دسته
وبلاگهاي برگزيده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1827851
تعداد نوشته ها : 1695
تعداد نظرات : 564
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

من

سالهای سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

 

تو می توانی

یک ذره

         یک مثقال

                   مثل من بمیری ؟

 

دستور زبان عشق                         دکتر قیصر امین پور

دسته ها : ادبی - شعر
چهارشنبه یازدهم 6 1388

طنز/ بهبهانی، همان بهبهانی که دوست ماست

فرهنگ > طنز  - شهرام شکیبا

چه کسی در عرض یک سال 850 کیلومتر راه‌آهن احداث کرد؟ بهبهانی، همان بهبهانی که دوست ماست.
چه کسی در یک سال 40 دستگاه لکوموتیو خرید؟ بهبهانی، همان بهبهانی که دوست ماست.
چه کسی یکساله برای خرید 50 فروند هواپیما برنامه‌ریزی کرد؟ بهبهانی، همان بهبهانی که دوست ماست.
چه کسی در یک سال به 3/78 درصد برنامه‌هایش عمل کرده؟ بهبهانی، همان بهبهانی که دوست ماست.
چه کسی طی یک سال 767 کیلومتر آزاد راه احداث کرد؟ بهبهانی، همان بهبهانی که دوست ماست.
چه کسی «پدر راه ایران» است؟ بهبهانی، همان بهبهانی که دوست ماست.
منظور از «ما» چه کسی ا‌ست؟ احمدی‌نژاد، همان احمدی‌نژاد که دوست بهبهانی است.
متن بالا را نوشتیم که خیلی خاطره‌انگیز باشد برای نمایندگان مجلس تا همگی «یاری» کنند که با رأی‌شان آقای بهبهانی «وزارت راه داری» کند.
البته آقای زاکانی که از نمایندگان مخالف به وزارت رسیدن بهبهانی است در نطقش به عنوان مخالفت گفته: «بنده با تحقیقی که در این زمینه انجام دادم متوجه شدم که متأسفانه بخش‌های عمده‌ای از این مطالب (ادعا‌های بهبهانی) دروغ است.»

1 - یا بهبهانی دروغ می‌گوید یا زاکانی. هر دو نفر که با هم دروغ نمی‌گویند.
2- به نظر شما بعد از اثبات دروغگویی، کسی که دروغگوست او چه کاره می‌شود ؟
3- می‌گویند دروغگو، دشمن خداست. لطفاً یک شغل مناسب برای دشمن خدا پیشنهاد کنید.

نماینده میناب در دفاع از بهبهانی گفت:‌«بهبهانی مدیر لایق و کارآزموده‌ای است که می‌تواند کشتی وزارت راه را به ساحل برساند.» خیلی خوب است. ای کاش این نماینده محترم می‌گفت که آقای بهبهانی با «هواپیمای وزارت راه» چه خواهند کرد.

نماینده لنگرود در دفاع از بهبهانی گفت:‌« او یکی از باسابقه‌ترین کارشناسان حمل‌ونقل است که «پدر راه ایران» لقب گرفته.
چه خوب. همه چیزمان پدر داشت، غیر از «راه» که به حمد‌الله راه هم از بی‌پدری درآمد.
پدر آب، پدر تاریخ،‌ پدر راه، پدر فیزیک، پدر جدول، پدر روزنامه‌نگاری، پدر جغرافیا، پدر طنز، پدر... این همه پدر برای هر چیزی معرفی می‌کنیم. ببینم، این چیز‌ها «مادر» ندارند؟

نماینده میناب گفته و البته خود وزیر راه هم یاد‌آوری کرده که سقوط‌ هواپیماهامان به خاطر تحریم‌ها بوده. سلمنا. فقط اگر ممکن است بفرمایند که کشور دوست و برادر روسیه از کی تا حالا ما را تحریم کرده و لوازم ایلوشن و توپولوف نمی‌فروشد؟

بهبهانی در پایان دفاعیاتش به عنوان وزیر راه خطاب به نمایندگان مجلس گفته: «من دست‌ تک‌تک شما را می‌بوسم».
این کار ایشان بد است و به شکلی پیشنهاد بی‌شرمانه به حساب می‌آید، همه نمایندگان مجلس که از آقایان نیستند! برای یک رأی اعتماد که آدم از این کار‌ها نمی‌کند.

