کامل خواهد کرد» مشاهده کردم. خود او هم همین را میگفت.
البته جزوهای که بعدها به نام «روشنفکران» درآمد، با دو سه قصه از خود جلال و یکی دو افاده از زید و عمرو، به نظر من تحریف عمل و اندیشهی آلاحمد بود. خانواده آلاحمد حتی در «نظام نوین اسلامی» هم، تاکنون موفق نشدهاند ناشر قاچاقچی آن کتاب را در محاکم قضایی اسلامی محکوم یا تنبیه کنند. این کتاب مجمعالحکایات نبود که مقداری از آن را گلچین کنند و به بازار بفرستند. اثر یک نویسندهی متفکر، یک «کل» منسجم است که هر قسمتش را بزنی، دیگر آن نخواهد بود. حالا چه انگیزهای بود و چه استفادهای از نام و آبروی جلال میخواستند ببرند بماند. ولی به هر صورت گل به دست گلفروشان رنگ بیماران گرفت...
به نظر من سهم جلال بسیار قابل ملاحظه و مهم است. یک نهضت انقلابی از «فهمیدن» و «شناختن» شروع میشود. روشنفکر درست آن کسی است که در جامعهی جاهلی، آگاهیهای لازم را به مردم میدهد و آنان را به راهینو میکشاند. و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است؛ با طرح آن آگاهیها، بدان عمق میبخشد.
برای این کار، لازم است روشنفکر اولاً جامعهی خود را بشناسد و ناآگاهی او را دقیقاً بداند. ثانیاً آن «راه نو» را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پیشامدها نهراسد. در این صورت است که میشود: العلماء ورثة الانبیاء.
آلاحمد، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش). از دوّم و سوّم هم بیبهره نبود. وجود چنین کسی برای یک ملّت که به سوی انقلابی تمامعیار پیش میرود، نعمت بزرگی است. و آلاحمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل، یک نسل را او آگاهی داده است. و این برای یک انقلاب، کم نیست.
این شایعه (باید دید کجا شایع است. من آن را از شما میشنوم و قبلاً هرگز نشنیده بودم.) باید محصول ارادت به شریعتی باشد و نه چیز دیگر. البته حرف فی حد نفسه، غلط و حاکی از عدم شناخت است. آلاحمد کسی نبود که بنشیند و مسلمانش کنند. برای مسلمانی او همان چیزهایی لازم بود که شریعتی را مسلمان کرده بود. و ای کاش آلاحمد چند سال دیگر هم میماند.
آن روز هر پدیدهی ناپسندی را به شاه ملعون نسبت میدادیم. درست هم بود. امّا از اینکه آلاحمد را چیزخور کرده باشند، من اطلاعی ندارم، یا از خانم دانشور بپرسید یا از طبیب خانوادگی.
مسکوت ماندن جلال، تقصیر شماست ـ شمایی که او را میشناسید و نسبت به او انگیزه دارید. از طرفی مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب، حکم پرچم را داشتند. همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل «مردم» (و نه خواص) از آنها پر است. و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. اگر جلال هم چند سال دیگر میماند ... افسوس.
گزیدهی سخنان رهبر معظم انقلاب دربارهی کتاب "خاکهای نرم کوشک"
الان چند سالى است که کتابهایى دربارهى سرداران و فرماندهان جنگ باب شده و مىنویسند و بنده هم مشترى این کتابهایم و مىخوانم. با اینکه بعضى از اینها را من خودم از نزدیک مىشناختم و آنچه را هم که نوشته، روایتهاى صادقانه است- این هم حالا آدم مىتواند کم و بیش تشخیص دهد که کدام مبالغهآمیز است و کدام صادقانه است- بسیار تکاندهنده است. آدم مىبیند این شخصیتهاى برجسته، حتى در لباس یک کارگر به میدان جنگ آمدهاند؛ این اوستا عبدالحسین بُرُنسى، یک جوان مشهدى بنّا که قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشتهاند و من توصیه مىکنم و واقعاً دوست مىدارم شماها بخوانید. من مىترسم این کتابها اصلاً دست شماها نرسد. اسم این کتاب "خاکهاى نرم کوشک" است؛ قشنگ هم نوشته شده.
ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبرى نداشتم. بعد از شهادتش، بعضى از دوستان ما که به مجموعههاى دانشگاهى و بسیج رفته بودند و با این جوان بىسواد- بىسواد به معناى مصطلح؛ البته سه، چهار سالى درس طلبگى خوانده بوده، مختصرى هم مقدمات و ابتدایى و اینها را هم خوانده بوده- صحبت کرده بودند، مىگفتند آنچنان براى اینها صحبت مىکرده و حرف مىزده که دلهاى همهى اینها را در مشت مىگرفته. بهخاطر همین که گفتم؛ یک معرفت درونى را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک فهم از عالم وجود را منعکس مىکرده؛ بعد هم بعد از شجاعتهاى بسیار و حضور در میدانهاى دشوار، به شهادت مىرسد؛ که حالا کارى به جزئیات آن ندارم. این زیباییهایى که آدم در زندگى یک چنین آدمى یا شهید همت و شهید خرازى مىتواند پیدا کند و یا اینهایى که حالا هستند، نظیرش را شما کجا مىتوانید پیدا کنید؟ کجا مىشود پیدا کرد؟
ب) بیانات مقام معظم رهبری در ارتباط با اهمیت کتاب و کتابخوانی
ارتباط مردم با کتاب، باید بیش از این باشد. من مىبینم که متأسفانه کتاب در جامعه ما، آن مقدار که شأن این جامعه اقتضا مىکند، رواج ندارد. اگر ما یک جامعه بىفرهنگ و تاریخ بودیم؛ جامعهاى بودیم که گذشته و کسان فرهنگىِ با معرفت و برجستهاى ندارد؛ انسانهاى بااستعداد و فهیم و داراى بینش و طرز فکر بالا ندارد (مثل بعضى از جوامع گوناگونى که در گوشه و کنار دنیا هستند) بىرغبتى به کتاب قابل توجیه بود؛ امّا در جامعه ما با این همه انسانهاى فرهنگى، برجسته، والا، اساتید، مؤلّفین، آشنایان با کتاب، شعرا، نویسندگان، علماى بزرگ، دانشگاهیان برجسته و عناصر فرهنگى و عالِم، چرا باید اُنس با کتاب اینطور باشد؟! سابقه فرهنگى و تاریخى ما خیلى زیاد است. جامعه ما اساساً جامعهاى پخته و بالغ شده است؛ یک جامعه ابتدایى و بدوى نیست. مردم ما باید بیش از این با کتاب آشنا باشند.
منزل خودِ من، همه افراد، بدون استثنا، هرشب در حال مطالعه خوابشان مىبرد. خود من هم همینطورم. نه اینکه حالا وسط مطالعه خوابم ببرد. مطالعه مىکنم؛ تا خوابم مىآید، کتاب را مىگذارم و مىخوابم. همه افراد خانه ما، وقتى مىخواهند بخوابند حتماً یک کتاب کنار دستشان است. من فکر مىکنم که همه خانوادههاى ایرانى باید اینگونه باشند. توقّع من، این است. باید پدرها و مادرها، بچهها را از اوّل با کتاب محشور و مأنوس کنند. حتّى بچههاى کوچک باید با کتاب اُنس پیدا کنند. باید خریدِ کتاب، یکى از مخارج اصلى خانواده محسوب شود. مردم باید بیش از خریدن بعضى از وسایل تزییناتى و تجمّلاتى - مثل این لوسترها، میزهاى گوناگون، مبلهاى مختلف و پرده و... -، به کتاب اهمیّت بدهند. اوّل کتاب را مثل نان و خوراکى و وسایل معیشتى لازم بخرند؛ بعد که این تأمین شد به زواید بپردازند. خلاصه، باید با کتاب اُنس پیدا کنند. در غیر این صورت، جامعه ایرانى به هدف و آرزویى که دارد - که حقّ او هم هست - نخواهد رسید.