منبع : خبر آن لاین

دسته ها : ادبی - طنز
چهارشنبه یازدهم 6 1388

طنز/ مولانا در مجلس شورای اسلامی

فرهنگ > طنز  - شهرام شکیبا

سیدشمس‌الدین حسینی، وزیر پیشنهادی اموراقتصادی و دارایی در مجلس شورای اسلامی، هیچ مخالفی نداشت.

شاید خیلی‌ها برایشان سؤال پیش بیاید چطور شده که او هیچ مخالفی نداشته و قطعاً همه یکپارچه و یکصدا پس از اندک تأملی اذعان خواهند کرد که به سبب دفاع جانانه آقای مؤید حسینی‌صدر، نماینده محترم مردم خوی از یک وزیر دیگر! آقای مؤید حسینی‌صدر در دفاعی بی‌سابقه فرمودند: «وزیر بازرگانی پیشنهادی چون به زبان انگلیسی تسلط دارد، گزینه خوبی برای این وزارتخانه است.»

1- آیا مؤید حسینی‌صدر فکر می‌کند وزیر شخصاً باید از خارج خرید کند و شخصاً هم پای دخل وزارتخانه بایستد و بفروشد؟
2- افشین قطبی: اگه می‌شه بگین این آقای مؤید‌ حسینی‌صدر بیاد تیم‌ملی. ما یه دفاع وسط خوب لازم داریم که عمراً توپ ازش رد نشه.
3- پیشنهاد می‌کنم از ایشان به عنوان وکیل تسخیری سران اغتشاشات اخیر، قبلی و بعدی استفاده شود.

طبیعی است که با چنین مدافعانی، کسی نمی‌تواند مخالفتی داشته باشد. به هر حال آقای سیدشمس‌الدین حسینی که هیچ مخالفی نداشته در پایان دفاعیات خود چند بیت شعر از مولوی خوانده که با فریاد «احسنت» نمایندگان مواجه شده.

1- ایشان که مخالف نداشته، اساساً از چه چیزی دفاع کرده؟
2- من اگر جای علی لاریجانی بودم از هرکس که بلندتر گفته احسنت می‌خواستم که بیاید همان شعر را معنی کند.
3- به طور کلی «دور هم بودن خودش یه نعمته».

... و اما اشعاری که وزیر پیشنهادی اموراقتصادی و دارایی قرائت کرده این ابیات از مولوی ا‌ست:
آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشغلة نظر برم

دوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
دوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم
شرح بیت اول
1- من آمده‌ام وای‌وای.
2- اومدم فقط بگم چشم.
3- آمده‌ام که از «نه» گفتن شما از آن لب‌ شکرینتان استفاده کنم و شکر صادر کنم ای حضرت رئیس‌جمهور.

شرح بیت دوم
1- بنده یواشکی تشریف آورده‌ام.
2- یواشکی و پنهانی، مثل عقل و جان که معلوم نیست کجاست.

شرح بیت سوم
1- شما آقای رئیس‌جمهور به همراه رئیس دفتر محترمتان آقای اسفندیار رحیم‌مشایی هرکدامتان روی یکی از چشم‌های بنده جا دارید.
2- فلذا جز شما هیچ‌جا را نمی‌توانم ببینم.
3- بحمدالله شما شهر را تصرف کرده‌اید. فلذا من جایی نمی‌توانم بروم.
4- گور پدر قافیه، معنی رو بچسب!
[چون قافیة بیت سوم هم باید طبیعتاً «برم» باشد اما آقای وزیر «کنم» را ترجیح داده‌اند.]

منبع: خبر آن لاین

دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
سه شنبه دهم 6 1388

طنز/ موج تازه افشاگری

فرهنگ > طنز  - شهرام شکیبا

شهرام شکیبا افشا کرد: عاملان اصلی ضرر ایران‌خودرو «مجمع عمومی سالانه ایران‌خودرو» صبح دیروز بالاخره رسماً با اعلام ضرر انباشته 123 میلیارد تومانی برگزار شد تا سهامداران رسماً در جریان وقایع رفته بر این گروه صنعتی قرار گیرند. اینها جملات ابتدایی گزارشی است که درباره ایران‌خودرو در صفحات اقتصادی «خبر» امروز چاپ شده. طبیعتاً در چنین شرایطی همه انگشت‌های اتهامشان را بلند می‌کنند و می‌چرخند تا عامل اصلی را پیدا کرده و انگشت‌های مورد نظر را به سمتش بگیرند.

لذا براساس وظیفه روشنگری که بر شانه‌های خویش حس می‌کنم برای تنویر افکار عمومی هر آنچه در این باب می‌دانم به اطلاع مردم قهرمان کشورم می‌رسانم و در این راه از هیچ چیز نمی‌هراسم. باشد که یک جوری یک طوری‌ بشود و مانند محمد مسعود در خاطره روزنامه‌نگاری کشورم نامی جاویدان شوم.

. . . و اما بعد. مبلغ ضرر 123 میلیارد بوده. همین نشان می‌دهد که اساساً ماجرا به هیچ وجه مهم نیست و عن‌قریب ختم به خیر می‌شود. نظر به لزوم تسریع در مختومه به خیر شدن قضیه باید به عرض ملت شریف ایران برسانم که عاملان اصلی این ضرر 123 میلیاردی دو نفر بیشتر نیستند.

1- خلبان: که اساساً هر چیز سقوط کند، مقصر اصلی فقط اوست، نه کسی دیگر. که البته متأسفانه در سانحه به رحمت خدا رفته.

2- فاضل خداداد: که تخصصش در ماجراهای 123 میلیاردی است و بس. ایشان هم که اعدام شده و هیچ «دوست» و «رفیق» و شریکی هم نداشته.
لذا ماجرا تمام است. شتر را کشتند، حاجی خلاص.

سهامداران جزء
در همین جلسه فوق‌الذکر مجمع عمومی سالانه ایران‌خودرو اعلام شد که امسال سودی برای تقسیم وجود ندارد و بنا شد به سهامداران جزء به جای سود، خودرو با تخفیف داده شود. اگر ماجرا همین طور پیش برود و مرحومان «خلبان» و «فاضل خداداد» همینطور به خیانت‌هایشان ادامه بدهند، احتمالاً در یکی دو سال آینده شاهد این ماجرا خواهیم بود که اسامی سهامداران را اعلام می‌کنند و عوض سود، قطعاتی از خودرو البته به تعداد مکفی بسته به میزان سهامشان اهدا خواهد شد. مثلاً:
1- خانم ژوبین شقایق: تعداد 25000 آینه بغل سمت چپ.
2- آقای پدرام پرورش: تعداد 32742 عدد سردنده.
3- خانم ژینوس شوربخت: 700 عدد راهنما و 1200 عدد فلاشر.
4- آقای غلام غروی: 900 دست سگ‌دست (چپ و راست).
5- خانم ژانارک قمرسیما: 18 دست گلگیر راست و 20 عدد در صندوق عقب و 17 عدد کاپوت.
6- آقای شهرام شکیبا: 10 عدد میل‌لنگ و 90 عدد میل‌بادامک و 1000 عدد سیم ترمز.
7- خانم ژیلا ژابیز: 9 دست جعبه دنده و 18 دست رینگ و پیستون.