متأسفانه کتابخوانى، جز در بین یک عده از اهل علم و اهل تحصیل و کسانى که به طور قهرى با کتاب سر و کار دارند، یک کار رایج و روزمره به حساب نمىآید؛ در حالى که کتابخوانى باید مثل خوردن و خوابیدن و سایر کارهاى روزانه، در زندگى مردم وارد بشود.
چرا ما وقتى که یک کتاب خوب را نگاه مىکنیم، مىبینیم که مثلاً ده هزار نسخه از آن چاپ شده است؛ بعد اگر خیلى استقبال شده باشد، به چاپ دوم و سوم مىرسد و مجموعاً چهل، پنجاه هزار نسخه در ظرف چند سال چاپ مىشود؟ در حالى که کشور ما با بیش از پنجاه میلیون نفوس - که اگر بچهها و بىسوادان را از اینها خارج کنیم - شاید بیش از بیست میلیون نفر هستند که مىتوانند از کتاب استفاده کنند. چرا باید پنج هزار، ده هزار و حداکثر پنجاه هزار نسخه کتاب چاپ بشود؟ اصلاً یعنى چه؟ معلوم مىشود که در بین مردم ما، کتابخوانى رایج نیست. این، خیلى تأسفآور است.
من مىگویم بایستى جوانان، پیران، مردان، زنان، شهریها، روستاییها و هر کسى که با کتاب مىتواند ارتباط برقرار کند، باید کتاب را در جیبش داشته باشد و تا یکجا بىکار نشست - مثل اتوبوس، تاکسى، مطب پزشک، اداره، درِ دکان وقتى که مشترى نیست، در خانه به هنگام اوقات فراغت - کتاب را دربیاورد و بخواند.
--------------------------------------------------------------------------------
منبع: سایت مقام معظم رهبری
| دو جیحون جاری
زسوز عشق خود خاکسترم کن سپس آواره بحر و برم کن
دلم بیچاره عشق تو گشته عزیز من، تو بیچاره ترم کن
نمیبیند کسی داغ دلم را بسوزان، شعلهور پا تا سرم کن
به شمع روی تو پروانهام من بی از سوز عشقت پرپرم کن
صدای سوزش دل با تو گوید مکن خاموش مرا، سوزانترم کن
متاعی نیست جان و سر که گویم به بازار غمت سوداگرم کن
دو چشمم را دو جیحون کن دوباره پر از خون سینه پر آذرم کن
جنون عشق سامانی ندارد چنان مجنون، تو بی پا و سرم کن
دل من، دلبر من، مهدی من به وصل روی خود عاشقترم کن
سید حسین هاشمینژاد |
| عطر انتظار گـرچه خسته ام گـرچه دلشکسته ام بـاز هـم گشـوده ام دری به روی انتظار تـا بگـویمت هنـوز هـم به آن صـدای آشنا امیـد بسته ام. ای تو صاحب زمان! ای تو صاحب زمیـن! دل جدا ز یاد تو آشیانه ای خـراب وبی صفاست یاد سبز و روح بخـش تـو یاد لطف بـی نهایت خـداست کـوچه باغ سینه ام ای گل محمدی به عطر نامت آشناست آنکه در پی تـو نیست کیست؟ آنکه بـی بهانه تـو زنـده است در کجاست؟ ای کرامت وجود! باد غربتی که می وزد به کوچه های بی تـو بـوی مرگ مـی دهـد بـوی خستگی فسـردگـی کـوچه ها در انتظار یک نسیـم روح بخـش یک پیـام آشنـا و دلنـواز سینه را گشـوده انـــد. کـوچه هـای مـا همیشه عاشق تـو بـوده انـد. ای کبوتر دلـم هوایی محبتت! سینه ام آشنای نعمت غم است گر هزار کـوه غم رسـد هنـوز هـم کـم است از درون سینه ام نـاله های مـرغ خسته ای به گـوش مـی رسـد. بالهای زخمـی ام نیازمنـد مـرهـم است. صبحگاه جمعه ها آفتاب یاد تـو ز «نـدبه»های ما طلـوع مـی کنـد. آنکه شب پـس از دعا با سرود اشتیاق و نغمه امید با دلـی سفید خـواب رفته است روز را به شـوق دیدنت شروع مـی کند ای تـو معنی امیـد و آرزو! ای بـرای انتظار عاشقانه آبـرو! عشقهای پاک در میان خنده ها و گریه های عاشقان پیـش عصمت الهی ات خضـوع می کند. ای بهانه ای برای زیستـن! اشتیاق همچو سبزه بهاره هر طرف دمیده است. جمکران جلوه ای از انتظار و شـوق ماست ای بهار جاودان ای بهار آفـریـن مـا در انتظار مقـدم تـوییـم ای امیـد آخـریـن! ای عزیز دل پناه شیعیان ای فـروغ جـاودان! سـایه بلنـد نام و یاد تـو از سر و سرای عاشقان بیقرار کـم مباد قامت بلند شوق جز بـر آستـان پـرشکـوه انتظار خـم مبـاد |
اول این سه خبر را بخوانید تا بعد توضیح بدهم. هر سه خبر از سایت «خبرآنلاین» است.