منبع : خبر آن لاین

دسته ها : ادبی - طنز
دوشنبه نهم 6 1388

طنز/ فروپاشی مخملی بنیان خانواده‌ها

فرهنگ > طنز  - شهرام شکیبا

می‌خواستم درباره مباحث دیروز بنویسم که در مجلس شورا مطرح شد. بالاخص این که به لحاظ فیزیکی و متافیزیکی و ترانس فیزیکی چطور یک رئیس‌جمهور می‌تواند «در مناظره‌ها همه خودش را بیرون بگذارد» و این که بچه‌های 10 ساله و 5 ساله چطور به رئیس‌جمهور کشورشان مشاوره می‌دهند و اساساً بچه 5 ساله چطوری می‌تواند نامه بنویسد و اینها...

ولی دیدم لابد خودتان می‌خوانید در صفحات سیاسی و روزتان خوش می‌شود و حال می‌کنید. دیگر چه نیازی به بازگویی من وجود دارد. اساساً در دوره‌ای به سر می‌بریم که جماعت غالباً خودشان می‌گویند و بعد رأساً اقدام به خنده می‌نمایند، فلذا بسیار مردان هنرمندی می‌باشند.

... و اما بعد. اس و اساس هر جامعه‌ای خانواده است. لذا اول سه خبر خانوادگی برایتان نقل می‌کنم، بعد به موضوع بنیان خانواده می‌پردازم.

خبر اول: سایت جهان نیوز نوشته بود: «مناظره‌های انتخاباتی صداوسیما، عامل اغتشاشات خیابانی و اختلافات خانوادگی.»

خبر دوم: خبرگزاری محترم فارس که مدتی بود به آن سری نزده بودم و دلم به شدت برایش تنگ شده بود نوشته بود :«میثم لطفی شرور معروف منطقه شرق تهران دوباره دستگیر شد. ما در این شرور، پیش از این در گفتگو با رسانه‌های بیگانه با مظلوم‌نمایی اعلام می‌کرد که پسرش از اراذل و اوباش نیست و به دلیل فعالیت‌های سیاسی دستگیر شده است.»

خبر سوم: روزنامه جوان که اساساً از همه چیز خبر دارد ولی معلوم نیست چطور نوشته بود میر‌حسین و همسرش با هم دعوا کردند و در شرح ماجرا نوشته بود: «همسر موسوی طی روز‌های اخیر به علت پیگیری نکردن وضعیت برادرش توسط میر‌حسین موسوی به شدت با وی دچار مشکل شده و بحث‌های سنگینی با وی در این زمینه داشته است.»

با تلفیق و بازخوانی اخبار فوق موقعیت‌های گوناگونی در ذهنم شکل گرفت:
موقعیت اول؛‌خونه جمشید اینا: جمشید بسیار عصبانی‌‌ست. همسرش (ثریا) گریان دارد خرده شیشه‌ها را از روی زمین جمع می‌کند.

ثریا:‌حالا واسه چی میز رو می‌شکنی؟
جمشید: صدای منو در نیار. صد دفه گفتم ننجونت اینارو حق نداری دعوت کنی.
ثریا: واسه چی؟
جمشید: میاد این جا هی می‌خواد از قیمت مرغ و گوشت و پنیر و گوجه حرف بزنه. من اعصاب ندارم. این ننجون تو اصلاً بر‌اندازه. از اولشم با ازدواج ما مخالف بود و می‌خواست تو زن پسرخاله‌‌ات بشی که آمریکاس.
ثریا: نذار زبونم باز بشه. می‌گما، بگم؟ بگم تو خودت...

موقعیت دوم؛ خونه اون یکی جمشید اینا: جو منزل به شدت عصبانی‌ست.
اون یکی جمشید با سهیلا توی آشپزخانه‌اند.
سهیلا: دو دو‌تا؟
اون یکی جمشید: ده‌تا
سهیلا همه لیوان‌ها را می‌شکند. ولی اون یکی جمشید عین خیالش نیست و دائم پوزخند می‌زند.
سهیلا: دو، دو تا؟
اون یکی جمشید: سیزده تا.
سهیلا همه بشقاب‌ها را می‌زند توی سرخودش و می‌شکند. جمشید همچنان آرام پوزخند می‌زند.
سهیلا: دو، دوتا؟
اون یکی جمشید: سه ممیز چارده. یعنی همان نقطه جوش آب که عددش با زاویه قائمه برابره.
سهیلا از حرص دق می‌کند، می‌میرد. جمشید پوزخند می‌زند. شماره‌ای را با تلفن می‌گیرد.
اون یکی جمشید: ببخشید فلانجا؟ این همسر من که از اراذل و اوباش براندازه، به رحمت خدا رفته. چن تا از بچه‌های بالا رو بفرستین ببرنش بهشت زهرا. فقط یه جای خوب دفنش کنن. آخه خیلی دوستش داشتم... آره... آره... هم برانداز بود، هم مننژیت داشت خدا بیامرز.

موقعیت سوم؛ خونه میر‌حسین اینا: درگیری سنگینی در جریان است.
همسر میر‌حسین: پاشو مرد. پاشو عوض نقاشی کردن، یه چایی بریز.
میر‌حسین: چشم. راستی از داداشت چه خبر؟
همسر میر‌حسین: ولش‌کن اون اراذل و اوباشه.
میر‌حسین:‌چشم.
خبرنگار روزنامه چیز که زیر تخت قایم شده شرح این ماجرا را می‌نویسد. تا حالا شده 180 صفحه.

منبع : خبر آ لاین

دسته ها : ادبی - طنز
دوشنبه نهم 6 1388

طنز/ آنچه خوبان همه دارند، تو یکجا نداری؛ فلذا وزیری

فرهنگ > طنز  - شهرام شکیبا

شمس‌الدین حسینی که در دولت نهم وزیر اقتصاد و دارایی بوده و برای همین سمت در دولت دهم هم پیشنهاد شده، در جمع اعضای اتاق بازرگانی گفته است: «اقتصاد فرمانده نمی‌خواهد.»

محمد علی‌آبادی که در دولت نهم رئیس سازمان تربیت‌بدنی بوده و در دولت دهم به عنوان وزیر نیرو پیشنهاد شده، گفته است: «تخصص وزیر، دستگاه‌های دولتی را نمی‌سازد. وزیر باید فردی باشد که در رده‌های پایینی خدمت کرده و بتواند یک دستگاه را اداره کند.»

کم‌کم دارم نتیجه می‌گیرم وزارت، جز «بله‌قربان» گفتن و مرید و آستان‌بوس و خاکسار و بنده‌ و فدایی و گردن‌کج و رفیق قدیمی‌بودن و خاطرات گرمابه‌ و گلستان و این‌ها چیز بیشتری نیاز ندارد.
اگر اوضاع بر همین منوال پیش برود، هیچ بعید نیست به زودی این جملات را هم بشنویم:
یک معلم: کی گفته معلم باید سواد داشته باشد؟
یک راننده تاکسی: راننده تاکسی باید اخلاق داشته باشد، گواهینامه مهم نیست.
یک خلبان: خلبان باید بلد باشد هواپیما را بلند کند، نشاندنش مهم نیست. بالاخره یا روی چرخ فرود می‌آید، یا با سر.
یک نفر که سر چهارراه ایستاده: وایستادم که وایستادم، به درک که وایستادم.

شغل سخت
من قبلاً مجری تلویزیون بودم. چند روزی است دوباره این کار را شروع کرده‌ام. به نظرم باید دستمزدم را چند برابر کنند. کار خیلی سخت شده است. حتی اگر مجری برنامه آشپزی هم باشی، هزار جور گرفتاری داری. اگر کوکوی سیب‌زمینی درس بدهی، مردم توی خیابان می‌گویند: «عجب!‌ حالا کارت به جایی رسیده که به احمدی‌نژاد طعنه می‌زنی!» اگر کوکوی سبزی پختن را به مردم یاد بدهی، مردم توی خیابان می‌گویند: «تو که طرفدار موسوی و سبزها هستی، توی تلویزیون چه‌کار می‌کنی؟!»