خبر اول: رضا علیمحمدی، مدیر آرامستان بهشت رضای مشهد گفت: «در دو سال آینده کفن و دفن اموات در مشهد مکانیزه میشود.»
خبر دوم: مهندس فاضل مدیرعامل سازمان بهشتزهرا(س) موضوع پذیرش نکردن قربانیان آنفلوآنزای خوکی در بهشتزهرا(س) را اساساً نادرست خواند و آن را به شدت تکذیب کرد.
خبر سوم: محمود احمدینژاد، رئیسجمهوری اسلامی ایران گفت: «برخی گفتند این مسئله [احداث قبرستان در محلات تهران] خلاف بهداشت است. در صورتی که در همه شهرهای دنیا قبرستانها در محلات است و این مسئله آثار فرهنگی مثبت دارد و روح را لطیف میکند.»
1- پس مشکلی نیست. میتوانید با خیال راحت و در کمال آرامش بمیرید.
2- مردن از شما، کفن و دفن از ما.
3- به احتمال زیاد دستگاهها چینی است و احتمالاً در سالهای آینده دستگاه مکانیزه تلقین و تدفین هم از کشور دوست و برادر چین کمونیست وارد میشود.
4- آیا مکانیزه شدن تأثیری هم در آمرزش دارد یا نه؟
5- حتماً باید مخترعان دستگاه در هسته گزینش یکبار امتحان بدهند که ببینیم تفاوت کفن زن و مرد را میدانند یا نه. تا یک وقت بنده را با کفن اشتباه (زنانه) به بخش نسوان برزخ نفرستند و یا بالعکس.
6- همه جای تهران مزار من است. (فردوسی)
استاد زندهیاد محمود شاهرخی با وجوه گوناگون ادبی و شخصیتی، یکی از ماندگاران فرهنگ روزگار ماست. اول از ویژگیهای شعری و ادبیاش یاد کنم. سبک و شیوه او به اسالیب پیشینیان بود. به قالبهای شعر گذشته ما تسلطی ستودنی داشت.
در غزل و قصیده و مثنوی از آداب سخنوری به نیکوترین شکل بهره میبرد و البته در همه این قالبها توجهاش به شعر معرفتی و ادب عرفانی بود، عرفان و ادبیات عرفانی را عمیقاً میشناخت و از همه ظرایف این عوالم در شعر و نثر خود بهره میگرفت. کافی بود بیتی را از بزرگانی چون سنایی و عطار و مولانا و... نقل کنی تا او در همراهی با تو ادامه شعر را زمزمه کند.
استاد دیده بود و درس خوانده حوزه علمیه نجف. اگر چه بعد از چند سال اقامت در نجف به خاطر بیماری به ایران بازگشته و تا پیش از انقلاب به کار آزاد پرداخته بود، خاطرات بسیاری از فضای علمی و معنوی نجف یاد میکرد و همین طور گفتنیهای فراوانی از سالهای نهضت ملی که او از طرفداران و دوستداران شادروان دکتر مصدق بود، با خود به همراه داشت.