کاپشن بپوشی، حامی دولت می‌شوی. کت مخمل بپوشی، می‌شوی طرفدار انقلاب مخملی. انگشتر فیروزه دستت کنی، می‌شوی طرفدار رضایی. خاطره از مادربزرگت بگویی، می‌شوی طرفدار کروبی.
این چه اوضاع و احوالی است، نمی‌دانم. خلاصه که از دست قضاوت‌های عجیب و غریب مردم، مجری‌گری تلویزیون سخت‌تر شده است از جوشکاری زیر آب.

منبع : خبر آن لاین

دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
شنبه هفتم 6 1388

سحر گاهان که در خوابی

تو را من لینک خواهم کرد

به بقال محل هم لینک خواهم داد

به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت

سحرگاهان که در خوابید ، من هم خواب خواهم دید

مرا هک کن

خیالی نیست

دوباره آی دی از نو

و روز از نو

تمام شب به روزم من

و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد

و با فیلتر شکن یک روز

وبلاگ خدا را باز خواهم کرد ...

                                   علیرضا قزوه

 

دسته ها : ادبی - شعر
شنبه هفتم 6 1388
نوشتاری از سوسن شریعتی؛ زولبیا بامیه را فراموش نکن

اعتماد، سوسن شریعتی: اصلاً معلوم نیست باید گریست یا خندید؟ اگر راست باشد که تاریخ دو جور تکرار می شود؛ تراژیک یا به شکل کمدی هر دو کار مجاز است. اما وقتی این دو موقعیت درهم می آمیزد شق سومی پیش می‌آید که مارکس حدسش را نمی زد و نامش می شود شق ملال آور تکرار تاریخ. وقتی خنده و گریه درهم می آمیزد، وقتی که هم اشک امانت نمی دهد و هم خنده نفست را بریده. تا به حال ندیده‌یی کسی را که از فرط گریستن می زند زیر خنده، آنقدر می خندد که فقط با یک سیلی می توان او را به حالت عادی برگرداند. وقتی شاهد اشکال دو گانه تاریخی بوده یی، دیگر با شکل ملال آور آن نمی دانی چه کنی الا همین واکنش؛ هیستری، درهم آمیختن خنده و گریه و بعد جیغ و فریاد تا اینکه کسی بیاید و به ضرب سیلی تو را به حالت اولیه برگرداند.

 کار دیگری هم می شود؟ تذکر دهی؟ چه تذکری که تا به حال داده نشده باشد. افشا کنی؟ صدایش بر سر هر کوی و برزن است. آگاهی بخشی کنی؟ ای امان از این چاه ویل جهل که هر چه در آن بریزی، گودتر می شود. وقتی فرزند انقلاب و فرزند نظام و فرزند اصلاحات را می بینی که ردیف در کنار هم به جرمی مشترک نشسته اند، سر در گریبان باشند یا نحیف و تکیده یا مضطرب و پریشان یا دست آخر توبه کار، به جز گریستن چه می توانی بکنی؟ وقتی می بینی که هابرماس و ماکس وبر و... با اغتشاشگران پیر و جوان هم پرونده می شوند و الساعه است که به جرم اغتشاش از صحنه دانشگاه ها پاک شوند و به همراه آنها مدرسان، جز خندیدن چه می توانی بکنی؟ وقتی می شنوی که مجرم ردیف اول علوم انسانی و جامعه شناسی است و این اومانیست های مشکوکی که دور از چشم نیروهای امنیتی نرم خزیده‌اند زیر پوست شهر و جامعه و مسوولان ما را 30 سال پس از انقلاب فرهنگی سورپریز کرده‌اند یا اینکه از رادیو می شنوی که دارد از دانشجویان خنگ شهرستانی از همه جا رانده شده و عقده‌یی نسبت به علوم دقیقه صحبت می کند که به همه این دلایل آسیب پذیرند و از سر عقده می ریزند تو خیابان جز قهقهه زدن چه باید کرد؟ وقتی می شنوی و همه مسوولان نظام بر سر آن وفاق دارند که در بازداشتگاه ها جرم های بسیاری اتفاق افتاده و باید خاطیان به سزای اعمال شان برسند و در همین حال همه کسانی که از این جرائم پرده برداشتند نیز باید مجازات شوند دیگر به جز هیستری هیچ راهی نمی ماند.

خنده و گریه را درهم بیامیز و آنقدر جیغ بکش تا یکی سر رسد و تو را برگرداند به حالت اولیه. حالت اولیه؟ حالت اولیه چیست؟ حالت اولیه بدل شدن به موجودی است که زمانی دارد برای گریستن، زمانی برای خندیدن، جدا جدا می خندد و جدا جدا می گرید، موقعیت ها را درهم نمی ریزد و این نامش می شود زندگی. یک سیلی کافی است. یک سیلی ضروری است اگر نه محکوم می شوی به جنون و همه جا در کوی و برزن همگی به یکدیگر نشانت می دهند، آدمی که همین جور سرگردان با خودش می خندد و با خودش می گرید و جیغ می زند و... اما اگر آن سیلی را کسی نبود که بزند، خودت بزن تا هوشیاری. مبادا قاطی کنی.

اگر دیوانه شدی هیچ کس به کمکت نخواهد آمد. این را از روی تجربه می گویم. خودت، خودت را درمان کن. رنج هایت را به رو نیاور. مبادا، مبادا خوف کنی. مبادا بگذاری غم بیاید و همه طاق های زندگی ات را بگیرد. نگذار بشود هم خانه تو و همزاد تو و... مبادا بشوی مثل ما قدیمی ترها؛ سوگوار همیشگی مرده هایی بی کفن و دفن. مرده ها نمی گذارند زنده ها زندگی کنند. هر نسلی، هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و سوگ‌های خودش را. مرده هایی بی کفن و دفن که در میان ما می چرخند و از ما می خواهند فراموش شان نکنیم. مرده های جنگ در برابر مرده های شهر. مرده های... حالا معلوم می شود چطور نوستالژی دست از سر این ملت بر نمی دارد. نه. چطور است که این ملت همیشه سوگوار موفق نمی‌شود دست از سر مرده هایش بردارد. دست از سر خاطراتش. هیچ وقت فرصت پیدا نمی‌کند مرده هایش را به خاک بسپارد. تا می آید سوگ را به کناری بگذارد، کینه ها را فراموش کند، باز مرده هایی جدید و کینه هایی تازه. هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و تا می آید فراموش کند و راه جدیدی را پی گیرد باز زخمی جدید و خونی که مابین قرار می گیرد. نه می تواند ببخشد نه می تواند فراموش کند. تو اما به مرده هایت اگر می خواهی وفادار باشی به آیین آنها که پر از ترانه و ترنم و غزل بود وفادار باش. بر سر مزارشان اگر می روی ترانه و ترنم و غزل را از یاد مبر. بزرگ ترها اشتباه شان را تکرار کردند.

جامعه‌یی را که می رفت فراموش کند یا به رو نیاورد از نیمه راه برگرداندند. تو را نیز سوگوار کردند. همین تویی را که تازه داشت یاد می گرفت زندان ها را موزه کند و یک روز در هفته را به توریسم در زندان ها اختصاص دهد. تو اشتباه نکن وگرنه باز جدال اشباح نخواهد گذاشت زندگی ادامه یابد و امکان معاشرت را از ما خواهند گرفت. هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و خواهان احقاق حقوق آنها خواهد شد.