آنچه در حوزه ادب عرفانی و شرح و بسط آن از او به شکل مکتوب یا برنامههای رادیویی باقیمانده، معرف اُنس بسیار او با حکمت اسلامی و معارف معنوی است.
شخصیت استاد محمود شاهرخی، سرشار از جذابیت و سعهصدر و سلوک همراه با مهربانی بود. شاید به خاطر همین روحیه بود که در شعر «جَذْبه» تخلص میکرد. من از اواخر سال 1358 که جوانی هجده، نوزده ساله بودم، به حضور او ارادت پیدا کرده و در سفر و حضر دیده بودم که به آیین مسلمانی عمیقاً پایبند بود و بیتظاهر و خودنمایی و بیهیجانزدگی و تندروی، از هر فرصتی برای توجه دادن مخاطبان و شاگردان به معارف اعتقادی، دوستی اهل بیت و سکوک همراه با سلامت نفس و به دور از دافعه، استفاده میکرد.
آخرین دیدار ما، همین یکشنبه پیش بود، با گروهی از دوستان و اهالی فرهنگ رخصت طلبیده و به دیدار و عیادتش رفته بودیم. عزیزان: سیدحسامالدین سراج، هادی آزرم، احمد مسجدجامعی، حسین شمسایی، سیدحمید شاهنگیان، فاطمه سالاروند، کامران کاظمزاده، افشین علا، ساعد باقری... استاد رنجور بیماری بود و با دیدن دوستان یادها و خاطرهها زنده شده بود.
حسین، نواده ایشان که از پدربزرگ پرستاری میکرد و از مهمانان پذیرایی، مثنوی فاخر و والایی را از پدربزرگ در ستایش حضرت رضا(ع) برای جمع روایت کرد. هریک از دوستان نکتهای میگفتند. این بنده یاد کرد از سالهای اواخر دهه پنجاه و دهه شصت. اینکه دو تن از پیشکسوتان در تشویق و آموزش نسل ما سهمی بسزا دارند.
یکی زندهیاد استاد مهرداد اوستا شاعر بزرگ و دیگر استاد شاهرخی. این دو بزرگوار از فضل و دانش و مهربانی و حسن سلوک توأمان برخوردار بودند و جوانپروری که نشانهای و نمادی از جوانمردی است در وجود شریف ایشان به خوبی نمایان بوده است.
همگان دیدند که استاد شاهرخی از این یادآوری و قدرشناسی لبخند رضایت در چهرهاش نشسته است.
منبع: خبر آن لاین
برو بباغ و به گلها سلام ما برسان
برو بباغ و به گلها سلام ما برسان
به نسترن! به شقایق پیام ما برسان
به سروها، به سمنها، به یاسهای سپید
درود و تهنیت و احترام ما برسان
به ضیمران که زندچنگ در سلاسل بید
اطاعت و ادب و التزام ما برسان
به هرکجا شنوا گوش التفاتی بود
به وجه خیر و سلامت کلام ما برسان
به خوشههای اقاقی، به شاخههای تمشک
به اعتبار سخن،اهتمام ما برسان
بگو به دختر باران برقص بر در و دشت
نمی به کام «بهار صیام» ما برسان
بگو به ابر محبت، طراوش شعفی
از آن سحاب مودت به کام ما برسان
ببار بر سر باغ و گشای «ستر ربیع»
به حد لذت درکش مقام ما برسان
زلال آب روان را بچشمه سار بگو
نمی ز کوثر عرفان به جام ما برسان
بخوان بگوش جلودار تا رود به وفاق
به سالک سفر «دل» زمام ما برسان
اسیر سلطه خاریم و شب، خدای طرب
به صبح سلطنت «گل» دوام ما برسان
بیا و تشنگی ما «خمار مردم» را!
به گوش «ساقی غایب» امام ما برسان
ببین که «خون شقایق» گرفته دامن دشت
به «نور دیده نرگس» سلام ما برسان