جامعه‌یی با ایمان های موازی و رنج های موازی و در نتیجه خواهان انتقام. دوباره چقدر زمان لازم خواهد بود تا فراموشی بیاید. اما یادت نرود، زندگی مگر نه اینکه ادامه دارد. چند لحظه یی زندگی متوقف شد؟ دستور ایست دادی؟ زندگی را ایستاندی... زندگی را باید هر از چندی ایستاند تا از چگونگی اش پرسیده شود، از آدم ها و نسبت ها. اما مبادا این ایست ناگهانی عادت ثانوی ات شود. حتی اگر لازم باشد ادا درآوری. ادا درآور تا نشان دهی که زندگی ادامه دارد، کافی است به رو نیاوری. خودت را بزن به نشنیدن. برو جلسات نقد و بررسی ادبیات. جلسات شهر کتاب درباره این یا آن فیلسوف... از سر کوچه فیلم هایی که هرگز ندیدی بگیر و نگاه کن. نشد سری بزن به کانال های تلویزیون ویژه ماه مبارک رمضان. ببین چه زیبا در ستایش قدس و رحمت می گویند. گوش کن، حال کن... برو افطاری. هر کی دعوتت کرد برو. دعوتت هم که نکردند از سر کوچه اش رشته داغ با سیر بخر و بخور. زولبیا بامیه. مطمئن باش حالت بهتر می شود.

اصلاً بشین پای بحث های فلسفی در صدا و سیما اگر اهل فلسفه یی یا کلاس های مولوی شناسی اگر با ادبیات عرفانی حال می کنی یا نقد فیلم شبکه چهار... اصلاً دو قدم مانده به صبح را گوش کن. همه اش خوبه. فقط کافی است 30/8 را نبینی. هر وقت زمان خبر شد کانال را عوض کن. خبر را رها کن، نظر را بچسب. کمی صبر کنی باز تلویزیون جلسات بحث و نقد اندیشه های همین متفکرانی که پیگرد قضایی می شوند را در شهر کتاب پخش خواهد کرد. نگران نباش. بعدتر ها یادشان خواهد افتاد که هابرماس، منتقد لیبرال دموکراسی است و با لائیسیته مدل فرانسوی مشکل دارد. با عقلانیت ابزاری هم همین طور و بعید نیست سری از سرها درآورد. بعدترها باز یادشان خواهد آمد که می شود به هر ترتیبی شده به کمک ماکس وبر زیر آب مارکس را زد. یادشان خواهد آمد که مارکس و هابرماس و بسیاری چون او را می شود برای از خانه راندن لیبرال ها وارد میدان ساخت. آن موقع تو دیگر لازم نیست از اینکه دانشجوی علوم انسانی هستی خجالت بکشی، آن موقع هیچ کس به تو به عنوان عنصری مشکوک و عقده یی و عقب مانده ذهنی نگاه نخواهد کرد، تو را مجرم نخواهد خواند فقط به این دلیل که کتاب هایی را خوانده یی که وزارت ارشاد مجوزش را صادر کرده... تا آن موقع بزرگ تر شده یی، بالغ تر شده اند، پیرتر شده ایم... تا آن موقع فقط مراقب باش روانی نشوی. بگذار زمان بگذرد. ای کاش زمان بگذرد. آیا زمان، زمان ما می گذرد؟

منبع : پارلمان نیوز

دسته ها : ادبی - مقالات - سیاسی
شنبه هفتم 6 1388

وقتی دل تنگ شدی

 به یاد بیاور

 کسانی را که

                      دوستشان داری

وقتی نا امید شدی

به یاد بیاور

کسانی را که

                        امیدشان تو هستی

وقتی پر از سکوت شدی

به یاد بیاور

 کسانی را که

                      به صدای تو محتاجند

و

هر وقت خواستی از غصه بشکنی

به یاد بیاور

 کسانی را که

                  در دلت کلبه ای از مهر ساخته اند ....

 

دسته ها : دل نوشته ها.. - ادبی
جمعه ششم 6 1388

خداوندا !

تقدیرم را زیبا بنویس

کمک کن آنچه تو زود می خواهی

من دیر نخواهم

و

آنچه تو دیر می خواهی

من زود نخواهم !

                               دکتر علی شریعتی

دسته ها : دل نوشته ها.. - ادبی
جمعه ششم 6 1388

ااین دل به کدام واژه گویم چون شد

کز پرده برون و پرده دیگر گون شد

 

بگذار بگویمت که از نا گفتن

 این قافیه در دل رباعی گم شد

 

درکوچه آفتاب                            دکتر قیصر امین پور

 

 
       



 

دسته ها : ادبی - شعر
جمعه ششم 6 1388
X